***
روح باستانی ایران : شکوهی که الهام بخش ملت مدرن است
ماهنامه آمریکایی "نشنال جئوگرافیک" که در تیراژی میلیونی از بیشترین اعتبار بین المللی در حوزه ی اجتماع ،تاریخ و طبیعت برخوردار است ، در جدیدترین شماره ی خود(آگوست 2008) ،گزارشی ویژه از ایران باستان به چاپ رسانده است.
در این گزارش ویژه که خانم " مارگریت گودیس " آن را تهیه کرده، تاریخ پرشکوه پارس ، با توجه به آداب و رسوم منحصر به فرد و هویت ملی ایرانیان قرن بیست و یکم که هنوز ریشه در خزانه ی باستانی خویش دارند و می کوشند امپراتوری عظیم و ابرقدرت ایران را زنده کنند، مورد بررسی قرار گرفته است .
در این میان، خبرنگار فرارو کسب اطلاع کرد که اداره کل رسانه های خارجی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی از ورود این شماره ی نشنال جئوگرافیک به ایران ، جلوگیری به عمل آورده است.
این گزارش را ، با عنوان " روح باستانی ایران : شکوهی که الهام بخش ملت مدرن است " در زیر بخوانید:
در تخت جمشيد، پايتخت باستاني امپراطوري پارس كه توسط اسكندر كبير به آتش كشيده شد، هيچ گونه كنده كاري كه سربازاني را نشان دهد، مشاهده نمي كنيد. هيچ گونه نيزه يا سپر يا نبرد را مشاهده نمي كنيد. تنها نشانه هايي كه وجود دارد حاكي از آن است كه در اينجا ،در جنوب ايران ،امري انساني در جريان بوده است – مردم مليت هاي مختلف در صلح در كنار هم جمع شده، هدايايي را حمل مي كنندو دست هاي خود را با محبت روي شانه هاي يكديگر قرار داده اند.
به نظر مي رسد در دوراني كه وحشي گري و بي رحمي متداول بوده، تخت جمشيد يك جايگاه بين المللي – يك سازمان ملل اوليه – بوده است و براي بسياري از ايرانيان امروز، ويرانه هاي آن يادآور با شكوهي است از اين كه پيشينيان پارسي آنها كه بودند و چه مي كردند.
تاريخ ايران حدود 2600 سال قدمت دارد كه نيمه اول آن تاريخ پارسي و نيمه دوم آن اسلامي است كه امروز به جمهوري اسلامي ايران منتهي گرديده است .
جمهوري اسلامي اولين دين سالاري منطبق بر قانون اساسي در جهان است و تجربه اي كلان: آيا يك كشور مي تواند به طور مؤثر توسط روحانيوني اداره شود كه قانون مجازات خداوند را براي مردمي اعمال مي كنند كه در چنين گذشه ی پارسي غني ای جذب شده اند؟
با وجود آن كه پارس يك امپراطوري سلحشور بوده، ولي در عين حال به عنوان يكي از تمدن هاي با شكوه تر و خير انديش تر باستاني شناخته شده و من در شگفتم كه مردم هنوز تا اين اندازه زياد با نيمه ی پارسي تاريخ خود ،كه در آن كتيبه هاي بر جاي مانده به نمايش در آمده است، احساس نزديكي مي كنند. شايد كه هويت پارسي چيزي نباشد كه بتوانيد آن را به عنوان يك چيز از چيز ديگر جدا كنيد؛ بخشي از هويت ايران ، پارسي، بخشي اسلامي، و بخشي غربي است و تناقض ها دركنار يكديگر وجود دارند، همان گونه كه صداي اذان از بلندگوها در تخت جمشيد به گوش مي رسد و براي بازديدكنندگان اشاره بر آن دارد كه آنها در يك قلمرو اسلامي و نه ايراني هستند. ولي شايد برخي از چيزهايي كه وارد اين هزاره شده است از ساختار چيزي عبور مي كند كه اكنون يكي از نقاط بحراني مشخص جهان است. آيا بقاياي طبيعت پارسي كه عشق به زندگي (شراب، عشق، شعر، آواز) دارد، به طور عجيبي در ساختار پرهيزكاري، عبادت، و تسليم در برابر رنج هاي دنيوي مرتبط با اسلام – مانند يك برنامه رايانه اي سري كه بدون سر و صدا در متن اجرا مي شود - بافته شده است؟
بنابراين عازم مي شوم تا ببينم كلمه "پارسي" براي مردم ايران چه معنايي دارد، مردمي كه در زمان دو ديدار من از ايران در سال گذشته مورد تحريم جامعه بين الملل قرار داشتند، فرهنگ باستاني آنها در سينماي غرب ، هیولایی و شیطانی نشان داده شد، و رهبران آنها در جنگ لفظي فزاینده با واشنگتن، به عنوان تروريست هاي احتمالي و ارعاب گر كه مي خواهند بمب بسازند، مطرح شدند.
تهران، پايتخت ايران كه به سبك پارسي به حيات خود ادامه مي دهد، كلان شهري در دامنه كوه هاي قهوه اي رنگ رشته كوه البرز است. بسياري از ساختمان ها از آجرهاي كوچك و قهوه اي روشن ساخته شده و با تيرآهن محكم شده اند و اين احساس به وجود مي آيد كه مجتمع هاي كوچك در كنار هم قرار گرفته و در فواصل آنها پروژه هاي ساختماني نيمه تمام و پارك هايي وجود دارند. تهران كه زماني به داشتن باغ هاي ديدني در دامنه كوه شهرت داشت، اكنون بيشتر اين باغ ها به خاطر جنگ و يا غفلت از بين رفته اند. اما باغ هاي خصوصي زيبا با درخت هاي ميوه و فواره ها، حوض هاي ماهي و جاي نگهداري ماكيان هنوز در ميان ديوارهاي آجري در حال نشو و نما هستند.
زماني كه من اينجا بودم، چهار انديشمند آمريكايي ايراني تبار كه براي ديدار به وطنشان آمده بودند در بند به سر مي بردند و به شعله ور ساختن يك انقلاب مخملي عليه رژيم اسلامي متهم بودند. در نهايت، آنها آزاد شدند. ولي در آمريكا مردم مي پرسند كه آيا از بودن در ايران نمي ترسيدم؟ تصور بر اين است كه من خود در معرض خطر زنداني شدن قرار داشتم.
ولي من در ايران ميهمان بودم، و ميهمان در ايران از والاترين مقام برخوردار است، با بهترين ميوه ها پذيرايي مي شود و راحت ترين مكان براي نشستن در اختيار او قرار مي گيرد. در اينجا نظام پيچيده اي از ادب تشريفاتي – تعارف – بر متن زندگي حكمفرما است. مهمان نوازي، خواستگاري، امور خانواده، مذاكرات سياسي ، اين ها همه قوانين نانوشته اي هستند كه مردم بايد مطابق با آنها با يكديگر رفتار كنند. ريشة كلمه "تعارف"، عرفه به معناي شناخت يا كسب اطلاع مي باشد. ولي ويليام بيمن، ايرانشناس دانشگاه مينه سوتا مي گويد انديشه تعارف ، يعني كم ارزش كردن خود و ارزش قائل شدن براي شخص مقابل ، در اصل كلمه اي فارسي است. او اين كلمه را اين طور توصيف كرد: "تلاش براي داشتن دست پايين" ولي به طرزي بسيار دلپذير و زيبا، كه بدين ترتيب در جامعه اي مانند ايران كه داراي سلسله مراتب است، " سر و كار داشتن با يكديگر را به طور برابر به طور شگفت آوري براي مردم امكان پذير مي سازد."
هر جا كه مي روي، مردم وسواس به خرج مي دهند تا مطمئن شوند كه همة نيازهاي تو برآورده شده است. از سوي ديگر، امكان دارد به قدري سعي كنند كه شما را خوشحال كنند، يا به نظر مي رسد كه چنين مي كنند، و هر گونه پيشنهادي را رد مي كنند و يا به نظر مي رسد كه رد مي كنند، كه نيات واقعي آنها پوشيده مي ماند. وقتي دو نفر با هم حرف مي زنند به قدري حرف هاي نشاط آور و بي معني رد و بدل و تكرار مي شود و استدعا صورت مي گيرد و درخواست ها رد مي شود تا اين كه بالاخره حقيقت ، چهره خود را نشان مي دهد.
مي توانم مراسم سالانه بازديدكنندگان از تخت جمشيد را در قرن ششم قبل از ميلاد مسيح تصور كنم كه چگونه پارسي ها در جلو "دروازه ملت ها" صف مي بستند و بر سر اين كه چه كسي بايد اول وارد شود با هم تعارف پايان ناپذيري داشتند. آرام بودن و صميمي به نظر رسيدن، در حالي كه احساسات واقعي خود را پنهان كنيد (وانمود كردن ماهرانه ) و تعارف را به اوج برسانید، يك سرمايه عظيم اجتماعي به حساب مي آيد. رضا دقتي، عكاس و زنداني سياسي سابق ايران كه اكنون در فرانسه زندگي مي كند و از عكاسان مجله نشنال جئوگرافيك به حساب مي آيد گفت "اين چيزي است كه تقيه خوانده مي شود - هرگز نيت يا هوبت واقعي خود را نشان ندهيد. اطمينان حاصل مي كنيد خود را در معرض خطر قرار نمي دهيد زيرا در طول تاريخ مان خطرات زيادي وجود داشته است."
مكان، مكان، مكان
در هر صورت، مسير طولاني تاريخ ايران سرشار از جنگ ها، حملات، و شهيدان است، از جمله نوجواناني كه در طول جنگ ايران و عراق در دهه 1980 كليدهاي پلاستيكي بهشت را با خود حمل مي كردند و با قدم زدن بر روي ميدان هاي مين، آن مناطق را از مين پاك مي كردند.
دليل زيربنايي براي همه ی اين داستان ها، مكان است. اگر خطوطي را از مديترانه به پكن يا از پكن به قاهره يا از پاريس به دهلي بكشيد، همه ی اين خطوط از ايران عبور مي كنند، كه مكان تلاقي شرق با غرب را در بر مي گيرد.
در طول قريب به 26 قرن طولاني، آميخته اي از دو نيمكره در اينجا در جريان بوده ، تجارت، تبادل فرهنگي، اصطكاك ، در حالي كه ايران در وسط آن قرار داشته است.
در همين حال، به دليل آن كه اين كشور مورد حمله مهاجمان مختلف قرار گرفته، امپراطوري پارس قبل از آن كه در نهايت سقوط كند، چندين بار – توسط هخامشيان، پارتي ها، و ساسانيان - تشكيل شده، از بين رفته، و بار ديگر به وجود آمده است.
علاوه بر اسكندر، مهاجمان ديگري از جمله ترك ها، هلاكو نوه ی چنگيزخان و مغول ها و مهمتر از همه قبايل چادرنشين عرب به ايران هجوم آورده اند. آنها در سال 672 بعد از ميلاد مسيح به آساني امپراطوري پارس را شكست دادند، پايتخت آن را در تيسفون به زور گرفتند كه ويرانه هاي آن در عراق كنوني در جنوب بغداد قرار دارد. توسعه اعراب به عنوان يكي از چشمگيرترين حركت هاي يك مردم در طول تاريخ بشريت تلقي مي شود. پارس در مسير تسليم ناپذيري خود قرار داشت و از آن موقع تا كنون، ايرانيان در يك تلاش حماسي براي حفظ هويت خود مجزا از ساير دنياي مسلمان و عرب اسير شده اند. يوسف مجيدزاده، يك باستانشناس برجسته ايراني گفت "ايران كشوري بسيار بزرگ و بسيار باستاني است و به همين خاطر عوض كردن روحيه و هويت مردم كار ساده اي نيست." به عنوان مثال، آنها دوست دارند بگويند وقتي مهاجمان به ايران آمدند، ايرانيان مهاجم نشدند؛ مهاجمان، ايراني شدند.
گفته شده است كه فاتحان آنها "پارسي شده اند" ، مانند اسكندر كه پس از فتح و سپس نابود كردن پارس و پايتخت آن در تخت جمشيد، رفتارهاي فرهنگي و اداري آن را پذيرفت و همسر پارسي (رخساره) اختيار كرد و به هزار سرباز خود دستور داد در يك ازدواج دسته جمعي همين كار را بكنند. ايرانيان به ويژه افتخار مي كنند كه ظرفيت تفاهم پيدا كردن با ديگران را از طريق جذب جنبه هاي سازگار از فرهنگ مهاجم در تمدن خود قبل از آن كه "ديگران" بتوانند آنها را در خود جذب كنند ، دارند .این يك انعطاف فرهنگي است كه در قلب هويت پارسي آنها وجود دارد.
به آرتا خوش آمديد!
قديمي ترين گزارش ها در باره زندگي بشري در ايران به حداقل ده هزار سال پيش باز مي گردد، و اسم كشور از كلمه آريايي ها مشتق مي شود. آريايي ها حدود 1500 سال قبل از ميلاد مسيح به اينجا مهاجرت كردند. هنوز قشرهاي زيادي از تمدن - ده ها هزار سال از اماكن باستانشناسي – بايد مورد كاوش قرار گيرد. يكي از يافته هاي اخير كه برخي را به هيجان آورده در جيرفت است كه در سال 2000 به هنگام بروز سيل در كناره رودخانه هليل رود در صحراي جنوب شرقي، هزاران قبر باستاني از زير خاك بيرون آمد. اين كاوش تنها شش فصل پيش صورت گرفته و هنوز چيز زيادي براي ديدن وجود ندارد. ولي اشياء مسحور كننده اي از زير خاك بيرون آمده (از جمله سر مفرغي يك بز كه قدمت آن به 5000 سال پيش باز مي گردد) و از جيرفت به عنوان رقيب احتمالي بين النهرين در كشور همسايه به عنوان زادگاه تمدن ياد مي شود.
يوسف باستانشناس و متخصص در آثار باستاني سه هزار سال قبل از ميلاد مسيح، مديريت اين حفاري ها را به عهده دارد. وي رييس دانشكده باستانشناسي در دانشگاه تهران بود ولي بعد از انقلاب شغل خود را از دست داد و به فرانسه رفت. او گفت با گذشت سالها، "همه چيز عوض شد." علاقه به تحقيقات باستانشناسي احيا گرديد و بار ديگر دعوت شد كه مديريت جيرفت را به عهده بگيرد. يوسف فكر مي كند كه اين آثار باستاني همان پادشاهي افسانه اي "گمشده" در عصر مفرغ در 3500 سال قبل از ميلاد مسيح باشد كه صنايع آن به قدري شهرت داشت و باشكوه بود كه به بين النهرين صادر مي شد. ولي تا كنون هيچ سندي براي آن وجود ندارد و دانشمندان ديگر در اين مورد ترديد دارند. وقتي از او پرسيدم كه چه چيزي را بايد پيدا كند تا موضوع كاملا روشن شود، او مشتاقانه پوزخندي زد و گفت "چيزي معادل يك كمان حكاكي شده كه بر روي آن نوشته شده باشد "به آرتا خوش آمديد."
چشم انداز براي حفاري هاي بيشتر در هزاران مكان حفاري نشده مأيوس كننده به نظر مي رسد. در ايران گوشت گران است، مشاغل كافي وجود ندارد، ديوانسالاري به صورت عميق، وسيع و ناكارآمد مي باشد و فساد دولتي – آن گونه كه توسط سه فرد مختلف براي من توصيف شد – يك "راز آشكار" ، بدتر از هميشه و "نهادينه شده" است.
يوسف گفت "كشور به چيزهاي زيادي نياز دارد و قطعا باستانشناسي يكي از موضوعات اصلي نيست." ولي از زمان كشف آثار باستاني در جيرفت "همه ی استانها علاقمند به حفاري هستند و هر شهر كوچكي مي خواهد مانند جيرفت در جهان شهرت پيدا كند. آنها مغرور هستند و رقابت وجود دارد."
يوسف با خوشحالي در مبل چرم مصنوعي دفتر ناشر خود آرميده و به اين فكر مي كرد كه چرا ايرانيان اين گونه هستند كه هستند. به نظر او يكي از علل آن وضعيت جغرافيايي بود زيرا وقتي ايرانيان پشت سر هم از سرزمين خود رانده مي شدند، "كجا مي توانستند بروند، به صحرا؟ هيچ جايي وجود نداشت كه به آنجا فرار كنند و پنهان شوند." آنها ساكن مي ماندند، روزگار را مي گذراندند، به وانمود كردن مي پرداختند و تعارف مي كردند. به گفته يوسف "اين درخت در اينجا ريشه هاي بسيار عميق دارد. شاخه هاي ديگر در اينجا و آنجا ريشه دواندند، ولي اگر آن شاخه ها را ببريد، ريشه در اينجا همين است."
دلتنگي براي ابرقدرت بودن
ميراثي كه پيوسته به نظر مي رسد از روزگار باستان در روح ملي قد علم كرده، اين است: مفهوم آزادي و حقوق بشر از غرب و يوناني هاي باستان ريشه نگرفته است. آن عقايد در ايران و از قرن ششم قبل از ميلاد تحت فرمانروايي امپراطور هخامنشي، كورش كبير، كه اولين امپراطوري پارسي را تشكيل داد، مشهود بوده است. اين امپراطوري در زمان جانشين وي، داريوش، به بزرگترين و قوي ترين پادشاهي بر روي زمين تبديل مي شود. كورش كه به شجاعت و تواضع و نيكي شهرت دارد، ظاهرا با ايده آزاد كردن مردم (به ويژه يهوديان بابل، كه او در سال 538 قبل از ميلاد آزاد كرد تا به اورشليم باز گردند و با پولي كه به آنها داد معبدشان را بسازند) ، قلوب آنها را تسخير كرد و حكومتي را بنا نهاد كه گمان مي رود اولين امپراطوري داراي شكيبايي مذهبي و فرهنگي در جهان باشد. اين امپراطوري در آخر متشكل از 28 مليت مختلف بود كه به طور مسالمت آميز تحت لواي يك حكومت مركزي زندگي مي كردند كه در ابتدا در شهر پاسارگاد پايه ريزي شد و سپس به تخت جمشيد منتقل گرديد.
شما در حكاكي هاي تخت جمشيد، مي توانيد اعضاي مليت هاي مختلف را مشاهده كنيد كه مليت آنها با لباس هاي مختلف آنها مشخص شده، و دور هم جمع شده اند تا به عنوان يك ملت واحد جشن بگيرند. اين پادشاهي در اوج قدرت خود از درياي مديترانه تا رود ايندوس گسترش داشت و اين اولين و آخرين بار در تاريخ بود كه تمامي حكومتهاي جهان شناخته شده، تحت حكومت يك پادشاه در مي آمدند.
بنابراين شايد پارسي ها اولين ابر قدرت جهان بودند. سعيد ليلاز، كارشناس سياسي و اقتصادي مستقر در تهران گفت "دل ما براي اين كه دوباره يك ابرقدرت باشيم، تنگ شده است، و جاه طلبي هاي هسته اي كشور به طور مستقيم در ارتباط با اين آرزو مي باشد."
عناوين خبرها برايمان آشنا هستند: ايران ظاهرا سرگرم غني سازي اورانيوم است، و اصرار مي ورزد كه تنها مي خواهد سوخت براي نيروگاه هاي هسته اي توليد كند. ولي اورانيوم بسيار غني شده نيز يك ماده اصلي براي يك بمب هسته اي مي باشد. آمريكا و سازمان ملل به عنوان اقدامي بازدارنده، تحريم هاي اقتصادي فزاينده اعمال كرده اند، و در همين حال رييس جمهور ايران محمود احمدي نژاد يك تندرو محافظه كار برنامه هاي هسته اي را همچنان اعلام مي كند و در عين حال اظهارات سرشار از تنفر و تهديد نسبت به اسراييل كه در نزديكي آن قرار دارد، ايراد مي كند و دائما هولوكاست را تكذيب مي كند.
ليلاز كه مردي لاغر و عينكي است و پيراهني آهاردار و آستين بلند به تن دارد و آستين آن را تا آرنج بالا زدن و در حالي كه در آپارتمان شيك خود در كنار چراغ روميزي شبيه به يك طوطي كاكل دار نشسته است، گفت "در يك دوران، مساحت كشور سه برابر مساحت كنوني آن بوده و به مدت بيش از هزار سال يك ابرقدرت با ثبات بوده است. طي قرن ها، پيرامون اين امپراطوري، كوچكتر شده ولي اين دلتنگي براي ابرقدرت بودن كه با واقعيت بسيار در تضاد مي باشد "به خاطر تاريخ آن است."
بار ديگر، كورش و به ويژه چيزي كه كتيبه كورش ناميده مي شود – با شكوه ترين شيء باستاني ايران – اساس چنين دلتنگي مي باشد. اين قطعه از سال 1989 در موزه بريتانيا قرار دارد و نمونه اي مشابه آن در راهرو طبقه ی دوم مقر سازمان ملل در نيويورك وجود دارد. اين كتيبه شبيه چوب ذرتي است كه از گل درست شده باشد؛ نوشته ی روي آن به خط ميخي، منشوري است كه به عنوان اولين منشور حقوق بشر در تاريخ جهان توصيف شده است – كه تاريخ آن به بيش از هزار سال قبل از صدور "منشور كبير" (مگنا كارتا) بر مي گردد. اين كتيبه خواستار آزادي مذهبي و نژادي شده است؛ برده داري و هر نوع سركوب و همچنين تصرف اموال به زور يا بدون پرداخت غرامت را منع مي كند و اين حق را به كشورهاي عضو اعطا مي كند كه تابع تاج كورش باشند يا نباشند. "هر گز براي حكمراني عزم بر جنگ ندارم."
شيرين عبادي، وكيل ايراني و برنده جايزه صلح نوبل در سال 2003 ، گفت :" براي شناختن ايران و اين كه ايران واقعا چيست، فقط آن نوشته كورش را بخوانيد."
ما به دفتر كار وي در طبقه زيرين آپارتمان او در شمال تهران و به اتاقي كه پوشيده از قفسه هاي كتاب چوبي و شيشه اي بود، رفتيم. در داخل يكي از اين قفسه ها يك نمونه مشابه و كوچك طلايي از آن كتيبه وجود داشت كه در جعبه اي شيشه اي قرار داده شده بود و او آن را به طرف من دراز كرد به طوري كه گويي نوزاد تازه به دنيا آمده اي را به من نشان مي دهد. او گفت "چنين عظمتي همانند عظمت اين كتيبه بارها در ايران به نمايش گذاشته شده" ولي جهان در باره آن چيزي نمي داند. "وقتي به خارج از كشور مي روم، مردم از شنيدن اين كه 65 درصد از دانشحويان در اينجا دختر هستند، تعجب مي كنند. يا وقتي نقاشي ها و معماري ايران را مي بينند، شگفت زده مي شوند. قضاوت آنها در مورد يك تمدن، آن چيزي است كه طي 30 سال گذشته - از انقلاب اسلامي - شنيده اند" ؛ عقب گرد در آزادي هاي شخصي به ويژه براي زنان؛ برنامه هسته اي و دشمني با غرب. او گفت آنها در باره هزاران سال قبل از آن، در باره اين كه ايرانيان براي اين كه به طور مشخص هويت خود را حفظ كنند و توسط مهاجمان خود بلعيده نشوند، چه چيزهايي را پشت سر گذاشته اند و چگونه اين كارها را كرده اند، چيزي نمي دانند.
اعراب آمدند و ايران به اسلام گرويد و "در نهايت شيعه شديم كه از اعراب كه سني هستند متفاوت است." آنها مسلمان بودند ولي عرب نبودند. "ما ايراني بوديم."
در حقيقت اولين چيزي كه همه ی كساني كه با آنها ديدار داشتم و وقتي از آنها پرسيدم كه چه چيزي را مي خواهند جهان در باره آنها بداند، گفتند می خواهیم بدانند كه "ما عرب نيستيم!" بلافاصله نيز مي گفتند "ما تروريست نيستيم!"...و نوعي نژاد پرستي پارسي وارد گفت و گو مي شود. حتي با وجودي كه وضع اقتصادي آنها به خوبي برخي كشورهاي عربي مانند دوبي و قطر نيست، با اين همه احساس مستثني بودن مي كنند، كه اين طرز فكر با تجليلي كه شاه از تاريخ پارس به عمل آورد، تقويت يافت. اعرابي كه ايران را فتح كردند به طور معمول به عنوان كمي بيش از باديه نشين هايي تلقي مي شوند كه چادر نشين بودند و در برابر فرهنگي كه ايران به آنها داد، آنها خود هيچ گونه فرهنگي نداشتند. و با حرارتي كه هنوز آنها را مورد سرزنش قرار مي دهند، فكر مي كني كه آن اتفاق همين هفته گذشته رخ داده است نه چهارده قرن پيش !
بانويي را در يك مراسم عروسي ملاقات كردم كه بي شباهت به يك ستاره قديمي سينما نبود و همسر زنده دل و شيك پوش او كتي سفيد بر تن داشت و مشغول كشيدن سيگار با چوب سيگار بود، و پنج دقيقه نگذشته بود كه اين خانم، اعراب را به آتش كشاند.
او در حالي كه دست هاي خود را به هم گره كرد بود به طوري كه گويي مي خواهد گردن كسي را بشكند، گفت "بعد از آمدن آنها همه چيز خراب شد و هرگز به حالت اول برنگشتيم!" و شخصي به نام علي كه معلم زبان انگليسي بود و با او دوست شدم، در اين باره سخن گفت كه چگونه از دست دادن امپراطوري هنوز بر وجدان ملي سنگيني مي كند. در حالي كه به طرف منزل او در حومه ی شيراز مي رفتيم و موتورسيكلت ها و اتومبيل هاي ديگر را پشت سر مي گذاشتيم، او به من گفت "قبل از آمدن آنها، ما يك قدرت بزرگ و متمدن بوديم. آنها كتاب هاي ما را سوزاندند و به زنان ما تجاوز كردند، و به مدت 300 سال نمي توانستيم فارسي صحبت كنيم، يا در غير اين صورت زبان مان را ازحلقوم بيرون مي كشيدند."
مكتب فردوسي
ايرانيان در هر صورت به فارسي تكلم كردند. زبان ملي تا حدودي عربي شده ولي پارسي قديم ريشه خود را حفظ كرده و ايران از جمله معدود كشورهاي بزرگ در دنياي اسلام است كه عربي صحبت نمي كند. مردي كه به او امتياز داده مي شود كه به تنهايي زبان و تاريخ را از فراموشي نجات داده، شاعر قرن دهم به نام فردوسي است. فردوسي، هومر ايران است. ايرانيان شاعران خود را تا حد پرستش دوست دارند – كه از ميان بسياري از آنها مي توان از رومي، سعدي، خيام و حافظ (كه گفته مي شود آثار او، اگر نگوييم بيشتر از قرآن، كتاب مقدس اسلامي، مي توان گفت به اندازه آن، براي هدايت در عشق و زندگي مورد تفآل قرار مي گيرد) نام برد. وقتي مردم توسط آخرين مهاجم سركوب شدند و نمي توانستند به راحتي افكار خود را بيان كنند، شعرا اين كار را براي آنها كردند و زيركانه آن افكار را در ابيات پنهان كردند. يوسف باستانشناس گفت "گاهي اوقات آنها اعدام مي شدند، ولي در هر صورت اين كار را مي كردند." بنابراين امروزه با وجودي كه ايران وطن طبقات فرهنگي و گويش هاي بسيار ديگري غير از پارسي است – تركمن، عرب، آذري، بلوچ، كرد و غیره – "همه مي توانند فارسي صحبت كنند، زباني كه قديمي ترين زبان زنده در جهان است. هيچ كشور ديگري از چنين چيزي برخوردار نيست."
فردوسي، شاعر قهرمان و يك مسلمان معتقد كه از نفوذ اعراب منزجر بود، سي سال را به نوشتن تاريخ حماسي ايران به نام شاهنامه گذراند و ابياتي را با حداقل استفاده از كلمات عربي سرود. اين صحنه هاي پشت سر هم، وقايع تاريخي نبردها و ماجراجويي هاي 50 سلسله _ رسيدن آنها به تاج و تخت، مرگ آنها، بركناري مكرر آنها و سرنگوني هاي اجباري – را به ترتيب تارخ شرح مي دهد و با پيروزي اعراب به پايان مي رسد و به عنوان يك فاجعه ترسيم شده است. شخصيتي كه بيش از همه در باره اش گفته شده رستم است كه يك شخصيت جوانمرد شجاع و داراي كمال است. ديك ديويس، دانشمند پارسي شناس در دانشگاه ايالتي اوهايو كه شاهنامه را به انگليسي ترجمه كرده مي گويد رستم يك ناجي ملي و يك "قهرمان نيرنگ باز" است. او گفت "داستان هاي رستم، اسطوره هاي آنها است. ايرانيان اين گونه خود را مي بينند."
افسانه هاي شاهنامه در باره پادشاهان جنگ طلب و پهلوانان قهرمان است كه در اين افسانه ها اين پهلوانان تقريبا هميشه از نظر اخلاقي برتر از شاهاني هستند كه براي آنها خدمت مي كنند، يا با مشكلاتي درگير مي شوند كه مرد نيكي كه تحت حكومتي شرير يا نالايق زندگي مي كند با آنها مواجه است.
اين اثر سرشار از اين انديشه است كه كساني كه از نظر اخلاقي مناسب ترين افراد براي حكومت كردن هستند دقيقا كساني هستند كه بيش از همه نسبت به حكومت رغبت ندارند و در عوض ترجيح مي دهند زندگي خود را وقف نگراني هاي اصلي بشريت كنند: طبيعت خرد، سرنوشت روح بشر، و غير قابل درك بودن ذات و اهداف خداوند.
نسخه اصلي شاهنامه خيلي پيش از ميان رفته و تنها چيزي كه باقي مانده نسخه هاي رونويسي شده از آن است و از آن جمله نسخه اي است كه در كاخ گلستان در تهران وجود دارد. محافظ آن كه يك خانم جوان خوشرو به نام بهناز تبريزي است كه همه چيز را از روي ميز بزرگي برداشت و آن را با پارچه اي سبز رنگ پوشاند. او جعبه سياهي را از يك گاو صندوق در اتاق ضد گلوله مجاور و مجهز به زنگ خطر در برابر آتش سوزي و زلزله و دستگاه هاي كنترل آب و هوا بيرون آورد و پارچه مخملي قرمزي را بر روي پارچه سبز بهن كرد، زيرا ايرانيان دوست دارند در صورت امكان براي هر چيزي مراسمي به راه اندازند. من بايد ماسكي را بر روي دهان مي گذاشتم تا كتاب دست نوشته را در برابر پرتاب آب دهان و تنفس شديد محافظت كنم و بهناز دستكش هاي سفيد به دست كرد. او به آرامي كتاب را كه قدمت آن به حدود 1430 سال پيش بر مي گردد، از جعبه اش بيرون آورد و با احتياط كامل صفحات آن را با نوك انگشتانش ورق زد در حالي كه من 22 تصوير آن را با يك ذره بين مورد بررسي قرار دادم. آن تصاوير صحنه هايي را از شاهنامه نمايش مي دادند كه حافظه فرهنگي جمعي در آن غوطه ور است – كسي به درخت بسته شده و منتظر سرنوشت خويش است؛ رستم ناآگاهانه پسر خود سهراب را در يك نبرد مي كشد؛ مرداني سوار بر اسب با نيزه با مهاجماني سوار بر فيل مي جنگند – همه ی اين تصاوير با دقت ، نقاشي و با استفاده از جوهرهاي درست شده از سنگ خرد شده و محلول به دست آمده از گلبرگ هاي گل، با طراوت رنگ شده اند.
گفته مي شود تقريبا هر كسي در خيابان صرف نظر از ميزان تحصيلات او، مي تواند ابياتي از فردوسي را بخواند و به طور معمول در دانشگاه ها يا در منازل افراد، يا قهوه خانه هاي سنتي مانند قهوه خانه آذري در جنوب تهران، شاهنامه خوانده مي شود. ديوار اين قهوه خانه پوشيده از صحنه هايي از شاهنامه بود كه از آن جمله صحنه ی كشته شدن سهراب به دست رستم است. يك نقال، داستان هيجان انگيز تك نفره اي را حكايت كرد و پس از آن نوازندگان موسيقي سنتي نواختند و از شوق براي عشق به زن يا عشق به خدا خواندند. مردم در پشت ميزهاي بزرگ و يا نيمكت هاي پوشيده از قاليچه ايراني با هم نشسته و سيگار مي كشيدند و به همراه موسيقي دست مي زدند، و در همين حال خدمتكاران خرما و شيريني و چاي در استكان هاي كوچك به همراه قاشق هاي كوچك و به دنبال آن كباب، دوغ، ترشي، و سالاد لبو آوردند. بچه ها با تشويق بزرگترهاي خود روي ميز مي رقصيدند كه با تلفن همراه از آنها عكس مي گرفتند.
"آنها نمي توانند درون ما را كنترل كنند"
به همت فردوسي، ايرانيان پيوسته زبان خود را داشته اند كه آنها را متحد سازد و از دنياي خارج متفاوت نگاه دارد – و آنها همچنين تلاش كرده اند تا از معيارهاي فرهنگ باستاني خود مراقبت به عمل آورند.
سال نو و نوروز را در نظر بگيريد. نوروز يك جشن 13 روزه است كه در طول آن همه جا تعطيل است و مردم مي خورند، مي رقصند، شعر مي خوانند و در آخرين چهارشنبه سال، آتش درست مي كنند و از روي آن مي پرند. اين جشن به نوعي شبيه جشن شكرگزاري است كه در روزهايي كه طول روز و شب برابر مي شود جشن گرفته مي شود تا شروع بهار را گرامي دارند .و اين جشني است كه از دين زرتشت، دين اصيل ايران، حفظ شده و در تخت جمشيد مركزيت داشت. دين زرتشتي مقدم بر سه دين اصلي كنوني جهان – يهوديت، مسيحيت، و اسلام – بود و اساس آن بر سه اصل استوار است: 1-خير و شر، اراده آزاد، داوري نهايي، 2-بهشت و جهنم، 3-يك خداي قادر مطلق و مهربان. زماني كه اعراب به ايران آمدند و چيزي را براي آنها آوردند كه انديشه انقلابي عبادت يك خداي واحد بود، پارسيان بيش از يك هزار سال بود كه خداي واحد را عبادت مي كردند.
امروزه کمتر به اعلاميه و بيانيه ای از سوی احزاب سياسی بر می خوريم که در آن از سکولاريسم بعنوان يکی از مبانی خواست ها، اهداف و برنامه های صادر کنندگان ذکری بميان نيامده باشد. از نظر من، اين پديده پديدهء خجسته ای است که ـ با يک امای بزرگ ـ خبر از اين واقعيت می دهد که اپوزيسيون حکومت اسلامی، پس از سی سال يللی و وقت کشی سياسی (و نه فرهنگی)، عاقبت به درک اين موضوع بديهی رسيده که، در برابر نظريهء عملی شدهء «حکومت اسلامی» بعنوان يک ايدئولوژی ساخته و پرداختهء آقای خمينی، هيچ دستگاه فکری مقتدری که بتواند بصورتی بنيادين آن را نفی و خنثی کند، جز سکولاريسم (بعنوان راه ندادن دينکاران و ايدئولوگ ها، و شرايع و ايدئولوژی ها، در دولت و حکومت) وجود ندارد.
طرفه اينکه اين نکته را، پيش از آنکه اپوزيسيون سکولار رژيم دريابد، خود دست اندرکاران و گردانندگان رژيم اسلامی فهميده و برای جلوگيری از شيوع و کارا شدن آن، هر زمان طرحی نو را به اجرا نهاده اند. کافی است در اين مورد به يکی ـ دو تا نقل قول از اين «مقامات» توجه کنيم.
دو هفته پيش، آقای خامنه ای، که «ولايتش» بر مبنای امتزاج مذهب و جکومت بنا شده، در ديدار با رئيس جمهور و اعضاء کابينه اش، چنين گفته است: «نظام انقلابى، بر مبناى دين و بر مبناى اسلام و بر مبناى قرآن شكل گرفته و به همين دليل از حمايت ميليونى اين ملت برخوردار شده و جان هايشان را كف دستشان گرفتهاند و جوان هايشان را به ميدان هاى خطر فرستادهاند؛ آن وقت مسئولان يك چنين نظامى دم از مفاهيم سكولاريستى بزنند؟! يكى بر سر شاخ و بن مي بريد! يعنى خودشان بنشينند و بنا كنند بُن اين مبنا و قاعده را كلنگ زدن! خيلى چيز خطرناكى بود». و در جای ديگر از سحنانش می گويد: «دولت نهم روند بسيار خطرناک غربزدگی و گرايش های سکولاريستی را که متأسفانه در حال نفوذ در بدنهء مديريتی کشور بود، سد کرده است». چندی پيش هم آقای حداد عادل، رئيس سابق مجلس اسلامی در تلويزيون رژيم، در پاسخ به اين پرسش که: ««اگر آیت الله مطهری زنده بود مهمترین دغدغهء فکری اش چه بود؟» پاسخ جالبی داده و گفته است: «اگر استاد مطهری زنده بود، به ماتریالیسم و مارکسیسم و حتی تفکر التقاطی دههء 50 کاری نداشت بلکه مهم ترین دغدغهء فکری اش سکولاریزم بود؛ چرا که مهم ترین خطری که جامعهء اسلامی ما را تهدید میکند سکولاریزم است که از لیبرالیزم غربی می آید!»
اين «مسئولان» البته اغلب در باب ماهيت اين «خطر» توضيحی نداده و يا به مخاطبين خود آدرس عوضی می دهند. مثلاً آيت الله صافی گلپايگانی، با بی آزرمی تمام و به دروغ می گويد: «اسلام با فرهنگ لائيك [نام ديگر سکولاريسم] و بى دينى مخالف است. دشمنان با استفاده از ترويج فرهنگ لائيك درصدند تا زنان را از خط عفاف و حجاب و كرامت منحرف كرده و سنت هاى اصيل اسلامى را از بين ببرند».
می گويم «دروغ» چرا که از ناحيهء سکولارها نمی شنويم که سکولاريسم لزوماً مساوی با بی دينی بوده و «سنت های اسلامی» را هدف گرفته باشد. اين حرف دروغ محض است. سکولاريسم می گويد دينکاران «يک دين معين» نمی توانند زمام امور زندگی و جان و مال «همهء مردمان» را در يد اختيار خود و شريعت مذهب خويش بگيرند و، به اين خاطر، بايد امر حکومت را از دست آنان گرفت و حکومت را «فرادينی» کرد؛ بطوريکه دولتمردان، و زنان، خدمتگذار پيروان همهء اديان و مداهب و مخالفان هر دوی آنها باشند. آيت الله تسخيری هم می گويد: «مردان بزرگ دینی حافظ معنویت در برابر سکولاریسم هستند». که اين سخن نيز دروغ محض است و سکولاريسم کاری به کار چيزی به نام «معنويت» ندارد و فقط می خواهد راه «مردان بزرگ دينی» را در رسيدن به قدرت حکومتی سد کرده و از اجحاف آنان نسبت به مردمی که شرايعی ديگر دارند جلوگيری کند.
البته شناخت درست کارکردهای ضد مبانی حکومت ولايت فقيه، که در سکولاريسم تبلور می يابد، تنها به دينکاران حاکم بر ايران محدود نمی شود و فکلی های وابسته به آنها نيز در شماتت سکولاريسم دست کمی از اربابان خود ندارند. آقای سعيد زيبا کلام می گويد: «تقسيم و توزيع کار فعلی که، مثلاً، حوزه متکفل دين مردم، نماز و روزه و ذکات مردم، مستحبات، مبطلات و مکروهات و غيره باشد و دانشگاه هم به دنبال ساختن جامعه باشد، چه به لحاظ نرم افزاری و چه به لحاظ سخت افزاری، بايد به هم بريزد. مگر سکولاريسم چيست؟» يا دولت آقای احمدی نژاد عدهء زيادی از «روشنفکران!» را در «مركز بررسيهاي استراتژيك رياست جمهوري» گرد می آورد تا برای خنثی کردن سکولاريسم چاره ای بيانديشند و غلامحسين الهام، سخنگوی دولت احمدی نژاد، نيز، در پی ديدار هيئت دولت با ولی فقيه، گفته است: «دولت، قوه مقننه و ديگر سطوح عالی تصميمگيری بايد توجه جدی به گفتمان انقلاب و مطالبهء مقام معظم رهبری در اين ارتباط داشته باشند... ما بايد مراقب نفوذ و بازگشت اين انديشههای سکولاريستی باشيم و به خطر بازگشت اين انديشهها توجه کنيم و در اين ارتباط دولت، قوه مقننه و قضاييه و مديران نقش موثری دارند». و محمد اسكندري، كارشناس مديريت استراتژيك و استاد مدعو دانشگاه علامهء طباطبايي، در سمينار همان «مركز بررسيهاي استراتژيك رياست جمهوري» توضيح داده است که: «ولايتپذيري، به معناي اعتقاد و تحت امر رهبري بودن، شاخصهء ديگر انقلاب است و ... در موضوع تحولات بزرگ امكان انحراف وجود دارد اما با وجود "ولي" امكان انحراف از بين ميرود ... (در عين حال، اگرچه) "تدبير" از لوازم ديگر مديريت انقلابي است و بايد همواره تدبير بر مرحله به مرحله اجراي مديريت انقلابي حاكم باشد اما بايد مراقب بود كه ايدئولوژي زدايي جايگزين تدبير نشود؛ تدبير بايد بر اساس همان مباني باشد كه اهداف بر مبناي آن قرار گرفته است».
بدين سان، جدا از عوامفريبانی که با بستن دروغ به معنای سکولاريسم می کوشند آن را در نزد توده های نا آگاه مردم ضد دين جلوه دهند، عموم صاحبان قدرت در حکومت اسلامی می دانند که سکولاريسم يعنی بيرون ريختن آخوندها و دينکاران و شريعت اختصاصی آنان از حکومت و جايگزين کردن آنها با قوانين عرفی که بوسيلهء نمايندگان واقعی مردم گذاشته می شوند. دينکاران نشسته در قدرت بخوبی می دانند که آنچه پايه های تخت حکومتشان را می جود و می پوکاند انديشهء سکولاريستی است. سکولاريسم، بهمراه خود آزادی و تکثر و چندگونه انديشی و عدالت اجتماعی را دارد چرا که ريشه های آن در خاک رفع تبعيض رشد می کند. به همين دليل هم هست که آنان براحتی ـ و درستی! ـ از سکولارها بعنوان ضد انقلاب و ضد ولايت فقيه و نيروهای برانداز ياد می کنند.
آنها، در عين حال، با اغتنام فرصت، از مخالفان و رقبای داخلی خود نيز با همين «برچسب» سلب صلاحيت می نمايند. آيت الله کعبی اعلام می کند که «مروجان سکولاريسم تائيد صلاحيت نمىشوند»؛ و آيتالله مکارم شيرازی، در جهت خراب کردن گروهی که خارج از ارادهء او عمل می کنند، در ديدار اعضاي برگزاري «همايش رسانه، تلويزيون و سکولاريسم»، با اشاره به نقش تلويزيون در ايجاد تحولات سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي نسبت به عملکرد اين رسانه انتقاد کرده و اظهار می دارد: «هر چند در ساليان اخير برنامههاي ديني و مذهبي در تلويزيون گسترش يافته ولي کساني در آنجا لانه کردهاند تلويزيون را به سوي سکولاريسم سوق مي دهند!»
اينکه حزب مشارکت هم مجبور می شود تا مرتباً اعلام کند که در حال مبارزه با سکولاريسم است هم از اين سر است و جنبهء دفاعی هم دارد. بدين لحاظ، اصلاح طلبی اسلامی ـ در همهء شقوق خود ـ مجبور است مخالفت خود با سکولاريسم را علناً بيان کند تا در زمرهء نيروهای سياسی «مجاز» باقی بماند. و حکومت در اين راه چندان پيش می رود که صدای رئيس جمهور قبلی اش، سيد محمد خاتمی، در می آيد که رندانه توپ را به زمين حريف بر می گرداند: «راندن همهء منتقدان با چوب سکولاريسم، خود مروج اين انديشه است!»
همچنين جالب است که توجه کنيم اصلاح طلبان نيز ـ حتی به قيمت به زندان رفتن ـ بارها کوشيده اند تا حالی ولی فقيه کنند که حکومتش را سکولاريسم با خطر جدی روبرو کرده است. مثلاً، سه چهار سال پيش، آقای قاسم شعله سعدی نامه ای به آقای خامنه ای نوشته و با متهم کردن او به نالايقی، «با تاسف» پيش بينی کرده بود که «بزودی به جای حکومت اسلامی، جمهوری سکولار در ايران مستقر خواهد شد». که البته متعاقب اين نامه دستگير ـ لابد به جرم اينکه نام «ميوهء ممنوعه» را، هرچند با «تأسف!»، بر زبان يا قلم رانده بود.
باری، متأسفانه، سال ها طول کشيده است تا مخالفان حکومت اسلامی هم ـ که آن را پايه و مايهء همهء تبعيض ها و ستم ها و اجحاف ها و فساد و ارتشاء و فحشا می يابند ـ دريابند که «پادزهر» نظريهء «حکومت اسلامی» آقای خمينی همانا سکولاريسم است و لاغير. آقای خمينی، سال ها پيش از انقلاب، در کتاب «حکومت اسلامی» خود ـ بی آنکه از سکولاريسم نام ببرد ـ به جوهر اين انديشه اشاره می کند و، در عين بی اطلاعی از دلايل پيدايش اين تفکر و اينکه اتفاقاً بنياد قدرتمند شدن «جوامع استعمارگر» درست بر همين انديشه بنا شده، می نويسد: «اين را که ديانت بايد از سياست جدا باشد و علمای اسلام در امور اجتماعی و سياسی دخالت نکنند را استعمار گران گفته و شايع کرده اند... اعتقاد به ضرورت تشکيل حکومت و برقراری دستگاه اجرا و اداره، جزئی از ولايت است». او تشکيل اين حکومت را هم خاص «فقهای عادل!» دانسته و می گويد: «اولی الامر بعد از رسول اکرم (ص) ائمهء اطهارند که متصدی چند و ظيفه و مقام هستند، يکی بيان و تشريح عقايد و احکام و نظامات اسلام برای مردم... ديگری اجرای احکام و برقراری نظامات اسلام در جامعهء مسلمانان، و نيز بسط عقايد و نظامات اسلام در ميان ملل جهان. پس از ايشان فقهای عادل عهده دار اين مقامات هستند». (صص 22-23-28)
هر که معنای درست سکولاريسم را درک کند می داند که سکولاريسم تنها مجموعهء نظری است که نافی تک تک نکاتی بشمار می رود که آقای خمينی حکومت فعلی اسلامی در ايران را بر مبنای آنها ساخته و «فقهای عادل!» را بر صدر آن نشانده است. سکولاريسم، در افق شايسته سالاری، فقهای عادل را شايستهء حکومت نمی داند و به عقايد و نظامات اسلامی هم در محدودهء زندگی خصوصی و گروهی و آزادانه و بی تحميل مسلمانان فقط احترام می گذارد، بی آنکه برايشان امتيازی قائل شود. به عبارت ديگر، سکولاريسم نافی ولی فقيه و رياست دينکاران و کل حکومت اسلامی است و دينکاران نيز اين موضوع را بخوبی درک کرده و تمام توانائی مالی و آموزشی و نظامی مملکت را در راه خنثی کردن آن بکار برده اند و می برند. اگر در تاريخ دست می برند، اگر کتاب های درسی را عوض می کنند، اگر آثار غير اسلامی ايران را نابود می کنند، اگر ده ها شبکهء تلويزيونی براه می اندازند، اگر مسجد می سازند و هزاران خطيب و امام جمعه تربيت می کنند، هيچ کدام اين کارها را بخاطر دين و مذهب مردم انجام نمی دهند و تنها هدف از اين کارها جا انداختن همانی است که آقای اسکندری، در سمينار مذکور در بالا، در قالب اين کلمات فرموله می کند: «ولايتپذيري، به معناي اعتقاد و تحت امر رهبري بودن، شاخصهء ديگر انقلاب است».
اما من اين مقاله را با يک «امای بزرگ» شروع کردم و اکنون وقت آن است که اين «اما» را بشکافم و توضيح دهم: بنظر من، پذيرش سکولاريسم موجب می شود که ـ چه يک شخص و چه يک گروه يا حزب سياسی ـ بر چهارچوبی تکيه زند که از ايجابات سکولاريسم ساخته شده است. مثلاً، چگونه يک انسان سکولار می تواند، در راستای مبارزه با يک حاکميت ضد سکولار، تصميم بگيرد تا با يک فرد موافق حکومت مذهبی، و نيز يک فرد مخالف سکولاريسم، ائتلاف و همکاری کند؟ عقل عملی به ما می گويد که چنين ائتلافی يا نتيجهء سستی مبانی سکولاريسم در نزد شخص مدعی سکولار بودن است و يا حاصل بی خبری او از تضاد مبارزه با دشمن، به کمک دوستان آن دشمن! ـ و يا آن را بايد صرفاً نوعی پيروی بی محتوا از مد روز تلقی کرد.
اعلام اينکه «ما سکولار هستيم»، تا زمانی که حضور ايجابات سکولاريسم در عمل يک شخص يا يک سازمان مدعی سکولاريست بودن به بوتهء امتحان گذاشته نشده باشد، می تواند نوعی عمل تبليغاتی برای جلب انظار از يکسو، و عقب نيفتادن از قافله، از سوی ديگر، باشد.
حال به يک نمونهء عملی از اينگونه تضادهای ناقض شعائر اعلام شده بپردازم.
اپوزيسيون حکومت اسلامی، اگرچه سی سال است با اين حکومت در حال مبارزه ای فرهنگی است و می کوشد بقايای جامعهء مدرن و مدنی زاده شده از پس انقلاب مشروطه را از زير دست و پای دينکاران امامی بيرون کشيده و نجات دهد، خيلی دير به اين نتيجه رسيده است که انکار کل حکومت اسلامی در گروی پذيرش تفکر مبتنی بر «سکولاريسم» است. اين کار البته در خارج از کشور چندان دل و جرأتی نمی خواهد چرا که اشخاص و گروه ها و احزاب را ادعای سکولاريست بودن به خطر نمی اندازد. به همين دليل هم هست که می بينيم، از چپ تا راست و از پادشاهی خواهان تا جمهوری طلبان، تقريباً همگی تشکل های سياسی خود را سکولار می دانند و می خوانند
اما اعلام سکولاريست بودن، بعنوان يکی از پايه های اصلی بينش سياسی يک جمع داخل کشور، قابل تحسين و تشويق و تقدير است. مثلاٌ، من خود اگر مدتی است با علاقهء تمام به تحولات درونی «جبههء ملی» در ايران می پردازم، اين کار بخاطر شجاعتی است که زنان و مردان مستقر در رهبری آن در افزودن سکولاريسم به مبانی اعتقادات سياسی تشکل خويش نشان داده اند. در اصل سوم از «اصول عقايد و هدف های جبههء ملی ايران» می خوانيم که: «جبههء ملی ايران، برای حفظ احترام به دين مبين اسلام، و همچنين فراهم شدن امکان بهره گيری از تمامی توان ملی و مردمي، بر اصل جدايی دين از حکومت تاکيد می کند».
حال می خواهم ببينم که چگونه می توان «درجهء غلظت» و «ميزان صحت» اين ادعای جبههء ملی داخل کشور را اندازه گيری کرد. بنظر من، برای اين کار، اخيراً فرصتی پيش آمده است: طی ديدار اخير آقای حشمت طبرزدی، دبيرکل جبههء دموکراتيک ايران، با آقای هرميداس باوند، سخنگوی جبههء ملی ايران، ايشان، در واکنش به سخنان آقای طبرزدی که بر همبستگی بیش از پیش «نیروهای سکولار» تاکید داشت، چنين اظهار نظر کرده اند: «دیدگاه روشن جبههء ملی ایران این است که به صورت تاکتیکی با همهء نیروهای دموکراسی خواه همکاری کند. ایشان ایراز داشت، برای مثال يک ارادهء ملی مبنی بر مخالفت با جنگ وجود دارد. حتی نیروهای اصلاح طلب يا ملی- مذهبی در این موضوع خاص می توانند از همکاری جبههء ملی برخوردار باشند».
بنظر من، اگر در تک تک کلمات آقای باوند دقيق شويم به چند نکتهء مهم می رسيم:
1. ايشان، در مقابل تأکيد آقای طبرزدی بر «نيروهای سکولار» از «نيروهای دموکراسی خواه» نام می برند. اما آيا همهء نيروهای «دموکراسی خواه» جزو «نيروهای سکولار» هستند؟ مسلماً چنين نيست. سکولاريسم وسيلهء رسيدن به دموکراسی است اما آنچه ظاهراً دموکراسی خوانده می شود لزوماً به استقرار سکولاريسم نمی انجامد و آنگاه، اگر عنصر سکولاريسم از معادلهء دموکراسی حذف شود، حاصل جمع و تفريق امور همانی خواهد بود که من در مقالات پيشين خود از آن با نام «ديکتاتوری اکثريت» نام برده ام.
2. بنظر من اين تبديل «نيروهای سکولار» به «نيروهای دموکراسی خواه» نتيجهء نوعی سهو و بی توجهی نيست بلکه دقيقاً برای تعبيهء دری است که از طريق آن همکاری جبههء ملی ايران با «نیروهای اصلاح طلب يا ملی- مذهبی» ممکن می شود. من در اواسط اين مقاله نشان داده ام که چگونه «نيروهای اصلاح طلب» همواره بر مبارزهء خود با سکولاريسم تأکيد داشته و آن را همپا و هم وزن مبارزهء خود با «ارتجاع مذهبی» دانسته اند. منظورشان هم از اين سخنان روشن است: «ما با بخشی از حاکميت که ارتجاعی است مبارزه می کنيم، اما مبارزهء ما از يک موضع سکولاريستی نيست. ما به حکومت اسلامی و ولايت فقيه اعتقاد داريم». معنای حرف چيزی نيست جز سهم خواهی کردن در يک بازی ضد سکولاريستی از حکومت اسلامی. آنگاه، بايد پرسيد که يک نيروی سياسی ملی که خود را سکولار می خواند چگونه می تواند با يک نيروی اصلاح طلب ضد سکولار «همکاری» کند؟
3. آقای باوند پا را از اين هم بالاتر نهاده و همکاری با «نيروهای ملی ـ مذهبی» را نيز بلامانع تشخيص داده اند. يک نيروی سياسی وقتی صفت «مذهبی» را با افتخار تمام بر خود می پذيرد، در واقع، بروشنی اعلام می دارد که شعار «سياست ما عين ديانت ماست» را پذيرفته و، در نتيجه، مشمول احکام آقای خمينی شده و بکلی از قلمروی سکولاريسم خارج می شود. آنوقت، يک تشکل سياسی که سومين اصل آن اعتقاد به «اصل جدايی دين از حکومت» است (و نمی دانم چرا آن را فقط برای «حفظ احترام به دين مبين اسلام» و نه همهء اديان و عقايد ديگر لازم می داند!) چگونه می تواند با يک نيروی موافق «امتزاج دين با حکومت» همکاری کند؟
4. ممکن است گفته شود که شما سخنان آقای باوند را درست نخوانده ايد و ايشان همکاری با اصلاحات چی ها و ملی ـ مذهبی ها را نه برای «مبارزه با حکومت اسلامی» که برای «مخالفت با جنگ» بلامانع می دانند. اين ايراد در ظاهر خود منطقی بنظر می رسد اما بر آن چندين مشکل وارد است. در علم سياست، احزاب سياسی مختلف العقيده می توانند در مورد يک هدف معين با هم ائتلاف و همکاری کنند، اما در انجام چنين کاری حداقل اين امر واجب است که در تعبير و تفسيرشان از «هدف معين» با هم اتفاق نظر داشته باشند. در اين مورد می توان، مثلاً، پرسيد که آيا اعتقاد آقای خاتمی ـ رهبر شناخته شدهء اصلاح طلبان ـ آن است که مشکل پروندهء اتمی ايران، که منجر به بالا رفتن احتمال جنگ شده، کلاً ناشی از بدخواهی های کشورهای غربی است؟ آيا نه اينکه پنهانکاری های دولت اصلاح طلبان در هشت سالهء حکومتشان و فريب دادن دنيا از طريق انجام مذاکراتی که هدفی جز وقت خريدن نداشته در پيدايش وضع موجود نقش مؤثری داشته است؟ آيا اصلاح طلبان کنونی با «حق مسلم» ی که دولت آقای احمدی نژاد می گويد مخالفند؟ و آيا نه اينکه با وجود رهبری مادام العمر آقای خامنه ای و سياست های جنگ طلبانهء ايشان، هر دو بال حکومت اسلامی (تعبير خود ايشان است) به يک سان در اين ماجرا در گير بوده اند؟ حال جبههء ملی ايران، در کار صلح طلبی خود، چگونه می خواهد با مسببان آفرينش فضای جنگی کنونی همکاری کند؟
5. باز، يکی از اصول ائتلاف های سياسی داشتن حداقل «هژمونی» (بالادستی) است. آيا جبههء ملی که می خواهد، بخاطر نجات ايران از جنگ، خود را بين دو نيروی اصلاح طلب و ملی ـ مذهبی ساندويچ کند دارای چنان دست بالائی هست که بتواند اصول بازی را تعيين کرده و بر خارج نشدن موئتلفان اش از اين اصول نظارت و کنترل داشته باشد؟ آيا نه اينکه در همهء فعاليت های مشترکی که جبههء ملی ايران با اين دو تشکل ديگر داشته (مثل شورای صلح اخير التأسيس) همواره در اقليت بوده و نقش عمده با طرفداران اسلام ظاهراً متمدنی که شايستهء حکومت کردن است بوده؟
6. و بالاخره اينکه همهء تجربه های اخير نشان از آن دارند که نتيجهء همکاری جبههء ملی ايران با ملی ـ مذهبی ها و اصلاح طلبان چيزی جز سست شدن مبانی سکولار «اصول عقايد و هدف های جبههء ملی ايران» نبوده است.
البته سخنان اخير آقای باوند تنها موردی نيست که سکولاريست بودن جبههء ملی ايران را مورد ترديد می سازد. ايشان، چندی پيش، در مورد انتخابات و شرکت جبهه در آن اظهار عقيده کرده بودند که اگر آزادی انتخابات تأمين شود جبهه نيز نمايندگان خود را معرفی و در انتخابات شرکت خواهد کرد. اما يک نيروی سکولار از شرکت در يک انتخابات کاملاً آزاد در ظل حکومت اسلامی ولی فقيه چه به دست می آورد. همچنين، آزادی کامل انتخابات چه چيزی را از شرايطی همچون پذيرش قانون اساسی مبتنی بر شريعت امامی و التزام عملی به اصل ولايت فقيه کسر می کند؟ و اگر حکومت اسلامی اعلام بدارد که در زير سقف قانون اساسی آن و ولايت فقيهش انتخابات کاملاً آزاد خواهد بود، شرکت يک نيروی سکولار در آن انتخابات چه حاصلی جز مشروعيت بخشی هرچه بيشتر به يک حاکميت ضد سکولار خواهد داشت؟
روشن است که اين مشکل تنها گريبانگير جبههء ملی ايران نيست. حزب توده هم می کوشيد تا با پذيرش قانون اساسی مذهبی ولايت فقيه تبديل به يک نيروی مجاز شود. در مقابل، حکومت اسلامی نشان داده است که تحمل اين نوع پسله کاری ها را هم ندارد. اما، بهر حال، اگر عاقل بود و تحمل نيز می داشت، حاصل کار باز هم چيزی را به نفع کمونيسم حزب توده و سکولاريسم جبههء ملی تثبيت نمی کرد.
سکولاريسم يک شعار توخالی نيست، فرياد راستين مبارزه ای است که می کوشد تا، از راه های مختلف، شر حکومت ايدئولوژيک ـ مذهبی ولی فقيه را از سر ملت ايران کم کند؛ و نام نويسی در اين باشگاه رزمنده شرايطی دارد که وجود و عدم، يا استحکام و سستی شان، تنها در عرصهء عمل سياسی به اثبات می رسد.
برگرفته از سايت «سکولاريسم نو»:
http://www.NewSecularism.com
ترجمه قالب
![]()
Powered By
BLOGFA.COM