موشها تا 20 بار در روز با هم آميزش مي کنند ؟
· سکس بهترين و ايمن ترين آرام بخش است و اثر آن 20 برابر واليوم است.
· در ازاي هر يک صفحه با محتواي عادي تقريبا 5 صفحه پورنوگرافي روي اينترنت هست.
· ريش مرداني که بصورت مکرر سکس دارند سريعتر رشد مي کند.
· خفاشهاي مذکر بيشترين درصد همجنس گرايي را در ميان پستانداران دارا مي باشند.
· فورميکوفيلي يک جور فتيش است که مبتلايان به آن دوست دارند مورچه و ساير حشرات روي آلت تناسلي آنها راه برود.
· در جزيره گوام مرداني هستند که شغلشان سفر به مناطق مختلف جزيره و ازاله بکارت از زناني است که به خاطر دريافت اولين لذت جنسي زندگيشان به اين مردان پول مي پردازند.
· طبق قانوني در هنگ کنگ زناني که شوهرشان به آنها خيانت مي کنند حق دارند مرد را بکشند ولي اين کار بايد با دست خالي انجام شود.
· درقوانين قديم يونان گاهي مرداني را که به زنانشان خيانت مي کردند به مکاني عمومي مي بردند، موهاي زهارشان را مي زدند و در مقعدشان يک تربچه بزرگ فرو مي کردند.
· در هندوستان خرج يک فاحشه از خرج يک کاندوم کمتر است.
· زناني که داستانهاي عشقي مي خوانند دو برابر ديگر زنها سکس دارند.
· به طور متوسط آدمها دو هفته از عمرشان را صرف بوسيدن مي کنند.
· يک نوع کاندوم هست که نامش را از رامسس، فرعون مصر، گرفته اند. جناب رامسس 160 فرزند داشت.
· به طور متوسط مردان هر 7 ثانيه يک بار به سکس فکر مي کنند.
· زني که صاحب رکورد بيشترين تعداد فرزند است 69 فرزند زاييده است.
· رکورد ثبت شده جوانترين والدين دنيا متعلق به يک زوج چيني در حدود سال 1910 ميلادي است که 9 ساله و 10 ساله بودند.
· 25% زنان فکر مي کنند که مردان پولدار سکسي تر هستند.
· بعضي از شيرها تا 50 بار در روز آميزش مي کنند.
· تنها موجوداتي که به صرف لذت بردن سکس دارند عبارتند از: انسانها، ميمونهاي بونوبو و دولفينها.
· در اندونزي مي شود کساني را که در حين استمنا دستگير شوند گردن زد.
· هر روز در دنيا در حدود 120 ميليون آميزش رخ مي دهد.
· اوج لذت جنسي خوکها تا 30 دقيقه به درازا مي کشد.
· طبق تحقيقات، در غرب معمولترين فتيشها (اشيا يا اعضاي غير معمول که باعث تحريک جنسي مي شوند) عبارتند از پا و کفش.
· يک دقيقه بوسيدن 26 کالري مي سوزاند.
· تنها 17 درصد زنان در طي نزديکي به اوج لذت جنسي مي رسند.
· طبق تحقيقي که از صاحبان مغازه هاي لوازم سکس انجام شد، محبوبترين مزه شورتهاي خوردني مزه گيلاس است.
مسأله اصلي ما ؛ جمهوري *مذهبي!
ببينيد من که نميتوانم درباره هر فرد و گروه سياسي بروم و ببينم پشت مغز آنها چيست. بر مبناي گفته هاي آنها و نوشته هايشان ميتوانم قضاوت کنم و مهمتر از همه وضعيت ايران و اوضاع بين المللي. آنچه از نظر من براي همه اپوزيسيون ايران خوب است روشن باشد اين است که حمله نظامي به ايران به نفع جنبش ما نيست. متأسفانه در گذشته بسياري که امروز از تجزيه طلبي مينالند روشن روي حمله به ايران موضع نداشتند. مايه شعف است که امروز همه در اينباره موضع روشن دارند.
راد از اهواز : اگر این آمار درست باشد مربوط به همان جامعه ای است که آماربرداری شده و کاربرد آن برای جامعه ما تا ثابت نشود قابل اتکا نیست . شما که از جامعه ایرانی دور هستید اگر سری به سریالهای طنز ایرانی بزنید متوجه نقش و حضور زیاد و قوی خانم های طنز پرداز میشود که در همین شرایط خفقان هم از جامعه مرد سرور , خودی نشان میدهند
سام قندچي
جبهه واحد براي ايجاد حکومت سکولار در ايران
دوست عزيز آقاي بردیا
مـتأسفانه من همانقدر برايم مشکل است که آذري يا کردي را بخوانم که فارسي خالص که بسياري نظير شما سعي ميکنيد بنويسيد را بخوانم. ولي در عين حال فکر ميکنم حق شما و بسياري ديگران است که زبان تلقي خود را بنويسيد همانظور که در گذشته بسياري نظير فردوسي و احمد کسروي چنين کرده اند. تا آنجا که به من مربوط ميشود بيشتر مينويسم *ممنون* تا بنويسم *سپاس* و بيشتر مينويسم *سلام* تا بنويسم *درود* و آنهائي هم که به من ميخواهند تحميل کنند که مثل آن ها فارسي بنويسم و بخوانم پاسخم اين است که آزادند خود هر گونه دوست دارند بنويسند و من هم آزادم که به اين چيزها وقعي ننهم. آنها هم که ميخواهند خظ فارسي را به لاتين تبديل کنند به همچنين آزادند ولي وقتي به من ميخواهند تحميل کنند پاسخ من اين است که از نظر من اين ها اتلاف وقت است و در اين دور و زمان خط هاي مختلف بوسيله کامپيوتر راحت قابل تبديلند. در نتيجه وقنتي کسي فارسي را به لاتين مينويسد من از نرم افزار زير براي خواندن استفاده ميکنم حتي خودم هم وقتي فونت فارسي ندارم به لاتين مينويسم و از همين نرم افزار براي تبديل استفاده ميکنم بجاي آنکه بخواهم انتخاب خود را به کسي تحميل کنم يا وقتم را با يک سري بحث هائي که از نظر من ارزشي ندارند تلف کنم. البته هر کسي دوست دارد ميتواند وقت براي آنگونه بحث ها صرف کند ولي لطفاً من را معاف کنيد:
http://www.bitaweb.com/fa/farsiNegar.html
در نتيجه بنظر من يک سري انشاء هاي طولاني که درباره اين بحث ها نوشته ميشوند را نه ميخوانم و نه ميخواهم وقتم را با اين ها تلف کنم. ديگران خود دانند که با وقت خود چه کار ميخواهند بکنند. بسياري از اين چيزها از نظر من *سليقه* شخصي است و موضوعات داغ سياسي براي تصميم گيري *جمعي* نيستند که لزومي داشته باشد برسر آنها به اتفاق نظر رسيد و آنهائي که براي اتفاق نظر روي اين بحث هاي فرعي و سليقه اي وقت ميگذارند يا نا آگاه هستند و يا مغرض. به هر حال من تا ميتوانم بي اعتنائي ميکنم همانطور که نسبت به اکثر بحثها درباره مسأله ملي که اخيراً در اين فوروم آمده بي اعتنائي کرده ام.
البته بگذريم که اکثر انهائي که رگهايشان براي فارسي خالص در خارج بيرون ميزند جتي بچه هاي خودشان هم فارسي بلد نيستند حرف بزنند و من به آن بچه ها هم خرده اي نميگيرم. آخر اگر بچه اي قرار است در آمريکا زندگي کند اين مهم ترين مسأله برايش نيست که فارسي بدان يا نه. به هر حال آزادي يعني اينکه مردم حق انتخاب داشته باشند.
من اميدوارم روزي در ايران آنهائي که دوست دارند فارسي خالص بنويسندو بخوانند بتوانند کلاس برقرار کنند همچنين آنهائي که دوست دارند کردي يا ترکي يا بلوجي بياموزند. من فکر ميکنم در *همه* ايران بايد در دبيرستانها زبانهاي ترکي، کردي، بلوچي، عربي، و غيره امکان ثبت نام برايشان باشد و اگر کسي خواست بخواند. در آمريکا حتي در دبيرستانهاي *دولتي* خوب در بسياري از ايالات حتي زبانهاي کره اي، ژاپني، چيني، به علاوه اسپانيائي، و فرانسه و آلماني و بسياري ديگر تدريس ميشود که بستگي به ميزان ثبت نام کننده دارد.
من نميدانم در اين عصر و زمان چرا اين بحث ها انقدر در ميان ايرانيان آنهم آنها که ادعاي سياسي و با تجربه بودن دارند حالت خصمانه گرفته و از سوئي عده اي ناسيوناليسم افراطي پان ايرانيست و عده اي ديگر هم ناسيوناليسم افراطي مليت هاي مختلف ساکن ايران را تبليغ ميکنند. زود هم نگوئيد مليت يا ملت يا قوم. بارها گفته ام همه اين اصطلاحات در اين دوران تاريخي بي اهميت است و به مفهم *اتنيک* تقليل پيدا کرده اند و بحث هاي تکراري دو قرن پيش ابتداي جامعه صنعتي و شکل گيري دولت هاي ملي در اين زمينه هم تلف کردن وقت است و تکرار يک سري بحث هاي بي ارزش با انشاء و لغت هاي زيبا:
http://www.ghandchi.com/434-NationStates.htm
کار انشاء نويسي و تکرار مکررات هم که ماشاء الله داغ است.
چرا من بحث تجزيه طلبي را کوچک ميکنم. براي اينکه کوچک هم هست. شما از کومله مثال زديد. من خودم از منقدين کومله بر سر برخورد به موضع گيري روشن بر سر بحث تجزيه طلبي و کردستان بزرگ بوده ام:
http://www.ghandchi.com/478-GreaterKurdistanPanacea.htm
http://www.ghandchi.com/477-PishevariMohtadi.htm
ولي همين دوست عزيز آقاي عبدالله مهتدي که من از او نقد کرده ام در مصاحبه اي همين يکي دو هفته اخير وقتي در مورد کردستان ايران حرف ميزند ميگويد که کومله ميتواند نقشي نظير کردهاي عراق که براي متحد کردن کل عراق و به زير کشيدن صدام دشات را در رابطه با جنبش مردم ايران ايفا کند. اين حرف کجايش تجزيه طلبي و کردستان بزرگ است:
http://groups.yahoo.com/group/IranscopeNews/message/10395
ببينيد من که نميتوانم درباره هر فرد و گروه سياسي بروم و ببينم ئر پشت مغز آنها چيست. بر مبناي گفته هاي آنها و نوشته هايشان ميتوانم قضاوت کنم و مهمتر از همه وضعيت ايران و اوضاع بين المللي. آنچه از نظر من براي همه اپوزيسيون ايران خوب است روشن باشد اين است که حمله نظامي به ايران به نفع جنبش ما نيست. متأسفانه در گذشته بسياري که امروز از تجزيه طلبي مينالند روشن روي حمله به ايران موضع نداشتند. مايه شعف است که امروز همه در اينباره موضع روشن دارند. بالاخره بايأ به آمري:ا روشن گفته شود که تشکيلات هاي سياسي ايران نه اپوزيسيون امروز و نه پوزيسيون فردا نه نوکر آمري:ا ميخواهد باشد و نه خصم آمريکا. ما ميخواهيم دوست آمريکا باشيم ولي مانند واتسلاو هاول مستقل باشيم و انتظار داريم که آمري:ا به ما در عين مستقل بودن احترام بگذارد و انتظار نداشته باشد که ما نوکر باشيم و آنهائي که به آمريکا هنوز ميخواهند القاء کنند که رابطه با آمريکا يا نوکري و يا خصومت است دوست جنبش مردم ايران نيستند. اين اصلي است که مهم است که در مطبوعات آمري:ا منعکس شود و سياستمداران آمريکا هم با اين برداشت راحت شوند همانطور که وقتي درباره جمهوري چک ميانديشند اينگونه نگاه ميکنند و آنهائي هم که در ميان ايرانيان فکر ميکنند با ادامه برداشت نوکري ميـوانند از امکانات آمري:ا براي فشار برروي نيروهاي رقيب استفاده کنند به خود و به جنبش سياسي ايران لطمه ميزنند و با دادن برداشت غلط به سياستمداران آمريکائي چند صباحي به خود کمک ميکنند ولي در دراز مدت خود را هم نابود ميکنند همانطور که آنهائي که در پشت پرده آمري:ا را به حمله نظامي به ايران تشويق ميکردند خود را بي آبرو کردند اميدوارم که دسته ديگري که ذکر کردم زودتر به خود آينده و فکر نکند اين کارها به نفع جناح يا دارودسته خودشان است.
در نتيجه تا آنجا که به حمله نظامي مربوط است بايستي پاسخ روشن هر نيروئي بدهد و من پاسخ را مدتها پيش دادم و امروز بنظر من پيام اپوزيسيون ايران چنين است و فکر ميکنم امريکا هم آن را شنيأه است:
http://www.ghandchi.com/475-Notoanyinvasion.htm
در نتيجه اگر مسأله با باصطلاح تجزيه طلبان اين است که روشن است. ولي اگر منظور حذف بخشي از جنبش سياسي ايران تحت لواي تجزيه طلب است و آنهم به اين خاطر که آنها با آمري:ا از نزديک کار ميکنند، خيلي از منتقدين اين ها که خود نزديتر به آمريکا هستند و چرا از يک عده ضد آمريکائي که موضع شديد پان ايرانيست دارند ميخواهند براي هدف خود که اين نيروها را رقيب خود در ارتباط با آمريکا ميبينند سؤ استفاده ميکنند. به هر حال بنظر من همه اي« بحث ها بيخود است و اساساً تا آنجا که به آمري:ا مربوط است که رابطه دوستانه و احترام متقابل و استقلال متقابل و در عين حال دوستي مهم است.
ولي مسأله اصلي ما جمهوري اسلامي يعني جمهوري *مذهبي* ذر ايران است که بايستي با جبهه متحدي از نيورهائي که اعتقاد به حکومت *سکولار* در ايران را ميبينند خاتمه يابد. اصل مسأله اين است. مسائل ديگر در هر برهه زماني ميتوانند مهم شوند مثل چند ماه گذشته که خطر حمله نظامي به ايران خيلي جدي بود. ولي آخرش مسأله اين است که به حکومت مذهبي در ايران بايأ پايآن داد و از نظر من اين کار هم بايأ به شکل مسالمت آميز انجام شود و اميدوارم که نظير شوروي، بشود به اي« حکومت ايدئولوژيک بدون خون ريزي پايآن داد وقانون اساسي سکولار را در ايران برقرار کرد و نيروي اصلي اين کار را هم جنبش مدني ايران ميبينم و ناسيوئناليسم افراطي پان ايرانيستي و نيز ناسيوناليسم افراطي مليت هاي مختلف در ايران را هم به ضرر ان پروسه ميبينم و بله بنظر من چه آنها که تجزيه طلبي را مهم ميکنند و چه آنها که آب به آسياب طرح هائي نظير کردستان بزرگ ميريزند به مبارزه براي ايجاد دولت سکولار در ايران لطمه ميزنند.
شما هر چه دوست داريد تفسير کنيد. من تا به حال به هيچيک از مقالات شما در اين سايت پاسخي نداده ام. چون کامنت درباره نوشته من درج کرديد، خود را موطف ديدم يکبار پاسخ دهم و فکر کردم توهين هاي شما بخاطر ناروشني است که به راحتي با نظر کسي که مخالفيد به راستين نبودن متهمش ميکنيد. اقلاً در جامعه مدرن انسان ها را بر مبناي حقوق شان قضاوت ميکنند و نه خوبي و بدي. اين يعني ديدگاه حقوق بشر ولي گوئي شما قاضي خوبي و بدي هستيد. درباره اين دو ديدگاه قبلاً باندازه کافي توضيح داده ام:
http://www.ghandchi.com/295-ghAnoon.htm
عزيز من بد و شما خوب. به حقوق يکديگر احترام بگذاريم براي من کافي است. حق شما که نظرات خودتان را در اين سايت منتشر کنيد و من هم همينطور. اگر کامنت در مقاله من براي من مينويسيد من علاقه اي به بحث با شما ندارم و ديگر جواب نخواهم داد. اگر نه براي افشا گري مينويسيد هر چه دلتان ميخواهد در چارچوب اين فوروم فحش چه ادبي و چه غير ادبي بنويسيد که به شما و استانداردهاي اين فوروم مربوط ميشود و بازهم من پاسخي نخواهم داد. شما فکر ميکنيد که اگر فحش ادبي بنويسيد فحش نيست. حتلا با استفاده از شاهنامه.
من نميدانم که چرا برخي دوست دارند در برخي فوروم ها به کسانيکه نميتوانند با هم بحث کنند تحميل کنند مثل يکي که به دروغ مينوشت نوشته هاي من را نميخواند و از همه دقيقتر ميخواند و اي«جا و آنجا فتنه گري مينوشت. آقا ما با هم اختلاف داريم. روشن بنويس. شما به راه خود و من هم به راه خود. چرا انقدر براي ما سخت است که بقول آمريکائي ها با هم موافقت کنيم که با هم مخالفيم و همش طعنه و گوشه و منايه نزنيم و فتنه گري نکنيم. اگر مأمور جمهوري اسلامي اين روشها را به کار ببرد قابل فهم است ولي کسانيکه با هم اختلاف نظر دارند اين راهش نيست. دست از گوشه و کنايه برداريد حالا با انشاء شاهنامه يا انشاء عربي.
با احترام
راد از اهواز
راز طنز مردانه
سرکار خانم الهه بقراط
اگر این آمار درست باشد مربوط به همان جامعه ای است که آماربرداری شده و کاربرد آن برای جامعه ما تا ثابت نشود قابل اتکا نیست . شما که از جامعه ایرانی دور هستید اگر سری به سریالهای طنز ایرانی بزنید متوجه نقش و حضور زیاد و قوی خانم های طنز پرداز میشود که در همین شرایط خفقان هم از جامعه مرد سرور , خودی نشان میدهند
بردیا (غریبه ی آشنا)
جبهه واحد براي ايجاد حکومت سکولار در ايران
دوست گرامی آقای قندچی، برای پاسخ ندادن، و یا درست تر، پرهیز کردن از رویارویی با پرسش، نیازی به این همه درازنویسی نیست. نخست در باره ی زبان: خود هم می برید و هم می دوزید. مگر بنده در باره زبان چیزی نوشته بودم؟ روشن است که نه. فرای این، کدام واژه را در پیک بنده نفهمیده اید که می گویید خواندن اش برایتان همتا با خواندن یک زبان بیگانه است؟ اندکی میانه روی و واقع بینی در داوری تهی از سود نیست! به هر روی این پرسمان زبان را، البته بدون پذیرش داوری های خودسرانه و به دور از هر گونه نگاه کارشناسانه ی شما، واگذاریم و به جان کلام، یعنی پاسخ ندادن شما بپردازیم. دوست گرامی، گیتی گرایی چه رفت و بستی به رویکرد این و آن به آمریکا و یا تاخت و تاز به ایران دارد که این چنین در اش سخن به درازا می گویید؟ کلیدواژه ی جستار شما گیتی گرایی است که آن را برای برامدن بر جیم الف و همرایی ملی بسنده شمرده اید. بنده هم نوشته ام که خیر چنین نیست. حال چرا پای آمریکا را به میان می کشید؟ به هر روی یکبار دیگر پیک بنده را بخوانید، اگر چیزی در آن پیوند به ذهن تان رسید و نوشتید، گفت و گو را دنبال می کنیم. برای روشن تر شدن نگر بنده:
1. گیتی گرایی هیچ پایندان و تضمینی برای همرایی ملی نبوده و نیست.
2. تجزیه طلبی یک امر کناری و حاشیه ای در میان سیاست ورزان ایرانی نیست. هم سنت اش بسیار دیرپاست و هم امروز، بیشینه ی فضای سیاسی را از آن خود کرده است. (شما بفرمایید نیم درسد را از کجا آورده اید؟)
3. دو راه برای حل پرسمان قومی بیش نیست: جدایی آشتی جویانه و یکپارچگی با زور.
4. به نگر می آید که ایرانیان نه فرهنگ راه نخست را داشته باشند و نه دل و جگر راه دوم را.
5. نیروهای سیاسی از یکپارچگی نگریک برخوردار نیستند: شترگاوپلنگان سیاسی هستند که بسیاری چیزهای ناهمساز را همزمان می خواهند.
6. کسان به جای پایفشاری بر برخوردار بودن از راستی و حقیقت، بهتر می بود راستین می بودند و منش و گویش و کنش شان را بی پرده به نمایش می گذاشتند.
اما پاسخ ضدتوصيفگرايان، برعكس، آن است كه يك واژه از طريق كنش (غسل تعميد آغازين) به يك شيء يا مجموعهاي از اشيا متصل ميشود و حتي اگر خوشه ويژگيهاي توصيفي كه در آغاز معناي واژه را تعيين ميكرد كاملا تغيير كند، اين اتصال بر جاي ميماند. بنابراين، توصيفگرايان بر محتواهاي (قصدي) درونماندگار و باطني يك واژه تاكيد ميگذارند، در حالي كه ضدتوصيفگرايان اتصال علّي بيروني را تعيينكننده تلقي ميكنند، يعني نحوه انتقال واژه از يك سوژه به سوژهاي ديگر در متن زنجيره سنت. با اين تمهيد نظري كوتاه ميخواهم بگويم، نامها و دلالتهايشان و توصيفاتشان، همه ميتوانند صرفا ساخته و پرداخته يك گفتمان باشند. به بيان ديگر، اينگونه واژهها ميتوانند اساسا فاقد مابهازاي معنايي، مصداقي و توصيفي واقعي و عيني باشند، و صرفا از رهگذر يك <غسل تعميد اوليه> هويت يافته باشند. در اين صورت، <قصد( >قصد غسل تعميددهندگان) نهتنها مقدم و مرجح بر <مصداق( >مدلول واقعي هر واژه) خواهد شد، بلكه <مصداق> نيز برساخته صرف اين <قصد> خواهد شد. بنابراين در چنين وضعيتي، <قصد> هم در منزلت خالق معنا و هم آفريننده مصداق مينشيند و جز به اراده او، واژهاي امكان تولد، رشد و شكوفايي نمييابد. اكنون شرايطي را تصور كنيد كه حاملان و عاملان يك گفتمان مسلط - كه با چشم آن (گفتمان) ميبينند، با گوش آن ميشنوند، با زبان آن سخن ميگويند، با قلب آن احساس ميكنند و با عقل آن ميانديشند - غسل تعميد دادن به واژگان را وظيفه و رسالت ذاتي و انحصاري خود تعريف و تثبيت كردهاند. در اين شرايط، چه روايتي از نامها و نشانهها و سير تطور و تحول معنايي آنان ميتوان ارائه كرد؟ بيترديد در اين حالت، اولا هر پديدهاي با همان نامي ناميده ميشود كه اقتضاي الزامات ايدئولوژيك، سياسي و امنيتي گفتمان مسلط است. ثانيا، هر نامي به همان خوشه توصيفياي دلالت ميدهد كه ساخته و پرداخته گفتمان مسلط است. ثالثا، با هر نشانه معنايي كه از رهگذر اين دو <كنش> شكل ميگيرد، آنگونه <برخورد( >تقابل و تعامل) خواهد شد كه باز اقتضاي طبيعت و ماهيت گفتمان مسلط است. حال يك گام به پيش بگذاريد و شرايطي را فرض كنيد كه قرار است متعلق اين نامها شهروندان يك جامعه باشند. به بيان ديگر، اين شهروندان يك جامعه هستند كه در صف غسل تعميد و دريافت <نام كوپني> ايستادهاند و والدين جامعه (دولت) نيز، يكي بعد از ديگري، اين شهروندان را غسل داده و براي آنان نامي انتخاب و ثبت ميكنند. در اين حالت، دو فرض متصور است: نخست اينكه گفتمان اين والدين (دولت) انطباقي كامل با قانون داشته باشد. در اين فرض، نامها و نشانهها، چه زشت و چه زيبا و چه خوب و چه بد، همه براساس موازين و ايستارهاي قانون مستقر تعيين ميشوند و جايي براي نق و نقد و اعتراض (مگر در چارچوب همان قانون) براي كسي باقي نميماند. دوم اينكه چنين انطباقي اساساً وجود نداشته باشد. در اين فرض، قصد اربابان و صاحبان قدرت مسلط، جايگزين قصد قانون ميشود و شهروندان به اقتضاي مكان و منزلتي كه در جغرافياي گفتمان مسلط برايشان تعريف شده، نامگذاري ميشوند و <موضع و برخوردي> خاص در مقابل يك تعريف و تجويز ميشود. از اين به بعد، شهروندان با نامهاي متفاوت كه هر كدام حامل خوشهاي از توصيفات هستند، ناميده ميشوند؛ عدهاي شهروند درجه اول و عدهاي ديگر، شهروند درجه دوم و سوم و...؛ برخي <خودي> و برخي <دگر>؛ بعضي <مراحم> و بعضي <مزاحم>؛ عدهاي <مخرب امنيت و نظم> و عدهاي <مقوم امنيت و نظم>؛ برخي <در> و برخي <بر>؛ عدهاي <حق> و عدهاي <باطل>؛ و در يك كلام، بعضي <خوب> و بعضي <بد> ناميده ميشوند و متعاقباً هر يك موضوع نوعي <مواجهه و مقابله> ميشوند. با اين وصف، امان از آن زماني كه شهروندي (يا گروهي از شهروندان) مورد بيمهري و غضب حاملان و عاملان چنين گفتماني واقع شود. امان از زماني كه چشم گفتمان مسلط، <شهروندي> را به مثابه يك <دگر> ببيند، گوش آن (صدايي) ناهنجار تشخيص دهد، قلب آن احساس خوبي نسبت به حال و احوال يك شهروند نداشته باشد؛ عقل آن، تعريف و توصيف معقولي از رفتار شهروندي به دست ندهد و زبان آن، جز در لعن و نفرين او گشوده نگردد. در اين صورت، بايد انتظار داشت كه بلافاصله بعد از غسل تعميد آغازين، از منجنيق آسمان بر سر اين شهروند فلكزده بلا ببارد و هر روز با نامي و با توصيفي مورد لطف قرار گيرد! اما بيترديد، اربابان قدرت در همان زماني كه در حال غسل تعميد دادن ديگران هستند، توسط ديگران در حال غسل تعميد داده شدن هستند. به ديگر سخن، هيچ قدرتي نميتواند خود را از مسير غسل تعميد و نامگذاري تابعين خود دور بدارد. بنابراين اگر نامي و صفاتي نيكو و پسنديده را از جانب آنان طلب ميكند، خود نيز بايد آن كند كه انتظار دارد.
با سپاس از محمدرضا تاجیک
همین نقطه گره ای (آجیدن) است که سایر کنش ها و واکنش های پراکنده را در یک مجموعه معنایی خاص سامان می دهد؛ از سیالیت و سرریزشدن آنان جلوگیری می کند و معنای شان را تثبیت می کند. از رهگذر فرایند روکش کردن، کلیتی تحقق می یابد که از طریق آن جریان سیال و آزاد عناصر ایدئولوژیک و سیاسی متوقف و تثبیت می شوند و به بخش هایی از یک شبکه سامان یافته معنا بدل می گردند. بدین ترتیب، نطقه آجیدن یا روکش، مراسم غسل تعمید را در مورد سایر مفاهیم و مواضع اجرا کرده و آنان را هم کیش و هم مرام خود می سازد. از رهگذر این غسل تعمید، نوعی تشکل گفتمانی شکل می گیرد که در فضای آن: (1) تمامی دقایق و عناصر نظری و عملی ناهمگون و نامتجانس، همگون و متجانس جلوه می کنند، (2) هر ‹سوء تصمیم و تدبیری›، ‹حسن تصمیم و تدبیر› تعریف می شود، (3) هر ‹صدای مخالفی›، ‹صدای دشمن› تصویر می شود، (4) هر ‹شکستی›، عین ‹پیروزی› تعریف می شود، (5) هر ‹بلایی›، عین ‹رحمت› شناخته می شود، (6) هر ‹تهدیدی›، عین ‹فرصت› تعریف می گردد، (7) و بالاخره، بر سیمای هر نظر و عملی، با هر درونمایه و سویه ای، رنگی قدسی پاشیده می شود.
بنابراین، از رهگذر این روکش و غسل تعمید، یک زنجیره هم ارزی chain of equivalence میان دقایق نظری و عملی متکثر و متشتت، در مقابل یک ‹غیر› (یک تهدید بزرگ)، شکل می گیرد. زنجیره هم ارزی، هر نوع تکثر و تشتت مفهومی و رفتاری را پوشش می دهد و نوعی انتظام و قاعده مندی بدان می بخشد. به بیان دیگر، در این زنجیره، عناصر و دقایق متنوع و متعدد نظری و عملی، خصلت های متفاوت و معناهای رقیب خود را از دست می دهند و در فضای معنایی که گفتمان مسلط ایجاد می کند منحل می شوند. این زنجیره هم ارزی، همانگونه که گفتیم، هستی خود را باردار و وام دار یک ‹دگر رادیکال› است. در پرتو این ‹دگر رادیکال› است که حتی تفاوت ها و تمایزهای ایدئولوژیک و سیاسی با تمامی کشورهایی که این ‹دگر›، دگرِ آنان نیز هست، فراموش می شود، و نوعی ‹بلوک تاریخی› (در بیان گرامشی) میان آنان شکل می گیرد. در پرتو این دگر یا شیطان بزرگ است که دست دادن با شیطان های ریز و درشت دیگر توجیه می شود. از رهگذر کاریکاتوریزه کردن این ‹غیر یا تهدید خارجی› است که بسیاری از اقدامات صواب/ناصواب و ثواب/ناثواب اربابان قدرت در داخل و خارج از کشور توجیه و تفسیر می شود. و این یعنی قرار گرفتن در سراشیبی استحاله هویتی.
افزون بر این، باید بدانیم منطق هم ارزی، منطق ساده سازی فضای سیاسی نیز هست. منطق هم ارزی می کوشد از طریق مفصل بندی نیروهای اجتماعی و سیاسی، تمایزات آنها را کاهش داده و آنان را در مقابل یک ‹غیر› منسجم نماید. گفتمان ها در تعارض و تفاوت با دیگری شکل می گیرند. لاکلاو، از این نوع رابطه، با مفاهیمی همچون ضدیت و غیریت نام می برد و تصریح می کند که این مفاهیم به رابطه یک پدیده یا چیزی بیرون از آن اشاره دارند که نقش اساسی در هویت بخشی و تعیین آن پدیده ایفا می کنند. لاکلاو، مفهوم بیرون سازنده constitutive outside را برای توضیح ویژگی های غیریت به کار می برد و همچون دریدا برای شکل گیری هویت ها و تثبیت معانی بر لزوم وجود غیر یا خصم تاکید می کند. غیر، از یک سو، مانع شکل گیری کامل و یا تثبیت گفتمان می شود و آن را در معرض فروپاشی قرار می دهد و از سوی دیگر، نقش اساسی در شکل گیری آن ایفا می کند. بنابراین، ضدیت عملکردی دوسویه دارد، از یک سو، مانع عینیت و تثبیت گفتمان ها و هویت هاست و از سوی دیگر، سازنده هویت و عامل انسجام گفتمانی است. هر گفتمان در سایه دیگری یا غیر شکل می گیرد و تحت تاثیر آن متحول می شود و احیانا رو به زوال می رود. و این همان منظری است که امکان تحلیل چهره پارادوکسیکال سیاست خارجی ما را در رابطه با امریکا، فراهم می سازد.
دقیقا به علت همین کارکرد و کاربرد نقطه گره ای (یا دگر رادیکال) است که امروز، بر لبان سیاست خارجی ما هم ‹مرگ بر امریکا› و هم ‹زنده باد امریکا›؛ هم ‹با امریکا، هرگز› و هم ‹بدون امریکا، هرگز› جاری است (البته یکی توام با آوا و صوت و دیگری بدون آوا و صوت). به بیان دیگر، سیاست خارجی ما، امروز با یک دست امریکا را به عقب می راند و به دست دیگر او را به جلو می کشد: به عقب می راند، زیرا هویت خود را در ‹فاصله› با امریکا تعریف کرده است، و به جلو می کشد، زیرا مانایی و پویایی این ‹هویت› در گرو حضور هماره این دگر است. این چهره ناسازه گون (پارادوکسیکال) سیاست خارجی را می توان در چارچوبِ چرخش تناقض آمیز و خودنفی کننده هگلی-چسترتون نیز توضیح داد. از این منظر می توان گفت ایران در جدال آنتاگونیستی خود با امریکا، دقیقا همان چیزی را قربانی می کند که به دفاع از آن برخاسته است: یعنی هویت انقلابی و دینی خود. به بیان دیگر، ایرانی که برای دفاع از هویت و تمامیت خود به جنگ امریکا رفته است، در نهایت بدان جا می رسد که هویت و تمامیت خود را در معرض چالش های گوناگون قرار دهد تا صرفا بتواند به جنگ خویش با امریکا ادامه دهد.
2
نمی دانم، روزی که قرار باشد ‹امریکا› بساط خود را جمع کند و از ساحت و سرزمین گفتمانی صاحبان تصمیم و تدبیر امروز ما خارج شود، چه خواهد شد. اما می دانم که بدون بازآفرینش و بازتولید ‹امریکایی دیگر› سیاست خارجی ما با نوعی بحران هویت، مقبولیت، مشروعیت و کارآمدی مواجه خواهد شد. زیرا، ایران صرفا در مقابل دگر بزرگی همچون امریکا، امکان بازتولید هویت اسطوره ای (انقلابی-ایدئولوژیک) خود را دارد.
اما، همانگونه که گفتیم این «دیگری بزرگ» همانقدر که هویت ساز است، هویت سوز نیز هست. از این رو، بر اساس منطق «دیالکتیک سوردل»، برای مصون ماندن از «سوز» او باید به دامان خود او پناه برد (درست مثل بچه ای که از ترس مادر به دامان خود او پناه می برد). به بیان دیگر، سیرت و صورت پرومته ای این دگر بزرگ، نفرت را در کنار عشق و آتش را در کنار آب نشانده و موجب شده که مقامات امروز ما با یک دست او را به عقب برانند و با دست دیگر به جلو؛ هم سخت به او دشنام بدهند، و هم با قولی لین آن را سرزمین متمدن ترین مردمان بنامند؛ و همزمان هم از «امتناع» و هم از «امکان» رابطه با او سخن بگویند.
در ایران امروز، این دوگانه ی امتناع/امکان، سخت ملوث به اغراض و امراض سیاسی-جناحی و اهداف و ملبس به امیال معطوف به قدرت شده است. به بیان ساده تر، هر اندازه به انتخابات دهم نزدیک می شویم، این «دگر بزرگ» افزون بر خاصیت «هویت سازی»، از خاصیت «قدرت سازی» نیز برخوردار می گردد. لذا در این شرایط، عقل ابزاری و اراده معطوف به قدرت (بقاء در قدرت) به حاملان و عاملان گفتمان مسلط سیاسی جامعه ی ما حکم می کند که در پنهان با امریکا آن کنند که در آشکار خلافش می گویند. بالاخره، برای بقاء در قدرت هم باید دم مخالفین رابطه با امریکا را دید و هم مقداری به موافقین این رابطه حال داد. الحمدالله در این مسیر، چه ره مسجد پیموده شود و چه ره میخانه، بساط توجیه و تشریع پهن است. پس، هر آنچه حادث گردد، نیک و نیکو و مرضی خدا و خلق بود.
آيا بحران اخير اقتصادي آمريکا را ميتوان پاياني بر نظام امپرياليستي-نئوليبراليستي تعريف کرد؟ آيا اين بحران، همان بحران شالوده شکن و بنيان براندازي است که مارکس درباره ي آن با ما سخن گفته بود و به حکم تاريخ آن را اجتناب ناپذير فرض کرده بود؟ آيا اين بحران، تحقق تاريخي نويد «پيروزي کمونيسم بر کاپيتاليسم است که در بيانيهي حزب كمونيست اتحاد جماهير شوروي مورخ 1962 بدان تصريح شده است؟ و آيا بحران اقتصادي سرمايهداري، نشانهاي از «شبح مارکس» با خود همراه دارد؟ اجازه بدهيد تلاش خود براي يافتن پاسخي به اين پرسش ها را با تاملي در همين «بيانيهي تاريخي» آغاز کنيم.
در بيانيهي حزب كمونيست اتحادجماهيرشوروي مورخ 1962ميخوانيم: "پيروزي جهاني كمونيسم بركاپيتاليسم تا سال 1980 اجتناب ناپذير است." در ضمن، مبارزات آزادي بخش ملي اردوگاه امپرياليستي را منزوي ميكند و بالطبع مناطق مختلف جهان صحنه عمليات پاكسازي خواهند بود. اما نهتنها براساس اين پيشبيني، پيروزي کمونيسم بر کاپيتاليسم محقق نشد، بلكه در اين ساليان شاهد يكپارچه شدن آلمان و باقي ماندن آن در ناتو؛ انحلال پيمان ورشو؛ خروج نيروهاي شوروي از چكسلواكي و مجارستان و لهستان؛ سرنگوني رژيمهاي دست نشاندهي شوروي در اروپاي مركزي؛ تلاش كشورهايي نظير لهستان، مجارستان و چكسلواكي براي پيوستن به جامعه اروپا و ناتو، بسترساز فروپاشي متروپل جهان کمونيسم شدند.
تجربهي کمونيسم، در قياس با اهدافي که در مقابل خود گذاشت، سخت منفي بود. کمونيسم نتوانست مسئلهي توسعهي اقتصادي را حل کند، و حتي در بسياري موارد نه تنها نتوانست از عوامل جبران کنندهي عقبافتادگي استفاده کند، بلکه در کشورهاي نسبتاً پيشرفتهتري چون چکسلواکي عناصري از مدرن زدايي را بر جامعه نحميل کرد. اين تجربه نتوانست شکاف بين عملکرد اقتصادي بالقوه و بالفعل را پر کند و در مواردي (از جمله در روسيه) کشورها را در مقايسه با رقباي اصلي آنها نسبت به اوضاع پيش ازکمونيست شدنشان عقب ماندهتر کرد. «سوسياليسم واقعاً موجود» به رونوشت رنگ و رو باختهاي از جوامع مصرفي غرب تبدل شد و وقتي ميتوان به نسخهي اصلي دست يافت چرا بايد رونوشت آن را تحمل کرد؟ الگوي کمونيستي توسعه را مي توان «بد مدرن کردن» (يا مدرن سازي بدون مدرنيته) ناميد.
در سطح سياسي، تجربهي کمونيسم از تمام آزمونهاي اساسي کشورداري و کارآمدي ناموفق بيرون آمد، و سرانجام در سختترين اين آزمونها - آزمون توانايي بقا - مردود شد. اين تجربه نتوانست مشکلات دموکراسي سياسي، مشارکت و فراگيري کارآمد، را حل کند، و در مورد چکسلواکي، اتحاد شوروي و يوگسلاوي نتوانست دولتهاي فدرال کارآمدي را که بتوانند انحلال رژيمهاي کمونيستي را تاب آورند، تداوم بخشد. اين ناکامي در عين حال ناکامي قدرت خلاقيت نيز بود - به گفتهي ساسون: «جنبش سوسياليستي اروپا حتي يک نوآوري را که ارزش نوشتن يا انديشيدن داشته باشد به تصور درنياورد يا پيش بيني نکرد». مهمتر از همه، کمونيسم نتوانست مسئلهي اصلي دستورکار خود، يعني غلبه بر بيگانگي و دست يابي به آزادي، را حل کند. در واقع کمونيسم در عذاب، در اضطراب روحي ناشي از شکاف بين آرمانهايش و واقعيتي که خود را در آن مييافت، واقعيتي که به آن نبديل شده بود، به سر برد.
کمونيسم نظري نيز، نتوانست برنامهي تغيير اجتماعي بر اساس رهايي اثباتي انسان را دنبال کند. کمونيسم مارکس در عصر پيشاشرکتي سرمايهداري کارآفرين انديشيده شده بود، و حرف چنداني دربارهي مديريت نظامهاي اقتصادي پيچيده در جوامع دموکراتيک جمعي نداشت. آرمان دموکراسي کمونِ مارکسيستي- لنينيستي از التزام به خودِ علم سياست - علم ميانجيگري بين منافع متعارض، علم تفکيک قوا، علم ايجاد سازوکارهاي نظارت بر اِعمال قدرت، علم دفاع از مصونيت فرد از تعرض و نظاير آنها - سرباز زد.
(2)
با اين وصف، آيا کماکان ميتوان به پيش بيني مارکس و مارکسيسم دل خوش داشت و در انتظار پيوستن امپرياليسم به کمونيسم لحظه شماري کرد و از هم اکنون جشن روزهاي پايان نظام ليبرال-سرمايه داري را تمهيد و تدارک کرد؟ آيا نشانه يا نشانههايي از علائم بيمارياي که در سطوح مختلف نظري و عملي دامنگير جهان کمونيسم شد، در جهان غرب نيز مشاهده ميشود؟ اجازه بدهيد براي يافتن پاسخ اين پرسش ها تاملي گذرا بر ابعاد بحران اخير اقتصادي داشته باشيم.
بحران اقتصادي آمريکا ريشه در کاهش نرخ بهره راهبردي در چند مرحله توسط بانک مرکزي آمريکا دارد. کاهش بهره بانکي سبب رونق کم سابقه بازار مسکن شد و ميليون ها شهروند آمريکايي، با دريافت وامهاي کم بهره، به خريد خانه و آپارتمان روي آوردند. استقبال از اين وامهاي موسوم به «وام هاي درجه دوم» SUBPRIME MORTGAGE تنها به اين حوزه محدود نشد، بلکه تب خريد اتومبيل و کالاهاي لوکس را نيز برانگيخت. در نتيجه ميليونها شهروند آمريکايي بدهکار بانک شدند. پايين بودن نرخ بهره، از سوي ديگر، سبب شد که آمريکاييهاي ثروتمند سپردههاي خود را از بانک ها بيرون بکشند و در خريد اوراق سهام و زمين و مسکن به کار بيندازند.
در پي اين مشکلات، بانک مرکزي آمريکا از اواخر سال 2005 ميلادي، نرخ بهره راهبردي را در چند مرحله افزايش داد و سرانجام به4 درصد رساند. افزايش بهره راهبردي، سبب افزايش نرخ بهره شناور در بانکهايي شد که قبلا به مردم وام داده بودند. در نتيجه، خريداران صدها هزار خانه و آپارتمان، توانايي بازپرداخت اقساط وامهاي خود را از دست دادند و بانکها ناگزير به حراج خانههاي بدهکاران خود شدند. اما تقاضاي مسکن، باز هم به دليل گراني وامها و تيرگي چشم انداز اقتصادي چنان پايين بود که بسياري از بانکها در آستانه ورشکستگي قرار گرفتند؛ قدرت خريد و تقاضا به شدت کاهش يافت؛ فعاليت موسسات توليدي و خدماتي کاهش يافت و اخراج کارکنان را در پي داشت؛ و طيف گستردهاي از نهادهاي مالي که بسياري از آنها ارتباط مستقيمي با بازار وام درجه دوم نداشتند، را تحت تاثير خود قرار داد.
اما، بيترديد، صورتي در زير دارد آنچه در بالاستي. از اين رو، بسياري از اين بحران، به عنوان «رکود اقتصادي» آمريکا نام برده اند. براي نمونه، ديويد روزنبرگ، اقتصاددان کمپاني مريل لينچ، ميگويد: رکود اقتصاد آمريکا يک واقعيت اجتناب ناپذير است و اقتصاد آمريکا هم اکنون براي پنجمين با طي20 سال گذشته وارد اين مرحله شده است. در مقابل، رويتر به نقل از اتحاديه ملي اقتصاد بازرگاني آمريکا نوشت: هميشه کاهش نرخ رشد اقتصادي نشان دهندهي ورود اقتصاد به مرحله رکود نيست، برخي مواقع اين کاهش عملکرد طبيعي بازار است که با کمک انگيزههاي اقتصادي دولتي ميتوان آن را به سمت رشد سوق داد. اقتصاددانان اين اتحاديه، نرخ رشد اقتصادي آمريکا در سه ماهه اول سال 2008 ميلادي را 5% درصد و در سه ماهه دوم يک درصد پيشبيني ميکنند و با استناد به اين پيشبيني وقوع رکود را غيرمحتمل ميشمارند.
بسياري ديگر، از جمله تحليل گراني با مشرب نظري چپ و راست ارتدکس (در صور مختلف آن)، تلاش دارند اين بحران را همراه با واژگاني نظير: «پايان»، «فروپاشي»، «بي قراري راديکال»، «مرگ»، مورد تحليل و تعليل قرار دهند. بحران کنوني آمريکا بيش از هر چيز يکبار ديگر اين حکم بنيادي مارکسيستي را ثابت نمود که نظام اقتصادي سرمايهداري به خودي خود و بر پايهي ديناميسم پرتناقضاش، بدون اينکه حتي نيرويي از خارج عليه آن عمل کند، بحرانزا و ويران شونده و ويرانکننده است. آن سخن نافذ و پرطنين "روزا لوکزامبرگ" در سراسر تاريخ مبارزهي طبقاتي کارگران که جامعه سرمايهداري را بر سر دوراهي سوسياليسم يا بربريت ميبيند به اين حقيقت دلالت دارد که بدون دخالت سازمانيافته و هدفمند طبقه کارگر براي نفي سرمايه داري و نيل به سوسياليسم، نظام سرمايهداري، نظام بربريت و تداوم آن خواهد بود.
جرياني که با ريگان و تاچر به صحنه آمد و با فروپاشي بلوک شرق و پايان جنگ سرد، پايان کمونيسم و ابدي شدن سرمايهداري را اعلام نمود توانست با حذف تفاوتهاي نيم بند بين گرايشات راست و مرکز و چپ سرمايهداري و با کسب مقبوليت و هژموني در بين طبقات حاکمه به افق عموميکل بورژوازي جهان تبديل شود. آنچه که به صورت تقليلگرايانه و لاجرم راست روانهاي به نئوليبراليسم شهرت يافت چيزي جز هويت و افق پيشروي کل سرمايه داري نبود. در واقع، جهان سرمايهداري پس از جنگ سرد مجدداً به قرن نوزده بازگشت و تک افقي شد. در مرکز اين افق جديد اصل عدم مداخله دولت در اقتصاد قرار داشت و تثبيت بلاشرط و مقتدرانه آن هم معناي پيروزي سرمايهداري معاصر بود. براي توجيه و مقبوليت بخشيدن به اين اصل کوهي از مطالب آکادميک و ايدئولوژيک تا ژورناليستي و تبليغي توليد شد. اينگونه تصوير ميشد که خوشبختي و سعادت بشر در گرو آزاد گذاشتن اقتصاد و بازار از هرگونه مداخله دولت است تا بازار بتواند با فراغ بال و فارغ از هرگونه مداخله دولتي و با اتکا به «دست نامرئي» خود توازن لازم براي رشد و ترقي را فراهم کند. اما هر بحران اقتصادي نشان مي دهد که فرمان بازار در دست بلامنازع انگيزه غيرقابل کنترل و غيرانساني شده سود خواهي حداکثري و ثروت اندوزي بي انتها و پول پرستي خداگونه صاحبان سرمايه است که در برابر آن به اصطلاح «دست نامرئي بازار» به رقص در ميآيد. برجسته شدن دگرباره اين حقيقت در بحران مالي جاري در آمريکا مهر باطلي شد بر همه ادعاهاي سرمايهداري معاصر. در ظرف چند روز، اصليترين و بنيادگراترين ايدئولوگ و مبلغ و مدافع اصل عدم مداخله دولت در اقتصاد، يعني هيئت حاکمه آمريکا، به تائيد صريح خودش ناچار شد تا به اقدامي بي سابقه در تاريخ سرمايه داري آمريکا دستزده و با مداخله گسترده دولت در بازارهاي مالي آنها را از سقوط حتمي نجات داده تا مانع فروپاشي شيرازه اقتصادي آمريکا شود.
در همين فضاي نظري، اما از منظري ديگر، "آلگماينه زايتونگ"، يکي از ارگانهاي سرمايهي آلماني، مينويسد: "اين بار حمله به دکترين آمريکائي کار دشمن خارجي نيست، بلکه از درون و از اعماق سيستم بر ميخيزد. سرمايهداري آمريکائي، که دولت هيچ مانعي بر سر راهش ايجاد نميکند، بمبگذاران انتحاري خود را آفريده است که با مواد منفجره ويژهشان، اوراق بورس اشتقاقي (DERIVATIVES)، تأثير به مراتب مخربتري از بمب هاي پرنده جهادگران داشته اند. نه فقط نيويورک، بلکه تمام جهان اکنون با آوار تخريب يک بناي ديگر روبروست: "وال استريت."
برخي ديگر، تلاش دارند اين بحران را در پرتو اصطلاح «سرمايهي موهوم» مارکس توضيح دهند. به تصريح اينان، روز دوشنبه 29 سپتامبر شاخص بازار بورس وال استريت نزديک به 800 واحد سقوط کرد؛ که معنايش اين بود که ظرف يک روز هزارميليارد دلار سرمايه دود شد و به هوا رفت. ظرف هفتهي اخير درمجموع نزديک به دو و نيم هزار ميليارد دلار، و ظرف يک سال گذشته به ميزان نجومي بيش از هشت هزار ميليارد دلار از ارزش سرمايههاي بازار مالي کاسته شده است، و اين کاهش همچنان ادامه دارد. اين سرمايههاي هنگفت کجا رفتند؟ پاسخ روشن است: اين سرمايهها وجود خارجي و مادي نداشتند و تنها وهم بازار سرمايهي مالي بودند. يعني همان چيزي که مارکس "سرمايه ي موهوم" ميخواند و در اصطلاح بازار بورس امروز "حباب" ناميده ميشود.
به تصريح اينان، در نزديک به دو دههي اخير، آنچه "رونق" سرمايه داري آمريکا تلقي ميشد هيچ اتکايي به اقتصاد واقعي، به توليد و ايجاد ارزش، نداشت، بلکه اساساً بر انباشت سرمايه از طريق سفته بازي در بازار بورس (آنچه "اقتصاد کازينو" ناميده اند)، و چنگ انداختن سرمايهي مالي بر بازار مسکن و افزايش مصنوعي و سرسام آور قيمت خانهها استوار بود. درتمام اين مدت نرخ سود درعرصهي توليد به شدت پائين بود و اقتصاد واقعي در رکود به سر ميبرد. اما اين واقعيت از نظر طبقهي سرمايهدار اهميتي نداشت؛ چرا که، با وجود رکود اقتصاد واقعي، به هر حال بر ثروت شان افزوده ميشد و آنچه در اين دوره بر ثروت طبقه سرمايهدار ميافزود عموماً از محل خصوصي کردن خدمات عمومي و کاهش دستمزدهاي واقعي تأمين ميگشت. به عبارت ديگر، افزايش ثروت سرمايهداران در اين دوره به سادگي نتيجهي"توزيع ثروت رو به بالا"، و اساساً از طريق "انباشت از طريق خلع يد" بود. آنچه شرايط اقتصادي و اجتماعي لازم براي چنين رونق کاذب و چنين ثروت اندوزي واقعي طبقه سرمايهدار را آفريد، سياست هاي نئوليبرالياي بود که از سوي دولتهاي بزرگ سرمايهداري، به ويژه دولت آمريکا، در سطح جهاني هر مقرراتي راکه بر گسترش بازار محدوديت ميگذاشت کنار ميزد و هر فعاليت اقتصادي قابل تصور را به بخش خصوصي ميسپرد. با بحران مالي جاري اکنون روشن است که کارکرد نظريههاي چون "اقتصاد غيرمادي"، که قرار بود ثروت اندوزي کاپيتاليستي بدون افزايش توليد مادي را تحول نوين تاريخياي جلوه دهند، چيزي جز خودفريبي جمعي طبقه سرمايهدار نبوده است. اين طنز تاريخ است که نئوليبراليسم، که در مقطع بحران ساختاري نيمهي دههي 1970 به عنوان راه حل کاپيتاليستي جايگزين سياستهاي ناکارآي کينزي شد، پس از بسته شدن يک سيکل اقتصادي اکنون خود عامل شکل دهنده به بحران سرمايه داري است.
از منظري ديگر، جوزف استيگليتز، استاد دانشگاه کلمبيا، برندهي جايزه ي نوبل اقتصاد، از منتقدان سياستهاي نئوليبرالي بانک جهاني و نهادهاي بينالمللي، و از مخالفان لشکرکشي آمريکا و اشغال عراق، بحران حاضر را "پايان بنيادگرايي بازار"، يعني پايان نئوليبراليسم، اعلام کرده است. استيگليتز، که خود از نظريهپردازان اقتصادي مدل سرمايهداري کنترل شده و درجهاي از دخالت دولتي در اقتصاد است، اميدوار است که با سقوط نئوليبراليسم، ديدگاه ميانهروتري از سرمايهداري به جاي ديدگاه افراطي بازار آزاد موقعيت هژمونيک پيدا کند. چنين ديدگاهي، البته منحصر به استيگليتز نيست و بسياري از روشنفکران "چپ" در آمريکا و اروپا چنين موضعي در قبال بحران حاضر دارند. در چند ماه و شايد چند سال آتي، بحث ميان اين دو ديدگاه، ميان سوسياليستها و هواخواهان مدل سرمايه داري کنترل شده و دخالت دولتي، محور مبارزه ي ايدئولوژيک تعيين کنندهاي را مي سازد.
(3)
در کنار اين منظرها و نظرها، رويکردهاي متعدد و متنوع ديگري وجود دارند که هرکدام تلاش دارند اين «واقعه» را به رنگ گفتمان خود درآورند. در گسترهي اين طيف، هم نشاني از رويکردهايي وجود دارد که تعريف و تصويري «عادي»، «طبيعي» و «بديهي» از اين بحران ارائه ميکنند؛ هم پژواک صداي آناني که اين بحران را ساخته و پرداختهي خودِ آمريکائيان ميدانند، شنيده ميشود؛ هم نواي چنگ و چگور کساني که اين حادثه را به مثابه عذاب و خشم خداوند تعبير و تفسير ميکنند، به گوش مي رسد؛ و هم ردپاي نظريهپردازاني که تلاش دارند از منظري فرهنگي، ايدئولوژيک، اخلاقي، سياسي و اجتماعي به اين پدبده روح و معنا دهند، مشاهده مي شود.
بيترديد، روايت اين بحران از آغاز تا تحقق، يک روايت است، و از تحقق به بعد، روايت ديگر. آنچه در اين دوران واپسين (بعد از تحقق) قابل تامل است، اين واقعيت است که اين «بحران آمريکايي» به طور فزايندهاي در حال تبديل شدن به «بحراني تمام بشري» است. همچنين، ترديدي نيست، که اين بحران کشورهاي ضعيف و توسعه نايافته (يا در حال توسعه) را به مراتب بيش از کشورهاي متروپل اقتصادي مورد هجمه هاي شالوده شکن خود قرار خواهد داد. به بيان ديگر، بحران مالي جاري، چه به بحران عمومي شيوهي توليد سرمايهداري بدل شود و چه به کسادي مزمن بازار جهاني بيانجامد، در هر حال کشورها و جوامع فرودست در سراسر جهان را قرباني خواهد گرفت، و سرمايهداري جهاني، حتي چنانچه به بحران عمومي دچار شود، بخودي خود فرو نميپاشد.
از اين رو، هرتحليل و تخميني که متضمن: نوعي فروپاشي نظام سرمايهداري و نئوليبراليستي، و يا هژموني يافتن سوسياليسم درعرصهي ايدئولوژيک در فرداي بعد از فروپاشي امپرياليسم، باشد، عجولانه، ايدئولوژيک و غيرعلمي است. در شرايط کنوني، حتي شايد نتوان با چالمرز جانسون کاملا هم عقيده شد و بر اين گفتهي وي کاملا صحه گذاشت که:"آنچه بر ما (آمريکا) مي رود قابل قياس با آن چيزي است که براي شوروي سابق پس از 1989 اتفاق افتاد... و سرانجام به انحلال شوروي انجاميد." کشور آمريکا البته تجزيه نخواهد شد، اما دولتي که در پي اين بحران باقي خواهد ماند يک قدرت درجهي دو اقتصادي خواهد بود که نه توان و نه ادعاي شکل دادن به نظام سياسي جهان را نخواهد داشت و يا به اين پيشبيني نوريل روبيني، استاد اقتصاد دانشگاه نيويورک، دل خوش داشت که موقعيت منحصر به فرد آمريکا به عنوان قدرت تک قطبي از دست رفته است و آينده جهان با مرگ امپراتوري آمريکا همراه است. در يک کلام، در پاسخ به سوال شما، ميخواهم بگويم که اگرچه من نيز همچون بسياري صورت و سيرتي بحراني و توام با رکود براي آنچه حادث شده است، تصوير و ترسيم ميکنم، اما فروپاشي نظام سرمايهداري و نئوليبراليسم جهاني را از اين رهگذر انتظار نميکشم.
منبع: پایگاه خبری امروز
ترجمه قالب
![]()
Powered By
BLOGFA.COM
