بردیا مهدوی
دگرگونی تنها از بيرون امکان پذير است
بخش نخست از «يک راهکار عملی برای نجات ايران»
مقدمه
نوروزی دگر آمد و رفت و اين آمد و شد، نشان از دست دادن يک سال ديگر از عمر گرانبها و به معنای يک سال ديگر فرصت سوزی بود. نشان سيصد و شصت و پنج شب و روز ديگر هدر دادن عمر و انرژی و زمان برای هيچ و پوچ. آنهم از سوی مايی که خود را نه نادان و پسمانده، بلکه خردمند ترين مردم دنيا هم می انگاريم.
سقوط ايران سی ساله گشت و سی و يکمين نوروز ما هم در تباهی و سيه روزی و غم و ماتم طی شد، ليکن ما، همچنان در همان افکار سی سال پيش، و بسياری اصلآ درست در زد و خورد ها و چاقوکشی های فضای پنجاه ـ شصت سال پيش ايران. بی اينکه حتا دو درصد از ما هم، از اينهمه سفاهت و تباهکاری سی ساله، کوچکترين درسی هم آموخته باشيم.
ای داد بر من! براستی کيستيم ما و چگونه هستيم ما؟ بی تعارف، درست بسان مشتی کودک منگل و عقبمانده ی ذهنی که حتا آب دهنشان را هم نمی توانند جمع کنند. با اينحال، ادعا پشت ادعا، گنده گويی از پی گنده گويی. ما همه چيز دان های هميشه طلبکار حتا به گردش زمين هم اعتراض داريم. به تابش خورشيد هم ايراد می گيريم و خلاصه همه در تمامی رشته ها دانشمند و متخصص هستيم. هيچ ملتی را هم از خود هشيار تر و دانا تر نمی دانيم.
به آمريکائيان که درس سياست می دهيم، فرانسوی ها را خوار و حقير می شماريم، آلمانی ها را پسمانده می خوانيم. مشتی منگل ايران بربادده و ملاباز که پا را از اينهم خيلی خيلی فراتر نهاده و اصلآ حتا هلندی ها، دانمارکی ها، سوئدی ها، نروژی ها، انگليسی ها را هم سلطنت طلب و پست و بی شعور می خوانند. يعنی دموکرات ترين و آزاد ترين مردمان دنيا را!
ليکن در عالم حقيقت چه؟ مردمی هستيم تا گلو در کثافت و ننگ و نکبت و بی آبرويی فرو رفته. مردمی آن اندازه کند ذهن و کودن، که سی سال است درجا می زنند و همچنان هم در همان کلاسی نشسته اند که سی سال پيش نشسته بودند. درست هم همان نخستين درس سی سال پيش را تکرار می کنند. الف، ب ، پ، ت. الف، ب ، پ، ت... و تکرار و تکرار و تکرار، و باز هم تکرار.
دلخوش با همين اباطيل و غنوده در سايه ی درخت تنومند خوشباوری های خويش. با اين رويا های شيرين که گويا ايران همين فردا آزاد خواهد شد و پس از آنهم که، فورآ به بهشت دموکراسی و حقوق بشر و امنيت و آسايش و رفاه مبدل خواهد شد. از روی همين سفاهت هم، دائم هم در حال کنفرانس و نشست برپا کردن برای ايرانی که اصلآ حتا اميد به ماندگاری آن هم نيست!
بی اينکه اين فلکزده ها دستکم در ذهن کوچک خودشان و برای خودشان هم که شده، برای اين چند پرسش اساسی پاسخ های منطقی پيدا کنند که اين ايران چگونه آزاد خواهد شد؟ چه فرد يا کسانی قرار است که ايران را آزاد سازند؟ با چه نيرويی؟ با چه شيوه هايی و اصولآ با کدامين راهکار و برنامه...؟
حال گلستان شدن اين ويرانسرای ايران نام، اصلآ پيشکش که به شرافت سوگند، شعور حتا يک وحشی آدمخوار جنگلهای آفريقا به تنهايی، از شعور تمامی اين کنفرانس چی ها و مدعيان روشنفکری روی هم نيز به مراتب بيشتر است.
مرادم تحقير کسی و سرکوفت زدن نيست. اما حقيقت عريان و کلام شرافتنمدانه مگر جز همين است که نوشتم؟ مگر جز اين است که ما در سی سال گذشته، سال به سال عفب تر رفته و روز به روز بيشتر از شرافت و حيثيت و اعتبار ساقط گشته ايم.
طبيعی هم هست که هر سال از سال پيش سيه روز تر و بی آبرو تر شويم. مگر جز اين است که "محصول کسی بر می دارد که دانه ای افشانده و نهالی هم کاشته باشد". ما نه تنها هيچ نکاشته، بلکه سی سال هم هست که در حال خرج کردن سرمايه ی های تاريخی و حيتيت ملی و توان مادی عصر پهلوی هستيم. در اين زمينه هم، ميان سربران جمهوری اسلامی و منگل های سياسی و روشنفکری ما هيچ تفاوتی وجود نداشته. از اينروی هم، با هر چه کمتر شدن آن اندوخته تاريخی ملی و سرمايه های مادی، شرف و اعتبار ما نيز در جهان کمتر و کمتر می شود.
باری، گذشته ها هر چه بوده، ديگر گذشته است و بازگرداندنی نيست. پس، خردمندانه و سازنده اين خواهد بود که کوشش کنيم که دستکم از هم امروز ديگر اميد از اين سفيهان و خود بزرگ انگاران بريده و خود به آينده بيانديشم. مرادم از انديشه هم، تنها خود انديشه نيست. زيرا انديشه اگر ميوه ای بنام "عمل" ببار نياورد، نامش "وراجی" است که پشيزی هم ارزش ندارد. با نظريه پردازی صرف و کنفرانس و مقاله نويسی و شعار و مبارزات اينترنتی که نمی توان کاری از پيش برد.
با چنين نگرش و باوری، آنچه در پی خواهد آمد، راهکاری عملی خواهد بود برای نجات ايران. نگارنده همچنين برنامه ی خود برای زمان پس از فروپاشی اين نظام را نيز خواهم آورد. آنهم برای آن چند درصد ايرانی راستين و فرزانه که راستی ها را بر روی زمين می بينند نه در عالم شعار و هپروت.
ايرانيانی با شرف و با وجدان و از همه مهم تر، بی ادعايی که «خودپرستی» را بجای «ميهن پرستی» به مردم قالب نمی کنند و عقده ی رياست ندارند. زيرا پس از سی سال تجربه تلخ و خونبار و مشاهده عينی اين حقيقت که ايران را اصلآ همين خود بزرگ انگاری ها بر لبه پرتگاه نيستی کشانده، ديگر هرگونه اميد بستن به اين کنفرانس چی ها و عقده ای ها، براستی يک نادانی محض است.
به هر روی، من اين راهکار خود را در چند بخش خواهم آورد. هرگز هم انتظار ندارم که در شروع کار، حتا صد نفر هم با من همگام شوند. از شما هم که راهکار مرا عملی می بينيد، می خواهم که چنين انتظاری نداشته باشيد. مهم شروع کردن و جدی بودن است. چنانچه ما عزمی راسخ داشته و نشان دهيم که کارمان جدی است، ترديد نکنيد که روز به روز بر شمار مان افزوده خواهد شد.
اين که می نويسم گرچه بسيار تلخ، ليکن يک راستی است که ما در جهان حقيقی، در حال حاضر حتا يک جمعيت متشکل صد نفره ی با برنامه هم در ميدان نداريم. تمامی اين هياهو و مثلآ احزاب و گروه ها و جمعيت ها و اتحاد ها ... همه و همه قلابی و همه ی گنده گويی ها هم، تمامآ شعار های ميان تهی و بی پشتوانه است. پس بر ما است که دست از مبارزات مجازی برداشته، عنصر سياسی گشته و يک آلترناتيو راستين را شکل دهيم. بگونه ی فيزيکی و عملی هم به ميدان مبارزه بيائيم. من تمام اين مسائل را يک به يک روشن خواهم کرد.
در پايان اين مقدمه، دوست می دارم که مطلبی را هم بياورم که چندی پيش آنرا برای دوست گران ارجی نوشتم. آن مطلب اين بود که، در مثل است که يک ديوانه سنگی بر چاهی می افکند و هزار عاقل و فرزانه در بيرون آوردن آن از چاه وا می مانند.
از آنجا که هيچ کار ما ايرانيان شباهتی به ديگر آدميان ندارد، بر اساس همان قاعده ی «عوضی بودن ما»، بيرون آوردن اين سنگ لعنتی که ميليون ها نابخرد آنرا در چاه افکندند هم، تنها به دست معدودی ايرانی باشرف و براستی ميهن پرست خواهد بود نه گله های انسانی. در اين مورد ترديد نداشته باشيد. فقط بايد خودباری وعزمی قوی و غيرتی راستين داشت.
کليد آزادی ايران در دست ما است
وارون اينکه عده ای اين اصل نااصل را ملکه ی ذهن پاره ای از هم ميهن کم آگاه ما ساخته اند که گويا«سرنوشت ايران را بايد ايرانيان درون رقم زنند»، اتفاقآ از ديد من سرنوشت ايران را نه آن هفتاد و اندی ميليون هم همين ما در درون، بلکه همين ما چند ميليون گريختگان بايد رقم زنيم. يعنی اگر خرد و اراده داشته باشيم می توانيم رقم زنيم.
اينکه "خارج نشينان نمی توانند برای ايران نسخه صادر کنند"، اصلآ همان سخن انحرافی و خواست رژيم جمهوری اسلامی است که بخش بزرگی از ما گريختگان هم با باور بدان، در اين جهان آزاد و با اين همه امکانات، دست روی دست گذارده و شاهد نابودی ميهنمان هستيم. از اين روی هم، روی سخن من در اين نوشته تنها با هم ميهنان خارج نشين است نه با مبارزان درونی.
وقتی در درون، اعتراض به عدم دريافت يک سال حقوق از سوی کارگران نگونبخت که سهل است، حتا تحقيقات در مورد بيماری ايدز، اعتراض به داشتن چند هوو از سوی زنان و حتا رژلب ماليدن و چکمه پوشی آنان هم کار هايی در رديف براندازی محسوب می شوند، پس اين مردم در اسارت کامل، اصلآ با برخورداری از کدامين آزادی مدنی و از راه تشکيل چه نهاد هايی خواهند توانست که خود را متشکل ساخته و با انسجام و برنامه، اين رژيم جاسوس پرور و وحشی و سرکوبگر را به زير کشند؟!
دامنه جاسوسی و دخالت جمهوری روضه خوان ها در زندگی مردم تا بدان اندازه گسترده است که سازمانهای جاسوسی آن، ديگر حتا در اطاق خواب و توالت سرسپردگان و گماشتگان خودشان هم دوربين و ميکروفون مخفی کار می گذارند. فراموش نکنيد که بر اساس نوشته رسانه های خود رژيم، در آخرين نمايش انتخاباتی مجلس روضه خوان ها، شورای نگهبان، صلاحيت دو کانديد نمايندگی را با اين دلايل رد کرد که يکی از آن وفاداران به رژيم، در شب تاسوعا با همسر خود سکس داشته، و آن ديگری در توالت خانه خود ايستاده ادار کرده بود.
بنابر اين، در چنان فضای کاملآ بسته و جاسوسی و پر از مزدور که همگان در خانه های شيشه ای می زيند، انتظار برنامه ريزی از مبارزان درون، کاری تشکيلاتی و جمعی برای مبارزه با رژيم از سوی هر کسی که باشد، بدانيد که يا آن آدم فردی است که از سر کوی شعور هم عبور نکرده و يا شيادی که بگونه ای پنهانی برای رژيم کار می کند.
درست است که ضربه ی نهايی به اين رژيم و هر نظام فاشيستی ديگری بايد در درون و بوسيله مردم زده شود، ليکن وقتی در درون حتا حق نفس کشيدن نيز نباشد، نهاده فرماندهی و هماهنگی بايد در بيرون از کشور تشکيل شود. مادام هم که چنين نهاد مورد پذيرش دستکم در صدی از مردم داخل، در همينجا و بيرون از کشور تشکيل نيابد، کوچکترين اميدی به درون نبايد داشت.
البته ممکن است که گهگاهی جنبش های اعتراضی از سوی مردم بجان آمده به وجود آيد که تا کنون هم چند بار به وجود آمده، ليکن از آنجا که آن حرکات، فاقد سازماندهی، بدون برنامه و رهبری و از اينها مهم تر، بدون پشتوانه و استمرار خواهد بود، به زودی و به آسانی سرکوب شده و جز خسارت و گرفتار گشتن دلير ترين نيرو های خط اول مبارزه، هيچ دستاورد ديگری نخواهد داشت. کما اينکه تمامی جانفشانی های گذشته ی مبارزان درون تا کنون جز گرفتاری و مرگ خودشان، هيچ دستاورد ديگری نداشته.
با اين توضيح، پس اميد بستن به درون، بی وجود نهادی در بيرون، نه تنها بی حاصل، بلکه اصلآ کاری نابخردانه و بسيار بسيار خطرناک هم هست. زيرا در چنان فضای گورستانی، در بهترين حالت هم تنها يک انفجار همگانی بی برنامه به وجود خواهد آمد که هيچ فرد و نهادی هم قادر به سمت و سو دادن و مهار آن نخواهد بود. انفجاری از خشم اما بدون هدف که تنها می تواند کشور را دچار هرج مرج و آشوب و انتقام گيری و حتا جنگ داخلی ساخته، در پی آمد آنهم اصلآ يکپارچگی ايران را از ميان برد. و شک هم نکنيد که اين انفجار بزرگ دير يا زود از راه خواهد رسيد.
از اينروی، کار اساسی و مشکل اصلی ما در همين بيرون است نه درون. زيرا اگر ما بتوانيم در همين خارج يک نهاده منسجم و پرقدرت مردمی به وجود آوريم که هر دستگيری و ظلم و سرکوب و حبس و اعدامی را در درون برای رژيم بسيار هزينه دار سازد، ترديد نکنيد که هم رژيم ديگر نخواهد توانست که هر بلايی را که خواست بر سر مبارزان و مردم ما بياورد و هم اينکه خود آن مبارزان و مردم خودشان را به اين نهاد متصل خواهند نمود که از حمايت آن برخوردار گردند.
از همه ی اينها حياتی تر هم اينکه، آن انفجار در راه، فرمان و کنترلی خواهد داشت و به سوی هرج و مرج و خواهر و برادر کشی نرفته و در نتيجه به تجزيه ی ايران منجر نخواهد شد. بگونه ای که ما حتا حسرت همين روز های نگونبختی را هم بکشيم که ايران همچنان يکپارچه بوده و دستکم در جوی شهر ها خون جاری نبوده است.
مسئله ديگر اينکه، در صورت تشکيل چنين نهادی، هر اندازه که ما در بيرون نيرومند تر عمل کنيم، به همان ميزان به مردم درون دل و جرات بيشتری خواهيم داد. وقتی هم که هزينه ی مبارزه کاهش يابد، شک نکنيد که روز به روز تعداد بيشتری وارد ميدان کارزار شده، مبارزه آشکار تر گشته و همه گير تر خواهد شد. از اين رهگذر هم، هر روز بيش از روز پيش، معادله قدرت به نفع مردم داخل بهم خورده، پيروزی ما در اين پيکار ملی حتمی خواهد بود. آنهم با کمترين هزينه ی جانی و مالی و امنيتی.
با بودن چنين نهادی، اصلآ مقامات ميهن دوست بريده از رژيم هم ديگر آدرسی مشخص برای پيوستن به جبهه ی مردمی خواهند داشت. کسانی که لازم هم نيست که پست خود را رها سازند، بلکه بايد با دادن تضمين هايی بدانان بوسيله اين نهاد رهبری، از ايشان خواست که همچنان در پست های خود بمانند و پايه های اين رژيم ضد ايرانی را از درون پوک کنند.
اين سخن از اينروی آوردم که دير سالی است که عده ای آدم غيرسياسی، ناسنجيده و با شعار و داد و فرياد به آرتشيان و پاسداران و بسيجيان می گويند که:«آی، بياييد به مردم بپيونديد!». اما اين عناصر ناآگاه، اصلآ خودشان هم نمی دانند که آدرس تشکيلات و دفتر و دستک اين «مردم» که می گويند، کجاست.
گرفتم که اصلآ فردا چهل ـ پنجاه افسر، چهار وزير، پنج وکيل و شش فرمانده هم خواستند که به مردم بپيوندند. خوب، اين جبهه ی مردم کجاست و آن بيچاره ها بايد به کدام آدرس مراجعه کنند؟ آنان بايد به کدامين آدمها اعتماد کنند که به رژيم لو داده نشوند؟ آن فلکزده ها بايد از چه کسانی تضمين بگيرند که فردا پس از آزادی ايران اعدام نشوند و هزاران پرسش بی پاسخ ديگر.
اينکه ديده می شود تمام بريدگان و فراريان از دست رژيم به دولت امريکا يا به دولتهای اروپايی پناهنده می شوند و تمامی اطلاعات ارزنده ی خود را هم در اختيار دولتهای اجنبی قرار می دهند، بخاطر اين است که آنها اصلآ حتا يک آدم مورد اعتماد هم در اين اپوزيسيون هفتصد و هفتاد و هفت رنگ هميشه در حال جنگ با يکديگر پيدا نمی کنند. بنابر اين، در فقدان يک اپوزيسيون شناخته شده و مورد اعتماد، برای آنها چاره ای جز اين نمی ماند که به يک دولت اجنبی بپيوندند و از آنها تضمين امنيتی بگيرند.
با آنچه به شکلی فشرده آوردم، پس نجات ايران در دست ما بيرونيان است نه در دست درونيان اسير و دربند. حال اين بر ما است که يا همچنان به اين مقاله نويسی ها، ايميل پراکنی ها، مبارزات تلويزيونی، پرونده سازی ها، داد و بيداد ها، نفرت پراکنی ها، دشمن تراشی ها و اين جنگ های فرسايشی سی ساله با همديگر ادامه دهيم، يا از همين امروز ديگر دست از اين کار های دشمن شادکن و سفيهانه برداشته و به نيروی راستين سياسی بدل شويم.
يعنی به کاری سياسی بپردازيم که هدف و برنامه ی مشخص و پشتوانه و تداوم داشته باشد. به همان کارزار خردمندانه و ميهنی که چهارچوب آن را آوردم و ترديد نداشته باشيد که در چنين مبارزه ی هدفمند و سياسی، پيروزی از آن ما و باخت و فروپاشی با رژيم خواهد بود. نه همان کار های بی حاصل و فرعی که هيچ به کار آزادی ايران نمی آيد.
کم کمک دارد حتا تمامی گورستانهای غرب هم از مردگان ايرانی پر می شود و عده ای همچنان در اين غربت دلخوش به اينکه مثلآ پاسخی دندان شکن در برابر مقاله فلان تجزيه طلب نوشته اند. يا بر روی آنتن فلان راديو و تلويزيون رفته و شعار مرگ بر جمهوری اسلامی سر داده اند يا اينکه در حال باز کردن مچ تريتا پارسی و هوشنگ امير احمدی و ولی الله نصر... هستند.
چه خوب است که آقای حسن داعی و ديگر افشاگران از اين پس در مورد لابی کردن خود باراک حسين اوباما و وزير خارجه اش خانم کلينتون و ديگر وزرای دولت آمريکا و نمايندگان کنگره ی آن کشور هم افشاگری کند. زيرا حال خود مقامات درجه اول دولت آمريکا هستند که در حال جوش دادن رژيم روضه خوان ها به دولت آمريکا هستند نه امير احمدی و پارسی و ديگران.
من البته هرگز نمی خواهم که کوشش های آقای داعی و ديگر مبارزان را به زير پرسش برم. بحث من بر سر بی فايده بودن اين روش های مبارزاتی است. همچنان که سی سال شعر سرودن و شعار و داد و فرياد و برای احمدی نژاد و خامنه ای و خاتمی و رفسنجانی ... جوک و شعر ساختن و آنرا با ايميل به اينسو و آنسوی جهان فرستادن و مثلآ افشاگری هيچ فايده ای نداشته.
همانگونه که اين نزاع های سفيهانه ی اينترنتی و جنگهای راديو تلويزيونی هم پشيزی ارزش نداشته و ندارد. کار سياسی در همه جای جهان يعنی بگونه ای فيزيکی در ميدان مبارزه بودن. يعنی از جای گرم و نرم و از پشت ميکروفون و کامپيوتر به خيابان و ميدان و جلوی نهاد ها رفتن و اعتراض کردن، تظاهرات راه انداختن، فرياد زدن و متحصن شدن. نه ايميل پراکندن و راديو تلويزيون گوش دادن و با اين و آن چت کردن.
چه بسيار ايرانيانی که اصلآ از سر ميهن پرستی و از روی راستی تمام شبان و روزان عمر خود را صرف همين مبارزات کرده و سرانجام هم آرزوی ديدن دوباره ی ميهن خويش را با خود به گور بردند. بسيار هم طبيعی بود که آنان در همين غربت از دنيا بروند. چه که آن مبارزات دُن کيشوتی و مجازی اصلآ مبارزه نبوده که به آزادی ايران هم بيانجامد.
بايد از سرنوشت اين عمر به هدر دادگان عبرت گرفت و به خود آمد. سی سال بيراه رفتن و مرتب رفوزه شدن آيا کافی نيست؟! آيا ما نيز می خواهيم با همين کار های بی فايده روزگار بگذرانيم و در همينجا به خاک سپرده شويم؟ مگر نمی بينيم که حتا پس از سی سال مثلآ مبارزه کردن هم همچنان در اين تونل ظلمانی کوچکترين کور سويی از اميد رسيدن به روشنايی از دور پيدا نيست.
حاصل اينکه، مادام که ما يک تشکيلات رهبری ـ آنهم در همين خارج ـ نداشته باشيم، تا زمانيکه ما از پشت کامپيوتر و از برابر تلويزيون و راديو بپانخاسته و به ميدان حقيقی مبارزه نياييم، مادام که ما عمل سياسی را جايگزين شعار و مقاله نويسی و ايميل پراکنی نکنيم، آب از آب تکان نخورده و هيچکدامی اين تلاش های مجازی ما پشيزی هم فايده نخواهد داشت.
و حال در اينجا اين پرسش اساسی پيش می آيد که رهبر بايد چه کسی باشد؟ من پاسخ اين پرسش را بروشنی خواهم داد. پيش از آن اما، بايد تکليف اين راهکار عملی خود را با شاهزاده رضا پهلوی روشن کنم. بدين شکل که باز و بی پرده بنويسم که او در اين راهکاری که من به توفيق آن صد در صد باور دارم، هيچ نقشی ندارد، مطلقآ هيچ!
نه تنها اين، بلکه من شرافتآ ديگر حتا مايل به هدر دادن يک دقيقه از زمان خودم هم برای نوشتن چند جمله در مورد اين آدم نيستم. زيرا که ديگر نه کوچکترين اميدی به اين فرد حراف و بی خيال دارم و نه اصولآ باوری به سخنان وی. دلايل اين عدم علاقه ی خود را هم قبلآ توضيح داده ام، بويژه در مانيفست خود.
با اينهمه ازآنجا که به محض سخن گفتن از رهبری، باز عده ای فورآ پای او را به ميان خواهند کشيد، ناگزيرم که يک بار ديگر هم برای روشن شدن ذهن آن عزيزان خوشخيال و روياپرداز که هنوز هم منتظر اقدامات عملی اين فرد گريزان از عمل و متنفر از مسئوليت هستند، نکات ديگری را هم به آن نوشته های پيشين خود بيافزايم. البته مانند هميشه، باز هم بدون تعارف و خودسانسوری. با اين هدف که هيچ چيزی پوشيده نماند. چون در کار ميهنی، من يکی که اصلآ اهل تعارف و ماله کشی نيستم. امير سپهر
اين نوشته ادامه دارد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فاضلی، ايران پرستی دلشکسته که آسوده شد و آرامش يافت!
فاضلی هم در غرب و خاک بيگانه مدفون شد. او همه را به انديشيدن فرا می خواند. پس چه خوب است که بجای نوحه سرايی برای آن ايرانی ميهن پرست و دلاور، به اين بيانديشيد که چه کسی آن مرد فرزند باخته و جگرسوخته را سرخورده و نااميد و از همه چيز بيزار کرد؟
درود به روان انوشه ی او که حتا خيلی بيش از سهم خود به ميهن و مردمش خدمت کرد، ليکن ای ننگ تاريخ بر آنی باد که می بيند ايران در حال از دست رفتن است و بجای احساس مسئوليت و به ميدان آمدن برای نجات ايران، بجای بيرون کشيدن نواميس جگرگوشگان ما از زير اعراب وحشی، شب و روز خود را با ايران فروشان می گذراند!
|
در واقع تجربه مدیریتی هر دو طیف در عرصه اجرایی کشور چندان مطلوب و کم نقص نبوده که بتوان به ادامه حرکت آنها به درستی باور داشت .
درست به همین جهت است که دکتر احمدی نژاد حاضر نیست به هیچ حزبی باج دهد یا معامله ای بکند یا شرایط اش را قبول کند.
در این زمینه از او جمله معروفی نقل شده که گفته:«این دولت هیچ نیازی به حزب ندارد و من یک ریال هم به آنها باج نداده و تا آخر هم نخواهم داد.»
از این نظر احمدی نژاد خود به تنهایی یک جریان است. جریانی که البته به اعتقاد برخی نتوانسته آنچنانکه شایسته است مدیریت جامعه رابه سر انجام مطلوبی برساند.
در واقع شباهت این دو در برخی مواضع غیرقابل انکار است؛ ساده زیستی،دغدغه شدید نسبت به فقرا ومستضعفان داشتن،آرزومند تحقق اسلام ناب محمدی بودن،بدون هماهنگی با احزاب وارد شدن،اعلام عدم استفاده از پوستر و تبلیغات و حتی سفرهای استانی اش که از ایلام به عنوان محرومترین استان آغاز شده، آدم را یاد سفرهای استانی احمدی نژاد وحرفهای او می اندازد.
اما پیام حضور میرحسین شباهت در گفتارنیست ،تفاوت در کردار است. از این جهت است که هیچ کس به اندازه احمدی نژاد سبب ساز حضور موسوی پس از بیست سال گوشه گیری در سیاست نبوده است. این دینی است که طرفداران حضور میرحسن به احمدی نژاد و دوستداران احمدی نژاد به خاتمی دارند.- شاید این ظرافت عجیب تاریخ باشد که تضاد را دربطن خود پرورش می دهد و بر صدر می نشاند- این رفتار متضاد می تواند حامل همان انرژی و پتانسیلی باشد که دوباره چرخ های توسعه را شتاب بخشد و رونق رابه بازارها و نشاط را به خیابان ها بازگرداند.کرداری که بتواند از همه ظرفیت های نظام برای شتاب بخشیدن و رونق دادن به حیات سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی کشور بهره ببرد. زیرا مدیریت اجرایی کشور نیازمند بازیابی و بازسازی است تا پتانسیل های عظیم ملی برای ایرانی توسعه یافته تر بالفعل گردد.برای دستیابی به چنین نیروی عظیمی نیازمند تشکیل دولتی باتمام گرایش ها و گروههای فعال و خردمندیم.
هر گامی که به سوی رابطه ایران و آمریکا برداشته شود به سود مردم ایران است. این رابطه شمشیر دو دَم است. هیچ نظام ایدئولوژیک هرگز از رابطه با جهان باز و در رأس آنها آمریکا سودی نبرده است که جمهوری اسلامی دومی باشد. به ویژه آنکه مذهب و دکان دو نبش دین چنان این نظام را از ظرفیتهای سیاسی و مدرن تهی کرده است که هرگونه رابطه با جهان باز برایش به مثابه زهری است که گویی با قطره چکان به کامش ریخته میشود. در این رابطه، آمریکا امتیاز میدهد. در این تردیدی نیست. لیکن جمهوری اسلامی نیز باید عقبنشینی کند. در این هم نباید تردیدی داشت. دستِ حکومت ملایان که همیشه به گرفتن عادت کرده است، در این مورد باید «بدهد». وا بدهد. برنامه اتمی را! حماس و حزبالله را!
بیسوادی عیب نیست، کمبود است. کمبودی که حکومتها و دولتها موظف هستند با برنامهریزی بلندمدت و پایدار آن را ریشهکن کنند. خبرنگار روزنامه آلمانی «دی ولت» در گزارشی از تهران مینویسد پس از انتشار پیام اوباما، در نماز جمعه تهران از یک زن مسن که پس از نماز، باقیمانده ناهار خویش را جمع میکرد، درباره آنچه از سخنران این مراسم هفتگی شنیده و رابطه ایران و آمریکا میپرسد. زن که چیزی از خطبهها نفهمیده، پاسخ میدهد: من بیسوادم و نمیتوانم حواس خودم را جمع کنم که چه گفتند. اگر آمریکا اسلام را قبول کند، این رابطه بد نیست ولی به نظر من آمریکا می خواهد به ما کلک بزند.
سطح فکر و سیاست رهبری سیاسی و مذهبی جمهوری اسلامی چیزی در همین حد است. دوام سی ساله جمهوری اسلامی ربطی به هوش و کاردانی زمامدارانش ندارد بلکه به سرکوب وحشیانه و ناتوانی و پراکندگی مخالفانش مربوط است. زمانی که «امام خمینی» میگفت رابطه با آمریکا را میخواهیم چه کنیم؟ قطع شود، به درک! نمیدانست با این حرف سرنوشت حکومت اسلامی را با آن گره میزند.
هنگامی که مادلن آلبرایت وزیر امور خارجه دولت بیل کلینتون در باره دخالت آمریکا در کودتای مشترک شاه و مصدق (در باره مشارکت دو مسئول اول مملکت یعنی شاه به عنوان رییس کشور و مصدق به عنوان رییس دولت در این کودتا در دو شماره مقاله «چه کسی کودتا کرد؟ شاه یا مصدق؟ هم شاه، هم مصدق!» پنج سال پیش در مرداد 1383 توضیح دادهام) سخن گفت، برخی غوغا بر پا کردند که همین امروز و فرداست سفارت آمریکا در تهران کار خود را شروع کند.
آن دوران، به اصطلاح «اصلاحطلبان» دولت و مجلس را در دست داشتند. همان زمان در همین ستون نوشتم اگر قرار باشد رابطهای با آمریکا برقرار شود، کسانی که قدرت واقعی را در دست دارند امکان ندارد بگذارند این حلوای شیرین از گلوی رقبای قبیلهایشان پایین برود. نوشتم این گروه، که آن زمان هنوز «محافظهکار» خوانده میشدند وعنوان «اصولگرا» را بعد از نخنما شدن اصطلاح «محافظهکار» برای خود انتخاب کردند، اگر لازم باشد از هر اصلاحطلبی بیشتر هوادار «اصلاحات» خواهند شد و از آنجا که از پشتیبانی رهبری جمهوری اسلامی برخوردارند و اهرمهای مهم سیاسی و اقتصادی را نیز در دست دارند، بدون آنکه «اصلاحطلبان» بتوانند مانعی ایجاد کنند، تلاش خواهند کرد معامله با آمریکا را پیش ببرند. اساسا «اصلاحطلبان» نمیتوانند مانعی در این راه و هیچ مورد دیگری که خودشان ادعایش را داشتند بتراشند. چه بگویند؟ بگویند چون دست ما نیست، قبول نیست؟! امروز نیز اگر موضوع بر سر عمل است، مدافعان «اصلاحطلبان» باید از این «اصولگرایان اصلاحطلب» دفاع کنند و دبّه در نیاورند. راهش باز شده است: میرحسین موسوی پس از یک پیله بیست ساله مانند شبپره وارد عرصه حقیر سیاست در جمهوری اسلامی شده و در حالی که خود را به در و دیوار میکوبد مدعی میشود هم اصلاحطلب است و هم اصولگرا! نتیجه؟ همه را به دفاع از «دو بال نظام» که به شکلی سوررآلیست در وی تجسم یافته است، فرا میخواند. برای نخستین بار «دو بال نظام» بر هم منطبق میشوند تا آنهایی هم که به روی خودشان نمیآوردند و نمیآورند که به گفته «رهبر» شرکت در «انتخابات» یعنی دفاع و پشتیبانی و تقویت نظام، خوب شیرفهم شوند.
رییس جمهوری این رژیم اما هر کسی که باشد، مشکل اصلی بر سر اختلافی است که جمهوری اسلامی و غرب و به ویژه آمریکا بر سر رابطه و معامله دارند. زمامداران و نوچگان جمهوری اسلامی فکر میکنند حالا که رییس جمهوری آمریکا، که دیگر برخی وی را «پرزیدنت» میخوانند تا هواداری (سمپاتی) خود را از وی نشان دهند (گذشته از معنای لغوی، چه فرقی بین پرزیدنت و رییس جمهوری از نظر سیاسی وجود دارد، من نمیدانم!) به زعم آنها پیام «فدایت شوم» فرستاده است، پس تمامی خط و ربط رسانههای جهان با آن همسو شده و همه رسانهها و روزنامهنگاران فدای «رهبر» و «نظام جمهوری اسلامی ایران» میشوند. البته این درست همان نکتهای است که جمهوری اسلامی در پیشبرد آن در میان هواداران مؤمن خودش عاجز است. اگر قرار باشد جمهوری اسلامی با عقبنشینی از مواضع ایدئولوژیک که تا کنون بر آنها اصرار ورزیده است، یعنی توقف برنامه اتمی و دست برداشتن از پشتیبانی حماس و حزبالله، گامی به سوی پاسخ مثبت به پیام اوباما بردارد، به این آسانی نخواهد توانست روزنامهها و رسانههای وابسته به خودش را که تا کنون مرتب در ستایش این سیاستها قلم زده و سخن گفتهاند، به راه راست، یعنی آن هم نه به راه دوستی با آمریکا بلکه به سوی عدم دشمنی با شیطان بزرگ هدایت کند. هر «دو بال نظام» در این زمینه با مؤمنان حکومت اسلامی که پرورده خود نظام هستند، «کمی» اختلاف دارند.
در این سوی جهان اما برعکس است. به دلیل محبوبیت اوباما و ناخوشایند بودن جمهوری اسلامی در افکار عمومی غرب، این پیام بیشتر با تفاسیر همراه با تردید روبرو شد. از همین رو اغلب به دنبال این رفتند که دریابند چه چیزی پشت این پیام خوابیده است. این را هم بگویم که گذشته از اینکه ریاست جمهوری یک سیاهپوست یک بار دیگر توانمندیهای جامعه آمریکا و قانون اساسی این کشور را به مثابه قدیمیترین قانون اساسی دمکراتیک جهان و تحقق «رؤیای آمریکایی» به نمایش گذاشت، من بر این عقیده هستم که اوباما نیز به پوپولیسم دچار است. لیکن از یک سو با سیاهپوست بودن وی و عدالتجوییای که با دستور بستن زندان گوانتانامو، تصویب بیمه بیماری کودکان و مورد حمله قرار دادن بانکداران، رباخواران و مدیرانی که درآمدهای میلیونی دارند، و از سوی دیگر با برخورداری از مشاوران کارشناس و نخبه و همچنین حاضرجوابی و رفتار هشیار، پوپولیسم وی در سایه قرار میگیرد. زمان نشان خواهد داد آیا این پوپولیسم که وی را به شو تلویزیونی «جی لنو» هم کشاند نهایتا به سود جامعه آمریکا تمام خواهد شد و یا برای غلبه بر مشکلات داخلی و خارجی آن جامعه به چیزی بیش از یک رییس جمهوری محبوب و مردمی نیاز هست. کاش میشد در اینجا سخن را به پایان رساند و گفت این موضوعی است که به خود آمریکاییان مربوط است. ولی چنین نیست. این موضوع، شاید نه به تمام جهان، ولی قطعا به ما ایرانیان نیز مربوط میشود.
به نظر من هر گامی که به سوی رابطه ایران و آمریکا برداشته شود به سود مردم ایران است. نباید در این تردید داشت که برقراری رابطه آمریکا با جمهوری اسلامی، اگر روزی واقعا تحقق یابد، هیچ سودی به حال رژیم نخواهد داشت. این رابطه شمشیر دو دَم است. هیچ نظام ایدئولوژیک هرگز از رابطه با جهان باز و در رأس آنها آمریکا سودی نبرده است که جمهوری اسلامی دومی باشد به ویژه آنکه نظام جمهوری اسلامی نسبت به دیگر رژیمهای ایدئولوژیک از محدودیتهای بیشتری رنج میبرد. مذهب و دکان دو نبش دین چنان این نظام را از ظرفیتهای سیاسی و مدرن تهی کرده است که هرگونه رابطه با جهان باز برایش به مثابه زهری است که گویی با قطره چکان به کامش ریخته میشود. در این میان رابطه با «شیطان بزرگ» و کشوری که سی سال تمام به مثابه نماد امپریالیسم و مفسد فیالارض، نقش دشمن ازلی و ابدی جمهوری اسلامی بر دوشش گذاشته شده بود، از کیفیت دیگری برخوردار است. برای برقراری این رابطه، این آمریکا نیست که باید از مواضع خود عقبنشینی کند. آمریکا اتفاقا در این رابطه در جایگاهی قرار دارد که امتیاز میدهد. اینکه برخی از روزنامهنگاران و مفسران میگویند پیام اوباما و تلاش برای برقراری رابطه به این معنی است که آمریکا دست از «تغییر رژیم» برداشته است، صریحا بگویم، حرف بیاساسی بیش نیست. آمریکا تا کنون کی برای «تغییر رژیم» اقدام کرده بود که حالا دست برداشته باشد؟! به گروهی «اصلاحطلبان» که برخی از آنها در شکلگیری و تثبیت این نظام نقش داشتند، پناه داده است؟! مطمئن باشید آغوش آمریکا برای «اصولگرایان» و بقیه هم باز است. چند میلیون دلار خرج رادیو و تلویزیونی کرده است که گفتگوها و برنامههایی در آنها پخش میشود که در خود آمریکا و دیگر جوامع باز کاملا عادیست؟ پس باید گفت دولت فخیمه انگلیس با «بی بی سی» و دولتهای دیگر اروپایی با رادیوها و سایتهای فکسنی که همهشان در ایران فیلتر میشوند، در پی تغییر رژیم هستند! قومها و استانهای مرزی را تحریک میکند؟ چه کسی تحریکآمیزتر از خود جمهوری اسلامی؟! از گروههای مخالف حمایت میکند؟ اگر این گروهها مانند «امام خمینی» و شبکه وسیع پیرامون وی که با آمریکا و فرانسه و انگلیس رابطه مستقیم داشتند و بعد از انقلاب اسلامی همگی رییس جمهور و وزیر و وکیل شدند، مورد حمایت آمریکا و کشورهای غربی قرار داشتند، تا حالا مسیر نجف تا زیر درخت سیب در حومه پاریس را طی کرده و ساکن جماران شده بودند!
خیر، تغییر رژیم مسئله و موضوع مردم ایران است. جمهوری اسلامی برای تغییر نکردن باید با مردم ایران وارد معامله شود و نه با آمریکا! چنین تغییری که در سرشت تحولات اجتماعی و یک جامعه زنده و پویا نهفته است، هنگامی که زمانش برسد، از آمریکا و اوباما که سهل است، از خدا هم کاری برای جلوگیری از آن بر نمیآید. پیام اوباما به این دلیل نیست که آمریکا از «تغییر رژیم» نا امید شده است. شمشیری که «پرزیدنت» بوش از رو بسته بود، فایدهای نداشت. درست همانگونه که کارد کُند و بسته پیشنهادی اروپا سودی نبخشید. این همه از چشم جهانیان پنهان نمانده است. «پرزیدنت» اوباما با پیام خود، شمشیر دو دَم بر کشید. به این معنی، این پیام اتفاقا بیشتر به آن «تغییر» یاری میرساند. آمریکا امتیاز میدهد. در این تردیدی نیست. لیکن جمهوری اسلامی نیز باید عقبنشینی کند. در این هم نباید تردیدی داشت. دستِ حکومت ملایان که همیشه به گرفتن عادت کرده است، در این مورد باید «بدهد». وا بدهد. برنامه اتمی را! حماس و حزبالله را!
این نظام در تمام این سی سال تلاش کرد در جامعه جهانی تفرقه بیندازد و بار خود را ببندد: بین کشورهای اروپایی، بین آمریکا و اروپا، بین آمریکا و روسیه، بین اروپا و روسیه. حالا پیام اوباما تفرقه را میان زمامداران و هواداران رژیم انداخته است. آمریکا سیاست جمهوری اسلامی را به خودش بر میگرداند و این سیاست را به عراق و افغانستان و پاکستان و فلسطین و لبنان نیز گسترش میدهد. گفتگو با طالبان میانهرو! با حماسیهایی که بدشان نمیآید اسراییل را به رسمیت بشناسند و دولت مستقل خود را در فلسطین داشته باشند. با شبهنظامیان میانهرو در پاکستان. و حتی با میانهروهای حزبالله در لبنان. در یک کلام، با همه کسانی که از سالها درگیری بی سرانجام خسته شدهاند و به دنبال راه حل سیاسی میگردند تا به آسانی پشت به یاران و برادران «تندرو» خود بکنند. در پشت پیام اوباما هیچ چیز پنهان نیست. این پیام شمشیر دو دَم است. پاسخ جمهوری اسلامی هر چه باشد، چه آری، چه نه، و چه حتی ممتنع و کشدار، به زیان رژیم و به سود آمریکاست. پشتوانه این شمشیر دو دَم همانا محبوبیت و پوپولیسم اوباماست.
منبع : ایران ب ب ب
بردیا مهدوی
فیلم اخراجیهای ۲ که این روزها بر پردهی سینماها هست، مثل شمارهی یک آن با استقبال فراوانی مواجه شده است. فروش میلیاردی آن یکی از نشانههای استقبال عمومی از این فیلم است. دلایل اصلی این استقبال میتواند در چند نکته باشد: حضور وسیع هنرپیشگان نامآور در فیلم؛ پرداخت به موضوع جنگ با استفاده از طنز؛ همخوان بودن محتوای فیلم با ادبیات عامه مردم؛ ارائهی هنرمندانه و تقریباً منطبق با استانداردهای سینما؛ جسورانه بودن پردازش به مسائل جنگ که کمتر کسی به آن میتوانست بپردازد و این از مسعود دهنمکی بر میآمد که سابقهی طولانی در جنگ داشت و خود در دورانی رهبری انصار حزبالله را داشته و سردمدار حملات غیرقانونی به اجتماعات قانونی بوده و عنصر کاملاً خودی محسوب میشده؛ تبلیغات رسانهای و به خصوص سرمایهگذاری صدا و سیما در مورد آن؛ هر کدام جزئی از عوامل استقبال از فیلم بوده است. در سراسر فیلم اخراجیهای یک و دو نقد آرام و تلخی از اتفاقات پس از جنگ وجود دارد که محتوای این حرفها همیشه درد دل رزمندگان اصیلی بوده که در گردونهی دنیاگرائی موجود بسیاری از فرماندهان و اهالی جنگ دیروز قرار نگرفتهاند و یا نخواستهاند قرار بگیرند و البته امکان بازگویی این درددلها برای همه کس وجود نداشته است که با جسارتی نسبی به این درددلها در فیلم اخراجیها اشاره شده است. جدیترین و بهترین نکته مشترک بین اخراجیهای یک و دو به تصویر کشاندن شخصیتهایی است که بسیار پرادعا هستند و تظاهر به دینداری میکنند و در مسئولیتها به سرعت و بهنام دین برای خود جا رزرو میکنند، اما وقتی پای مقاومت و سختی و پایمردی به میان میآید تنها مدعی دیگرانند و کمترین فشاری را تحمل نمیکنند. از سوی دیگر، شخصیتهای اصلی فیلم اخراجیهای یک و دو گروه فداکاری هستند که با معیارهای گزینشی مسئولان تصمیمگیر پرادعا همخوانی ندارند ولی یک بار در جبهه و یک بار در اسارت بهتر از همهی مدعیان از امتحان وطن دوستی سربلند بیرون میآیند. این بخش میتواند نیم نگاهی به فراز و نشیبهایی باشد که خود دهنمکی آن را طی کرده است. من در تعطیلات عید به دهنمکی زنگ زدم. هماهنگ کرد که برویم و فیلم را ببینیم. از استقبال فراوان راضی بود و میگفت استقبال از این فیلم مثل دوم خرداد شده است. به صورت شوخی و جدی هم میگفت شما در دوم خرداد با کارشکنی ماها روبهرو بودید ولی من با جبهههای مختلفی که کارشکنی میکنند درگیرم. من البته آن جبهه را نمیشناسم. به اتقاق تاجزاده و خانوادههامان رفتیم و دیدیم. کار دیدنی و خوبی بود. خود دهنمکی و محمدرضا شریفینیا که انصافاً در این فیلم هنرنمایی درخشانی کرده است، هم آمدند و کلی خوش و بش کردیم. فردایش در سایتها مصاحبهای از دهنمکی منتشر شد که در آن قتلهای زنجیرهای مورد حمایت دهنمکی قرار گرفته بود؛ با ادبیات دهنمکی دوران چماقداری، و نه دهنمکی هنرمند واقعبین. خیلی تعجب کردم. به دهنمکی sms زدم که واقعاً این حرفها مال تو است؟ جواب داد که نه. و اضافه کرد که انتشار این حرفها هم در راستای همان کارشکنیها علیه فیلم است. گفتم چرا تکذیب نمیکنی؟ نفهمیدم تکذیب کرد یا نه؟ در هرحال امیدوارم همیشه ما دهنمکیها را در مقام هنرمندی و واقعبینی ببینیم و این سنت جاری روزگار ما باشد که از فیلم و قلم به جای خشونت استفاده شود. همهی دستاندرکاران اخراجیها خسته نباشند.
ابطحي در وبلاگش مينويسد: ... رفته بودم شمال. اما خوشبختانه به هر شكلي بود وبلاگم را تعطيل نكردم. ديروز آمدم. اتفاقا در خيابان با آقاي خاتمي برخورد كردم كه از سفر استراليا برميگشت....
و بعد اضافه ميكند: ... قرار داشتيم با مصطفي تاجزاده و خانم بچههامان به سينما برويم. براي ديدن فيلم اخراجيهاي 2. رفتيم. فيلم قشنگي بود كه در مورد آن هم خواهم نوشت. مسعود دهنمكي تلفني هماهنگ كرده بود...
آدم ميماند كه چه بگويد. مشاور سابق رئيسجمهور سابق در خيابان با رئيسجمهور سابق كه از ااستراليا برميگشته برميخورد. اين در ذهن من اينگونه تصوير ميشود كه مثلاً ابطحي مثل همه مردم عادي داشته به كتابفروشيهاي خيابان انقلاب سر ميزده و خاتمي هم سر راهش از فرودگاه در پياده رو خيابان انقلاب خواسته كمي قدم بزند كه اتفاقاً همديگر را در خيابان ميبينند. اما كمي بعدتر ميفهمي كه وقتي ابطحي و تاجزاده ميخواستند با خانوم و بچهها به ديدن "اخراجيهاي 2 " بروند، ديگر مثل مردم عادي نميروند در صف طولاني سينما- كه به دليل استقبال زياد مردم تا ساعت سه صبح سئانس فوقالعاده گذاشتهاند- بايستند تا بليط بگيرند بلكه دهنمكي برايشان تلفني هماهنگ مي كند كه حتماً بروند در رديف ويژهاي هم بي دردسر بنشينند.
از ربط و تحليل آنچه در ايران ميگذرد ديگر واقعاً احساس عجز ميكنم! اخراجيهاي 2 بيش از دو ميليارد تومان فقط از اول تعطيلات نوروزي فروش داشته. شايسته مدير هدايت فيلم استقبال مردم از اين فيلم را "يك رويداد ملي" ميخواند (+) اخراجيها را دهنمكي ساخته. همان دهنمكي كه چماقش را ظاهراً زمين گذاشته و دوربين دست گرفته (كه البته اتفاق ميموني است). اما دهنمكي فيلمساز هم وقتي چيزي به مذاقش خوش نيايد همچنان داد ميزند (+) و حتي بعد از اينكه نتوانست بابت اخراجيهاي يك از جشنواره فجر، آن چيزي كه انتظار داشت را بگيرد، باز ياد گروههاي فشارش ميافتد و از مجلس ميخواهد در انتخاب داوران جشنواره دخالت كند!
و حالا ابطحي و تاجزاده با سفارش ويژه دهنمكي بليط سينما ميگيرند. مردم هم همچنان تا ساعت سه صبح از سر و كول هم بالا ميروند تا اخراجيها تماشا كنند و به قول انگليسي زبانها Who cares(كي اهميت ميده؟) كه در 18 تير چه شد و عزت ابراهيم نژاد چگونه در كوي دانشگاه تهران به قتل رسيد. دهنمكي اگر اخراجيهاي هزار را هم بسازد باز با شنيدن اسمش همان تصويري كه در سالهاي 78 – 79 از آن با چشم خودم از نزديك و بارها ديدم را زنده ميكند: با پيراهني سفيد، انداخته روي شلوار، چفيهاي بر گردن، چماق بلندي در دست و در حال نعره كشيدن و فرمان دادن به گروهش براي برهم زدن تجمعات دانشجويي و بعد از تار و مار دانشجويان خواندن دستجمعي "كجاييد اي شهيدان خدايي" به عنوان مارش پيروزي ...
هر زمان که سخن از مشروطه ی ايران به ميان می آيد، نه تنها مردم ساده، بلکه روشنفکران و حتا پژوهشگران تاريخ ايران نيز آن نهضت و يا انقلاب را برايند يک خيزش مدنی و غيراسلامی می خوانند. در حاليکه آن خيزش، نه يک رخداد مدنی، بلکه خود اصلآ نخستين انقلاب اسلامی بود که در تاريخ ايران و جهان براه افتاد و به پيروزی رسيد.
آنان که انقلاب مشروطه را غيراسلامی می پندارند، شوربختانه (کوتاه کردن دست آخوند از دخالت در سياست) را با (کوتاه کردن دست دين از دخالت در سياست) يکی و هم معنا می گيرند. در حالی که چنين پندار و اينگونه در هم آميختن دومقوله ی کاملآ جدای از هم، اين همانی سازی يا همان خلط مبحث مشهور بوده و تنها هم از کم آگاهی و بی دانشی ناشی می شود.
اين برداشت بدين سبب از پايه اشتباه است که برای مثال، صرف نشستن يک فرد کراواتی بجای يک معمم در مسند قضاوت در يک دادگاه، به هيچ وجه به معنای غيرشرعی بودن آن دادگاه نيست. همچنانکه نشستن چند کشيش و خاخام و ملا در يک پارلمان، به مفهموم دينی بودن آن نهاد قانونگذاری نيست. زيرا که ملاک مميزی ميان عرفی و شرعی بودن امری و نهادی، انديشه و درونمايه آن کار و نهاد است نه رخت و قالب و شکل آن. همچنان که آدميان نيز اين چنينند.
هستند و بودند چه بسيارانی که در لباس ژنرال چهار ستاره ـ مثلا در پاکستان و سودان و اوگاندا ... ـ که هزار پله ملا تر از هر ملايی بودند و هستند همچنانکه بسياری از فکلی های حتا شرابخواره ـ بسان محمدعلی جناح و احمد بن بلا ـ که از تمامی ملا ها ملا تر بودند و هستند. از اينروی انديشه ی ويرانگر مذهبی را تنها در جيب عبا و زير عمامه جستجو کردن، از ناديده انگاشتن ظرف و تنها به مظروف نگريستن است.
و درست هم همين برداشت های سطحی صاحبان قلم در ايران بوده که بسياری از مردم ما را هم به سوی داوری های نادرست سوق داده و مبارزات آنان را به انحراف کشانده است. به اين انحراف بزرگ که بيشترين ايرانيان، هم در جريان فتنه بهمن و هم حتا بسياری همچنان هم، حساب ملی مذهبی ها را از ملايان ايران جدا دانسته و می دانند.
در حالی که از نظر انديشه ای و باوری، يک ملی مذهبی، نه تنها هيچ تفاوتی با يک ملا ندارد، بلکه در بسياری موارد حتا از ملا هم بسی پسمانده تر است. چرا که يک ملا را براحتی می توان از دستار و نعلين او شناخت، يک ملا ی ريش تراشيده و کراوات بر گردن«يعنی يک ملی مذهبی» اما، درست بسان تروريستی است که يونيفورم يک پليس را بر تن کرده باشد.
از اينروی هم، هم تعامل با ملا های رسمی و عمامه دار بسيار آسان تر از ملا های فکلی «ملی مذهبی ها» است و هم مبارزه ی با ايشان. چون هر کسی در برخورد با يک ملای دستاربند و عبا به دوش، فورآ می داند که او چه انديشه ای دارد و تکليف اش با وی چيست. اما بسياری از مردم ما همچنان هم هر ملای بی ريشی که از آزادی سخن می گويد را، يک غير ملا می پندارند.
باری، باز می گرديم به بحث اصلی که حکايت ملا و ملی مذهبی، خود نيازمند مجالی دگر و مقالی دگر است. درست است که سردمداران و مبارزان اصلی انقلاب مشروطه اغلب بی ريش و غير ملا بودند. درست است که حتا چند شخصيت ارمنی و گرجی غيرمسلمان و حتا يک آمريکايی عيسوی آيين هم در آن انقلاب شرکت کردند. اين نيز درست است که حتا يک آخوند بزرگ و نامدار چون شيخ فضل الله نوری هم در آن انقلاب به دار کشيده شد.
ليکن با همه اينها و دخيل بودن بسياری ديگر از عناصر در آن انقلاب که ظاهرآ هم خيلی عرفی بودند، راستی اين است که نه آن انقلاب يک انقلاب سکولار بود، نه قانون اساسی برآمده از آن ـ که به ملا ها حق وتو داد ـ يک قانون عرفی بود، نه محاکمه ی شيخ فضل الله نوری در يک دادگاه عرفی انجام شد، نه حکم اعدام او به دست يک غير ملا صادر شد و از همه اينها هم مهم تر، نه اصلآ آن انقلاب بدون شرکت بخشی از ملا ها در آن، کوچکترين شانسی برای ايرانگير شدن و پيروزی می داشت.
و يک قلم از همه ی اينها هم بسيار مهم تر، حرکتی که در هدف های عالی آن، هيچ حقی برای نيمی از مردم جامعه«زنان» در نظر گرفته نشده باشد، در قانون اساسی برآمده از آن هم، همان نيم جامعه، بطور کلی انسان بشمار نيايند، چنان انقلاب و چنين قانون اساسی را حتا با صد من سريش و هزار سنجاق هم نمی توان به مدنيت و سکولاريسم چسباند و يا آويزان کرد.
اگر گفته شود که انقلاب مشروطه در شکل صوری خود يک انقلاب اسلامی نبود، پذيرفتنی است. ليکن اين ادعا که گويا آن حرکت، يک حرکت جدای از مذهب بوده باشد را، با هزاران دليل می توان رد کرد. چه که بر اساس اسناد موجود، چنانچه بخشی از ملا ها با مشروطه همگام نمی شدند، محال بود که آن انقلاب به پيروزی برسد. همچنان که در صورت مخالفت يک پارچه ملا ها با انديشه های آن انقلاب و صدور فتوای جمعی ايشان بر عليه آن، مردم آن روزگار نه تنها انقلابی نمی شدند، بلکه در اثر آن فتوا، اصلآ حتا انديشمندان انقلابی مشروطه را هم تکه تکه می کردند.
پس با آنچه نوشتم، چنانچه انديشه ی نخستين آن انقلاب متعلق به انديشمندان ايرانی باشد که بود، ليکن در اين راستی نمی توان هيچ ترديد داشت که سهم بزرگ در پيروزی آن انقلاب، از آن ملا ها بود. حال اين راستی چه ما را شادمان سازد و چه اندوهگين.
همچنان که اگر فتوای يک ملا«ميرزای شيرازی» به کمک انديشه ی چند تاجر بزرگ تنباکو و توتون در جنبش تنباکو نمی آمد و شعار های آن اسلامی نمی شد، محال بود که اعتراض آن چند تاجر به قرارداد رژی، ايران گير شده و به پيروزی بيانجامد. در نهضت ملی شدن نفت هم که نقش آيت الله کاشانی را هرگز نمی توان ناديده گرفت. انقلاب بهمن هم اگر مطابق ميل اکثريت ملا ها نبود، هرگز به پيروزی نمی رسيد.
پس می بينيم که ملا ها تا چه اندازه در حرکات اجتماعی و سياسی کشور ما نقشی تعيين کننده داشتند. دليل پر رنگ بودن و سرنوشت ساز بودن نقش آنان هم در جامعه ما، تنها ناشی از ناآگاهی و مذهب زدگی و پسماندگی توده ها بوده و هست.
برای پيشگيری از برداشت نادرست از اين فاکت ها، بايد اين را بنويسم که هيچکدامی از اين راستی های تاريخی و مستند که آوردم، با هدف بی ارزش شمردن آنهمه جانفشانی های چند نسل از مردم ما در راه آزادی و عزت ملی خود نبود و نيست. تنها مراد من، بيان اين حقيقت بود که مردم نگونبخت ما با اين مذهب زده گی تاريخی و آلودگی های فرهنگی چهارده سده ای، به هنگام سختی ها، شوربختانه تا کنون پناهگاه و فریادرس و يا بقول خود ملا ها، "ملجاء تظلم" دگری جز زير عبای همين قشر طفيلی نمی شناخته که بدانجا پناه و شکايت برد.
پيش از ادامه بحث، چند نکته ی اساسی را هم در اينجا در باره ی رخداد های درون مشروطيت نانوشته نگذارم که نخست اينکه، جز انگشت شماری از مبارزان مشروطه خواه، همگی آنها اصلآ خود را مجاهدين می ناميدند که نامی برگرفته از قرآن بود. همچنانکه در نود و نه در صد از ادبيات آن دوران، از مبارزان مشروطه طلب، با همان نام مجاهدان و حتی در بسياری از متون اصلآ با نام (مجاهدان اسلام) نام برده شده، حتا از گروه سردار ملی ما يپرم خان ارمنی و خود غيرمسلمان.
زيرا پاره ای از روشنفکران مشروطه طلب، به ويژه مستشارالدوله، برای جلب رضايت و شريک ساختن آخوند ها و سود بردن از توان آنها برای بسيج توده های ناآگاه، چاره ای نداشتند جز اينکه دانسته اين دروغ را پراکنده سازند که گويا غربی های نامسلمان، اصل مشروطه را اصلآ از قرآن و سنت پيامبر و شريعت محمدی برگرفته يا دزديده باشند.
آن ملا هايی هم که به اين حرکت پيوستند، چون خود هيچ آگاهی از مفهوم و چگونگی مشروطه ی غربی نداشتند، همين دروغ «از اسلام دزديده شدن (Constitution) کفار غربی که مايه ی عزت دنيا و سعادت آخرت است!» روشنفکران را پذيرفته و در ميان پيروان خود پراکنده ساختند. از اينروی هم بود که جز اندک افراد استثنايی که شمارشان حتا به يک در صد هم نمی رسيد، تمامی مشروطه طلب ها، مبارزه ی خود را، "مجاهدت در راه تحقق يک آرمان مذهبی" و به تبع آن هم، يک وظيفه ی ايمانی و شرعی خود می پنداشتند.
کما اينکه بر سر بام ها رفتن وبانگ الله اکبر زدن به فرمان خمينی در فتنه ی بهمن، که يکی از شيوه های برانگيختن احساسات مذهبی عوام و ترساندن حکومت از نيروی مذهبی مردم بود، دقيقآ و به درستی از تبريز و مجاهدان مشروطه خواه آن خطه کپی شده بود. شعار اصلی جنبش تنباکو، انقلاب مشروطه، نهضت ملی شدن نفت، فتنه ی بهمن و حتا هم امروز اتمی شدن رژيم روضه خوان ها هم، همين شعار قرآنی (نصرمن الله و فتح قريب) بوده و هست (البته در دوران پادشاهی فتحعلی شاه و سردارسپه بودن عباس ميرزای نايب السلطنه هم، هفده شهر قفقاز ما با همين شعار جفنگ از دستمان رفت).
دوم اينکه، اين سخن که گويا، مشروطه پس از مرگ مظفرالدين شاه و با تبانی محمدعلی ميرزا و شيخ فضل الله نوری، اسلامی شده باشد، سخنی کاملآ نادرست است. زيرا که تکليف اسلامی و شرعی بودن مشروطه در همان فرمان مشروطه ی خود مظفرالدين شاه روشن شده بود.
در آن بخش پايانی فرمان که نوشته شده بود:«... بدیهی است که به موجب این دستخط مبارک نظامنامه و ترتیبات این مجلس ... از این تاریخ معین و مهیا خواهد نمود که به صحه ملوکانه رسیده و بعونالله تعالی مجلس شورای ملی مرقوم که نگهبان عدل است افتتاح و به اصلاحات لازمهء امور مملکت و اجراء قوانین شرع مقدس شروع نماید...»
و سرانجام اينکه، مورد به دار آويخته شدن شيخ فضل الله نوری هم که تقريبآ همه آنرا پيروزی عرفی گرايی بر شرع گرايی می پندارند، يک پندار کاملآ غلط است. زيرا که او در يک دادگاه کاملآ اسلامی محاکمه شد که رياست آن دادگاه هم با شيخ ديگری چون خود وی، بنام آيت الله زنجانی بود. شيخی که اتفاقآ هم در نجف هم درس او بود و پس از بازگشت هم در رقابت با وی. ضمن اينکه اساسآ تا روزگار تآسيس دادگستری نوين به دست داور در روزگار پهلوی اول، اصلآ در ايران محاکمه ای عرفی وجود نداشت.
پس به همين دليل، حکمی هم که برای او صادر گرديد، همين حکم اسلامی (مفسد فی الارض) ملا های امروز بود. زير ورقه حکم اعدام آن شيخ را هم همان شيخ ابراهيم زنجانی دستينه کرد. خود او هم شخصآ در ميدان توپخانه حاضر شده، با خواندن آياتی از قرآنی که به دست داشت، دستور داد که او را به دار آويزند.
دليل بزرگ ديگری هم که برای شرعی بودن حکم اعدام آن ملا در دست است، حکم شرعی مفسد فی الارض و فتوای محدورالدم بودن شيخ فضل الله نوری ازسوی عالی مقام ترين مراجع شيعی آن زمان در نجف است، يعنی آخوند خراسانی و آخوند مازندانی.
چنانچه به درونمايه سخنان يپرم خان «رئيس شهربانی» ارمنی رو به شيخ فضل الله در جلسه ی محاکمه او هم نيک توجه نشان دهيد، در خواهيد يافت که حتا آن ايرانی غيرمسلمان و عيسوی نيز به دستاويز تخلف شيخ از شريعت محمدی، او را مستحق اعدام می دانست. چه که يپرم از او می پرسد :«تو بودی که مشروطه را حرام کردی؟» و آنگاه که شيخ فضل الله پاسخ می دهد که:« بله من بودم و تا ابدالدهر هم حرام خواهد بود...»، موسيو يپرم به او می گويد که :(پس) اعدام (در انتظار تو) هست!».
می بينيد که جوهر سخن يپرم خان اين است که مشروطه حرام «غيرشرعی» نيست و شريعت راستين در نزد ما است و تو ی شيخ فضل الله نوری هستی که شريعت اسلام را به زير پا نهادی و از اينروی به حکم شريعت، بايد که اعدام شوی.
(برای آگاهی بيشتر در مورد اين محاکمه ی شرعی، به کتاب«مشروطیت، رویارویی دو اندیشه» از مهدی انصاری نگاه کنيد.)
متن ادعا نامه«کيفرخواست»ی که برای شيخ فضل الله تدوين و خوانده شد هم که ديگر کوچکترين شکی در مورد شرعی بودن دادگاه وی باقی نمی گذارد:«وقتیکه شدت ظلم وجور مقتدرین و عالم نمایان با احکام ناسخ و منسوخ و ناحق ایشان و تعطیل احکام اسلام، وهرج و مرج امور خاص و عام در ایران به نهایت شدت رسید،عموم خلق علاج را بمشروطیت دولت دیدند که اساس آن این است، که تصرفات امرا و عالم نمایان و پادشاه در نفوس و اعراض واموال خلایق بطور دلخواه مطلق نبوده، حدی در تصرف پادشاه و حکام و امرا و دیگران باشد، و احکام همیشه چنانچه در اسلام مقرراست فرقی بین سید قرشی و غلام حبشی، نگذارده در حق همه جاری شود.»
( در اين مورد هم به جلد دوم اعلامیه ها و مکتوبات از محمد ترکمان نگاه کنيد)
در مورد انقلاب مشروطه، اين را هم نانوشته نمی گذارم که علی رغم تمامی آن از خود گذشتی ها و جانفشانی ها و فداکاری ها، بويژه آن ايثار و مقاومت شگفت انگيز مردم غيرتمند آذربايجان که براستی يک حماسه بزرگ و بی همتا در تاريخ ايران است، حقيقت تلخ اين است که آنهمه تلاش و کوشش و خون، تا برآمدن رضا خان ميرپنج، هيچ چيزی به ملت ما نداد، براستی هيچ چيز.
به گونه ای که ما حتا يک تک ساختمان، يک مکتب خانه يا مدرسه و يا حتا صدمتر جاده ی شنی و يک خانه ی خشتی هم از پيش از برآمدن رضا خان آلاشتی از آن دوران پانزده ساله ی پس از انقلاب مشروطه را به يادگار نداريم. همچنين حتا يک قانون عرفی درست و حسابی.
درخت آن انقلاب زمانی شروع به رشد کرد و شکوفه و ميوه داد که پهلوی اول، بخش اسلامی آن قانون اساسی را بکلی تعطيل کرده، ملايان را بر سر جايشان نشاند و سپس گردنکشان را گوشمالی و ياغيان را تنبيه و راهها را امن و شهر ها و روستا ها را آباد کرد.
با آنچه برشمردم، پس می بينيم که ما در تاريخ نوين ايران، به جز همان خدمات رضا شاه بزرگ، تاکنون هيچ جنبش و انقلاب مدنی راستين نداشته ايم الا همان (انقلاب سفيد شاه و مردم) را. انقلابی کاملآ مدنی، سکولار، در راستای برابری کامل حقوق زنان با مردان و با دستاورد های درخشانی چون اعطای حق رای به خانمهای ايرانی، تقسيم اراضی، سهيم شدن کارگران در سود کارخانه ها، تشکيل سپاه دانش و بهداشت و آبادانی از دختران و پسران، تشکيل خانه های انصاف در راستای سپردن کار مردم به خود مردم ...
و همين تنها انقلاب و دگرگونی غيرشرعی، مدرن و خارج از اراده و فتوا و کنترل آخوند ها هم بود که در همان سال، به فتنه ی سراسری ملايان و اوباش پسمانده و چاقوکشان و باجخور های قمه زن آنها منجر شد.
فتنه ای که پانزده سال بعد، با در آميختن به نمک بحرامی و خيانت بعضی از شخصيت های سياسی درون دستگاه حاکمه، نفرت کور و دشمنی جنون آسای جبهه ملی چی ها و مصدقيون، اسلام پناهی ملا فکلی ها «ملی مذهبی»، منگل و عقبمانده بودن کمونيست ها و جهل و ندانمکاری و مسئوليت نشناسی روشنفکران، ايران را به سقوط کشانده و ما را اينجنين از غرور و شرف و آبرو ساقط کرد.
آری، آن انقلاب براستی مدرن ترين انقلابی بود که می توانست در ايران رخ نمايد. ليکن از آنجا که در ادبيات ابتر ما (به ويژه در ادبيات خشونت ستای کمونيستی غالب بر ادبيات سياسی ايران)، انقلاب هميشه به معنای شهر سوزان و قتل و ترور و کين جويی (انتقام پرولتاريا) و خون و خونريزی و انتقام گرفتن جا افتاده بود، آن انقلاب انسانی، يک انقلاب راستين به حساب نيامد.
زيرا که آن يگانه مدنی ترين و پيشرو ترين و انسانی ترين انقلاب تاريخ ايران، بجای گذار از حمام خون و کشت و کشتار و هرج و مرج و قتل و غارت، با مترقی ترين شيوه به بار نشست، يعنی با مراجعه به آرای عمومی يا رفراندوم. از آن گذشته چون رهبر آن انقلاب هم محمد رضا شاه پهلوی آريامهر نام داشت، اصلآ از سوی برخی از روشنفکران؟! يک خيانت بزرگ خوانده شد و هنوز هم می شود. آنهم از سوی منگل هايی که آن ارتجاعی ترين و پست ترين فتنه تاريخ جهان، يعنی انقلاب بهمن را هنوز هم (انقلاب شکوهمند) می خوانند.
يعنی همين آتش خانمانسوز و همين اهريمن خونخواری را که به جز ريختن خون نزديک به يک ميليون ايرانی (البته تاکنون)، به جز ناامن کردن تمامی جهان و تيره و تار ساختن زندگی و تلخکامی همه ی انسانها و به جز نابود کردن ايران و ايرانی، شرف و حيثيت هزاران ساله ی ما را هم در جهان برباد داده و از آنهم مهم تر، بسان تاريخ ملت آلمان، لکه ی ننگينی را هم بر دامان تاريخ پرغرور ما نشانده که چون ماجرای کشتار شش ميليون يهودی، ديگر هرگز پاک شدنی نيست، همين.
فرارسيدن ششم فروردين، زادروز خيالي (تصوري، قراردادي اما بجا و خجسته) ي زرتشت، يکي از شخصيت هاي افسانه اي شده و جهانگير ايرانزمين، فرصتي يگانه را براي پرداختن به برخي از نکات قابل بررسي فراهم مي سازد که من نيز مي خواهم مقالهء اين هفته ام را به چند نظر گذرا در همين زمينه اختصاص دهم؛ بي آنکه مدعي باشم «زرتشت شناس» ام و نيز بي آنکه قصدم طرح مسائل مربوط به نوانديشي هاي مذهبي باشد؛ چرا که نوانديشي مذهبي کار اهل مذهب است، کار مؤمنان به عالم غيب، واقعي بودن رسالت و پيامبري و وجود داشتن کلام قدسي و هدايت آسماني؛ و من ـ خوشبختانه يا بدبختانه ـ مدت هاست که از اين همه بکلي بري شده ام. پس، آنچه که مطرح مي کنم صرفاً نگاهي است پديدارشناسانه و جامعه شناختي به آنچه که مي توان «معماي زرتشت» خواند ـ «معما» بدان خاطر که دربارهء اين چهرهء تاريخي / افسانه اي که حدود 3500 سال پيش در خراسان بزرگ مي زيسته (و من نيز با آنها که معتقدند «مزار شريف» در افغانستان آرامگاه اوست هم عقيده هستم) حرف ها و حديث هاي گوناگون و متضادي مطرح مي شود
براي من نيز زرتشت يک پيام آور است، اما نه آن پستچي آورندهء نامه اي از اعماق کهکشان عالم غيب، که بازگويندهء پيام هاي ريشه کرده در انديشه هائي آگاهانه و برآمده از اندورنهء تحول يابنده و دگرديسي پذير ذهن انساني خويش. او پيام آور گوهر خردمدار وجود انسان منتشر است، براي انسان هاي منفردي که ـ اگر بخواهند ـ مي توانند به مدد گوهر بالقوه اي که جهان در جانشان نهاده، خود را مرکز هستي ببينند، کرامت بي بديل خويش را درک کنند، و عليه همهء بت هاي ذهني انسان ظلوماً جهولا برخاسته و، در اين راستا، به آزادي خويش و ساختن بهشتي بر خاک واصل شوند. اين آفتابي است که ـ در ميان ابرهاي سوء تفاهم هاي ساخته شده به دست مذهب سازان و دينکاران ـ آتش انديشهء زرتشت را همچنان زنده، روشنائي بخش و گرما آفرين نگاه داشته است.
بردیا مهدوی
بردیا مهدوی
امروزسرزمین فلسطين ازسه بخش مجزا – رژیم اشغالگراسرائیل بامساحت 20770 کیلومترمربع، کرانه باختری رود اردن با5650 کیلومتر مربع و نوارغزه با470 کیلومترمربع- تشکیل شده كه ازغرب به دريای مديترانه ، ازشمال به لبنان ،ازشرق به سوريه و رود اردن از جنوب وجنوب غربی به دريای سرخ و شبه جزيره سينامتصل است. فلسطین از نظر موقعيت سوق الجيشي منطقه ائی مهم و حساس وسرزمينی حاصلخيز و دارای آب و هوای معتدل می باشد. نخستین یورش به منطقه از سال 1095 شروع شد كه حدود دو قرن ادامه يافت. اروپائیان به علل مختلف درآن زمان تحت پوشش مذهبی سیاستهای استعماری خودرابنام جنگهای صلیبی پیش می بردند، ويكی از انگیزه های ظاهری آنان به دست آوردن شهر بيت المقدس بمثابه زیارتگاه مسیحیان ولی درحقیقت دلیل اصلی آنان اشغال فلسطین و آماده کردن شرایط برای تصرف و تسلط برافریقا بود دست به حمله به این سرزمین زدند. متجاوزان اروپائی تحت نام صليبيون پس از تهاجم به منطقه وکشتار مردم بومی، بيت المقدس رابه محاصره خود درآوردند. پس ازسقوط شهر بیت المقدس لشکریان مهاجم وارد شهر شده، ضمن قتل عام مردم دست به غارت وچپاول اموال مردم زدندو حدود یک قرن برفلسطین ظالمانه حکم راندند. تا اینکه در اواخرقرن دوازدهم میلادی صلاح الدین ایوبی باتصرف بیت المقدس در جنگهای سخت به سلطه اروپائیان درفلسطین پایان داد . سرانجام سلطان محمدفاتح باتصرف قسطنطنیه پایتخت روم شرقی، پایه گذار حکومت 500 ساله عثمانی در این منطقه گردید. ازاواخر قرن نوزدهم ساکنان فلسطين برعلیه اشغالگران عثمانی دست به مبارزه زدند و از اوائل قرن بیستم جنبشهای اجتماعی تحت تاثیر انقلابات آزادیبخش ملی شروع شد. استعمارگران انگلستان درجهت گسترش مناطق نفوذ خود ازاین جنبشها فرصت طلبانه دفاع کرده وباگسترش نفوذخوددراین جنبشها توسط اعمال خود حداکثر سود را درتضعیف امپراطوری عثمانی درجهت به دست آوردن منافع استعماری خود برد و درهمین راستا بودکه باتحرک ودادن وعده حکومت به امیرمکه كه نماينده سلطان عثمانی در منطقه جغرافیائی عربستان بود، اورا وادار کردند که علم استقلال بردارد و از امپراطوری عثمانی جدا شود. در چنين اوضاعی عده ای از يهوديان افراطی که خودراقوم برگذیده خدا وحاکم برسرزمین مقدس می دانستند، انديشه ملت يهود و تشكيل كشور مستقل یهود براساس موازین مذهبی رامطرح و با گرفتن كمكهای مالي از يهوديان ثروتمندسراسرجهان، براي پيشبرد مقاصد خود یک تشکل صهیونیستی به وجودآوردند. اعلام موجودیت وآغازبه کار متشکل یهودیان صهیونیست به دلایل سیاسی واستعماری مورد حمايت وپشتیبانی همه جانبه دولت انگليس قرار گرفت.در سال 1916 قرارداد "سايكس ـ پيكو" ميان انگلستان ، فرانسه و روسیه تزاری به امضا رسيد تا به موجب آن مناطق جداشده از عثماني را بعداز جنگ جهانی مابین خود تقسيم كنند. اما هنوز مرکب این پيمان استعماری خشک نشده بود که ازیک سو انگلستان عقد این قرارداد را مغاير با سلطه خود بر كانال سوئز و افریقا ديد،و ازطرف دیگر وقوع انقلاب کبیر اکتبردر سال 1917 در روسيه و بقدرت رسیدن حکومت کارگری در آن كشور باعث لغو پيمان ذکرشده گردید. در این اوضاع بود که امپریالیسم انگلستان اکثر کشورها ی خاورمیانه را شامل: ایران ، افغانستان ،ترکیه ،کشورهائی در شبه جزیره عربستان و شمال آن و دره نیل در آفریقا را که علاوه برمنابع غنی زیرزمینی مانند نفت وگاز دارای موقعیت خاص استراتژیک میباشد بطوریکه می توان این منطقه رابمثابه پل ارتباط بین دوقاره اروپا وافریقا به حساب آورد... به زیر نفوذ خود درآورد. با استقرارحاکمیت انگلستان برخاورمیانه وبه ویژه فلسطین درپروسه ادامه جنگ جهانی اول صهيونيستها از کشورهای امپریالیستی انگليس و امريكا خواستند پس ازشكست عثمانی و خاتمه جنگ، سرزمین فلسطين به صهیونیستها واگذارشود تا آنهابتواننددولت يهود رادرآن جابرپاکنند.امپریالیسم انگلیس که برای حفظ مستعمرات خوددرمنطقه احتیاج به ایجادپایگاهی مطمئن داشت باخواست صهيونيستها موافقت کردو "لرد بالفور" وزير خارجه انگليس سرانجام موفق شددر آوريل 1920 متفقين و جامعه ملل راوادارکند که قيموميت فلسطين را رسماً به دولت انگلستان واگذار کنندو انگلستان موظف شدبراساس اعلامیه بالفورکمک به تاسيس كانون ملي يهودنماید. برپایه ی این توافقات انگلستان یکی ازاعضای تشکل صهیونیستی را به حکومت فلسطین برگزید وبدین ترتیب مهاجرت یهودیان باپوشش قانونی به فلسطین آغازشد. انتقال حکومت به یک یهودی بامخالفت شدید ساکنان فلسطین اعم ازمسلمان ومسیحی مواجه شدوباعث بروز شورشهائی گردید.
اولین کشتارفلسطینیان بدنبال اعتراضات وسیع ساکنان فلسطینی علیه سیاستهای انگلستان در تابستان 1929 اولین برخورد خونين ميان فلسطينيها و صهيونيستها درگرفت. در اين برخورد نابرابر صهيونيستها و سربازان انگليسي با گشودن آتش بسوی فلسطينی ها ئی که بطورمسالمت آمیزدست به اعتراض زده بودند ، بیش از350 فلسطینی راکشتندوصدها نفرزخمی وتعدادبیشماری رادستگیر وروانه زندانهای قرون وسطی خودکردند. با اینکه نخستین سرکوب مردم فلسطین با سکوت مجامع جهانی به زورسر نیزه نیروهای مزدور استعمارگران و بی عملی کشورهای عربی صورت گرفت ، اما نه توانست شعله های مبارزه ی حق طلبانه مردم فلسطین رادرنطفه خاموش کند. مردم فلسطین بادرس آموزی ازاعتراضات مسالمت آمیزتابستان 1929 باردیگر ازاواخردهه 20 تااواخر دهه 30 تحت رهبری شیخ عزالدین قسام دست به قیام مسلحانه زدند این قیام نیز باشقاقت تمام توسط صهیونیستها و باکمک همه جانبه امپریالیسم انگلیس سرکوب ورهبران آن کشته شدند.کشتاربیش از یک دهه خلق فلسطین توسط صهیونیستها وحامیان امپریالیست آنان دربهت وحیرت وبی عملی جهان عرب تنها وقفه ی کوتاه مدتی درمبارزات ساکنان فلسطین بوجود آورد، باردیگر تحت رهبری عبدالقادر حسینی و حسن سلامه مبارزات مسلحانه ای صورت گرفت که توسط نیروهای مشترک صهیونیستی وانگلیسی به خاک وخون کشیده شدند. می توان گفت دراثراین مبارزات ازاواسط دهه 50 مسئله فلسطین تبدیل به امرمهم منطقه و جهان شد. باپایان یافتن جنگ دوم جهانی به درخواست امپریالیسم امریکا وموافقت انگلستان مهاجرت یهودیان به فلسطین شتاب بیشتری به خود گرفت ومتعاقب آن سازمانهای تروریستی صهیونیستها نیز درفلسطین به طورچشمگیری فعال شدند و با انجام ترورهای برنامه ریزی شده به ایجاد رعب و وحشت درمیان ساکنان فلسطین اعم از عرب، مسیحی و...دست زدند. قتل عام در دیریاسین در9 اپریل 1948تروریستهای یکی از سازمانهای نژادپرست یهود بنام" ایرگون" تحت رهبری مناخیم بگین به دهکده ی دیر یاسین درپنج ونیم کیلومتری بیت المقدس یورش بردند. در10 اپریل این دهکده به اشغال صهیونیستها درآمد وساکنان آن قتل وعام شدند نیمی ازاین جانباختگان زن وکودک بودند. یکی ازبازمانده گان آن زمان ستوان 22ساله ای بنام نیمراد لامپرت بود، میگوید" وقتی خبرقتل عام دیریاسین پخش شد به من دستوردادند به آنجابروم، وقتی به آنجارسیدم حالم به هم خورد واحساس کردم دارم ازهوش میروم، درآنجا هیچ کس نبود، فقط دههاجنازه این طرف و آن طرف افتاده بود." درقتل عام دیریاسین صهیونیستها عمدا به چند نفراز ساکنان دهکده پس ازوارد آوردن جراحات وحشتناک امکان دادند تا فرارکنند. فراریان وحشت زده با بازگو کردن جنایات صهیونیستها باعث وحشت اهالی اطراف شدند، بطوریکه از9 اپریل تاروزاعلام موجودیت رژیم اشغالگر(14 مه 1948)بیش از300000 نفرازساکنان سراسرفلسطین به کشورهای عربی فرارکردند. اعلام موجودیت رژیم اشغالگرصهیونیستیامپریالیسم انگلیس در14 مه 1948 به سلطه خود برفلسطین بطور مستقیم خاتمه داد ونیروهای خود را ازآنجا بیرون کشیدو تمام تجهيزات نظامی خود را دست نه خورده در اختيار صهيونيستها قرار داد.وبدین ترتیب حاکمیت فلسطین رابه صهیونیستها واگذار نمود. درهمین روز کانون ملی یهود تشکیل جلسه داد وموجودیت دولت صهیونیستی اسرائیل توسط دیوید بن گورین که درراس یک سازمان تروریستی یهود قرارداشت اعلام شد. ترومن رئيس جمهور وقت امريكا دولت یهود را بلافاصله چند دقیقه به رسميت شناخت.جنگ 1948:پس از اعلام موجوديت رژيم اشغالگرتوسط بن گوريون، اولين جنگي كه اين رژيم عليه فلسطين و كشورهاي عربی منطقه به راه انداخت به جنگ 1948 معروف شد. در پروسه اين جنگ صهيونيستها با پشتیبانی تمام وکمال امپریالیستها درحالی که اعراب به علل مختلف درپراکنده گی و ناتوانی به سرمی بردند، توانستند78 درصد كل خاك فلسطين را به اشغال خود در آوردند. در اثر اين جنگ، حدود يك ميليون فلسطيني از مجموع يك ميليون و نهصد هزار فلسطيني ساکن در این سرزمین آواره شدند. آواره گان درنوار غزه ، اردن ،لبنان ، سوریه ، مصرو عراق درکمپهای پناهنده گی اسکان داده شدند.پس از جنگ 1948، رژيم صهیونیستی با اتخاذ سياست توسعه طلبی با تخريب منازل آواره گان و آتش زدن مزارع کشاورزان و با اجرای در آوردن عمل به غایت فاشیستی مبنی براینکه اگر عضوی ازیک خانواده برعلیه صهیونیستها اقدامی انجام دهدمحل سکونت آن خانواده باخاک یکسان می شد ومی شود به ایجاد وحشت درمناطق عرب نشین دست زد .و با به اجراء در آوردن ترورهای حساب شده وایجاد رعب و وحشت تلاش مذبوهانه کرد تا باقيمانده ساکنان منطقه اعم ازعرب ومسیحی مجبور به فرار از خانه هايشان شوند. این سیاست جنایتکارانه صهیونیستها دراثرهوشیاری و پایداری مردم باشکست کامل مواجه شد. ساکنان مناطق اشغالی نه تسلیم خواستهای صهیونیستها شدند ونه هویت ملی خود رافراموش کردند بلکه باتوسل به اشکال مختلف به مبارزه مرگ وزندگی خود برعلیه اشغالگران باهرچه که درتوان داشتند ادامه دادند. قتل عام کفرقاسم درسال1956 صهیونیستها به دهکده کفرقاسم درنزدیکی خط آتش بس بین رژیم اشغالگر واردن حمله کردند. سرگرد شموئل مالینکی فرمانده پلیس مرزی منطقه دریک جلسه کوتاه به افراد خود دستور داد "هرغیر نظامی فلسطینی راکه بعداز ساعت 17 دیدید باتیربزنید". وقتی درباره زنان وکودکان از اوسئوال شد وی پاسخ داد" مقرارت .....بدون دلسوزی درموردهمه صدق می کند" براساس گزارشهائی که اخیرا دررابطه با کشتارساکنان روستای کفرقاسم به بیرون درج کرده براساس پايگاه اطلاع رساني قربانيان ترور، روزنامه "الخليج" چاپ امارات کشتار "کفر قاسم" بااسم رمز عملیات جاودان ساعاتي قبل از حمله اسراييل به مصر درهمراهی باانگلیس وفرانسه در سال 1956 صورت گرفت که به جنگ کانال سوئز معروف است مقامات بالای دولتی رژیم اشغالگر به ارتش دستور دادند زمان منع آمد و رفت را از ساعت 9 شب به 5 بعد از ظهر کاهش دهند هدف از اين اقدام باتوجه به اینکه دراین زمان معمولا دهقانان بعداز کار درمزارع به خانه برمیگردندکشتن کورکورانه فلسطينها و ايجاد وحشت در بين آنهابه منظور کوچ دادن آنان بو
است .طبق گزارشها هدف از این عمليات کوچ دادن ساکنان مثلث جنوبي يعني "کفر قاسم، الطيره، جلجوليه، الطبيه، قلنسوه، پيرالسکه و ابطن" و جمع کردن ساکنان آنها در بازداشتگاه بوده است. طبق دستور مقامات عاليرتبه اسراييل در عمليات محرمانه "جاودان" نه تنها زنان و مردان و کودکان فلسطيني بايد کشته ميشدند، بلکه حتي به زخميها نيز نبايد رحم ميشد.دراطراف کفر قاسم نظامیان صهیونیستی از مردم سئوال می کردند اهل کجاهستید وقتی مردم بی خبرازجنایتی که درشرف تکوین بود جواب می دادند اهل کفرقاسم هستند ، فرمانده به افرادش می گفت کلکشان رابکنید- درآن زمان شمیون پرز رئیس جمهور فعلی، وزیرجنگ وقت، درحقیقت( وزیر کشتار )بود. سکوت مرگبار مراجع بین المللی وجهان عرب دربرابر گردانده گان رژیم اشغالگرصهیونیستی مردم فلسطین را برآن داشت که با تکیه به نیروی خود به مقابله با اشغالگران برخیزد .می توان گفت قتل عام کفرقاسم نقطه پایانی بود برتوهمات فلسطینی ها دررابطه با برخورد شورای امنیت سازمان ملل و دولتهای عرب نسبت به رویدادهای فلسطین. ازاین تاریخ به بعد مبارزات خلق فلسطین برعلیه اشغالگران وارد مرحله نوینی شد. بعد از قتل عام دیریاسین ،جنگ 1948 و قتل عام کفرقاسم خلق فلسطین درسرزمینهای اشغالی دربرابر جنایتکاران صهیونیست دست به مقاومت ومبارزه زدند ودر پروسه این مبارزات بود که به تدريج گروهها و سازمانهای مبارز فلسطينی بوجود آمدند و مبارزه رهائی بخش رابطورمتشکل ومستمربرعلیه اشغالگران سازمان دادند.
جنبش آزادیبخش میهنی فلسطین ( الفتح)
یکی ازسازمان سیاسی و نظامی فلسطینی است که در ۱۹۵۹ توسط یاسرعرفات و خلیل الوزیر با هدف آزادی فلسطین اززیر یوغ صهیونیستها بنیانگذاری شد. وپس از کارمتمرکزسازماندهی وآموزش نظامی در دسامبر ۱۹۶۴ نخستین عملیات نظامی خود رابرعلیه اشغالگران باموفقیت انجام دادند.
جبهه خلق برای آزادی فلسطین جورج حبش در سال ۱۹۵۳ جنبش ناسیونالیستهای عرب رابا ایده سکولار وسوسیالیستی بنا نهاد. این سازمان به مدت 13سال درکشورهای مختلف عربی دست به سازماندهی زدودرسال1966کنفرانسی باهمکاری ارتش آزادیبخش فلسطین برگزارکرد که حاصل آن ایجاد سازمانی مسلح به نام "ابطال العوده"(قهرمانان بازگشته)بود. دراین كنفرانس سه اصل حیاتی به تصویب رسید:1- تفکیک جنبش رهائی بخش فلسطين از جنبش ناسيوليستهاي عرب 2- فراهم کردن شرایط عملی برای شروع مبارزه مسلحانه در داخل اراضي اشغالی اين تصميم علاوه برتحکیم مواضع داخلی با استقبال پرشورمردم فلسطین درمناطق اشغالی،کمپ های آواره گان درکشورهای عربی و سازمان الفتح مواجه شد.
3- دراین کنفرانس بنا به خواست عمومی" سوسياليسم علمی " بمثابه تئوری راهنما تشکیلات موردپذیرش قرارگرفت.دراین پروسه بودکه
"جبهه خلق برای آزادی فلسطين" در نوامبر 1967 با جمعبندی ازجنگ 1948 وجنایات اسرائیل در دیریاسین وکفرقاسم باتدوین سوسیالیسم علمی بمثابه تئوری راهنما بوجود آمد. جبهه خلق برای آزادی فلسطين ( P.L.F.P ) که دربدو تاسیس خود حدود 3000 رزمنده تعلیم دیده داشت ولی طی دوسال فعالیت خود دراثربروز اختلافات سیاسی وایدئولوژیکی درونی دچاردوانشعاب شد(اولین انشعاب درسال 1968 توسط احمدجبرئیل که خود یکی ازبینان گذاران این جبهه بود صورت گرفت. او با انتقاد ازاینکه " جبهه...." بیش ازاندازه به تئوری ونظرات مارکسیستی اهمیت می دهد، درصورتی که بایدبه مبارزه مسلحانه بیشترپرداخت وعمل رابایددر اولویت قرارداد، ازجبهه انشعاب کرد و جبهه مردمی برای آزادی فلسطین - فرماندهی کل را تأسیس کرد. درسال ۱۹۶۹نایف حواتمه با انشعاب خود از" جبهه خلق برای ازادی فلسطین " جبهه ای دیگری تحت عنوان "جبهه دمکراتیک برای آزادی فلسطین"را بنیان گذارد. این سازمان بیشترازسیاستهای شوروی درمنطقه حمایت میکرد بعدازاین انشعابات بود که جبهه بابرگزاری نشستی د رسال 1969 خود رایک سازمان مارکسیت – لنینیستی اعلام کرد وخواهان اتحادکارگران وزحمتکشان جهان عرب وسرنگونی دولتهای ارتجاعی عرب شد. سازمان براین عقیده بود بادرقدرت بودن دولتهای ارتجاعی ودست نشانده امپریالیسم آزادی فلسطین از دست اشغالگران صهیونیستی امری بغایت مشکل وشایدغیرممکن باشد. سازمان آزادیبخش فلسطین (P.L.O )درسال1964 از اتحادگروههای وسازمانهای : فتح ، ابطال العوده (سازمان قهرمانان بازگشته )و جبهه آزادی بخش فلسطین که خود از سازمانهای مختلف تشکیل شدبود( جوانان انتقام،گروهی از افسران وحدت گرای ناصریست و افرادمستقل) سازمان آزادی بخش فلسطین تاسیس شد. P.L.O ضمن غیرقانونی ونامشروع خواندن رژیم صهیونیستی هدف خود راآزادی تمام خاک فلسطین از طریق مبارزات مسلحانه اعلام کردو خواهان استقراروساختمان رژیمی دمکراتیک درسراسرفلسطین گردیدکه درآن یهودیان،مسیحیان ومسلمانان وسایراقلیتهای مذهبی وملی بدون تبعیض نژادی ،مذهبی وشیوه ی تفکری درآن شرکت کنند.همچنین دراولین بیانیه "ساف "خواهان اتحاد تمام نیروهای پیکارجو علیه نیروهای اشغالگر وسلطه هرنوع سلطه امپریالیسم درجهان عرب شد...
جنگ 1967باعقب نشینی ازپیش توافق شده بین رژیم صهیونیستی وامپریالیستها نيروهای پاسدار صلح از مناطق مرزی در نوار غزه ، جنگ 1967 از طرف رژيم اشغالگر که ازحمایت همه جانبه وبدون قیدوشرط دول امپریالیستی برخوردار بود شروع شد. در 5 یونی نیروهای زمینی ارتش رژیم صهیونیستی باحمایت تانکهاباحمله غافلگيرانه شهر بيت المقدس رابه اشغال خود درآوردند وسپس یورش وحشیانه ی آنان به سمت مصر صورت گرفت. هم زمان با تهاجم زمینی نیروی هوائی بااطلاعات موثقی که ازطرف امپریالیسم امریکا ومتحدین غربیشان دریافت کرده بود به فرودگاههاي كشورهاي مصر، اردن، سوريه حملات هوايي غافلگيرانه ای كرد. دراین یورش ناگهانی فقط درمصر 300 هواپیما در روی زمین نابودشد. این تهاجم 6 روز ادامه داشت ودر این مدت اسرائيل كرانه غربي رود اردن و نوار غزه و کشتزارهای شعبا، بلنديهاي جولان در سوريه و صحراي سينا در مصر را اشغال كرد. شورای امنیت سازمان ملل متحد طي قطعنامه 242 از اسرائيل خواست از سرزمينهاي اشغالي عقب نشینی کند اما اسرائيل همچون گذشته بابرخورداری ازپشتیبانی همه جانبه امپریالیسم امریکا ومتحدین غربی خود نه تنها برای قطعنامه سازمان ملل تره هم خرد نکرد بلکه برخلاف قوانین بین المللی شهرهای بيت المقدس ، بيت لحم و 27 روستاي فلسطینی را طبق مصوبه ای که ازطرف دولت اشغالگرصادرشده بود و از جانب مراجع بین المللی کاملا غیرقانونی وغیراخلاقی بود ضميمه مناطق اشغالی خود كرد.نتایج جنگ 6روزهدر۱۱ یونی قرارداد آتش بس به امضاء رسید.در این جنگ 21000 نفرازاعراب کشته ، 45000 نفر زخمی و6000نفر به اسارت صهیونیستها درآمدند که تعدادی ازاسیران توسط نیروهای اسرائیلی تیرباران شدندومناطق نوار غزه، صحرای سینا، کنارهٔ باختری رود اردن (شامل بیت المقدس شرقی)، کشتزارهای شعبا و بلندیهای جولان به تصرف رژیم صهیونیستی درآمد. وبدین ترتیب مساحت سرزمینهای اشغالی اسرائیل ۳ برابر شد و حدود یکی میلیون عرب که در مناطق اشغالشده زندگی میکردند درزیرسلطه رژیم اشغالگر دربدترین شرایط ممکنه مجبور به ادامه زندگی درکمپها آواره گان شدند.نبرد الکرامه1968
پس از جنگ شش روزه 1967 که به شکست کشورهای عربی انجامید، سازمانهای مقاومت فلسطینی مستقردر اردوگاههائی در اردن، سوریه و لبنان ضمن اموزش نظامی داوطلبان وآماده سازی رزمندگان برای درگیرهای آینده برای جبران شکست جنگ 6روزه که درطی آن غرورملی اعراب به شدت جریحه دارشده بود دامنه عملیات خود را درسرزمینهای اشغالی گسترش میدادند. سازمان فتح با توجه به نزدیکی کرامه به مواضع صهیونیستها جهت ضربه زدن به آنها، آنجا را پایگاه خودقرارداده بود. شهر کرامه در 25 کیلومتری غرب امان (پایتخت اردن) ودر4 کیلومتری خط آتش بس قرارداشت و درنتیجه جنگ 6روزه جمعیت آوارگان ساکن کرامه از 25000 نفر به دو برابر افزایش یافته بود. سردمداران رژیم صهیونیستی کرامه راکه تبدیل به پایگاه مقاومت فلسطین شده بود خطری بزرگ برای موجودیت خود می دیدند ودرصدد نابودی آ ن درنطفه بودند.وبرای فلسطینی ها الکرامه سنگری بود که درآن شرایط دشواربرای آنهاجهت حفظ هویت ملی حکم مرگ وزندگی راداشت .در21 مارس1968رژیم صهیونیستی سرمست ازپیروزی سریع درجنگ شش روزه غافل گیرانه با نیروهای زمینی درپناه تانکها به شهر کرامه یورش برد.ساکنان آواره فلسطینی درکمپ ها همراه رزمندگان فلسطینی باخراب کردن پلهاوخطوط ارتباطی دشمن صهیونیستی بالشکریان مهاجم آنها رادرالکرامه بدام انداختندو طی یک جنگ تن به تن وخانه به خانه تعداد زیادی از صهیونیستها را کشته وده ها تانک اسرائیلی رامنهدم کردند.بطوریکه براساس گزارش خبرگزاریها تلفات ارتش اسرائیل درالکرامه بیشترازتلفات آن درجنگ شش روزه درجبهه اردن بود.این امربه روشنی بیانگراین واقعیت تاریخی است که درجنگ عامل انسانی تعیین کننده است.نبردالکرامه درعمل افسانه ی شکست ناپذیری ارتش تابه دندان مسلح صهیونیستی را نشان داد... وباعث بالا رفتن روحیه اعراب و گسترش هرچه بیشتر صفوف مبارزین شد. سپتامبر سیاه 1970 بعدازجنگ 6روزه برتعداد آواره گان فلسطینی در اردن و لبنان افزوده شد. سازمان آزاديبخش فلسطين و جبهه خلق برای آزادی فلسطین برخلاف كشورهاي عربي نه تنها دست از مبارزه برنداشتند بلكه با انجام عملیات گسترده پارتیزانی دشمن صهیونیستی رابه ستوه درآورده بودند. پیروزی فلسطینیان درنبرد الکرامه و گسترش مبارزه باعث حمایت گسترده مردم درکشورهای عربی ازجنبش فلسطین گردید و باپیوستن هزاران جوان عرب به سازمان الفتح و جبهه خلق برای آزادی فلسطین ازسال1969 اکثرعملیات پارتیزانی سازمانهای فلسطینی علیه رژیم اشغالگر صهیونیستی ازاردن صورت می گرفت.بنابه نوشته خبرگزاری "سینخوا" از4 آپریل69تا3آپریل 1970 نیروهای مقامت فلسطین 2692 عملیات برعلیه دشمن انجام دادند.درطی این یک سال آنها24 هواپیماراسرنگون،58 تانک و1973وسیله نقلیه وشش پایگاه موشک انداز راازکارانداختند.بطوریکه موشه دایان قصاب خلق فلسطین خود اعتراف کرده است که نیروهای اسرائیل از زمان جنگ شش روزه استراحت نداشته اند. ناتوانی ارتش صهیونیستی درسرکوب ونابودی جنبش فلسطین درنبردالکرامه امپریالیسم امریکا وصهیونیستها راواداشت بابکارگیری به اصطلاح " دکترین نیکسون " عربها رابه جنگ عربها وادارندوبرای به زانودرآوردن ویاتسلیم جنبش فلسطین ازمرتجعین عرب استفاده کنند.مناسبترین مهره برای پیشبرداهداف آنان ملک حسین پادشاه سابق اردن بود.ابتدا تحت فشارآنها رژیم دست نشانده اردن در دهم آوریل 1969 باپذیرش قطعنامه 242 وشناسائی کشوراسرائیل خشم جهان عرب وفلسطینیان رابرانگیخت. بامخالفت شدید خلق فلسطین با عملکرد دولت اردن،اختلاف بین نیروهای فلسطینی و پادشاهی اردن به اوج خود رسید.ملک حسین برای تحکیم پایه های سلطنت خودازفرصت استفاده کرد ودر4سپتامبرمقررهبری سازمان ازادیبخش رامورد حمله قرار دادوسپس در روز 16 سپتامبر بافرمان ملک حسین یک کابینه نظامی در اردن برسرکارآمد. وعملا بین ساف (سازمان آزادیبخش فلسطین) واردن جنگ شروع شد. بلافاصله بعدازتشکیل دولت نظامی ارتش اردن باکمک مستشاران امریکائی با محاصره اردوگاههای فلسطینیان دست به حمله زد ، طي دو روزکشتارتوسط ارتش اردن ازنیروهای رزمنده وآواره گان فلسطینی بيش از پنجهزار نفرجانباختند و يازده هزار نفردیگرمجروح شدند.یاسرعرفات کشتارارتش اردن را نسل کشی نامید و ازجهان عرب برای توقف این کشتار جنایتکارانه کمک طلبید.سرانجام با دخالت جمال عبدالناصرفقید در26سپتامبراین کشتارخاتمه یافت. فلسطيني ها هرگز خیانت ملک حسین رابه آرمانهای خلق فلسطین فراموش نكرده اند. وسپتامبرآن سال ازطرف فلسطینیان "سپتامبرسیاه" نامیده شد. در آن روزها ميليونها فلسطيني آواره عزادار شدند ودر اردوگاههاي همه فلسطيني ها در كشورهاي عربي پرچم سياه افراشته شد.
7سپتامبر1972 دراین سال "گلداماير" نخستوزير 70 سالة رژيم صهيونيستي، درمراسم برگزاری ورزشکاران کشته شده در مونيخ(رزمندگان فلسطینی درالمپیک مونیخ ورزشکاران اسرائیلی رابه گروگان گرفتندودرازاء آزادی آنان خواهان آزادی زندانیان فلسطینی که درزندانهای صهیونیستها گرفتاربودند، شدند ولی باحمله کوماندوهای آلمانی به محل نگهداری گروگانها تعدادی از ورزشکاران ومبارزین فلسطینی کشته شدند)، قول داد كه "جنگ انتقامجويانهاي در همه جبههها آغاز خواهد شد"ودرضمن فرمان قتل 35 تن از رهبران شناخته شدة "ساف" و "الفتح" را صادر كرد.رژيم صهيونيستي دراولين واكنش خودنسبت به واقعه مونیخ، با 75 بمبافكن به پايگاههاي سازمانهای فلسطینی در سوريه و لبنان حمله کرد. در اين تهاجم بيش از 200 غيرنظامی در اردوگاههای آواره گان فلسطيني جان باختندو صدها نفر زخمي شدند. 16اکتبر1972عوامل "موساد" (سازمان اطلاعاتي و امنيتي "رژيم صهيونيستي") در این روز"عبدالوائل عادل زعيتر" نمايندة "ساف" در شهر "رم پایتخت ایتالیا" را در منزل مسكونياش ترور كردند. 8دسامبر1972"محمود همشهري" نمايندة "ساف" در شهر "پاريس" در اثر بمب گزاری در تلفن منزل اش،به سختی زخمي شد وبعداز يك ماه جان باخت. 24 ژانويه 1973 حسين البشير ابوالخير نمايندة "ساف" در "قبرس" دراثر انفجاربمبی که توسط مامورین موساد درمحل اقامتش درهتلي واقع در شهر نیکوزیا کارگذاشته شده بود جان سپرد. 21فوريه 1973در این روزهواپیما های جنگی رژیم اشغالگرصهيونيستي درصحرای سینا يك هواپيماي مسافربري خطوط هوايي ليبي را باشلیک راکت سرنگون کرد، دراین عمل جنایتکارانه ضدبشری بدون اینکه وجدان صهیونیستها وحامیان امپریالیستی آنان ازاین جنایت جنگی ناراحت شود بيش از صد مسافر و خدمه هواپيما جان خود رااز دست دادند.
مارچ 1973در اواخر بهار سال 1973 آدمکشان حرفه ائی ارتش رژيم صهيونيستي دو اردوگاه آوارگان فلسطيني را در شمال لبنان بنامهای " نهر البارد" و "البدوي" مورد حمله قراردادند. ساکنان اردوگاهها با امکانات ابتدائی ولی باچنگ ودندان درمقابل این یورش دست به مقاومت زدنند. اما طي یک نبرد كوچه به كوچه حدود 70 فلسطيني جان باختند وتعدادی زخمي شدند. که اکثرجانباختگان زن و كودك وافرادعادی بودند.
6 آپريل1973 پرفسور "باسل الكبيسي" استاد دانشگاه آمريكايي بيروت ویکی ازاعضاء سازمان آزادیبخش فلسطین در پاريس به ضرب گلوله تروریستهای موساد کشته شد. ساف درخون
روز 9 آوريل سال 1973 (پس از سوءقصد به "گلداماير") واحدهايي از يگان ويژه اطلاعات و عمليات ارتش صهيونيستي موسوم به "سايرت ماتكال" به تحت فرماندهي "ايهود باراك" افسرسابق و وزیرجنگ فعلی، با قايق در سواحل بيروت پياده شدند. شب بعد، اين افراد به محل اقامت رهبران "ساف" در بيروت را كه قبلاً شناسايي شده بودیورش بردند و سه تن از رهبران "ساف" رابنامهای : ابویوسف (یوسف نجار) ازبنیانگذاران ساف وفرمانده عملیاتی الفتح، کمال عدوان مسوول تبليغات "ساف" و كمال ناصر شاعر فلسطيني و سخنگوي رسمي "ساف" دراین عملیات تروریستی جان می بازند و همسرابویوسف نیزهدف گلوله های ایهود باراک قرارمی گیرد وجان خودرا ازدست میدهد. كمال ناصر که يك مسيحی بودبسان مسیح توسط تروریستهای فاشیست ابتدا به صورت يك مصلوب میخکوب می شود سپس اورا تيرباران باران می کنندو وحشی گری زمانی به اوج خود میرسد که طبق دستور دهان سخنگوی رسمي "ساف" پر از سرب میشود. تصاويری منتشرشده از پيكر"كمال ناصر" باعث انزجارونفرت عمیق فلسطينيان و اعراب مسيحی ازجنایات صهیونیستها شد. 12 اپریل 1973موسي ابوزياد يكي از نمايندگان کاری و مؤثر "ساف" در قبرس، وسیله انفجار بمبي كه تروریستهای موساد کارگذاشته بودند در شهر آتن جان سپرد. تروریستهای رژیم صهیونیستی درگروههای همچنين ،یونی(ژوئن) سياه، خشم خدا، واحد انتقام و گروهان 101با ایجاد رعب و وحشت به ترور آشکار رهبران فلسطین دست زدند ودراین اقدام جنایتکارانه ازحمایت تمام وکمال کشورهای غربی برخورداربودند. رژيم صهيونيستي با همکاری سرویس های امنیتی غرب موفق شد با ارسال بستههاي حامل بمب به دفاتر و مراكز متعلق به فلسطينيان در اروپا افراد فعال فلسطيني را كه بعضی از آنان هيچ وابستگي تشكيلاتي به "ساف" يا "فتح" نداشتند ، ترورکنند.
جنگ اکتبر 1973 (چهارمین جنگ اعراب ورژیم اشغالگر)
درشش اکتبر رژیم فاشیستی اسرائیل بعدازیک تدارک کافی برای تحکیم موقعیت خود درسرزمینهای اشغالی 67 دست به یک حمله درسه محورمصر،سوریه ولبنان زد .نیروهای فلسطینی درلبنان ونواره غزه به همراه ارتش مصر،سوریه ولبنان بادلاوری بی مانندی درمقابل این یورش صهیونیستها مقاومت کردند. وارتش مصربایک حمله سریع زمینی درحمایت نیروی هوائی ازکانال سوئزگذشت و با شکستن خط دفاعی بارلیو ( خط دفاعی که رژیم صهیونیستی در صحرای سینا ایجاد کردبود وآنرا تسخیرناپذیرمی پنداشت ) صحرای سینا را آزاد کردو تا مناطق اشغالی که درتصرف صهیونیستها بودپیشروی کردو همزمان نیروی هوائی سوریه علیه صهیونیستهاواردجنگ شد در همان روزهای اول دهها هواپیمای اسرائیل نابود شد و هزاران اسرائیلی کشته یا اسیر شدند ویک باردیگر درعمل افسانه شکست ناپذیری آن باطل می گردد. باعقب رانده شدن نیروهای اشغالگر توسط ارتشهای اعراب ورزمنده گان فلسطین می رفت که بساط صهیونیستها درمنطقه برچیده شود، لذاامپریالیستها برای نجات دولت مذهبی یهود به تکاپوافتادنداز یکسو با حمایت سریع نظامی امپریالیستهای امریکائی واروپائی وضعیت جنگ تغییر کرد ارتش رژیم اسرائیل با کمک بیدریغ جهان امپریالیستی باپیاده کردن نیرو در غرب کانال سوئزتوانست منطقه ئی رادرداخل مصر به اشغال خود در آورد وباتهدید به تصرف قاهره مصر راوادار به سازش وعقب نشینی ازمناطق اشغالی فلسطین نماید.ازطرف دیگربابکارگیری دیپلوماسی در شورای امنیت سازمان ملل پیشنهاد برقراری سریع آتش بس را خواستارشدند. سرانجام درنتیجه فشار امپریالیستها درشورای امنیت آتش بس برقرارشد.و انورسادات درمقابل پس گرفتن صحرای سیناباشناسائی وعقدقراردادصلح بارژیم صهیونیستی به ارمان خلق های منطقه بویژه فلسطینی ها مبنی برآزادی ورهائی ازیوغ بندگی امپریالیستها وصهیونیستهاخیانت کرد.انورسادات وحسنی مبارک جانشین او با پیشبردن خط سازش با اشغالگران صهیونیستی ضربات جبران ناپذیری براتحاد ومنافع ملی اعراب زدند که جبران آن تنها بااستقرار رژیم دمکراتیک ومستقل درمصر که حافظ منافع زحمتکشان وکارگران مصرباشد،قابل ترمیم است.
شناسائی ساف در1974 پس ازسالها تجاوزبه حق موجودیت سرزمین فلسطین سرانجام در برابرایستادگی ومبارزه خستگی ناپذیرخلق فلسطین وخواست افکارعمومی جهانی سازمان ملل متحد علیرغم ضدیت امپریالیسم امریکا ومخا لفت دیوانه وار رژیم اشغالگر اسرائیل در سال 1974 (1394 هـ ق) سازمان آزادیبخش فلسطین (P.L.O )را بعنوان نماینده خلق فلسطین به رسمیت شناخت و یاسر عرفات در حالی که شاخهای از زیتون دردست داشت (شاخه زیتون سمبل صلح می باشد ) در جلسه سازمان ملل حضور یافت و مورد استقبال شدید نمایندگان کشورهای جهان سوم وکشورهای مترقی وانقلابی قرار گرفت. نطق تاریخی یاسرعرفات ( ابوعمار، ابوجهاد) در سازمان ملل متحد نقطه عطفی درمسیر پرپیچ وخم مبارزات خلق فلسطین و سندغیر قابل انکار ی درحقانیت حاکمیت آنان برسرزمین فلسطین می باشد.بدون شک 13 نوامبر 1974 روزی تاريخی برای مردم آزادیخواه جهان وخلقهای آسیا،افریقا وامریکای لاتین بودزیرادر اين روز ياسر عرفات مسئول سازمان آزاديبخش فلسطين در جايگاه رهبر يك كشور کاملا استثنائی که به مدت سه دهه تحت فشارهای فاشیستی یک دولت بنیادگرای مذهب یهود حدود 80 درصد خاکش دراشغال بود ، میلیونها تن ازملتش آواره ، هزاران نفر دریورشهای صهیونیستی که به منظورنسل کشی صورت گرفته بود جانباخته بودندوصدها نفر درزندانهای رژیم اشغالگر به سرمی بردند درعمل به رسمیت شناخته شده و پشت ميز خطابه سازمان ملل متحد قرار گرفت و از سرزمين به غارت رفته وزیرچکمه های نژادپرستان صهیونیست لگدمال شده یک ملت تاریخی سخن گفت. او در اين نطق تاريخي كه به طور همزمان از چندين شبكه تلويزيوني جهان پخش ميشد، جملهاي گفت كه هرگز نباید از حافظه مردم آزاده جهان ونیروهای انقلابی پاک شود. او درسخنانی که ازدل عصیان ومبارزه رهائی بخش ملتی رنج کشیده وستمدیده ولی مصمم به امررهائی خود برمی خاست گفت:" امروز در حالي به اين مكان آمدهام كه در يك دست شاخه زيتون و در دست ديگرم سلاح مبارزه براي آزادي را حمل ميكنم... نگذاريد شاخه زيتون از دستان من فرو افتد. تكرار ميكنم، نگذاريد شاخه
شاخه زیتون ازدستان من فروافتد"
مه1975 جنایت درتل زعتر
فالانژیستهای حزب کتائب درماه مه 1975 در" عین الرمانه" اتوبوس مردم عادی فلسطینی را به گلوله بستن و دهها انسان آواره وبی گناه دراین عمل ضدبشری جانباختند ودهها نفردیگرزخمی شدند. متعاقب این فاجعه زدوخورد بین نیروهای فلسطینی و فالانژیستها و مزدوران لبنان که از جانب فاشیسهای اسرائیلی مسلح و حمایت میشدند، به مناطق دیگرگسترش یافت. بامحاصره وتوپ باران تل زعتر حماسه مقامت شکل گرفت وخلق فلسطین علیرغم ازدست دادن صدها انسان جانباخته و زخمی شدندتعدادی بیشمار ازانسانهای بی پناه نه تنها پرچم مبارزه رابرزمین نه گذاشت بلکه صدای رسا وخاموش نشدنی " انا صامد- انا صامد"( من ایستادهام، من مقامت میکنم، من پایداری مکنم و....) رساتر درلبنان، فلسطین اشغالی وسراسرجهان طنین انداخت.کشتارتل زعتر نه تنها ساختارسیاسی واجتماعی لبنان راتغیرداد بلکه درعمل نشان داد فلسطینیان نمی توانند بادل بستن به کمکهای رژیمهای ارتجاعی و وابسته به امپریالیسم به خواستهای خود برسند.
جنایت جنگی درصبرا و شتیلا در6 یونی(جون، ژوئن) 1982 رژیم اشغالگرصهیونیستی از طریق زمین، دریا و هوا به لبنان یورش برد. صهیونیستهاهدف این حمله ی همه جانبه را نابودی سازمان آزادیبخش فلسطین (ساف) اعلام کردند وجهت فریب افکارجهانی بیان کردند این عملیات فقط علیه فلسطینیها خواهد بود وحداکثر هفتاد و دو ساعت ادامه خواهد داشت و بعد ازدست یابی به اهداف خود از لبنان خارج خواهند شد.. اما گرگتازی صهیونیستها درلبنان نزدیک به سه ماه طول کشید ودرمدت علاوه براردوگاههای فلسطینی مواضع سوریه دردره بقا وشهربیروت به شدت بمباران شد. درپروسه یورش وحشیانه ی فاشیستهای اسرائیلی به اردوگاههای فلسطینی، مواضع سوریه وکشورلبنان صهیونیستها ازکمکهای بی دریغ جهان امپریالیستی برخوردار بودند درحالی که کشورهای عربی تحت بهانه ی کمک به عراق که دراین زمان درجنگ با ایران بودازکمک به سوریه ، لبنان ونیروهای مقاومت فلسطین خوداری می کردند. صهیونیستها در جریان تجاوز خود با محاصره اردوگاههای فلسطینی خواهان خلع سلاح نیروهای فلسطینی واخراج سازمان آزادیبخش ( ساف ) ازلبنان شدند. دراثربمباران مداوم محل تجمع نیروهای ساف درغرب بیروت واردوگاههای فلسطینی با وردمتجاوزین اسرائیلی به داخل اردوگاهی فلسطینی آدمکشان صهیونیستی با به راه انداختن حمام خون دست به قتل عام هزاران انسان ساکن در اردوگاههای صبراو شتیلا زدند. قتل عام خلق فلسطین درلبنان پیامدهای سنگینی دربر داشت این تهاجم نه تنها باعث تضعیف نیروی رزمی ساف شد بلکه تعدادی ازرهبران عرب وساف مرعوب قدرت نظامی رژیم اشغالگرصهیونیستی وحامیان امپریالیستی اوشدند وراه سازش راپیش گرفتند. باتغییرسیاست یاسرعرفات درمقام رهبری سازمان الفتح که بزرگترین نیرو دردرون ساف بود ضربه شدیدی به جنبش فلسطین خورد که پیامد آن انشعابات متعددی در الفتح وخروج جبهه خلق برای آزادی فلسطین ازساف بود. سرانجام تحت فشارامپریالیستها ونیروهای ارتجاعی سازمان آزادیبخش فلسطین مجبورشد لبنان را ترک کند. نیروهای فلسطینی با5 کشتی یونانی باپرچم سازمان ملل متحد زیر نظریک یک نیروی نظامی چند ملیتی مرکب ازامریکائی، فرانسوی وایتالیائی مجبوربه ترک لبنان شدند وبه تدریج درکشورهای لیبی، الجزایروتونس مستقرگردیدند. باتوجه به اینکه بهانه حمله صهیونیستها به لبنان حضور نيروهای رزمنده ومقرفرماندهی ساف دراین کشور بود ولی باوجود خروج فلسطينی ها از لبنان كشتار پناهندگان اردوگاهها پایان نیافت باعقب نشینی نیروهای چندملیتی ازلبنان درعرض سه روز وبرطرف شدن موانع سربازان رژیم صهیونیستی با همراهی فالانژهای لبنانی به فرماندهی ژنرال ایتان جلاد بیروت رااشغال کردند و با یک یورش ناگهانی وبرق آسا به اردوگاههاي پناهندگان، در غرب لبنان بيش از 25 هزار نفر غيرنظامی را که اکثریت آنان زن و کودک بودند كشتند درباره این جنایت ضدبشری ميكائيل جانسن در كتاب «جنگ بيروت» نوشته است: "از تاريخ 16 تا 18 سپتامبر 1981 به مدت «چهل ساعت كشتار ادامه داشت. . . .» درباره اتفاقات وحشتناك و دلهرهآور آن، خيلي نوشته شده است و لازم نيست كه در اينجا بازگو شود. عكسها خود گويا هستند. چيزي كه نبايد فراموش شود، اين است كه محكومين ]بيگناه[، مردان، زنان، كودكان از هر سني، از خيلي پير تا خيلي جوان و حتي كودكاني كه در آغوش ]مادران خود[ بودند، آنها همه به طرق مختلف كشته شدند. خوشبختترين آنها كساني بودند كه تيرباران شده بودند، انفرادي يا دستهجمعي. عدهاي نيز خفه شده بودند و يا گلوي آنان با چاقو بريده شده بود." آمريكا برای لوثكردن خون بيگناهاني كه به دست دژخيمان صهيونيست كشته ميشدند، حملات اسرائيليان را براي نابودسازي «آشيانههاي تروريستي» ساف لازم ميدانستند و آن را «قلع و قمع حيوانات دوپا» ميناميدند. توني كليفتون نوشته است: «اسرائيليان از كشتار پناهندگان اردوگاهها براي ايجاد رعب و وحشت استفاده ميكردند. اسراي فلسطيني را كه در بين آنان، كودكان بسيار بودند، با «چشم بسته و دستهاي به زنجير كشيده»، روزهاي متمادي در كنار جاده عبور و مرور، كنار تانكها و آتشبارها نگه ميداشتند. آنها با ريختن بمبهاي آتشزا در بيروت و پناهگاه آوارگان، آتشي برپا كردند كه جهنم را پيش روي مجسم ميساخت. سربازان و نيروي هوانيروز اسرائيل با بمبارانهاي بيهدف، ترس و وحشتي در دل مردم بيگناه ايجاد كرده بودند كه «نظير آن از جنگ بينالملل دوم تا به آن روز بيسابقه بود. » شدت حملات بحدي بود كه، در بين ناظرين اين توهم به وجود آمده بود كه اسرائيل براي درهم كوبيدن بيروت و كشتن فلسطينيان به «ساديسم» مبتلا شده است. «بمبها و گلولههاي توپ از هر سو روي بيروت فرو ميريخت و مرگ و نابودي و ويراني به ارمغان ميآورد. » در واقع، «اتحاد نامقدس رژيم اسرائيل با آمريكا، از آن زمان به بعد، زمينههاي استفاده مستمر از تمام طرق و وسايل ممكن براي تشديد عمليات تروريستي و براندازي سياسي در لبنان را كه تمام دقايق و جزئيات آن در دهه 1950 عيين شده بود، فراهم ساخت.» ......... در غرب بيروت، از خون بيگناهان جوي خون به راه افتاد. ساختمانها ويران شد. بيمارستانها در هم كوبيده شد و اجساد بيگناهان كه در همه جا به چشم ميخورد، همه از درندهخويي جنايتكاران تلآويو، داستانها داشت. در گزارش كميسيون تحقيق اعمال اسرائيليان آمده است كه: «به طور مستمر و مداوم بيمارستانها، مهد كودكها، مدارس و مناطق مسكوني، توسط هواپيماهاي اسرائيل بمباران شدند. روستاهاي تير، نياتيه، صيدا و تعداد زياد ديگري با خاك يكسان شدند. بسياري از اردوگاههاي فلسطينيانِ پناهنده محو شده و قريب ششصد هزار لبناني بيآب و برق، گرسنه و بيخانمان رها شده بودند. حتي سربازان اسرائيلي از كار مؤسسات خيريه در جهت رساندن دارو و آذوقه به آسيبديدگان، جلوگيري ميكردند.» بسياري از مقتولين «ناقصالعضو» شده بودند؛ معلوم نيست كه قبلا و يا بعد از كشتار اين طور شده بود. بر روي بدن بسياري از كشتهشدگان «علامت صليب» كه نشانه فالانژها است، با چاقو حك شده بود. «پزشك، پرستار و بيمار همه با هم كشته شده بودند. بعضي زير چرخهاي بولدوزر مانده و خرد شده بودند و تعدادي هم همراه با اجساد زنده در گورهاي دستهجمعي به زير خاك رفته، زنده به گور شده بودند... » چنانكه گفتيم در حمله به بيروت، تنها اردوگاههاي «صبرا و شتيلا» نبود كه مورد حمله اسرائيل و فالانژها قرار گرفته بودند. تل زعتر، برجالبراجنه، كاتين، اورادور و گئورتيكا نيز از هجوم آنان، جان سالم به در نبرده بودند. در اردوگاه رشيديه حدود «هشتصد نفر زن و كودك و پير كشته شدند. » سربازان اسرائيل تحت رهبري ژنرال «ايتان» همراه با فالانژها ـ همدستان خطرناك خود ـ دستور داشتند كه هيچ يك از پناهندگان را نگذارند زنده از اردوگاهها خارج شوند. روزنامه تايم لندن در تاريخ سپتامبر 1982 نوشت كه: «هيچ تروريست]؟![ زنده خارج نشد؛ زيرا آنان گفتند كه هيچ زنداني نگرفتهاند. » در جريان حمله به لبنان، حدود «هفتاد هزار فلسطيني و لبناني كشته و يا مجروح شدند و دقيقآ همه چيز طبق دستور مناخيمبگين كه گفته بود: «در موقع كشتن دشمن نبايد دلسوزي كنيد! روي خرابههاي شهر و روستاي آنان، مدنيت]؟!![ را بنا خواهيم كرد. تا محو و نابودي ]كامل [ فرهنگ عرب، نسبت به آنان كوچكترين احساسي نشان نخواهم داد. تاكنون بايد درك كرده باشيم كه در اين ديار، براي دو نفر جا نيست. تنها راهحل، پاك سازي فلسطين از اعراب است. . . حتي يك عرب يا يك قبيله عرب هم نبايد باقي بماند.» تمام استراتژي صهيونيستها از آغاز نيز بر پايه همان طرز تلقي «مناخيم بگين» و «بنگورين» بوده است. به اعتقاد نوم چامسكي در كتاب مثلث سرنوشت، «آمريكا، اسرائيل و فلسطينيان»، و حتي در سال 1975 درست دو روز قبل از حمله اسرائيل به اردوگاههاي فلسطيني، قطعنامهاي را كه اعراب پيشنهاد كرده بودند تا «راه را براي مشاركت ساف در گفتگوهاي مربوط به خاورميانه هموار نمايند» ـ طرحي كه بر اساس آن «راهحل مسالمتآميز ايجاد دو كشور» نشان داده شده بود ـ دولت آمريكا وتو كرد. هميشه اين فكر بوده است كه: «ايجاد يك كشور فلسطيني در كنار اسرائيل به منزله خنجري در قلب اسرائيل است. » باز هم نتيجه اين شد كه اسرائيل به پشتگرمي حامي خود آمريكا، به عمليات خونين «پيشگيرانه» دست زد؛ عملياتي كه در واقع «نوعي انتقامگيري» از شوراي امنيت و دهنكجي به اعضاي آن بود... اين بيتفاوتيهاي حاميان ياغيان، دست آنان را در كشتار بيگناهان كاملا باز گذاشته بود. نتيجه آنكه 150000 لبناني از وحشت اين جنگهاي ديوانهوار كه بدون اطلاع قبلي انجام ميشد، خانه و زندگي خود را ترك كردند و به آوارگان فلسطيني پيوستند. مرون مدزيني در مقالهاي كه در تاريخ نوامبر 1983 به چاپ رساند، صراحتآ اذعان كرد كه از جمله اهداف صهيونيستها پس از تشكيل كشور اسرائيل «. . . گسترش خاك اسرائيل بود. براي تحقق اين امر، مبارزه مسلحانه، و بيرونراندن دشمن منهزم از سرزمين مادريمان پيشنهاد شد. » حمله به لبنان براي دسترسي به آب رودخانه ليتاني، بخشي از برنامه توسعه سرزمين اسرائيل بود. چنان كه موشه دايان آشكارا گفته بود: «هدف ايجاد امپراتوري اسرائيل ميباشد و اسرائيل مصمم است جنگ را تا زماني كه ميهنش كه از نيل تا فرات گسترده است، آزاد شود، ادامه دهد. » ايوانف معتقد بود كه موشهدايان با استفاده از لحن نازيها در جنگ دوم با غرور و تكبر خاص خود شعارهاي حزب نازي را تكرار ميكرد و ميگفت: «آري! توپ مقدم بر كره، اسرائيل بزرگ، فضاي حياتي! چه لغات آشنايي، چه مشابهت دقيقي!» در نسلكشي فلسطينيان توسط اسرائيليان در لبنان، تعداد 2500 نفر از پناهندگان اردوگاه «تلزعتر» 2000 نفر در اردوگاه شتيلا، و همه آوارگان اردوگاه «صبرا، و تمام بيماران معلول و رواني بيمارستانهاي فلسطينيان، همگي كشته شده. مناخم بگين، كه با همفكري آريل شارون طرح كشتار آوارگان ساكن در اردوگاه «صبرا و شتيلا» را تهيه كرده بودند، وقيحانه گفت: «خبر قتل را از بخش خبري بيبيسي شنيدهام. » اسحق شامير نيز «آن را شايعاتي دروغين خواند. » در همان وقت يكي از استادان دانشگاه عبري نوشت: «كشتار به دست ما صورت گرفت. فالانژها اجير ما هستند؛ عينآ به گونهاي كه اوكرائينيها و كرواسيها و اسلواكها اجير هيتلر بودند و او آنها را به عنوان سرباز به خدمت گرفته بود تا برايش كار كنند. به همين ترتيب هم ما قاتلان را در لبنان سازمان داديم تا فلسطينيها را بكشند. » توني كليفتون، روزنامهنگار و خبرنگار جنگي انگليسي، در آن روزهاي پرآشوب در بيروت بود. او در يادداشتهايش همهجا از اسرائيليها به عنوان «وحشي» ياد ميكند. نامبرده پس از بازديد از بيمارستان رواني درهم كوبيده شده اردوگاه صبرا نوشت: «آيا به اين رفتار جز صفت توحش چيز ديگري ميتوان اطلاق كرد؟» استراتژي اسرائيليها در بخش غربي بيروت كه اكثريت جمعيت آن را مسلمانان تشكيل ميدادند، چنين بود كه شهر را محاصره ميكردند، آب و برق و مواد غذايي و دارويي را بروي آنان ميبستند و از حمل مایحتاج عمومی آنها جلوگيري ميكردند، سپس شهر را بمباران مينمودند. بديهي است كه در ميان جمعيت آن بخش، تنها فلسطينيها نبودند؛ بلكه اهالي لبناني نيز فراوان ديده ميشدند. همه اين اقدامات براي آن بود كه آوارگان و اعضاي سازمان آزاديبخش فلسطين را از لبنان برانند. در جمع سران كشورهاي غربي، تنها صدراعظم پيشين اتريش «كورت والدهايم» صراحتآ از رفتار غيرانساني صهيونيستها در لبنان انتقاد كرد و اعلام داشت: «تنها يك رژيم فاشيستي ميتواند با اهالي سرزمينهاي اشغالي، مانند اسرائيل رفتار كند. » همين نكته باعث شد تا آژانس يهود و جنبش زيرزميني يهوديان در آمريكا دست به كار شوند و از لا به لاي صفحات تاريخ جنگ دوم جهاني، اين نكته را ـ راست يا دروغ، توسط توطئهگران اسرائيل تهیه شد ـ كه: كورت والدهايم جانشين برونوكرايسكي در سوزانيدن يهوديان در كورههاي آدمسوزي نازيها دست داشته است."
انتفاضه ورشد مبارزات خلق فلسطین کنفرانس سران عرب بدون اتخاذ تصمیمی در رابطه با مسئله فلسطین دراپریل 1987 بکارخود پایان داد.
فلسطینیهای ساکن سرزمینهای اشغالی از این خوش رقصی سران عرب درکنفرانس عمان درمقابل رژیم اشغالگر به خشم آمده بودند باقطع امید از آنان دست به قیامی زدند که به انتفاضه معرف شد. دراین مرحله ازمبارزات خلق فلسطین جوانان باسنگ به جنگ رژیمی تابدندان مسلح رفتند. انتفاضه قیامی مردمی بود که جان برکف تصمیم به دفاع ازموجودیت خود گرفته بود ادامه ورشد این مبارزه نه تنها باردیگر مسئله فلسطین را درسطح جهانی مطرح کرد بلکه بااحساس خطر ازهم پاشیدگی رژیم اشغالگرازدرون برای اولین برخی ازسران دولت فاشیستی اسرائیل وجهان امپریالیستی درعمل براین امر واقف شدند که خلق فلسطین تسلیم ناپذیراست و چاره ائی جزء قبول به رسمیت شناختن حق موجودیت وتشکیل دولت مستقل این خلق را ندارند. اوضاع جهانی و رشد مبارزات مردم فلسطین رشدمبارزات خلق فلسطین هم زمان شد ازیکسوبافروپاشی شوروی و بلوک شرق ، وازطرف دیگراغاز روندایجادنظم نوین جهانی براساس دکترین مونروتوسط امپریالیسم امریکا. نئوکانهای حاکم برکاخ سفید با استفاده ازفرصت بدست آمده جهت برقراری امپراطوری خودابایورش به بالکان ونفوذسیاسی واقتصادی دراقمارسابق شوروی چارچوب امپراطوری خوراپیاده میکرد جهت تکمیل نقشه خود با هدف به کنترل درآوردن کامل اروپا وزیرفشارقراردادن چین،هندوستان واخته کردن روسیه ، قبضه کردن منابع نفت وگاز خاورمیانه ومنطقه قفقازرا دردستورکار خود قراردادوبه منظور دستیابی به این اهداف حل مسئله فلسطین وخاتمه دادن به بحران موجودبین اعراب واسرائیل دراولویت برنامه ی دارودسته بوش وچینی قرارگرفت.درچنین شرایطی بودکه جناح سازشکارساف باوجه المعامله قراردادن قیام خلق فلسطین(انتفاضه) باشناسائی اسرائیل وقبول قطعنامه های242و338 خواهان بازگشت رژیم اشغالگربه مرزهای1967 شد.درمقابل صهیونیستها نیزP.L.O را به رسمیت شناختند وطی مذکرات صلح بین یاسرعرفات واسحاق رابین براساس یک معاهده 17ماده ائی منطقه خودگردان فلسطینی درکرانه باختری ونوارغزه به وجود آمد. برگزاری انتخابات وقدرت گیری حماسروزپنج شنبه 11 نوامبر2004 درگذشت یاسرعرفات درپاریس رسما اعلام شد. بادرگذشت یاسرعرفات که طبق دستورمقامات بلند پایه ی سردمداران رژیم اشغالگرمسموم شده بود محمود عباس به جانشینی اوبانظرموافق دارودسته بوش وبلرانتخاب شد ومتعاقب آن تحت فشار امپریالیستها روند سازش شتاب بیشتری به خودگرفت. صهیونیستها ودارودسته نئوکانها به منظوربیرون راندن عناصر انقلابی ازدستگاه حکومتی منطقه خودگردان فلسطینی باامیدپیروزی جناح سازشکارمحمودعباس(ابومازن)انتخابات عمومی مجلس فلسطین رازیرنظرناظران بین المللی درکرانه باختری و نوارغزه سازمان دادند.دراین انتخابات حماس که بيست سال پيش ، دولت بنیادگرای يهود برای مقابله با سازمان آزادی بخش فلسطين (P.L.O) از ایجاد وشکل گیری آن بمثابه یک تشکل ارتجاعی بابرنامه قرون وسطی که هیچ جائی درافکارمترقی وانقلابی جهان نداشت سرازپانمی شناخت وهرچه درتوانش بود بطورمستقیم وغیرمستقیم به رشد حماس درمقابل ساف کمک کرد، پیروزشد.پس ازخاتمه انتخابات ناظران بین المللی درستی انتخابات رابراساس معیارهای شناخته شده تائید کردند. و مقامات رسمي كميته حقوق فلسطينها در سازمان ملل در بيانيهاي كه روز چهارشنبه در نيويورك منتشر كردند، گفتند كه مردم فلسطين با استفاده از حقوق قانوني خود اين انتخابات را "بصورت آزاد، بيطرف و صلحآميز" برگزار كردهاند. سخنگوی این كميته افزود : "از اين فرصت كه با انتخابات دمكراتيك بدست آمده بايد براي زنده كردن مذاكرات صلح بر اساس قوانين بينالملل و قطعنامههاي سازمان ملل استفاده شود" رای به حماس درحقیقت رای علیه سازش محمودعباس و رای به مقاومت دربرابرتجاوزو اشغالگری رژیم صهیونیستی بود. در واقعیت براساس تحلیل های اجتماعی ودرنبودیک الترناتیو رادیکال وانقلابی رای مردم فلسطین به حماس نه به دلیل تائید مواضع عقب افتاده آن بلکه به دلیل پا درعمل بودن آن و درمخالفت باسیاستهای سازشکارانه وتسلیم طلبانه ی رهبری الفتح ودر راس آن محمودعباس بود اماافراد الفتح به جای درس آموزی ازاین رویداد قدرت یابی حماس رابرعلیه منافع گروهی خود می دیدندوبا آن به مخالفت برخاستند افراد مسلح عضو فتح و پليس فلسطين كه از پيروزي حماس در انتخابات خشمگين بودند به ساختمانهاي پارلمان فلسطين در نوار غزه و كرانهي باختري حمله بردند
بخشی از مناظره ای که در انجمن اینترنتی ما شکل گرفت و همه کاسه کوزه ها را بر سر من شکستند!!
به راستی هنوز کسی هست که به " دموکراسی حیوانی" امپریالیست ها باور داشته باشد؟
بعدی :
آخه چرا به این بحث های بیهوده میپردازید؟ . باور کنید خدا هیچ نیازی به این مذاهب ندارد آخه منظور خدا از فرستادن دین و مذهب که بر اساس فرهنگ هر ملتی نازل شده آن بوده تا انسانها را به اصول انسانی و اخلاقی رهنمون کند و حال ببینید که هر چه در این فرمول نگنجد هدف دین و مذهب نبوده است.
ببینید که در اروپا و آمریکا بعنوان جوامع تازه به دوران رسیده تمدن چگونه پس از دوران رنسانس و دوران جهالت مذهبی به انقلاب صنعتی رسیدند و چگونه دموکراسی را نهادینه کردند و پس از آن نظریه های سکولاریسم ،پست سکولاریسم و فرافرهنگی را ارائه دادند , و در نهایت به دو
اصل اجتماعی رسیدند 1- حق کسی را ضایع نکنیم و 2-مزاحم مردم نشویم و در راه پیشرفت و آزادی و آزادگی فکری و شناخت دنیا و هستی به پیش میروند ! که هدف دین همین اشاعه عشق و دوستی و شناخت خالق هستی است.
در جوامع اروپایی بر اساس همین اصول و از طرفی بر اساس دو اصل اجتماعی ( 1- حق کسی را ضایع نکنیم و 2-مزاحم مردم نشویم) جامعه نوین خود را برای دموکراسی و آزادی مهیا کرده اند و با صلح و صفا و ظرفیت شخصیتی قابل تحسینی در راه معرفت گام برمیدارند وحالا ما کجای کاریم؟
ما هنوز در قید و بند اصول دست و پا گیر مذاهب یک دین که هدفش انسانیت و اخلاقیات بود با هم جنگ و دعوا داریم؟.مذاهب شیعه - سنی- بهایی-شیخی-اسماعیلی...همان دین هستند و دین نیز که بر اساس فرهنگ مردم همان دیار نازل شده هدفش هدایت مردم به علم زیبای اخلاقیات و انسانیت بوده است. پس چرا......؟
به خدا که خدا از کسانی که بنام دین و مذهب ، اخلاق و انسانیت را زیر پا میگذارند دلگیر است.
بس است وبا دوستی و عشق و اتحاد به فکر صلح و آبادانی و سازندگی و انسانیت باشیم.
به خدا که ما با آن همه افتخارات تاریخی و فرهنگی با تکیه بر ارزشهای فرهنگی و شکوه باستانی و قدرت گذشته هایمان در ارائه آن فرهنگ غنی و نیکو میتوانیم بهتر و زودتر به اصول انسانی و اخلاقی دست یابیم همان طور که زودتر از دیگر ملل به تمدن انسانی دست یافتیم و در دو دنیا رستگار شویم.
پس بهتر بیندیشیم تا در پناه دستاورد های اخلاقی ،فرهنگی و انسانیمان بهتر و با لذت و سعادت زندگی کنیم همانا که هدف غائی همه ادیان همین است. همه شما کامیاب باشید...
ادامه مطلب
سررشته ي سخن
برداشت بسياري از ما ايرانيان از مقوله ي فرهنگ، شهريگري «مدنيت»، سياست، تاريخ، اخلاق، ادبيات، علم و همچنين از مفاهيم فلسفي، برداشت هايي بسيار سطحي و در بسياري از موارد اصلآ از اساس نادرست است. از همين روي هم هست که ما در ارزيابي هاي خود در مورد ميزان پيشرفت فرهنگي و سياسي و اجتماعي خودمان، پيوسته دچار اشتباه مي شويم.
براي مثال نه تنها بيشترين ما ايرانيان، که حتا بسياري از جهانيان هم هنوز در حل اين معما وامانده اند که چگونه است که کشوري که ظاهرآ از در و ديوار آن روشنفکر و اديب و کارشناس و پژوهشگر و جامعه شناس و دانشمند مي ريزد، امروزه بايد پسمانده ترين و بي فرهنگ ترين نظام جهان را دارا باشد.
و چنانچه به فرض اگر حتا اين ملت بسيار با فرهنگ و مترقي، در سي سال پيش دچار يک اشتباه محاسبه شده و جمهوري اسلامي را بر سر کار آورده، پس دليل سي سال ماندگاري چنين رژيم عوضي و نامتناسب با قابليت هاي اين پر روشنفکر ترين ملت جهان در چيست؟
با اين سررشته، آنچه در پي خواهد آمد، کوششي خواهد بود براي پاسخگويي به اين پرسش هاي معما گونه. آنهم البته پاسخهايي بسيار فشرده و در اندازه ي حوصله ي يک نوشته ي کوتاه. پاسخ هايي اما کليدي که هر کدامي از آنها مي تواند خود مدخلي براي ورود به بحثي جداگانه باشد. آنهم بحث هايي بسيار مهم و حياتي که بدون پرداختن به تک تک آنها و پرتو افکندن بر روي آنها، برونرفت از اين دور تسلسل باطل تاريخي، براي ما امري ناممکن خواهد بود.
نخستين بحث: نشانه هاي آگاهي و ناآگاهي
نگارنده در نوشته هاي خود بجاي پرداختن صرف به مفاهيم، پيوسته از مصاديق مثال مي آورم. بدين سبب که من وارون جريان اين رود گل آلود روشنفکري که در آن کدرنويسي و گنده گنده سخن گفتن و نوشتن، نشان روشنفکري است، ساده نويسي را روشن ترين نشان آگاهي مي دانم.
زيرا که پس از نزديک به سه ده زندگي در کشور هاي گوناگون، مطالعه ي آثار بزرگ غربي به زبان اصلي و همچنين آشنايي با مکانيزم گردش آگاهي ها و فرآورد هاي انديشه اي در جهان آزاد، دستکم اين اصل را دريافته ام که اگر کسي براستي آگاهي داشته و خود بداند که چه مي گويد، نخستين کوشش او اين خواهد بود که آن "انديشه هاي خود" را به ساده ترين شکلي بيان کرده و در ميان مردم پراکنده سازد.
از اينروي هم اين باور خود را به روشني مي نويسم که از ديد من اين قلنبه پردازي که در نزد ما و اصولآ در جهان پسمانده، بويژه در شرق ميانه مشاهده مي شود، خود روشن ترين نشان ناآگاهي روشنفکران جهان سوم و به تبع آنهم از ريشه اي ترين دلايل پسماندگي هاي ملت هاي اين جهان است. آنچه هم که به خود ما ايرانيان مربوط مي شود، از ديد من، درست همان کساني که گنده ترين سخنان را در ميان ما مي نويسند، دقيقآ همان کم آگاه ترين و قلابي ترين انديشمندان ما هستند.
مراد از قلنبه پردازي، اساسآ فخر فروشي و به اشتباه افکندن مخاطبان است. فرد گنده گو و قلنبه پرداز هيچ هدفي ندارد جز اينکه مي خواهد با اين کرشمه هاي فريبنده، هم خود را بسيار آگاه و استثنايي نشان دهد و هم ناآگاهي هاي خود را در همان چاله چوله هاي مصنوعي خود ساخته پنهان نمايد.
به بياني روشن تر، آنان که به هر سخن ساده اي هم هزار پيچ و تاب مي دهند، به شکل غير مستقيم در پي اثبات اين حقيقت دروغين هستند که مثلآ ما خيلي سرمان مي شود. و حال اگر شما حتا با ده بار خواندن اراجيف ما هم چيزي دستگيرتان نشد، اين ديگر از کم آگاهي خودتان است که قادر به فهم هر سخن ژرف و پيچيده و انديشمندانه ي ما نيستيد.
پس، کسي که کرشمه در کار نوشتن کرد و سخن به پيچ و تاب انداخت، از ديد من فردي ناآگاه و شيادي بيش نيست. همچنان که نگارنده، استفاده از واژگان نامأنوس و جملات نکره در مقالات مثلآ سنگين را هم اصلآ از روشن ترين نشانه هاي سبکي و بي ارزش بودن اينگونه مقالات به حساب مي آورم.
اصولآ چه سازنده و بجا خواهد بود که ما در مطالعه ي هر متن و کتابي، پيوسته يک قاعده را فراچشم داشته باشيم تا در ارزيابي هاي خود در مورد افراد به اشتباه نيافتيم. همان قاعده ي منطقي را که در آغاز اين نوشته آوردم که بر اساس آن، چنانچه کسي براستي انديشه اي بکر و سازنده داشته باشد، هرگز ويراژ نداده و سخن به پيچ و تاب نمي اندازد.
از اينها گذشته، اثر و آفرينشي که کسي از آن سر در نمي آورد و متن يا کتابي که خواننده حتا با چندين بار خواندن آن هم سرانجام دستگيرش نمي شود که مراد آفريينده ي آن اثر و يا نويسنده چه بوده، اصلآ به چه کار مي آيد آخر.
رفرنس «ارجاع» دادن هاي زيادي در مقالات و کتابها هم از زاويه نگاه من، بخشي از همان حقه بازي هاي ادبي است که آوردم. چون در اينجا هم هدف، همان پنهان ساختن ناآگاهي ها در پيچ و خم هاي همين کوچه هاي فرعي است. اين رفرنس هاي پشت سر هم، البته اغلب براي بزرگ نمايي و پز دادن هم هست. يعني که من تمامي منابع را ژرف مطالعه کرده و اين متن يا کتاب خود را هم با آگاهي از تمامي ديدگاهها در اين مورد به رشته ي تحرير در آورده ام.
براي اينکه درستي اين ادعاي آخرين مرا خوب دريابيد، بيادتان مي آورم که اگر خوب دقت کرده باشيد، حتمآ مشاهده کرده ايد که امروزه، هيچ گروه و دسته اي بسان ملا ها و بچه ملا ها ديدگاههاي خود را به ديدگاههاي آن فيلسوف و اين رياضي دان و آن فلان جامعه شناس رفرنس نمي دهند. آنهم حتا در تعريف و تمجيد از اصل «ولايت فقيه» که معناي راستين آن «گاوداري» است و در پدافند از ديگر ديدگاههاي ضد بشري خود.
بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب
امروز در عصر فضا ، تمدن ، تکنولوژی ، اينترنت که جهان امروزی را تبديل به يک دهکده جهانی کرده است ، تنها کشوريست که سيستم ولايت فقيه را در قانون اساسی خود رسميت بخشيده . به شکل کلی وقتی که به اطراف خود نگاه ميکنيم ، ميبينيم که پنجاه ودو کشور از مجموعه کشورهای جهان ، کشورهای اسلامی هستند که بدون استثناء از کشورهای جهان سومی هستند . کشورهای عقب مانده ، پر از جنگ ، خرافات ، بدور از تکنولوژی ، علم و پيشرفتند. در مجموعه اين پنجاه و دو کشور اسلامی جهان کمتر انديشمندی است که کانديدای گرفتن جايزه نوبل در عرصه های فنی ، علمی ، ادبی باشد . امروز ديگر احکام و دستورات دينی نه تنها باعث پيشرفت مسلمانان نيست ، بلکه سد راه ترقی و تکامل آنها می باشد . و نمونه روشن آنرا ميتوان موقعيت عقب مانده و اسفبار فعلی کشورهای اسلامی ديد .حتی اگر اديان ديگر هم بخواهند مسائل دينی خود را بر شرايط زندگی مردمان تحميل کنند وضعی بهتر از کشورهای اسلامی نخواهند داشت . آنچه که باعث پيشرفت کشورهای غير اسلامی است در يک کلام به حال خود گذاشتن احکام و دستورات دينی و اتکاء به دانش و معرفت و تکنولوژی زمانه می باشد و می بينيم که روز به روز زندگی شهروندان خود را به طرف آزادی ، سعادت و حقوق بشر رهنمون می باشند. دقيقا" برعکس مسلمانان که هم چنان با گذشته زندگی می کنند و راز موفقيت را در آن می بينند و بهمين خاطر خود را از جوامع مترقی پيشرفته جدا کرده اند و به فاصله خود از تمدن و پيشرفت و تجدد خواهی شتاب می بخشند . بايد اعتراف کرد که اسلام همان 1400 سال پيش کاربرد خود را از دست داده و نشان داده که حتی در اوج شکوفايی اش هميشه با خونريزی و قتل و غارت همراه بوده و اسلام هرگز لباس معنويت را برتن نکرده . تلاش امروزين ما بايد در جهت برانداختن اين رخت کهنه و چرکين از سرزمين ايران باشد .
برای کامل کردن اين مسائل به ذکر آمار و ارقامی می پردازيم که به خوبی عمق اين فاجعه را نشان می دهد . اين آمار و ارقام برگرفته از دو کتاب ارزنده شجاع الدين شفا بنام "سی گفتار و کتاب تولد ديگر " می باشد که برای مطالعه و آمار و ارقام می توان به اين دو کتاب مراجعه کرد .
(جهان مسلمان در حال حاضر يک ميليارد و دويست ميليون جمعيت دارد که فقط صد و بيست ميليون نفر از آنها شيعه هستند يعنی از هر ده نفر مسلمان روی زمين يک نفر مسلمان شيعه و نه نفر ديگر سنی ، و اين نه نفر سنی عموما" بر اين عقيده اند که امام يازدهم شيعيان عقيم بوده و نميتوانسته است که فرزند ديگری داشته باشد. اين نظريه عمومی جهان تسنن را اخيرا معمر قذافی رهبر کشور ليبی دوست نزديک جمهوری اسلامی در مصاحبه با يک نشريه مهم کويتی به اين صورت خلاصه کرد. که مسئله ولايت فقيه از جعلياتی است که روحانيت شيعه ساخته و با اسلام ارتباطی ندارد. تازه اين اقليت صدوبيست ميليون نفری شيعه نيز در مورد وجود امام زمان توافق نظر ندارد ، زيرا دو بخش زيديه و اسماعيليه آن يعنی شيعيان چهار امامی و هفت امامی بنوبه خود منکر مشروعيت امام غايب هستند . فقط بخش شيعه اثنی عشری اين جهان تشيع است که قائل به موجوديت و مشروعيت امام دوازدهم است و اين بخش اثنی عشری تنها دو سوم شيعيان را شامل می شود . نتيجه نهائی محاسبات اين شد که نود وپنج درصد مسلمانان روی زمين بوجود امام دوازدهم و به طريق اولی وبه اعتبار وکالتنامه ای که روحانيت اثنی عشری مدعی صدور آن از جانب اين امام است اعتقاد ندارد، اين واقعيت خواه ناخواه اين پرسش را در پيش می آورد که چگونه ولايت فقيه که مشروعيت ادعای او تنها از پنج درصد مسلمانها مايه می گيرد ، ميتواند ادعای نمايندگی انحصاری اسلام ناب محمدی را داشته باشد . البته اين پرسش ديگری را نيز مطرح می کند که اگر حاصل هزار و چهارصد ساله تاريخ اسلام با صدها هزار فقيه و محدث و راوی و ذاکر آن اين باشد که نود و پنج درصد پيروان اين آئين به راه گمراهی بروند و تنها پنج درصد از آنان اسلام راستين داشته باشند . آيا اين اسلام در ا لغای رسالت جهانی خودش شکست نخورده است ؟ و آيا صحيح است خداوند بهشت پر از نعمات های فراوان را برای تنها پنج درصد از مسلمانها و يک درصد از همه مخلوقات بشری خودش ساخته و پرداخته داشته باشد ؟) پايان نقل و قول ........
برای تکميل اين انديشه می توان به اين مطلب اشاره کرد که به مراتب بهشت برای کمتر از حتّی يک درصد همه محلوقات بشری ساخته شده که در همين يک درصد مسلمانان شيعه می بينيم که گرايشات مختلف امروز هم در جمهوری اسلامی ايران و در ساير کشورهای شيعه نشين کشتار ها از همديگر می کنند . از جمله مجاهدين و نيروهای وفادار به ولايت فقيه . نيروهای معتقد به شيعه که دارای فکل و کراوات نيز می باشند از اين گردونه خارجند و به شکل واقعی تر ميتوان به اين نتيجه رسيد که حتی يک درصد از همه مخلوقات بشری که از نظر تفکر شيعه گری و اسلام گری بشکل عام می توانند در بهشتی خيالی که " اللهّ " برای آنان ساخته جای بگيرند و بقيه مخلوقات کره زمين يعنی نزديک به شش ميليارد نفر که روز به روز اضافه ميشود جائی جز راه جهنم و دوزخ ندارند و کوره های مذاب آتش و آب داغ بر حلق فرود می آورند و راهی جز شکنجه گاه های " الله " ساختگی اسلام ندارند . وقتی که بيشتر با خود می انديشم ، می بينم در زمانيکه اروپا دوره رنسانس را در قرن شانزدهم آغاز می کند و با مبارزات پی گير روشنفکران زمان خود باعث عقب راندن کليسا و شکستن جو ترور و خفقان واستناد به انجيل و کتاب مقدس را شروع می کنند و آن اسطوره را می شکنند راه برای پيشرفت و ترقی باز می شود ، کليسا منزوی می شود و فقط به امور دينی می پردازد نه سياسی ، و حتی بسياری از کشيشها معتقدند پيدايش جهان نه آنطور است که در انجيل و تورات گفته شده . نه قدمت شش هزار ساله دارد ، بلکه قدمت شانزده ميليارد سال دارد و حيات بشريت عمری نزديک به يک ميليون سال دارد و کره زمين ساخته و پرداخته کار الله ، يهوه ، پدر نيست که آنرا در دو روز آفريده باشد و کل دنيا در شش روز آفريده شده باشد . بطور مشخص ما در اين مجموعه اين مسائل را بيشتر مورد موشکافی قرار می دهيم. به مطلب اول برگرديم چرا پنجاه و دو کشور که دارای حقوق شهروندی يکسان با کليه کشورهای ديگر می باشند . تا اين حد عقب مانده اند ، ذکر اين مسئله در اينجا قابل تاکيد است که ما نبايد پارامتر استعمار و سلطه بيگانگان و استثمار ابرقدرت های روس ، انگليس ،فرانسه و آمريکا را از ياد ببريم . آنها در عقب مانده نگه داشتن کشورهای زير سلطه خود نقش بسزايی داشته اند . که اگر بخواهيم کلا عقب ماندگی اين کشورها را فرمول بندی کنيم ميتوان به موارد زير اشاره کرد .
حضور طولانی رژيمهای ديکتاتوری، وجود فرهنگ مذهبی و خرافاتی ، موقعيت جغرافيايی ، تاريخ استعمار و حضور ابر قدرتها جهت کسب منافع ملی خود در ارتباط با اين کشورها . اما به نظر من يکی از عمده ترين مسايلی که باعث عقب ماندگی و دور افتادن اين کشورها از چرخه تمدن بشری است همانا مذهب و دين می باشد . حتی در کشورهای اروپائی که بخشهای مسلمان نشين دارد اگر گذری به آنجا بياندازيم ، از جمله به اسپانيا ، می بينيم که در يک شهر اختلاف به لحاظ علم و پيشرفت ، تکنولوژی و ظاهر شهر در بخش مسلمان نشين وغيره تا چه حد وسيع است . مگر نه اين است که اين دو بخش دارای حقوق مساوی شهروندی تحت پوشش کشور اسپانيا است ،مگر نه اين است که قانون برای همه شهروندان مساوی تدوين شده و بدور از تعلقات مذهبی ؟ پس چه شده است که اين بخش مسلمان نشين کشور اروپائی بسان يک کشور جهان سومی به چشم ديده می شود . مخروبه ، چهره های انسانها در هم گرفته ، مدارس قابل مقايسه با ساير قسمتهای غير مسلمان نشين نيست . چرا ؟؟؟
امروز ديگر نميتوانيم تنها به اين استناد کنيم که ديکتاتورهائی که در کشورها ئی مثل پاکستان ، افغانستان ، ايران ، عراق و عربستان حکومت می کنند و استعمار گران باعث عقب ماندگی مردم شده اند ، بلکه بطور عمده مذهب است که نقش مهمی در اين عقب ماندگی دارد . بحث ما عميق تر از اين حرفها است . اگر بخواهيم اين موارد را ادامه بدهيم و مقايسه با کشورهای ديگر کنيم ،ميتوانيم به اين صورت نتيجه بگيريم : (بعد از استقلال تيمورشرقی، مجموعه کشورهايی که به شکل رسمی در سازمان ملل ثبت شده اند 190 کشورمی باشند از اين 190 کشور ثبت شده در حال حاضر 52 کشور اسلامی اند که اينها بدون استثناء 52 کشور ، کشورهای جهان سومی است که همه آنها از نظر علمی و صنعتی در سظح بسيار پائين از کشورهای صنعتی است بطور نمونه و مثال می توانيم اين اعدادو ارقام را مشاهده کرد. مثلا" متوسط درآمد سالانه در آمريکای شمالی 27000 دلار ، در اروپا 18000 دلار در اقيانوسيه 17000 دلار است . اين رقم در کشورهای غير نفتی اسلامی از 900 دلار فراتر نمی رود . وقتی که کشوری چون سوئيس دارای درآمد سالانه 41000 دلار در سال است ، ژاپن 40000 دلار ، نروژ 31000 دلار ، ايسلند 25000 دلار ، دانمارک 23500دلار و همين درآمد در مصر 790 دلار ، پاکستان 460 دلار ، بنگلادش 240 دلار و چاد 180 دلار و در بهترين شرايط کشورهای غير نفتی چون ترکيه ، تونس ، سوريه و مراکش از 1100 تا 2600 دلار در سال يعنی حتی در کشورهائی که سرشار از فوائد نفتی هستند. مثل عربستان ، امارات ، کويت ، قطر ، بحرين ، ليبی ، الجزاير ، نيجريه اين رقم در حد متوسط 10000 دلار هست . يعنی کمتر از يک چهارم درآمد سرانه ئی است که به هر فرد کشور کوچک غير نفتی سوئيس تعلق دارد. بدتراز آن در قلمرو دانش اين جهان اسلامی که روزگاری سرمشق والای دانش پروری بود . در دوران حاضر مقامی چندان بالاتر از آفريقای سياه ندارد طبق تازه ترين آمار نسبت بيسوادی در سومالی 75% ، در سنگال 69% ، در بنگلادش و پاکستان 62% ، در مراکش 57% ، در مصر 49% ، در الجزاير 40% ، در تونس 33% ، در سوريه 29% و در ايران 28% در صورتيکه به همين نسبت در اروپای شمالی و غربی و مرکزی ، کانادا ، استراليا ، نيوزلند از 4% تجاوز نمی کند و در برخی از کشورها چون دانمارک ، ژاپن به صفر رسيده است . همين عقب ماندگی و نابرابری حتی در آموزش و پرورش می توان مقايسه کرد . جهان مترقی و جهان اسلامی دريائی فاصله به لحاظ زمينه های آموزشی دارد از جمله تعداد ديپلمه های سالانه در دو کشور بنگلادش با صد و بيست ودو ميليون جمعييت و هلند با پانزده ميليون نفر جمعييت شصت و نه هزار نفر است تعداد ديپلمه های سالانه استراليا با جمعييت نوزده ميليون نفری آن چهل هزار بيشتر از تعداد ديپلمه های سالانه پاکستان صدوسی وهشت ميليون نفری است. همچنانکه تعداد ديپلمه های سالانه فنلاند با پنج ميليون جمعييت پنج هزار نفر بيشتر از شمار ديپلمه های مراکش است که جمعييت شش برابر فنلاند دارد اعداد کتابهای سالانه کشور پنج ميليونی دانمارک بچاپ می رسد از شمار کتابهايی که در هرسال دردويست و بيست ميليون نفری اندونزی منتشر می شود بيشتر است تنها در کشور شصت ميليون نفری انگلستان سالانه معادل مجموعه کتابهای پنجاه و دو کشور اسلامی با يک ميليارد جمعييت آن منتشر می شود و بچاپ می رسد . ليست نويسندگان کتابهای علمی از کشورهای کنونی جهان اسلام در مقايسه با رقم جهانی آن حتی به رقم يک در صد نمی رسد . اين رقم در مصر که پيشرفته ترين کشور عرب است21 صدم درصد در پاکستان 55 هزارم درصد ، درعراق 22 هزارم درصد ، در سوريه 10 هزارم درصد ، در ليبی 2 هزارم درصد است. در صورتيکه حتی در کشورهای کوچکی که دانمارک و فنلاند و سوئيس وايسلند اين نسبت از سه تا پنج درصد پائين تر نمی آيد . در سطح عاليتر جهان دانش يعنی در قلمرو دانشمندان بزرگ ترازنامه جهان کنونی اسلام ترازنامه ورشکستگی باز هم بيشتری است که آنرا در فهرست برندگان جايزه معروف نوبل را می توان يافت . سه رشته از رشته های پنج گانه اين جايزه علوم اساسی يعنی فيزيک ، شيمی ، فيزلوژی ، پزشکی اختصاص دارد که هرساله برجسته ترين دانشمندان جهان در هر يک از رشته ها تعـلق می گيرد . در قرن حاضر جمعا 398 نفر برنده اين رشته های سه گانه شده اند .188 نفر از آنها آمريکايی ، 26 نفر آنگليسی ، 59 نفر آلمانی ، 27 نفر فرانسوی ، 17 نفر روسی ، 16 نفر سوئدی ، 12 نفر سوئيسی ،3 نفر هندی و بقيه از کشورهای ديگر بودند . از جمله می توان از آفريقای جنوبی ، ايسلند ، گواتمالا ، اسرائيل نام برد . جهان اسلام جهانی که زمانی ابن سيناها ، رازی ها ، خوارزمی ها ، بيرونی ها ، جابرها ، ابن هيثم ها ، مسلم ها را به دنيای دانش ارائه کرده بود . در حال حاضر با جمعييت يک ميليارد و دويست ميليون نفری خود که يک پنجم جمعيت تمام جهان را تشکيل می دهد، در همه قرن بيستم تنها و تنها يک برنده جايزه نوبل داشته و آنهم در سال هفتاد و نه ، به اتفاق دو فيزيک دان آمريکايی دريافت داشته است . ذکر چند نمونه ديگر از قوانين اساسی کشورهای اسلامی از جمله پاکستان می توان به اين مسائل اشاره کرد . بنيان گذار حزب سياسی نيرومند جماعت اسلامی پاکستان، مولانا ابا اعلی که يکی از بهترين مغزهای متفکر عصر حاضر اسلامی شناخته می شود بنوبه خود تاکيد می کند که اگر علوم فيزيک، شيمی، زيست شناسی، حيوان شناسی ، جغرافيا ، اقتصاد بدون تطبيق کامل با آن چه خدا و پيامبرش درباره آنها گفته اند تدريس شوند باعث گمراهی جوانان مسلمان خواهد شد و می پرسد شما که برای کائنات عمر چند ميليارد ساله تعيين می کنيد و نقش خداوند را در آفرينش شش روزه آن ناديده می گيريد چگونه ميخواهيد جوانان مسلمان باقی بمانند و چطور می توان متوقع حفظ اصالت اسلامی آنها باشيد در وقتيکه به آنان آموزشهايی را در زمينه اقتصاد، حقوق و جامعه شناسی امروزی می دهيد که بطور نهادين با آموزشهای اسلامی تفاوت دارند. می دانيد که چند سال پس از اين صحبتها در ماه مه 1991 با فشار اين حزب که به مجلس نمايند گان پاکستان وارد شد قانونی وضع شد که پس از آن از ذکر علل و عوامل فيزيکی در کتابهای درسی خودداری شود بعنوان مثال انرژی عامل فعل و انفعالات گوناگونی شناخته نشود . زيرا معنی آن برای دانش آموزان اين خواهد بود . عامل اين فعل و انفعالات نيروی الکتريسته است نه خداست !!!! و فرمول شناخته شده ترکيب اکسيژن و ئيدروژن برای پيدايش آب بدين صورت تغيير يافت که ترکيب اتمهای اکسيژن و ئيدروژن بشرطی که خداوند خواسته باشد می تواند آب بوجود آورد از ذکر نام دانشمندانی چون نيوتون ، بويل ، فلمينگ و غيره نيز خودداری شود . زيرا مفهوم اين قوانين آن است که قوانيی که به آنها نسبت داده می شود بوسيله کسانی غير از خداوند وضع شده و اين معنی بت پرستی دارد . يکی از دانشمندان پاکستانی می گويد که اسلام هيچ نيازی ندارد که خود را با اصول دانش مدرن تطيق بدهد بلکه اين علم مدرن است که می بايد با قرآن و اسلام تطبيق داده شود ). نقل قولهای فوق نيز از کتاب تولد ديگر (شجاع الدين شفا ) از صفحه سی و هشت تا چهل ودو آورده شده با ذکر اينمطالب، آيا در درون خود اگر عميقتر بينديشيم علت تمام اين عقب ماندگيها را از اسلام و قرآن نمی يابيد اگر نه از چيست مگر کشور ژاپن، چين، هند در آسيا نيستند فرق ما بعنوان کشورهای اسلامی با آنها در چيست ؟ چه جيزی باعث رشد تکنولوژی پيشرفت صنعت در کشوری چون ژاپن و هند می شود ؟ چه چيزی باعث سد راه پيشرفت و تکامل انديشه در اين پنجاه و دو کشور اسلامی جهان سومی است . آيا به غير از اسلام و قرآن وحديث و سنت و روايت می باشد ؟ اگر نه پس کدام است . هدف از تهيه اين مجموعه آشنا کردن خوانندگان ، جويندگان راه خرد عقل و پيشرفت در مقابل جهل خرافات و عقب ماندگی است . اين کتاب گل چينی از پژوهشهايی است ،که انسانهای فرهيخته و از جان گذشته انجام داده اند و ريشه های پيدايش اسلام و عقب ماندگی را توصيف کرده اند . به نظر من امروز ديگر کار از اين حرفها گذشته که انتقاد به اسلام و به قرآن توهين به مقدسات مذهبی مردم است اين حرف امروز در هيچ جا خريدار ندارد . وقتی که با برخی از روشنفکران به اصطلاح چپ و ماترياليست برخورد می کنيم که جرات وارد شدن به اين حيطه مبارزاتی را ندارند بهانه و دليلی که می آورند اين است که ما نبايد به اعتقادات و مقدسات مردم توهين بکنيم و بی عملی خود را با اين کلمه ساده می پوشانند . کدام مقدسات ؟ آيا وظيفه يک روشنفکر پيشرو در جامعه مبارزه با خرافات، جهل، و عقب ماندگی نيست ؟ آيا عرصه کار فرهنگی مساوی با عرصه کار سياسی و اقتصادی نيست ؟ چرا ما کار ريشه ای و اساسی تر نکنيم . چرا راه را بر خرافات و جهل بيشتر نبنديم. اگر فکر کنيم که تک تک دانشمندان و انديشمندان بزرگی که در دنيا باعث انزوا و به گوشه نشاندن حداقل مذهب مسيحيت و يا يهوديت شدند ،می خواستند همه آنها مثل روشنفکران ما فکر بکنند که مثلا بينش روشنگری و علمی در مقابل با مقدسات و اعتقادات مردم است ، امروز بشريت کجا بود .دنيا به دهکده کوچک جهانی تبديل نمی شد ، بشريت به تسخير فضا نمی رسيد . اگر فکر کنيم اين بهانه و دليل و توجيه را گاليله ، جوردانو برانو ، اسپينوزا ، نيوتن ، انيشتن و هزاران هزار انديشمندان ديگر داشتند، آيا ما اکنون شاهد رشد تکنولوژی و پيشرفت در همه عرصه های علمی می شديم ؟ مگر گاليله وقتيکه اعلام کرد که زمين سطح نيست بلکه کرويست و به دور خورشيد می چرخد ، توهين به مقدسات مردم آن زمان که اعتقاد داشتند زمين مسطح است ، و خورشيد است که به دور آن می چرخد ،بود ! بايد با شجاعت وارد اين عرصه مبارزاتی فرهنگی شد و ريشه های بدبختی و عقب ماندگی کشورها را و بخصوص کشور ايران را که به مراتب بخاطر مذهب شيعه گری خرافی تر است برشمرد . متاسفانه چپ ما در اين عرصه پرونده درخشانی ندارد ، هر چند که ما شاهد ستاره هايی در اين آسمان تاريک مبارزاتی بوديم که ميتوان از زنده ياد احمد کسروی که نهايت جان خود را برسر راه اين کار سترگ و بزرگ فرهنگی گذاشت .
ميتوان از جمالزاده ، صادق هدايت ( داستان آفرينش و توپ مرواريد) و ميرزا ملکم خان ياد کرد ...اما اينها ستاره هايی بودند و ساير روشنفکران زمان خود وارد اين عرصه مبارزاتی نشدند و نيروهای روشنفکری فعال چپ ايران در طول تاريخ از جمله حزب توده ، جنبش فدايی و ساير جنبشهای ملی و روشنفکری در اين عرصه به مردم و جامعه چه ارائه دادند ؟ انتقاد به اين بخش از فعاليتهای نيروهای مترقی و چپ دليلی بر آن نيست که ما از مبارزات حق طلبانه و ضد استبدادی آنها که آرمانی جز رهائی بشريت ، عدالت و آزاديخواهی نبوده ، ياد نکنيم . اين نيروهای ملی و چپ و مترقی در راه اهداف ضد ديکتاتوری و برای آزادی جانهای زيادی را نثار مردم و رهائی ملت خود کرده اند ، که بايد بر آن ارج گذاشت . همچنين عده بی شماری از اين نيروها به جوخه های اعدام سپرده و يا تير باران شدند ، و هزاران نفر نيز راهی شکنجه گاههای قرون وسطی گشتند .در اينجا ياد همه ی آنها را گرامی ميداريم . نيروهای چپ روشنفکری امروز خود را سرگرم درگيری های جناحی کرده و تا کنون ادامه داشته ! مانور بين محافظه کار ، اصلاح طلب ، خط امام ، پيروان امام و حتی تاحمايت از خمينی در عرصه های مختلف انجاميد . آيا بهتر نبود اين نيروهای پيشرو و روشنفکری در رأس آنها حزب توده که بزرگترين اشتباهات تاريخی را در اين عرصه داشته است و به نوعی در به قدرت رسيدن يک رژيم فاشيستی ، مذهبی مثل جمهوری اسلامی نقش ايفا کرده ، به روشنفکران و مردم ايران توصيه ميکردند، که آثار خمينی از جمله کشف الاسرار ، رساله ، حکومت اسلامی را مطالعه نمايند و همچنين ساير آثار دينی مثل ملامحمد باقر محلسی ، کلينی ، ملا هادی سبزواری را مطالعه نمايند .تا مردم به عمق اين تفکر ارتجاعی و ضد بشری پی ببرند و همه بدانند که اين نيروهای مذهبی پيام آور ارتجاع ، عقب ماندگی ، ديکتاتوری و خفقان هستند . و همانطور که می دانيم هيچکدام از اين نيروهای روشنفکری از ملی مذهبی تا نيروهای چپ و مجاهدين در اين عرصه وارد نشدند و به نوعی همگی تحت پوشش و رهبری خمينی قرار گرفتند و پا را حتی از اين فراتر گذاشتند و خمينی را بعنوان امام خمينی حمايت کردند و به قانون اساسی جمهوری اسلامی رای آری دادند. البته نه همه جنبش چپ و روشنفکری بلکه بخش عظيم آن و اکثريت آن حتی در تمام انتخابات جمهوری اسلامی چه در انتخابات رياست جمهوری و چه در انتخابات مجلس شرکت فعال کردند و ارتجاعی ترين محفل آخوندی ارتجاعی ترين انديشه های شيعه گری و اسلامی رای دادند رای حزب توده به صادق خلخالی از ياد نرفتنی است شرکت و حمايت فعال از کانديداتوری علی خامنه ای برای رياست جمهوری فراموش نشدنی است. امروز هم وضع خيلی بهتراز اين صحبتها نيست و اگر در دوم خرداد در اتنخابات دوره اول خاتمی شعار تحريم انتخابات را بعضی از گروههای چپ مورد نظر داشتند . پس از پيروزی خاتمی به انتقاد از خود پرداختند که می بايد به خاتمی رای می دادند و برای انتخابات دوره دوم توصيه آنها به مردم ايران اين بود که در انتخابات رياست جمهوری شرکت کنيد و به خاتمی رای بدهيد. هنوز که هنوز است ، درب در همان پاشنه می چرخد. حمايت از جناحهای درون رژيم بدون اينکه بدانيم انديشه و فکر کانديداها چيست ! نگاه کنيد به خاتمی ، زمانيکه ا دعای گفتگوی تمدنها را دارد و روشنفکر چپ و ملی ايران از آن حمايت می کند . بهتر نيست اين نکته را پيش ببريم که گفتگوی تمدنها در کشوری که هنوز زنان را سنگسار می کنند ، انگشتان دست و پا را قطع می کند در ملاعام جوانان را به دار می آويزند. زندانهای آن شکنجه گاه قرون وسطی ايست که حتانيروهای خودی را هم که قبلا شکنجه گر بودند،شکنجه ميشوند. آيا راهی برای گفتگوی تمدنهاست، گفتگوی تمدنها با قانون اساسی جمهوری اسلامی که مردم ايران را گوسفند و صغير می داند و برای آن چوپانی بنام ولی فقيه قائل می شود . کجای آن گفتگوی تمدنهاست ؟ اين فريب آخوندی است ، اين فريب اسلامی است . از طرف ديگر آنچه که باعث خوشحالی است اينکه آن ستاره های آسمان ايران از جمله علی دشتی با کتاب بيست و سه سال می بينيم که دهها علی دشتی ها و کسروی ها در اين زمينه وارد عرصه مبارزاتی شدند و بيش از دهها کتاب با عناوين مختلف برای روشنگری در جامعه به چاپ رسانده اند دهها سايت های اينترنتی بوجود آمده که هدف آن ترويج جنبش خرد گرائی و مبارزه با تحجر و جهل و خرافات می باشد . برای حمايت از اين تلاش ، تلاش گسترده بايد از آنها حمايت شود . هدف از جمع آوری اين کتاب نيز اين می باشد که به اين حرکت بپيوندد و از آن حمايت کند . بی عملی جنبش چپ روشنفکری که کمتر آثاری در زمينه های بررسی و علل مسايل کشورهای اسلامی و عقب ماندگی آنها دارند .احزاب و سازمانهای سياسی برای گسرش پايه های تئوری و ايدئولوزی خويش در زمينه فعاليتهای فرهنگی و برخورد به مسايل دينی و مذهبی کمبودهای وسيعی داشته اند و امروز هم در اين زمينه بستر فعاليتهای فرهنگی ، تاريخی ، هويتی بسيار محدود و تا اندازه ای نارسا می باشد . مثلا نقش حزب توده برای شناسائی و گسترش فرهنگ و انديشه ايرانی بسيار اندک است و در خيلی مواقع با غرق شدن در مبازرات ضد امپرياليستی و ضد وابستگی ، نتوانست نقش آگاه دهنده در جامعه را نمايندگی کند . نياز برای اقداماتی که بتواند يکبار ديگر تاريخ کهن تمدن ما را در يک ارزيابی نوين در روند حوادث مورد بررسی و دقت قرار دهد ، به شدت احساس می شود . اين انديشه که بتواند در بيآن سيستماتيک تاريخی ايران در فضای علمی و فرهنگی جهان امروز ، جامعه کنونی ايران را برای پيشرفت و دست يابی به آرمانهای انسانی و خردگرا رهنمون باشد ، بايد تقويت گردد . به اعتقاد من امروز وظيفه هر نيروی اجتماعی ، فرهنگی ، سياسی مورد توجه قرار دادن اين اصول می باشد . امروز اگر نشريات، ارگانها ، سايتهای اينترنتی اين احزاب ، تشکيلات و سازمانها را ورق بزنيم و نگاه بکنيم و مطالعه کنيم کمتر آثاری از اين زمينه کار وجود دارد . يکروز دل خود را به اين خوش می کنم که اصلاح طلبان در مجلس اکثريت آرا را گرفتند ، روز ديگر دل خود را به آن خوش می کنم که خط سومی در جمهوری اسلامی ايجاد شده قابل حمايت است ، روز بعد به انتقاد از خود ميشويم ، اما اين کار يک کار اساسی و ريشه ای نيست . اساس و ريشه جامعه ما عقب ماندگی ما ، همان اسلام و تفکر اسلامی و تفکر دينی و قرآنی است به اين عرصه مبارزاتی بپيـونديم
اهل كتاب هم، كافر و نجس اند.
س- مراد از اهل كتاب چه كسانى هستند؟
ج. منظور يهود و نصارى و مجوس هستند.
س- نظر اسلام را درباره ارمنى، مسيحى، كليمى، يهودى و زرتشتى بفرماييد.
ج. همه كافر بوده و نجس هستند.
س - ارامنه اى كه در ايران زندگى مى كنند، چه حكمى دارند؟
ج. در حكم با ساير كافران يكسان مى باشند.
ارتباط با مسيحيان
س -. حكم دست دادن با مسيحيان چيست؟
ج. مثل ساير كفّار هستند.
معاشرت با اهل كتاب
س- آيا مى توان با اهل كتاب معاشرت داشت و از طعام آن ها استفاده كرد؟
ج. آن ها كافر و نجس هستند.
س - چرا كسانى كه از دين اسلام خارج اند، نجس هستند؛ با اين كه مى بينيم بهداشت و نظافت را رعايت مى كنند؟
ج. نجاست كفّار ذاتى است و با رعايت بهداشت و نظافت ظاهرى متفاوت است.
فرقه ى بهاييت
س -. معاشرت، غذا خوردن و رفت و آمد با فرقه بهاييّت چه حكمى دارد؟
ج. آن ها كافر و نجس هستند.
اهل حق
س - . اهل حقّ يا على اللهى ها پاك اند يا نجس؟
ج. نجس اند.
مرتدّ كيست؟
س - مرتد به چه كسى مى گويند و آيا اگر فرد مسلمانى بخواهد به يكى از اديان پيامبران اولوالعزم بپيوندد، مرتد محسوب مى شود؟
ج.. بله مرتد مى شود، در اين رابطه به مسأله ۱۹۴۶ رساله رجوع شود.
انتخاب دينى ديگر
س -. مسلمانى كه به دين ديگر بپيوندد، حكم دين در مورد او چيست و از لحاظ اخروى چه سرنوشتى دارد؟
ج. حكم او مرتد فطرى است كه وجوب قتل و جدا شدن زوجه اش و تقسيم مالش بين ورثه از جمله احكام مرتد فطرى است و در آخرت نيز اهل عذاب است
خرافات و جهل پروری ِ دوران ِ دراز ِ قاجاریه، ایران نیمه جان را پس از دیندارن سفله ی صفویه در تمامیتش به قهقرا و نابودی کشانده بود.
هر چند در واپسین روزان ِ حکومت ِ جهل و جنون ِ پسران و دنبالچه های حسن خان اشاقه باش، انقلاب مشروطیت به همت ِ مردان ِ ایران دوست به وقوع پیوست. اما خواست ها و برنامه های انقلاب در اثر کارشکنی و بی کفایتی ملایان و رهبران انقلاب عقیم ماند.
در آن آشفته بازار ِ هرج و مرج ِ سیاسی و اجتماعی، راهزنان و کردنکشان و باج بگیران بر طبل پاره پاره کردن کشور ایران دم گرفته و هر یک گوشه ای از ایران را جدا کرده بودند.
امنیت در تمامی کشور رخت بر بسته بود و هیچ کس بر جانش ایمن نبود.
در این اوضاع نابسمان، نیروهای چپ و راست آن دوران به تنها چیزی که فکر نمی کردند، تمامیت ارضی ایران بود.
آنانیکه کرملین را قبله ی خود کرده بودند تا توان داشتند می خواستند صفحات شمال کشور را در دهان ِ ویل ِ کشور جدید کمونیستی فرو کنند و آنانیکه به طرف انگلیس دولا و راست می شدند، بی پروا صفحات جنوبی را از تن ایران جدا کرده بودند .
در سراسر ِ ایران ترس و وحشت و راهزنی و کردنکشی بیداد می کرد.
به نظر می رسید دیگر هیچ امیدی برای بر پا نگه داشتن ایران نمی رود.
روزها، تیره و تار، در دیدگان ِ وطنپرستان، سیاهی نشانده بود
شب ها از همیشه بیشتر ظلمت می بارید
جهل و نادانی و فقر و گرسنگی بیداد می کرد
کشور در تمامیتش به انتهای عقب ماندگی، عقب کشیده شده بود
زنان به شدید ترین وجه ممکن اسیر و در خانه فقط کنیز شده بودند
هیچ آینده ای که بشود ایران را از آن فاجعه ی مرگباررهانید، در تصور نمی آمد
آری:
بیست وچهارم اسفند ماه تولد قهرمانی است که در گذار ِ زندگی ِ پر تلاش و مهرش به ایران و ایرانی، توانست این فاجعه ی فرود آمده بر جان و تن ایران را، از آسمان ایرانزمین دور کند و کشور را به جایی برساند که تاریخ معاصر ایران به او مدیون شود.
به عنوان یک ایرانی که به کشورم مهر میورزم و عشقش در دلم فروزان است در مقابل این قهرمان ِ سر فراز ِ ایران ِ نوین کلاه از سر بر می دارم و در مقابلش در کمال ادب خم می شوم و به روان پاکش درود می فرستم .
زاد روز قهرمان ایران ِ نوین رضا شاه بزرگ بر تمامی ملت ایران خجسته باد
تحلیل استبداد حاکم و حمله به نسل آینده
افشاگری مداوم پیرامون مافیای اقتصادی توسط دست اندرکاران وابسته به رژیم برآیند دعواهای جناحی و در جهت مشارکت هر چه بیشتر در قدرت نه تنها تو خالی بودن ادعاها و قول و قرارهای دولت احمدی نژاد مبنی بر مبارزه با این مساله را به ثبت می رساند، بلکه نشاندهنده ماهیت بزه کار و چپاولگر این کوتوله سیاسی و دولت وی و کلیت جناحها و باندهای وابسته به رژیم ولایت فقیه است. امروزه بنیادهای گوناگون وابسته به رژیم تحت نامهای مختلف با ترکیبی پیچیده همانند زالویی به بدنه ساختار اقتصادی کشور چسبیده و روزانه ثروت ملی بیشتری را به کام خود فرو می کشند. محصول آن چیزی جز تشدید فقر، بیکاری، تعمیق اختلاف طبقاتی و در خاتمه به تباهی کشاندن وضعیت معیشتی بخش عظیمی از ملت ایران نیست. در این میان وضعیت کودکان که قادر به دفاع و حمایت از منافع خود نیستند چهره فجیعی به خود گرفته است.
با تشدید وخامت وضعیت معیشتی کارگران و محرومان کودکان متعلق به این خانواده ها نیز از همان ابتدای تولد و دوران شیرخوارگی و حتی قبل از دوران تولد از ابتدایی ترین امکانات سلامتی محروم و با سوتغذیه روبرو هستند. بر اساس گزارش خبرگزاری ایسنا مورخ بیست و دو خرداد سال جاری بیست درصد خانواده ها در کشور دچار سوتغذیه هستند و بیش از یک چهارم کودکان زیر پنج سال به دلیل مصرف کم غذا کوتاه قد هستند. به طور مسلم آمار واقعی در این رابطه بیش از میزانی است که این خبرگزاری دولتی عنوان می کند. زمانی که وزارت رفاه خط فقر در شهر تهران برای یک خانواده چهار نفری را چهارصد هزار تومان و در شهرهای دیگر سیصد هزار تومان تعیین می کند و از سوی دیگر حداقل دستمزد یک کارگر غیر متخصص حدود صد و هشتاد هزار تومان در ماه است، زمانی که به گفته عضو کمیسیون مجلس رژیم ثروتمندان در کشور بیست و هفت برابر فقرا از امکانات بهره می برند، زمانی که بر اساس خبرگزاری حکومتی ایسنا مورخ 20 اردیبهشت ماه سال جاری خط فقر سالانه رشدی هیجده درصدی دارد و حداقل سی و پنج درصد جمعیت کشور در زیر خط فقر مطلق به سر می برند و در پایان روزی نیست که کارگران کارخانه ها و کارگاههای کشور که خواستار پرداخت حقوق معوقه خود هستند، تحصن نکنند و مورد تهاجم نیروهای سرکوبگر رژیم قرار نگیرند ، میزان سوتغذیه مردم میهن ما و کودکان آنان آماری نجومی پیدا خواهد کرد.
اعمال برنامه هایی اقتصادی که غارت سرمایه های ملی و انباشت آن در دست انگلی ترین قشر جامعه مرکز ثقل آن را تشکیل می دهد نتیجه ای جز هر چه ویرانتر کردن وضعیت معیشتی مردم ندارد که این مساله از آغاز و حتی پیش از دوران شیرخوارگی وضعیت کودکان ساکن ایران را با ضربه های مهیب استبداد حاکم روبرو می سازد.
عدم تغذیه مناسب مادران، کمبود املاحی مانند ید و کمبود ویتامینهایی مانند ویتامین آ و اسید فولیک منجر به بیماریهایی از جمله کم کاری غده تیرویید، بیماریهای مربوط به سیستم بینایی و نارساییهای سیستم عصبی مرکزی می شوند که قادر است با فلج دایم و مرگ نوزادان هنگام تولد همراه باشد.
نوزادان متعلق به خانواده های محروم در دوران شیرخوارگی به دلیل سوتغذیه دچار ضعف سیستم ایمنی شده که منجر به مبتلا شدن آنان به انواع بیماریهای عفونی مانند عفونت راههای هوایی فوقانی، ریه ها و دستگاه گوارش می شود. دچار شدن به چنین بیماریهایی در دوران شیرخوارگی می تواند سبب ضایعاتی دایمی و یا نقص عضو شود. عدم تغذیه کافی کودکان و نرسیدن پروتیین و ویتامینهای مناسب کاهش ضریب هوشی، کوتاه شدن قد، نرمی استخوانها را به دنبال دارد. در صورت دچار شدن نوزاد به چنین بیماریهایی مجددا وضعیت بد معیشتی خانواده، اجازه درمان و دسترستی به امکانات بهداشتی و پزشکی مناسب را به آنان نمی دهد.
البته مساله حمله رژیم استبدادی مذهبی ولایت فقیه به نسل آینده در این نقطه پایان نمی پذیرد. تحت لوای حکومت ضد مردمی امکانات رفاهی عمومی- آموزشی نیز وجود ندارد . در همین مسیر اکثریت کودکان جامعه از حق رفتن به مهد کودک و دیگر مراکز آموزشی و پرورشی قبل از شروع تحصیل محروم می مانند. آنان از زمان آغاز تحصیل نیز در مدارس و دیگر مراکز تربیتی - آموزشی توسط یک برنامه ارتجاعی که از تفکر عقب افتاده تولید و بازتولید سربازان گمنام امام زمان ولایت فقیه نشات می گیرد به طور مداوم تحت فشار ایدیولوژیک و مرتبا تحت تاثیر آموزشهای اشتباه و غیر علمی قرار می گیرند.
برای بسیاری حتی این فرصت وجود ندارد و می بایست به دلیل فقر خانواده تحصیل را رها و در همان سنین کودکی سهم خود را در تهیه مایحتاج خانواده ادا کنند. در حقیقت ارتجاع حاکم دستان کوچک را وادار می سازد که نقش دستانی بزرگ را بازی کنند و برای تهیه لقمه نانی از آغاز مزه استثمار را چشیده و تجربه کنند.
خبر گزاری ایرنا در تاریخ چهارشنبه 17 مهرماه 1381 به نقل از یکی از مسئولان شهرداری تهران گزارش می دهد که تعداد کودکان خیابانی در ایران از 20 هزار نفر در سال 1357 به حدود یک میلیون نفر در سال 1381 رسیده است. بر اساس گزارش دفتر سازمان يونيسف در ايران، در حال حاضر بين چهار صد هزار تا يک ميليون «کودک کار» در ايران تخمين زده می شود. به گزارش رژیم بیست هزار «کودک کار» خيابانی در تهران هستند و حدود دویست هزار در سراسر ايران و باقيمانده کودکانی هستند که بين چهار تا پانزده سال دارند و در مزارع و کار گاههای کوچک به کار گمارده شده اند.
این کودکان اگر ساکن شهرهای بزرگ باشند معمولا به فال گیری، گل فروشی، واکس زنی، سیگار فروشی و تکدی گری مشغولند و معمولا اولین قربانیان گروههای خلافکار می باشند. بسیاری از آنان توسط مافیای مواد مخدر به دام اعتیاد گرفتار می شوند، برخی دیگر جذب گروههای بزه کار شده و مورد سواستفاده قرار می گیرند و یا به عنوان کالایی در بازار مافیای سکس جهت بهره کشی جنسی عرضه می شوند. مصطفی آقاجانی، استاد مددکاری دانشگاه آزاد اسلامی، در این زمینه میگوید:«بیشتر کودکان خیابانی درگروه سنی پانزده تا هفده سال سال قرار دارند و با توجه به موقعیت کاری و زندگی شان در معرض انواع آسیبها قرار می گیرند.» وی اعتیاد را بزرگترین خطر در انتظار این کودکان دانست و افزود:«حدود بیست درصد کودکان خیابانی به مواد مخدر اعتیاد دارند که از این میان نزدیک به پانزده درصدشان معتاد به سیگارند و پنج درصد دیگر به انواع مواد مخدر معتاد هستند.»
برخی از آنان نیز درکارگاههای کوچکی مانند شیشه سازی، کفاشی، کارهای ساختمانی، رستورانها و مراکز اغذیه فروشی با دستمزدی بسیار نازل به کار گماشته می شوند. آنان از حداقل امکانات ایمنی در محیط کار بی بهره اند. جسم کوچک و قدرت فیزیکی کم، آنان را بیشتر از دیگران در معرض خطرات هنگام کار قرار می دهد. علاوه بر این کارفرما به راحتی می تواند آنها را مورد خشونتهای لفظی، فیزیکی و آزار و اذیتهای جنسی قرار دهد. کودکان ساکن روستا نیز وضعیتی بهتری ندارند. آنان به کار چوپانی، کار در مزارع و قالی بافی می پردازند که در این مسیر شیوه تولید به طریق سنتی آنان را بیش از پیش مورد صدمه و آزار قرار می دهد.
در بالا سخن از کودک آزاری در محیط کار به میان آمد همین جا باید متذکر شد که این معضل در خانه نیز کودکان را تهدید می کند و علت مهم آن، عدم وجود قانونی حمایتی در قوانین رژیم در مقابل والدین می باشد. رژیم جمهوری اسلامی نه تنها به هیچکدام از کنوانسیونهای بین المللی حقوق کودکان اهمیت نمی دهد، بلکه از آنجا که قوانین حقوقی در ساختار رژیم بر اساس مذهب و سنت نگارش شده است پس اختیار کامل فرزندان را به پدر می دهد و در واقع حق خون برای پدر و پدر جد قایل می شود. بنابراین پدر و پدر جد قادرند به بهانه تربیت فرزند و یا هر بهانه دیگری کودک خود را مورد تنبیه و آزار قرار دهند و تحت تعقیب قانونی هم قرار نگیرند.
به گزارش خبرگزاری ایسنا مورخ 25 خرداد سال جاری کودک آزاری جنسی در سال گذشته 5/3 درصد افزایش داشته است. حدود هفتاد و پنج درصد از آزارگران جنسی کودکان پدران آنان بوده اند.
از سوی دیگر بر اساس قوانین جمهوری اسلامی دختر در سن نه سال و پسر از سن پانزده سال بالغ محسوب می شوند و درهمین سن شامل قوانین حقوقی و جزایی می شوند. بر اساس همین قوانین عقب افتاده و سنتی ازدواج نوجوانان ایرانی با اجازه رسمی دادگاه افزایش یافته است. بر اساس آماری که از سوی سازمان ملی جوانان سال گذشته منتشر شد سی هزار نوجوان متاهل 10 تا 14 ساله وجود دارد که 24 هزار و 506 نفر از این افراد را دختران متاهل زیر 14 سال تشکیل می دهند (اعتماد 13 نوامبر 2007). طبق قانون رژیم حداقل سن ازدواج برای دختران 13 و برای پسران 15 سال است اما با مراجعه به دادگاه و تقاضای صدور حکم رشد، قاضی چند سوال از کودک می پرسد و حکم رشید بودن را برای وی صادر می کند و بدین ترتیب اجازه ازدواج وی داده می شود.
بدین گونه است که رژیم با توسل به قوانین جزایی و حقوقی به غایت عقب افتاده از یکسو و آفرینش وضعیت نابسامان اقتصادی جهت سلطه نظام بختک وار خود و توسعه آن از دیگر سو دنیای کودکی که معمولا می بایست با شادی و سرور همراه باشد را به تاریکخانه ای هولناک تبدیل کرده و می کند.
رژیم ولایت فقیه نه تنها از فعالیت هر تشکل غیر دولتی مدافع حقوق کودکان جلوگیری می کند بلکه خود که بانی و باعث اصلی این فاجعه است سیاست سرکوب، شکنجه و اعدام همانند برخوردش با دیگر معضلات اجتماعی را در دستور کار قرار داده است. طی ده سال گذشته دستگاه قضايی ايران صد و هفتاد و هفت حکم اعدام برای نوجوانان متهم زيرهیجده سال صادر کرده است که حکم سی و چهار نفر تاکنون اجرا شده و حدود صد و چهارده نفر منتظراجرای حکم هستند.
کمپين بين المللی حقوق بشر درايران، روز سه شنبه در بيانيه ای اسامی صد و چهارده متهم نوجوان را که در انتظار اعدام به سر می برند را منتشر کرد که خردسالترين آنها فردی به نام احمد نوروزی دوازده ساله است، که از سه سال پيش در سيستان بلوچستان به مرگ محکوم شده است.
به گزارش عفو بين الملل از سال هزار و نهصد و نود تا کنون حداقل سی نوجوان در ايران اعدام شده اند که از اين تعدادهفت نفر در سال گذشته و حداقل يک نفر در سال جاری به دار آويخته شده اند.
سازمان عفو بين الملل همچنين می گويد، حداقل هشتاد و پنج نوجوان ديگر در ايران با دريافت حکم اعدام در انتظار اجرای حکم خود هستند. این مساله رژیم را پیشرو اعدام کودکان و نوجوانان در جهان کرده است.
جدیدا نیز به پاک کردن شهرها از کودکان متکدی توسط نیروهای سرکوبگر مبادرت می ورزد که همانا به معنای پاک کردن صورت مساله می باشد و قادر به حل ریشه ای این معضل نیست و نخواهد بود.
رژیم ولایت فقیه با سرکوب و اعدام کودکان دو هدف مهم را دنبال می کند یکی ایجاد رعب و وحشت در جهت تسلط بر اعتراضات مردمی که هر روز گسترده تر می شود و دوم پاک کردن معضلی که از مغز استخوان نظامش سرچشمه می گیرد. اما همیشه نمی توان با زور سرنیزه چهره خود را بزک کرد، دولت احمدی نژاد و ولایت فقیه اش که سالهای متمادی خود را داعیه دار فرهنگ اسلامی، جامعه عدل و پاک و مبرهن از هر گونه نقص می دانستند و هنوز هم، می بایست پاسخ دهند که این چگونه جامعه اسلامی است که از درون آن چنین معضلی بیرون می زند؟ این چگونه اجرای عدالتی است که با چهره کودکان کار، متکدیان و بزهکاران نوجوان و خردسال آرایش یافته است؟؟!!
تسلط سه دهه استبداد بر شاهرگ اقتصادی سیاسی کشور، خفه کردن هر صدای عدالتخواهانه در راستای حل و فصل علمی معضلات اجتماعی شرایط ناهنجاری که کاملا به زیان کودکان می باشد را فراهم ساخته است. در این شرایط نسلی رشد خواهد کرد که همواره با خشونت امرار معاش کرده و زندگی را ادامه داده است، با عطوفت و محبت بیگانه است و از عنفوان کودکی ضد ارزشهای اجتماعی را آموخته و تجربه می کند. این مساله نه تنها تمام عرصه های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی آینده کشور را با تزلزل و خطر روبرو می سازد بلکه زیانهای غیر قابل کنترلی برای کل جامعه انسانی فراهم می سازد.
بی شک تداوم حیات استبدادی مذهبی با تشدید وخامت وضعیت کودکان گره خورده و توقف آن در جهت بهبود شرایط برای رشد و پرورش نسلی که قادر باشد در مسیر رفاه و پیشرفت جامعه انسانی گامهای مثبتی بردارد مبارزه ای جدی و همه جانبه علیه کلیت رژیم را طلب می کند.
امروز 17 اسفند ماه، بیش از ده هزار امضا که از کارگران نزدیک به چهل کارخانه حول خواست افزایش دستمزدها جمع آوری شده بود توسط جمعی از دست اندرکاران این حرکت به شورای عالی کار تحویل شد.
کارگران تحویل دهنده امضا که از اعضای هیئت مدیره سندیکای شرکت واحد و اتحادیه آزاد کارگران ایران بودند امضاها را به دفتر دبیر شورایعالی کار در وزارت کار بردند و بدلیل عدم حضور نظر جلالی دبیر شورایعالی، امضاها را به مسئولین دفتر ایشان دادند و طی صحبتهائی به مقادیر افزایش دستمزدها که این روزها در رسانه ها صحبت آن است اعتراض کرده و خواهان شرکت در جلسه تعیین دستمزدها شدند.
این کارگران ضمن اشاره به وضعیت مصیبت بار معیشتی کارگران ایران خواهان افزاش دستمزدها به چندین برابر شدند و اعلام کردند مقدار افزایش دستمزدی که صحبت آن است به هیچ عنوان کفاف زندگی کارگران و حتی اجاره بهای منازل مسکونی آنان را نمیدهد و در صورت تصویب دستمزدها به روال سالهای گذشته چه بسا که اعتراضات کارگری حول این مسئله تشدید خواهد شد.
در پایان این صحبتها مسئولین دفتر دبیر شورای عالی کار امضاها را تحویل گرفته و شماره تماسی را به کارگران دادند تا فردا 18 اسفند ماه از طریق این دفتر پیگیر خواستهای خود باشند.
بهر حال، حتی اگر با زبان عربی آشنائی نداشتی، از فحوای ساختار دستور زبانی واژه های مستکبر و مستضعف می توانستی بفهمی که يکی با «کبر و غرور» مربوط است و ديگری با «ضعيف و ناتوان بودن»؛ يکی از کسانی خبر می دهد که خود را «کبير» و «اکبر» (بالاتر از مردم) می دانند
ادامه مطلب
بردیا مهدوی
نهضت انقلابی جهانی با اشكال بسیار متنوع و گوناگون انقلابیگری خرده بورژوائی به مبارزه برمیخیزد. این اشكال از نظر ریشه های اجتماعی، خصائص ملی، شرایط تاریخی و سرانجام ویژگی های شخصی رهبران و ایدئولوگ های آنها با یكدیگر تفاوت دارند. اما علیرغم تمامی مظاهر متفاوتشان و حتی گاهی بی شباهتی آشكارشان، همه ی این اشكال دارای بسیاری خصائص ویژه ی مشترك هستند.
لنین هنگامیكه با نارودنیك ها مبارزه میكرد، مظاهر ایدئولوژی خرده بورژوائی را در روسیه و در غرب، بویژه نظریات نارودنیكها را با نظریات باصطلاح رمانتیست های اقتصادی در اروپا، مقایسه كرد. لنین گفت:
" لازم به تذكر نیست كه ویژگی های تاریخی و اقتصادی خاص روسیه از یكسو و عقب ماندگی شدید آن از سوی دیگر، باعث میشود كه نارودنیسم به ویژه دارای خصائص مشخص باشد. اما این مشخصات از دایره ی اشكال گوناگون همان نوع خارج نیست، و بنابراین همسانی نارودنیسم و رمانتیسم خرده بورژوائی را منتفی نمی كند".
با بكار گرفتن متدولوژی لنین، متوجه می شویم كه انقلابیگری خرده بورژوائی چین، مهر تكامل تاریخی و اقتصادی آن كشور را بر خود دارد. لیكن با مقایسه ی مائوئیسم با دیگر مظاهر انقلابیگری خرده بورژوائی بویژه آنارشیسم و تروتسكیسم، درمی یابیم كه آنها، علیرغم پاره ای اختلافات، همگی به نوع مشتركی تعلق دارند.
تجربه ی تاریخی پندآموز است. اما تكیه و توكل به آن عاری از خطر نیست. همیشه برای شخص این وسوسه وجود دارد كه خود را با این تسلی آرام سازد كه "چنین امری" قبلاً هم رخ داده است. و به آوردن قیاس بسنده كند، و ویژگی های خاص پدیده های تازه را، كه درك تكامل آن برای موفقیت در دفاع از ماركسیسم انقلابی ضروری است، نادیده گیرد.
بردیا مهدوی فر
مطلبی که میخوانید در ابتدا به این قصد نوشته شد که مقدمهای باشد برای هدفی که میخواستم (و همچنان میخواهم) دنبال کنم: معرفی جریانات چپ و جو اعتراضی جهان. اما کار وسعت بیشتری یافت و به طول نوشته چنان افزوده شد که تصمیم گرفتم آن را به عنوان مطلبی مجزا در روزنه چاپ کنم و در ضمن به طور همزمان کار مذکور را در نشریهی جوانان کمونیست به پیش ببرم. مطلبی که اکنون مشاهده میکنید، چنانکه از عنوانش پیداست، در واقع تبارشناسی تمام جریانات چپی است که در حال حاضر در جهان وجود دارند و امید است که تا مدتها مقالهای مرجع به شمار برود.
ادامه مطلب
با کمک از گروه مطالعات آمريکاشناسی دانشگاه شریف
پیشگفتار منتقد ( بردیا مهدوی):
به نظرم بی شک دموکراسی غربی بعد از افول از انقلاب کبیر فرانسه روز به روز به پیشرفت های انکار ناپذیری دست یافته که نادیده گرفتن آن دور از روح حقیقت جوی شما است!...
ليبرال دموكراسي به عنوان رايج ترين سيستم حكومتي غرب، امروزه مورد توجه جدي مدافعين و منتقدين قرار دارد. از مدافعين دو آتشه اي چون كارل پوپر و فوكوياما گرفته تا منتقدين مطرحي چون نوام چامسكي و روژه گارودي.
در جامعه اسلامي ما طرفداران سيستم حكومتي مردم سالاري ديني طبيعتا از ديدگاهي منتقدانه و نفي كننده نظام ليبرال دموكراسي، اين سيستم حكومتي را مورد توجه و بررسي قرار مي دهند. از اين ديدگاه دموكراسي غربي در دو زمينه مورد انتقاد جدي قرار مي گيرد:
1-پايه و اساس دموكراسي يعني اومانيسم كه خواسته هاي جمعي بشري را در مركز توجه قرار داده و در مقابل خواسته هاي آفريدگار انسان قرار مي دهد.
2-پيوند دموكراسي و ليبراليسم كه مقصود اوليه نظريه پردازان دموكراسي را نفي كرده است.
*آغاز دوران رنسانس در غرب اگر چه طغياني عليه عملكرد نادرست كليسا و زمامداران آن بود اما اين طغيان، آتشي بود كه دامن حقيقت دين را نيز گرفت. دين مسيحيت اگر چه از ابتدا از مسير خود منحرف گشت و در طي ساليان دراز به علت عملكرد نادرست اربابان كليسا چهره آن مخدوش گشته بود، اما اندك خميرمايه اي كه از آن باقي مانده بود توانسته بود پاسخگوي بسياري از نيازهاي معنوي انسان غربي باشد. با آغاز دوران تجدد در غرب و روند سكولاريزه شدن و عرفي شدن دين در غرب اين رگه هاي اندك از دين نيز كمرنگ گرديد و به موازات آن دو جريان رشد كرد:
1-اعتقاد به مكتب اومانيسم و اصالت دادن به خواسته هاي مادي بشر
اين اعتقاد كه در عرصه تحركات اجتماعي، به اصالت دادن به خواست جمعي منجر شد، دموكراسي را به عنوان يك ايدئولوژي حكومتي مطرح ساخت. به جرات مي توان گفت دموكراسي از همان ابتدا نفي كننده مداخلات اجتماعي دين بود چراكه در سير تكوين خود به سرچشمه اومانيسم مي رسيد.
2-سكولاريزه كردن و عرفي كردن دين و آغاز بحران معنويت
روند حذف قوانين اجتماعي دين و محدود كردن آن به احكام فردي و اعتقادات دروني و عرفي كردن مفاهيم ديني، پايه هاي اعتقادات ديني و اخلاقي را به تدريج به نابودي كشاند و موجب آغاز بحران معنويت گشت كه هم اينك به يكي از مهمترين معضلات غرب به خصوص در مورد نسل جوان تبديل گشته است.
*هنگامي كه دموكراسي در بستر تاريخي مدرنيزاسيون با افكار ليبراليستي پيوند خورد، سيري را آغاز نمود كه اگر چه توانست در ابتداء موفقيت هايي را كسب نمايد اما دچار تناقضي گشت كه نفي كننده خود بود. (اينكه چرا ليبراليسم دموكراسي را بهترين بستر رشد خود يافت جاي تامل بسيار دارد)
از ديدگاه منتقدان اگر چه غرب توانست با الگوي حكومتي دموكراتيك بسياري از قيد و بندهاي ظاهري را از خود واكند اما به مرور زمان گرفتار قيد و بندهاي بسيار خطرناكي شد كه از جانب سرمايه داران و صاحبان قدرت بر دست و پاي آن زده شد.
نظام مهندسي كنترل افكار كه امروزه به يكي از مهمترين ابزارهاي صاحبان قدرت و ثروت تبديل شده است، افكار جمعي را بدون آنكه خود بخواهد و بداند در يك مسير از پيش مشخص شده هدايت مي كند. به جرات مي توان گفت رسانه ها كه به عنوان ركن چهارم دموكراسي ناميده مي شدند امروزه به عنوان ركن اول نظام كنترل افكار تبديل شده است. نظام سرمايه داري با كمك سيستم ليبرال دموكراسي در يك سير داروينيستي به سمت تمركز هرچه بيشتر قدرت و سرمايه پيش مي رود و جامعه، فرهنگ، سياست، هنر و … در ميان تشعشعات روزافزون نظام دو قطبي شكل گرفته به سمت نابودي و بي هويتي كشانده مي شوند.
امروزه جامعه از ديد بازار مصرف مورد بررسي قرار مي گيرد. فرهنگ و هنر به عنوان ابزار كسب ثروت مورد توجه قرار گرفته و به پوچي كشيده شده است. افكار مردم بايد توسط وسايل ارتباط جمعي در جهت افزايش مصرف جهت داده شوند و سياست با تز ماكياوليستي در خدمت نظام ديكتاتوري بازار قرار گرفته است.
درنگ در ماهيت دموكراسي، آنچه خواست انديشمندان بود و آنچه شد جاي تامل و بررسي بسيار دارد.
اولين ويژگی دموكراسی ليبرال اعتقاد به نسبی گرايی است، نسبی انگاری ارزشها و علايق. دمكراسی ليبرال معتقد است كه حقيقت و ارزشهای اخلاقی اموری نسبی هستند. ما حقيقت مطلق و ارزشهای اخلاقی مطلق نداريم و معيار تشخيص حقايق نسبی هم اراده اكثريت است.
ويژگی دوم دمكراسی ليبرال اعتقاد به عقل بشری مخصوصاً عقل بورژوايی يا عقل مدرن هادی بشر است. عقل يك مفهوم تاريخی است كه در دوره های مختلف تاريخی ماهيتهای متفاوت پيدا می كند يا مراتبی مختلفی از عقل محقق می شود. ليبرال ها معتقدند عقل بورژوايي, عقل مدرن، عقل ابزاري، عقل اومانيستي, عقل نفسانی و به تعبير مولانا عقل جزيی استيلاجو می تواند قانون گذار، رهبر و هادی بشر باشد.
سومين ويژگی تفكر ليبرال اعتقاد به تفكيك قوا است، يعنی ما بيائيم قدرت را به سه بخش تقسيم كنيم، قدرت قانونگذار يا مقننه, قدرت اجرا كننده يا مجريه و قدرت داوری كننده يا قوه قضائيه. اين مسئله آنقدر فراگير و جهانی و جزء بديهيات شده است كه همگی پذيرفته اند، از جمله نظام دينی در ايران هم آن را پذيرفته است اما شكل خاصی به آن داده كه تفكيك قوا در عين حال كه حفظ شده در چارچوب نظام ولايت قرار گرفته و در ذيل اراده ولی است.
اما علت طرح مسئله تفكيك قوا در دموكراسی های ليبرال چيست؟ برخی معتقدند تفكيك قوا نظريه ای نادرست است. آنها معقتدند قدرت تجزيه ناپذير است. مثلاً "ژان ژاك روسو" معتقد است قدرت را نمی توان تجزيه كرد. وی می گويد ذات قدرت متمركز و مجتمع است و تفكيك و تجزيه آن اعتباری است. عملاً هم در نظامهای دمكراسی ليبرال كه اين تفكيك قوا صورت می گيرد يكی از اين سه قوه بر ديگر قوا برتری دارد. به عنوان مثال در نظام دمكراسی ليبرال امريكا قوه مجريه اصالت و بيشترين قدرت را در دست دارد وحتی رئيس ديوان عالی ايالات متحده را كه در واقع مظهر قوه قضائيه در ايالات متحده است، رئيس قوه مجريه تعيين می كند. يعنی رئيس قوه مجريه كه با رای مستقيم و غير مستقيم مردم برگزيده می شود، قضات ديوان عالی را تعيين می كند. با نگاهی به سه قوه در ايالات متحده به عنوان يك نمونه نظام دموكراسی ليبرال در می يابيم قوه مجريه بيشترين سهم را دارد و قدرت در دست او متمركز است و دو قوه ديگر به نوعی در ذيل او يا در ارتباط با او عمل می كنند. اين طبيعت قدرت است. قدرت طبيعتاً تجزيه پذير نيست. در نظامهای سياسی ديگر نيز اين گونه است، اگر به نظام سياسی انگلستان نگاه كنيم به نوعی در پارلمان اين وضعيت رخ داده است، يعنی قوه مقننه قدرت را در دست خودش متمركز كرده و قوه مجريه در ذيل قوه مقننه است. تفكيك قوا بنا به نظر خيلی ها يك اعتبار است، يك فرض و تصور است، حال چرا ليبرالها اين فرض را مطرح كردند؟ دليلش اين است كه در قرن 17 ميلادی بورژواها، ليبرالها، سرمايه داران و تجار كارخانه دار امكان اين را پيدا كرده بودند كه از طريق پارلمان وارد ساخت سياسی قدرت شوند اما قوه قضائيه آن زمان دست آن ها نبود بلكه دست اشراف فئودال بود. بورژواها اين قدرت را نداشتند كه همه قدرت سياسی را در دست خود قبضه كنند لذا مجبور بودند كه با فئودال ها به يك توافق برسند، بنابراين نظريه تفكيك قوا نظريه خوبی برای ايجاد يك تعادل بود. اصلاً علت اجتماعی ظهور نظريه تفكيك قوا مصالح طبقاتی بورژوازی قرن 17 و 18 در اروپا است. ليبرال ها بعداً اين نظريه را به صورت يك نظام كلاسيك و مدرن صورت بندی و تئوريزه كردند و جزء ذات نظام های سياسی ليبرال قرار دادند.
ويژگی ديگر نظامهای دمكراسی ليبرال توجه و تاكيد بر مفهوم نمايندگی است. مفهوم نمايندگی يكی از نقاط ضعف نظامهای دمكراسی ليبرال و يكی از مشكلات آنها است، چون وقتی كسی نماينده مردم می شود و با رأی مردم انتخاب می شود هيچ دليلی وجود ندارد كه در همه امور و وجوه، اراده اين نماينده با اراده كسانی كه او را تعيين و انتخاب كرده اند (اراده موكلين) منطبق باشد. ممكن است در بسياری از موارد ديدگاه او با ديدگاه موكلين تفاوت داشته باشد و در واقع تضمينی وجود ندارد كه نماينده بتواند به طور دائمی و مستمر اراده موكلين را بيان كند. خيلی از اوقات ممكن است نماينده ديدگاه و سمت و سوی خود را عوض كند. به هر حال نظام های دموكراسی ليبرال به دموكراسی مستقيم معتقد نيستند. دموكراسی مستقيم يعنی همه مردمی كه حق رای دارند يكجا جمع شوند و تعيين كنند كه اين كار بشود يا خير.
"ژان ژاك روسو" مدافع دموكراسی مستقيم است اما دموكراسی مستقيم، در جوامع امروز كه ميليونها ميليون نفر شهروند يك جامعه هستند و سيستم سياسی بسيار پيچيده است، ممكن نيست بنابراين ليبرالها به سمت دموكراسی غير مسقتيم يعنی دمكراسی نمايندگی رو بردند. تمامی ايراداتی كه بر خود دموكراسی وارد است به علاوه ايرادی كه بر مفهوم نمايندگی وارد است بر اين ويژگی دموكراسی ليبرال نيز وارد است.
ايراد اساسی ديگری نيز به دموكراسيهای ليبرال به صورت بسيار جدی وارد شده است. كسانی مثل "كارل ماركس"، نئوماركسيستهايی مثل "تودارآدورنو"، "ماكسوگارنر"، "هربرت ماركوزه" و همچنين تئورسين های فاشيست مثل "آلفرد روزنبرگ" اين ايراد را وارد كرده اند و به توضيح آن پرداخته اند. حتی نئوليبرالها هم به نوعی آن را قبول كرده اند. اين ايراد اين است كه جوهر تعاليم اقتصادی دموكراسی ليبرال، آزادی بی حد و حصر اقصادی است. هر كسی هر كاری خواست بكند می تواند آزاد باشد. در اين ميان آن كسی كه پول كمی دارد، در رقابت با سرمايه داران بزرگ ورشكست و نابود می شود و از بين می رود، بنابراين سرمايه داران بزرگ در اين ميان برنده هستند و قانون جنگل حاكم می شود. در اين صورت نوعی "داروينيسم اجتماعي" حاكم می شود و اصل تنازع بقاء رخ می نمايد. آنهايی كه پول بيشتری دارند می مانند و آنهايی كه پول كمتری دارند می ميرند و اكثريت آنهايی هستند كه پول كمتر و درآمد كمتری دارند و اين بی عدالتی است. اين اقتصاد به اقتصاد لسفری معروف گرديد.
اين ايراد موجب شده كه اغلب دموكراسی های ليبرال به اين علت كه ساختار های اقتصادی اين نظام ها با بحرانهای اجتماعی مكرر رو به رو شده است، با مشكل روبرو شوند. تاريخ انگليس، فرانسه و آمريكا از اعتراضات اجتماعی آكنده است و پر است از فقر و بی عدالتي. دوستان اگر آثار چارلز ديكنز نويسنده رئاليسم و داستان نويس معروف را نگاه كنند، خواهند ديد كه مملو است از توصيف فقر و ستم و بی عدالتی های ناشی از نظام دموكراسی ليبرال. آثار "جك لندن" نويسنده امريكايی اوايل قرن 20، آثار "جان اشتاين بگ" نويسنده امريكايی اواسط قرن 20 مشهون از همين طبقات است.
پس از مدتی طرفداران دموكراسی ليبرال به اين نتيجه رسيدند كه با اين وضع نمی شود ادامه داد. با اين وضع اكثريت مردم نابود می شوند و جامعه تبديل به يك اكثريت فقير و يك اقليت ثروتمند خواهد شد و اين وضع قابل ادامه نخواهد بود. بنابراين كسانی مثل "كينز" اقتصاد دان انگليسي، اين تئوری را مطرح كردند كه اقتصاد "لسفر" را بايد كنار بگذاريم و بهتر است دولت در اقتصاد به نفع محرومين و مستضعفين و اقشار آسيب پذير دخالت كرده و در واقع از آنها حمايت كند و نگذارد زير دست و پا له بشوند.
اين سرآغاز عدول از ليبراليسم بود، اما نظام سرمايه داری اين نظر را پذيرفت چرا كه اگر اين كار را نمی كرد باقی نمی ماند. دموكراسی های ليبرال در واقع از اقتصاد "لسفر" يك مقداری به سمت اقتصاد كينزی يا اقتصاد ارشادی متمايل شدند اما از آنجائيكه ذات سرمايه داري، ذات انباشت سرمايه است و نمی تواند مانعی را جلوی تكاثر و انبوه شدن ثروت خودش ببيند نتوانست نظام اقتصادی ارشادی را تحمل كند لذا از دهه 70 و 80 ميلادی با روی كار آمدن ريگان در آمريكا و تاچر در انگلستان يك جريان نئوليبراليسم دوباره راه می افتد و آنها دوباره برمی گردند به سمت اقتصاد "لسفر" و دوباره برمی گردند به سمت حذف نقش دولت در اقتصاد و همان بی عدالتی های چشمگير و عريان نظام های دمكراسی ليبرال."كارل پوپر" كه امروز در كشور ما عده زيادی از روشنفكران طرفدار او هستند، يكی از چهره های سرمدار نئوليبراليسم است. او معتقد است كه بايد برگرديم به اقتصاد لسفر و اقتصاد بگذار بگذرد و بگذار بشود، يعنی از آن اندك توجه عدالت طلبانه نظامهای سرمايه داری در نيمه اول قرن 20 هم عدول كنيم.
بردیا مهدوی
نقل از بردیا مهدوی
تحولات نظامي در قفقاز جنوبي با گشودن فصلي تازه در سياست خارجي و امنيتي روسيه، روابط اين كشور را از جمله با كشورهاي غربي و به ويژه با امريكا وارد مرحلهاي جديد كرد، به نحوي كه بسياري از تحليلگران از جمله ميخائيل گورباچف و ادوراد شوارد نادزه براي توصيف اين شرايط، از به كارگيري اصطلاح «جنگ سرد جديد» هيچ ابايي ندارند. به اعتقاد آنها مهمترين نشانة اين جنگ، احياء مسابقة تسليحاتي است كه نمود عيني آن را در نهايي شدن استقرار بخشي از سپر موشكي امريكا در اروپاي شرقي از يك سو و سمتگيري مجدد موشكهاي روسيه به سوي اهدافي در اروپا و احتمال قوي ايجاد يك پايگاه موشكي در كالينينگراد از سوي اين كشور براي هدف قرار دادن سايت راداري و موشكهاي امريكا در لهستان و چك در سوي مقابل، به وضوح مشاهده كرد. در پي اين تحولات و اصرار امريكا به توسعة نفوذ ژئوپوليتيكي خود به حيات خلوت روسيه از جمله از طريق استقرار سپر موشكي بازگفته و برنامهريزي براي عملياتي كردن موج سوم گسترش ناتو به شرق با در دستوركار قرار گرفتن موضوع پذيرش گرجستان و اكراين در اين نهاد، روسيه تدابيري را براي مقابله با تهديدات امنيتي از اين ناحيه مطمح نظر قرار داده كه طرح دكترين جديد سياست خارجي و دفاعي روسيه از سوي مدودف را ميتوان به عنوان راهنماي اقدام روسيه در اين زمينه تعبير كرد.
تحول در راهبردهاي خارجي و دفاعي روسيه
روسيه از ابتداي هزاره جديد به مدد تقويت مؤلفههاي قدرت خود كه عمدتاً ناشي از سرازير شدن پترودلارها به اقتصاد اين كشور است، عزم خود را براي تبديل شدن به عضوي فعال و مؤثر در عرصة بينالملل جزم كرده و بر تفاوت خود با روسية دهة 1370 (1990 م) كه دخالت و موضعگيريهاي آن در عرصههاي منطقهاي و بينالمللي به واسطة ضعفهاي آن محلي از اعراب نمييافت تأكيد دارد. با همين ملاحظه و ضمن التفات به تأثير ساير متغيرها، يكي از دلايل اصلي اقدام روسيه به دخالت نظامي در اوستياي جنوبي را ميتوان ناشي از تمايل اين كشور به بازتثبيت جايگاه سياسي خود در حوزة شوروي سابق از يك سو و فهماندن عدم امكان ناديده گرفتن ملاحظات و منافع روسيه به ويژه در اين حوزه به كشورهاي غربي دانست.
روسيه با اقدام قاطع خود در پي آن برآمد كه به غربيها و به ويژه امريكا بفهمانند كه روسيه بيش از اين انقباض ژئوپوليتيكي خود را بر نخواهد تافت و براي تأمين منافع خود در اين زمينه حتي به اقدام نظامي نيز متوسل خواهد شد. دميتري مدودف در همين راستا و براي شفاف كردن رويه آتي روسيه براي حفظ منافع خود در مناطق مختلف جغرافيايي به ويژه در خارج نزديك، اقدام به طرح اولويتهاي سياست خارجي و دفاعي روسيه كرده كه از آنها به عنوان دكترين عملي روسيه در اين دو حوزه ياد ميشود.
دكترين سياست خارجي مدودف
هرچند روسيه طي سالهاي اخير به سبك كشورهاي غربي اقدام به انتشار اسنادي زير عنوان دكترين سياست خارجي ميكند، اما رئيسجمهور به عنوان آخرين تصميمگيرنده و مسئول نهايي سياست خارجي، خارج از رويههاي رسمي اقدام به بيان اصول سياست خارجي ميكند كه از آنها نيز به عنوان اصول دكترين عملي سياست خارجي ياد ميشود. با همين ملاحظه، دميتري مدودف اوائل شهريور طي سخناني پنج اولويت سياست خارجي روسيه را به تبع تغييرات در فضاي سياست خارجي اين كشور (در پي تحولات در قفقاز جنوبي) مطرح كرد كه از آنها به عنوان دكترين عملي سياست خارجي اين كشور ياد ميشود. موارد اول و سوم اين اولويتها داراي لحني ملايم است و طي آنها از پايبندي روسيه به موازين حقوق و هنجارهاي بينالملل،عدم تمايل اين كشور به تقابل با هيچ كشوري در عرصة بينالملل و منزوي كردن خود در اين عرصه صحبت به ميان آمده است. (1)
اما بندهاي ديگر اين دكترين كه اسباب برخي نگرانيها براي كشورهاي غربي شده، حاكي از عزم روسيه به تغيير وضع موجود در عرصة بينالمللي و روية تعاملي خود با ساير كشورها به ويژه كشورهاي غربي است. مدودف در يكي از اين بندها بر اين مهم تأكيد كرده كه روسيه نظم موجود بينالمللي (به تعبير وي نظم تكقطبي را به واسطة بيثباتي و استعداد آن به ايجاد تنش) نميپذيرد و اين نظم بايد به يك نظام چندقطبي تغيير ماهيت يابد. در بند ديگري از اين دكترين، مدودف بر حق روسيه به دفاع از جان و شأن شهروندان روسيه و همچنين منافع آنها «در هر كجا»، به عنوان يك اولويت غيرقابلاغماض نام برده است. در بخش ديگري از اين دكترين مدودف بر وجود منافع ويژه روسيه در برخي مناطق تأكيد كرده است. هرچند وي اشارهاي به كجايي اين مناطق نكرده، اما با التفات به تحولات اخير در منطقه به نظر ميرسد؛ منظور اصلي او به ويژه گرجستان، اكراين و ساير كشورهاي حاضر در حوزة جغرافيايي شوروي سابق باشد. (2)
مدودف در اين دكترين تأكيد كرده كه آيندة روابط بينالملل بستگي به دوستان و شركاي روسيه دارد كه حائز اين انتخاب هستند كه آيا به منافع و حساسيتهاي روسيه محترم شمارند يا خير؟ همان طور كه اشاره شد، بر اساس سنتهاي موجود در سياست خارجي روسيه، اعلام اين اولويتها را ميتوان دكترين عملي سياست خارجي روسيه دانست. بر اين اساس اقدام نظامي روسيه عليه گرجستان و اشغال بخشي از خاك اين كشور را ميتوان بخشي از تلاش عملي در راستاي تحقق همين دكترين ارزيابي كرد (هرچند طرح اين اولويتها بعد از جنگ روسيه - گرجستان صورت گرفته است). مخالفت با انقباض منافع ژئوپوليتيكي روسيه در منطقة قفقاز و مقابله با يكهتازيهاي امريكا در حوزههاي نفوذ ساير كشورها در مقام قدرت برتر جهاني از جمله موارد قابل انطباق اقدام روسيه در اوستياي جنوبي با دكترين سياست خارجي مدودف است. (3)
از آنجا كه بسياري از روسها از جمله زمامداران فعلي اين كشور همچنان با ديدگاههاي ژئوپوليتيكي اقدام و رفتار ميكنند، لذا اقدام نظامي روسيه در اوستياي جنوبي را نيز ميتوان، فعلي از سوي اين كشور در راستاي حفظ منافع خود در مناطقي دانست كه اين كشور در آنها براي خود منافع ويژهاي قائل است. و همچنانكه از سوي برخي مقامات روسيه از جمله شخص مدودف اعلام شد، اقدامي روسيه در اوستياي جنوبي تلاشي براي حفاظت از جان و شأن شهروندان اين كشور در اين منطقه بود.
دكترين دفاعي مدودف
پس از اعلام اولويتهاي جديد سياست خارجي، اخيراً مدودف اقدام به طرح اولويتهاي دفاعي اين كشور در قالب دكترين دفاعي روسيه كرده است كه از آن ميتوان به عنوان تكملة اولويتهاي سياست خارجي بازگفتة وي ياد كرد. دكترين دفاعي مدودف نيز داراي پنج اصل اساسي است. در بند اول اين دكترين وي با اشاره به ضرورت بهسازي ساختار سازماني و نوسازي توانمنديهاي دفاعي روسيه بر دستيابي تمام واحدهاي جنگي اين كشور تا سال 2020 به «وضعيت آمادگي دائم» تأكيد كرده است. او با اشاره به اينكه نيروهاي مسلح اين كشور با وضعيت فعلي، امكان مقابله با تهديدها و شركت در جنگهاي جديد را ندارند، اصلاح و بازسازماندهي سيستم فرماندهي و كنترل نيروهاي مسلح را نيز مورد تأكيد قرار داد. (4)
در بند سوم اين دكترين نيز بر ضرورت ارتقاء سطح آموزش و مهارتهاي پرسنل نظامي ارتش روسيه تأكيد شده و در بند چهارم از ساخت سلاحهاي فوق پيشرفته و روزآمد به عنوان يك اولويت اساسي نام برده شده است. در بند پنجم اين دكترين كه به وضعيت پرسنل نظامي ارتش اختصاص دارد ضرورت افزايش حقوق نظاميان و بهبود وضعيت مسكن و رفع نيازهاي اجتماعي آنها مورد تأكيد قرار گرفته است. به اظهار مدودف در صورت تحقق اين پنج اصل، ميزان آمادگي دفاعي روسيه به نحو قابل ملاحظهاي ارتقاء خواهد يافته و اين كشور توانايي بايسته براي مقابله با تهديدهاي احتمالي عليه امنيت و تماميت ارضي خود را پيدا خواهد كرد. در بخش ديگري از اين دكترين بر ضرورت تقويت ظرفيت بازدارندگي هستهاي روسيه تا سال 2020 در ابعاد سياسي و نظامي آن تأكيد كرده كه بر اساس آن نيروهاي مسلح اين كشور بايد تا اين تاريخ هم به لحاظ سختافزاري (تجهيز با سلاحهاي مدرن) و هم در بعد نرمافزاري (ساخت و تمهيد سيستمهاي جمعآوري اطلاعات و جاسوسي) تقويت شوند. (5)
در همين راستا اظهار مقامات نظامي روسيه، بر هدف اين كشور به دستيابي به برتري بر دشمنان خود در زمينه انجام حملات دقيق به هدفهاي زميني و هوايي و بسيج نيروها تأكيد دارند. در همين راستا و طبق برنامهريزيهاي انجام شده ساخت كشتيهاي جنگيِ مجهز به موشكهاي كروز و زيردرياييهاي تهاجمي در وهلة نخست سياستهاي نوسازي نظامي ارتش روسيه قرار دارد. در هدفگذاريهاي ديگر نظامي روسيه ايجاد يك سيستم يكپارچة دفاع هوا - فضايي براي تقويت ظرفيتهاي دفاعي و ارتقاء توان جنگ هوايي اين كشور از اولويتهاي مهم به شمار ميرود. به اعتقاد تحليلگران طرح اين اولويتها از سوي مدودف در پايگاه نظامي دانگز در منطقة اورنبورگ و در جريان مانور نظامي روسيه در اين منطقه زير عنوان «ثبات - 2008» كه از آن به عنوان بزرگترين مانور روسيه طي 20 سال اخير و پس از خاتمة جنگ سرد ياد ميشود، نشان از عزم جدي روسيه براي عملياتي كردن اين اولويتها است. اين مانور كه از 11 شهريور با حضور بيش از 50 هزار سرباز روس آغاز شده، به مدت دو ماه هم در خاك روسيه و هم در درياهاي آزاد به طول خواهد انجاميد و طي آن سلاحها جديد زميني، دريايي و هوايي روسيه مورد آزمايش قرار خواهد گرفت. به اعتقاد تحليلگران روسيه با انجام اين مانور نظامي درصدد است تا شرايط تقابل نظامي با غرب و جنگ با امريكا را شبيهسازي و ميزان آمادگي خود را براي چنين تقابل احتمالي محك بزند. (6)
آنها در اين خصوص به اظهارات مدودف اشاره ميكنند كه در خصوص ضرورت انجام اين مانور اعلام كرده بود؛ «تحولات قفقاز جنوبي نشان داد كه يك جنگ بدون هيچ اعلامي و به طور ناگهاني ميتواند بروز يافته و به سطح منطقهاي گسترش يابد. اختلافات منطقهاي كه از آنها زير عنوان «اختلافات به بنبست رسيده» ياد ميشود نيز ميتواند به راحتي به يك جنگ تمام عيار نظامي تبديل شود». اما به اعتقاد تحليلگران غربي مقصود اصلي روسيه از اين مانور نظامي، تقويت مهارتهاي خود براي پيگيري سياست خارجي تهاجمي، با سازوكار نظامي در ساير نقاط خارج نزديك مشابه آنچه در گرجستان حادث شده است. برخي ديگر از تحليلگران معتقدند اين تمرين، تلاش روسيه براي افزايش مهارتهاي نظامي خود براي مقابله با ازسرگيري احتمالي تنشهاي نظامي با تفليس، به تبع كمكها و تحريكهاي احتمالي امريكا از اين كشور است. (7)
جمعبندي
هرچند مدودف سياستمداري از طيف ليبرالهاي كرملين است و سابقه ديدگاهها و اقدامات سياسي او نيز حاكي از عدم تمايل وي به تنش در سياست خارجي است، اما به نظر ميرسد وي در حوزة سياست خارجي و امنيتي به لحاظ تجربه و عدم تخصص كافي به نحو قابل ملاحظهاي زير تأثير طيف «سيلاويك»هاي كرملين است. زير همين تأثير ديدگاه وي به ديدگاههاي «سيلاويك»هاي كرملين نزديك شده كه نمود عيني آن تأكيد وي مشابه تأكيد «سيلاويك»ها بر اين مهم است كه؛ «روسيه بايد قوي و بزرگ باشد، و گر نه فلسفة وجودي آن زير سئوال خواهد رفت و خارجيهاي طماع به منابع آن دستاندازي خواهند كرد». او به اين موضوع نيز معتقد شده كه روسيه براي بزرگ و قدرتمند بودن به سلاحهاي جديد هستهاي و برتري نظامي نيازمند است. او در ديدار با افسران نظامي ارتش تأكيد كرد؛ نظم سابق بينالمللي مرداد ماه و در پي تحولات قفقاز جنوبي به طور كامل از ميان رفت و نظم جديد با مشاركت روسيه به عدالت و امنيت بيشتر در حال شكلگيري است. با توجه به موارد بازگفته و با عنايت به رويكرد سخت غرب و روسيه به ملاحظات ژئوپوليتيك خود، به نظر ميرسد دكترينهاي جديد سياست خارجي و دفاعي مدودف به عنوان راهنماي عمل اين كشور در حوزة سياست خارجي و دفاعي، بستري براي سختتر شدن تعامل روسيه و غرب بوده و زمينه را براي آنچه از آن به عنوان جنگ سرد جديد ياد ميشود را فراهم آورد.
جوهر و عرض و حقیقت انسان و ارزش ارزشها و مادر ارزشهای انسان در این مکتب، آزادی و اختیار است و انسان اگر بخواهد نگهبان انسانیت خود باشد که انسانیتش محو و مسخ نشود، باید آزادی خود را حفظ کند و اگر بخواهد آزادی خود را حفظ کند، باید " مگر تعلق خاطر به ماه رخساری " را و یا " بنده عشقم. .. " را حذف کند. گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس *** زین چمن سایه این سر و روان ما را بس
از در خویش خدایا به بهشتم مفرست *** که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس
" گلعذاری " و " سایه سرو روان " و " بهشت " و " سرکوی خودت " را باید (رها کند). این مکتب می گوید انسان باید " آزاد مطلق " باشد و به همین دلیل با اینکه این مکتب در بسیاری از اصول بر ضد مکتب ماتریالیسم دیالکتیک است ولی در عین حال یک گروه از این دو گروه اگزیستانسیالیستها، معتقدند که اعتقاد به خدا از دو نظر با این مکتب سازگار نیست. یکی از این نظر که اعتقاد به خدا مستلزم اعتقاد به قضا و قدر است و اعتقاد به قضا و قدر، هم مستلزم اعتقاد به جبر و هم مستلزم اعتقاد به طبیعت ثابت بشری است، چون اگر خدائی وجود داشته باشد، بشر باید در علم آن خدا یک طبیعت معین داشته باشد و " لامتعین " نخواهد بود و همچنین اگر خدائی وجود داشته باشد، قضا و قدر و در نتیجه جبر بر انسان (حاکم می شود) و دیگر اختیار و آزادی ندارد. پس ما چون آزادی را قبول کرده ایم، خدا را قبول نمی کنیم. ثانیا قطع نظر از اینکه اعتقاد به خدا با اعتقاد به آزادی به عقیده اینها منافی است، اعتقاد به خدا مستلزم ایمان به خداست و ایمان به خدا یعنی تعلق و بسته بودن به خدا، و حال آنکه بسته بودن به هر شکل که می خواهد باشد، ضد آزادی انسان است، خصوصا اگر این تعلق، اعتقاد به خدا باشد چون بستگی به خدا فوق همه بستگی هاست.
به قول شاعر:
من بسته تو هستم محتاج بستنی نیست *** عهدی که با تو بستم هرگز شکستنی نیست
اگر وابستگی به خدا باشد، دیگر به هیچ شکل نمی توان آن را نقض کرد. بنابراین، این مکتب کمال انسان را در آزادی می داند. درباره این مکتب از دو جنبه می شود بحث کرد: یکی اینکه اعتقاد دارند که اعتقاد به خدا منافی با آزادی و اختیار است و این یک اشتباهی است که کرده اند. در کتاب " علل گرایش به مادیگری " و نیز در کتاب " انسان و سرنوشت " این مطلب را شرح داده ایم و گفته ایم که اینطور نیست. آنطور که اینها درباره اعتقاد به قضا و قدر فکر می کنند، همانطوری است که پیرزنها فکر می کنند. اینها قضا و قدر را نشناخته اند که چیست والا اعتقاد به قضا و قدر آنچنان که در معارف اسلامی هست، به هیچوجه با آزادی و اختیار انسان منافی نیست. اشکال دوم این مکتب در این است که گفته اند تعلق و وابستگی به هر چه باشد، ضد آزادی انسان است ولو این وابستگی نسبت به خدا باشد.
اما درباره مسأله ارزشها (که گفته اند ایمان به خدا سبب فراموش شدن ارزشهای انسانی می شود) می گوئیم غرق شدن در یک بیگانه سبب می شود که انسان ارزشهای ذاتی خود را فراموش کند، اما غرق شدن در آنچه که عین " خود " و عین کمال اوست، موجب احیاء بیشتر ارزشها در انسان می شود و به همین دلیل کسانی که در مقام عبودیت بالا می روند، همه ارزشهای انسانی در آنها قویتر می شود، عقل در آنها قویتر می شود، عشق در آنها قویتر می شود، قدرت در آنها قویتر می شود، بودن با انسانها در آنها قویتر می شود، عزت و کرامت در آنها قویتر می شود، چون همه اینها مظاهر ذات حق هستند. اما درباره اینکه (گفته اند تعلق به خداوند، موجب توقف و رکود انسان است، باید گفت) آنها خیال کرده اند که خدا مثل یک درخت است و اگر کسی به خدا بسته شد، یعنی به یک موجود محدود بسته شده و نمی تواند حرکت کند.
آقای اگزیستانسیالیست! خدا یعنی حقیقت نامتناهی. یک وقت انسان را در یک فضای محدود، مثلا در فضای صد فرسنگ در صد فرسنگ حبس می کنند، این برای انسان محدودیت است، چون انسان می گوید من این فضا را که طی کردم آخرش محدودیت است. ولی اگر انسان را در فضای لایتناهی حبس کنند (او را محدود نکرده اند)، فضای لایتناهی توقف ندارد، یعنی ای انسان! تو اگر به لایتناهی هم حرکت کنی باز به سوی کمال می روی. خدا یک موجود نامحدود است که اگر آن کاملترین بشرها یعنی خاتم الانبیاء (ص) تا ابد جلو برود و جلو برود، (سیر او) به پایان نمی رسد، خدا یک موجود پایان پذیر نیست و این تنها میدان بی پایان بشر است.
راجع به مسأله صلوات بحثی در میان علماست که ما که صلوات بر پیغمبر می فرستیم معنایش چیست و چه اثری دارد که در صلوات، از خدا برای پیغمبر طلب رحمت و خیر می کنیم؟ یک عده می گویند پیغمبر انسان کامل است، پس اینکه برای پیغمبر طلب رحمت می کنیم یعنی چه؟ در جواب گفته می شود پیغمبر هم " آنا فانا " در حال رفتن و حرکت است و الی الابد که برود، این راه پایان ندارد. پس باز تعلق به ذات پروردگار، منشأ این نمی شود که " صیرورت " انسان تبدیل به " کینونت " شود.
نقد اسلام بر مکتب اگزیستانسیالیسم در مورد رابطه انسان با خدا
آقای سارتر! خدا از دو راه با انسان بیگانه نیست. اولا تعلق انسان به خدا تعلق به یک شیء مغایر با ذات و یک شیء مباین نیست که انسان با تعلق به خدا خودش را فراموش کند، چرا که خدا را یاد کرده است. مسأله اینکه علت فاعلی و علت موجده و مبدع هر شیء و مقوم ذات هر شیء، یعنی آن علت ایجاد کننده هر چیزی که قوام آن شیء به اوست، از خود شیء به آن شیء نزدیکتر است، مطلبی است که در فلسفه اسلامی با برهانی بسیار روشن بیان و ثابت شده است. قرآن می فرماید: «نحن اقرب الیه منکم»؛ ما از خود شما به شما نزدیکتریم (واقعه/ 85)، نه فقط آگاهی ما به شما از (آگاهی شما به) خودتان بیشتر است، بلکه ذات ما از شما به شما نزدیکتر است، و این تعبیر قرآن عجیب است. هر کسی می گوید خودم از هر چیزی به خودم نزدیکترم، ولی قرآن می گوید خدا به هر چیزی از خود آن چیز نزدیکتر است، چون خدا نسبت به هر چیزی از خودش " خودتر " است. البته سطح این مطلب بسیار بالاست.
علی علیه السلام می فرماید: " «داخل فی الاشیاء لا بالممازجة، خارج عن الاشیاء لا بالمباینة»؛ درون هر چیزی است ولی با او مخلوط نشده است و از هر چیزی بیرون است ولی جدای از آن نیست. "، یکی از مطالبی که نهج البلاغه بر آن تکیه می کند این است که خدا از خود اشیاء بیرون نیست و از آنها جدا نیست ولی در عین حال داخل در اشیاء هم نیست «لیس فی الاشیاء بوالج و لاعنها بخارج»؛ نه در اشیاء فرو رفته است و نه از آنها بیرون است. (نهج البلاغه، خطبه 186). (ثانیا) قرآن که می گوید انسان به خدا باید تعلق خاطر داشته باشد چون خدا را کمال و نهایت سیر انسان می داند و مسیر انسان را به سوی خدا می داند. پس توجه انسان به خدا، توجه او به نهایت کمال خودش است، مثل توجه آن دانه است به نهایت کمال خودش. رفتن انسان به سوی خدا، رفتن انسان به سوی " خود " است، رفتن انسان از " خود " ناقص تر به " خود " کامل است. پس اشتباه کرده است آن کسی که خدا را هم با اشیاء دیگر مقایسه کرده و خیال کرده است که وقتی انسان به خدا توجه کرد، ارزشهای خود را فراموش می کند و از حرکت می ایستد.
رئاليسم به عنوان مکتب ادبي، نخست در اواخر قرن هيجده و اوايل قرن نوزده در فرانسه به ميان آمد و پايه گذاران واقعي آن نويسندگان مشهوري نبودند که ما امروز مي شناسيم بلکه آنان نويسندگان متوسطي بودند که اکنون شهرت چنداني ندارند.
شانفلوري، مورژه و دورانتي، از آن جمله هستند و همين نويسندگان بودند که در رشد و پيشرفت نهضت ادبي عصر خودشان (قرن نوزده) تأثير زيادي داشتند.
بزرگترين نويسنده رئاليست در اين دوره گوستاو فلوبر است و شاهکارش مادام بوواري کتاب مقدس رئاليسم شمرده مي شود. به نظر فلوبر، رمان نويس بيش از هر چيز ديگر هنرمندي است که هدف او آفريدن اثري کامل است. اما اين کمال به دست نخواهد آمد مگر اينکه نويسنده عکس العمل هاي دروني و هيجان هاي شخصي را از اثر خود جدا کند. از اين رو رمان نويس بايد اثر غيرشخصي به وجود بياورد، آنان که هيجان هاي خود را در آثارشان وارد مي کنند، شايسته نام هنرمند واقعي نيستند، فلوبر به شدت از اين گونه نويسندگان متنفر بود.
اما رئاليسم چيست؟
رئاليسم عبارتست از مشاهده دقيق واقعيت هاي زندگي، تشخيص درست علل و عوامل آنها و بيان و تشريح و تجسم آنها است.
رئاليسم برخلاف رمانتيسم مکتبي بروني يعني اوبژکتيف است و نويسنده رئاليست هنگام آفريدن اثر بيشتر تماشاگر است و افکار و احساس هاي خود را در جريان داستان آشکار نمي سازد، البته بايد توجه داشت که در رمان رئاليستي نويسنده براي گريز از ابتذال و شرح و بسط بي مورد محيط و اجتماع را هرطور که شايسته مي داند تشريح مي کند يعني در رمان رئاليستي توصيف براي توصيف يا تشريح براي تشريح مورد بحث نيست.
بالزاک با نوشتن دوره آثار خود تحت عنوان کمدي انساني پيشواي مسلم نويسندگان رئاليست شد.
گوستاو فلوبر، چارلز ديکنز، هزي جيمس، لئون تولستوي، داستايوسکي، ماکسيم گورکي، ازجمله نويسندگان طراز اول مکتب رئاليسم مي باشند.
بابا گوريو، اوژني گرانده، آرزوهاي بزرگ، رستاخيز، جنگ و صلح نيز از آثار مشهور اين مکتب به شمار مي روند.
-----------------------------------------
كلاسيسيسم / Classicisme
اين سبك به ادبياتي گفته مي شود كه پيش از پيدايش مكتب هاي ديگر و در فاصله قرن هاي ۱۵ و ۱۷ در اروپا وجود داشت كه خود از هنر يونان و روم قديم تقليد شده بود .
در واقع هنر كلاسيك اصلي همان هنر يونان و روم قديم است و مهمترين قانون در نوشته و يا اثر كلاسيك تقليد از طبيعت است . اما نبايد از اين غافل بود كه پيروان مكتب هاي ديگر نيز خود را ملهم از طبيعت مي دانند .
در مكتب كلاسيك انواع آثار ادبي مانند طبقه هاي اجتماع با سلسله مراتب طبقه بندي شده است .
۱- حماسه و رمان :
مشخصات حماسه عبارتست از عظمت و شكوه جنگجويانه آن و برجستگي موضوع و قهرمانان آن . در حماسه ؛ قهرمانان ملي را به عظمت خدايي مي رسانند . آنها از هر لحاظ كامل - دلاور - شجاع - با عزت نفس - پاكدامن ... مي باشند و خطا هاي آنان نيز خالي از جنبه قهرماني نيست .
شاهنامه فردوسي ؛ ايلياد هومر در اوج اين داستان ها قرار دارند و وقتي داستان به جاي شعر به صورت نثر بيان شود رمان به وجود مي آيد . در رمان نيز همان اصول حماسي بكار مي رود با اين تفاوت كه در حماسه جنگ و در رمان عشق مقام نخست را به عهده دارد .
۲ - تراژدي:
ارسطو در تعريف تراژدي مي گويد : تراژدي عبارتست از تقليد يك حادثه جدي و كامل و داراي وسعت معين ؛ با بياني زيبا كه زيبايي آن در تمام قسمت ها به يك اندازه باشد ؛ و داراي شكل نمايشي باشد نه داستان و حكايت ؛ و با استفاده از وحشت و ترحم ؛ عواطف مردم را پاك و منزه سازد . قهرمان تراژدي نبايد جنايتكار باشد ؛ ضمنا بسيار پرهيزكار و درست كردار نيز نبايد باشد ؛ (( بايد از خوشبختي به تيره روزي افتاده باشد اما نه بر اثر جنايت بلكه بر اثر اشتباه )) . همچنين قهرمان تراژدي بايد با اشخاصي كه طرف مقابل او را در تراژدي تشكيل مي دهند رابطه خانوادگي و يا حسي داشته باشد .
۳- كمدي :
كمدي عبارتست از يك اثر نمايشي جالب كه اشخاص آنرا شخصيت هاي پايين تري نسبت به تراژدي تشكيل مي دهند و حوادث آن از زندگي روزمره گرفته مي شود . در كمدي اصيل ( حقيقت نمايي ) بايد بيشتر از موارد ديگر لحاظ شود و بايد پايان خوشي داشته باشد و حادثه آن نيز جنبه ابتكاري داشته باشد .
اصول و قواعد كلي اين سبك به شرح زير ميباشد :
تقليد و نمايش از طبيعت : هنرمند كلاسيست بيش از هر چيز بايد سازنده (خوبي )باشد .
توجه و تقليد از قدما : نگريستن و پرواي بي اندازه به خداوندان ذوق و هنر باستان و يافتن بهترين و برجسته ترين قالب هاي هنري گذشتگان .
اصل عقل : تاثيرات در اين مكتب بايد موافق با اصول عقلي باشد .
حقيقت نمايي : قهرمانان اين مكتب آنچه را نيك است دارا مي باشند .
-----------------------------------------
كاسموپليتيسم / Cosmopolitisme
کاسموپوليتيسم يا مکتب جهان وطني به وسيله دو شاعر و نويسنده فرانسه والري لاربو و پل موران پايه گذاري شد.
مکتب جهان وطني مبتني بر اين اصل است که همه مردم جهان بايد همديگر را هموطن يکديگر بدانند.
در اشعار لاربو مي توان "حساسيت" ويتمن، "هزل" باتلر و عقايد "نيشدار" نيچه و ادراک عميق پروست را کنار هم ديد.
ادامه مطلب
بیایید سینمای وحشت را غسلی دهیم آن هم از نوع تعمید !!
سینمای وحشت پیش از آنکه به فضاهای تاریک و غمزده دوران گوتیگ مدیون باشد، وامدار داستانهای بزرگ و تاثیرگذاری همچون آثار جاودانه برام استوکر و مری شلی است. از طرف دیگر سینمای اکسپرسیونیستی صامت آلمان بر این گونه سینما تاثیر شگرفی گذاشت و در تکمیل و تکامل سینمای وحشت نقش مهمی ایفا کرد.
گونه وحشت، دارای زیرمجموعه های متنوعی است که از آن جمله میتوان به موارد زیر اشاره کرد: فیلمهای آدم خواری، تسخیرشدن توسط عناصر شیطانی، فرانکنشتاین، ارواح، گوتیک، گورستانی، خانه های اشباح، هیولاها، فیلمهای وحشتناک روان شناختی، داستانهای شیطانی، قاتلین زنجیره ای، فیلمهای ماوراءالطبیعی.
Slash and Slasher
اسلش چیست؟ در فرهنگ پالپ در مقابلش چنین نوشتهاند: شکاف، ضربه سریع، چاک لباس، برش، زجرکش کردن، چاک دادن، زخم زدن، بریده بریده کردن، تخفیف زیاد دادن. تارانتینو این خدایگان اسلشر میفرماید: "از نمایش مهو و تهوعآور شکنجه کردن لذت میبرم. چون روح انسان را پاکیزه میگرداند." سخن کوئنتین مقدس به غایت ترسناک و دهشتناک است اگر به اعماق کلماتش پیببریم.
اسلشر يکی از زيرمجموعههای فيلمهای ترسناک (هارور) است كه حول و حوش قاتلين روانی میگردد كه اغلب ماسک به صورت دارند. یک قاتل با اعتماد به نفس كه بهصورت تصادفی طعمههايش را انتخاب و آنها را كاملن غيرحرفهای میكشد. اسلشر با قتل یک دختر جوان تودلبرو، هاتپورناستارهای صکسی شروع میشود و با نجات يافتن دختر خنیاگر ديگری به پايان میرسد.
اسنف یک نوع اسلشر است که به صورت واقعی ساخته میشود. اسنف، اسلشر مستند است. ژانر وحشت دارای قابلیت فراوان برای ترکیب با ژانرهای دیگر است. که یکی از آنها گونه اروتیک، پرونو است که در ممزوج شدن با اسلشر معجونی بس خطرناک شکل خواهد گرفت. فیلم هاستل در همین رده قرار می گیرد. معجون اسلشپورن.
های اسلشرهایی که اگر شما فراموش کنید تاریخ فراموش نخواهد کرد
جمعه سيزدهم (Friday the 13th)
كارگردان: شان كانينگام - (محصول 1980)
اسم قاتل: جيسون (Jason)
شعار فيلم: «شايد فقط يه بار ببينيدش، اما همون يه بار بستونه!»
نمونهای كاملا كلاسیک براي تعريف زيرژانر اسلشر كه هنوز يكي از شوكآورترين اينگونه فيلمها به حساب میآيد. يك كمپ در كنار درياچهای بعد از حدود 20سال بازگشایی میشود. در آن سالها پسری به نام جيسون وورهيز در درياچه غرق شده بود و سال بعدش، قتلهایی در اين كمپ اتفاق افتاده بود. كشتار ديگری شروع ميشود.
هالووين (Halloween)
كارگردان: جان كارپِنتِر ( محصول 1978)
اسم قاتل: قيافه (The Shape)
شعار فيلم: «بياييد وحشت رو جشن بگيريم!»
يكي از ترسناکترين فيلمهای وحشتناک نوجوانانه است.
يك قاتل روانی كه در كودکی مرتكب قتل شده، از تيمارستان فرار میكند و سراغ بچههایی ميآيد كه فكر میكند هنوز او را به ياد میآورند.
جيغ (Scream)
كارگردان: وِس كريوِن (محصول 1996)
اسم قاتل: صدای توی تلفن (Phone Voice)
شعار فيلم: «نفسهای آخرت رو بشمار!»
مشهورترين و يكي از بهترين اسلشرهاي متأخر بعد از دوران اوج اين فيلمها در اواخر دهه70 و 80 است. يك قاتل ناشناس از طريق تلفن قربانيانش را تهديد میكند و آنها را ميكشد. قربانيان او همه از علاقهمندان فيلمهای ترسناک هم هستند!
كابوسی در خيابان الم (A Nightmare on Elm Street)
كارگردان: وِس كريوِن - (محصول 1984)
اسم قاتل: فردي (Freddy)
شعار فيلم: «خوابيدن میكشه!»
داستانش بين اسلشرها هم غيرمتعارف است؛ قاتل در خواب سراغ قربانیهايش میآيد! چند دوست نوجوان، يك كابوس مشترک میبينند و كشته میشوند. يكي از دخترها میخواهد با نخوابيدن به كشتار پايان بدهد.
كشتار با اره برقی در تگزاس (The Texas Chain Saw Massacre)
كارگردان: توب هوپر( محصول 1974)
اسم قاتل: صورت چرمی (Leatherface)
شعار فيلم: «قبل از هالووين... قبل از جمعه سيزدهم... قبل از جيغ... اره بود!»
در زمان خودش، به عنوان ترسناکترين فيلم تاريخ سينما بعد از «جنگير» (1973) شناخته میشد و هنوز هم جزو عجيب و غريبترين و وحشيانهترين فيلمهای اسلشر است. یک روانی به تمام معنا در یک عصر تابستاني میافتد به جان 5 رفيق كه برای گذراندن تعطيلات به خانه قديمی پدربزرگ يکی از بچهها آمدهاند.
معروفترین اسلشرباز تاریخ سینما
کوئنتین تارانتینو، دیوانه عالم سینما یکی از عاشقان سینه چاک اسلشر است. شاید جهان یک روز صبح که از خواب بلند شد تیتر یک Cnn و press tv و bbc و fox news این باشد: کوئنتین تارانتینو فیلسماز معروف سینمای جهان که در سال ۱۹۹۵ با فیلم پالپ فیکشن برنده نخل طلای فستیوال کن شد و با فیلمهای سبک اسلشر همچون سگدانی، بیل را بکش به شهرت جهانی دست پیدا کرد بر اساس گزارش محرمانه FBI پلیس فدرال ایلات متحده امریکا یک قاتل روانی است که تا به امروز بیش از ۶۶۶ نفر دختر و پسر جوان را به روشهای قرون وسطایی سلاخی کرده است.
فرمانده کل افبیآی که در کنگره در مقابل ریس جمهور امریکا و وزرا سخنرانی میکرد با ابراز تاسف از اینکه چرا آن روزها تارانتینو بدون هیچ گونه محدودیتی از فیلمهای دهشتناک اسلشر پشتیبانی میکرد و در روی پوستر فیلم هاستل با افتخار تمام عبارت Quentin Tarantino presents را مینوشت به این فکر نیافتادیم که این پسر بچه شرور هالیوود یک قاتل روانی است. مارشال ایلاتی کالفرنیا از اینترپول درخواست کرد در دستگیری کوئنتین تارانتینو، تیم تحقیق ایالات متحده امریکا را یاری رسانند. به نقل از مقامات کاخ سفید کوئنتین تارانتینو در حال حاضر در خاورمیانه به سر میبرد. منابع غیر رسمی خبر از حضور او در تهران پایتخت کشور ایران میدهند.
هاستل اثر تارانتینو
اگر تا به حال سینمای اسلشر را تجربه نکریدهاید و دوست دارید به دنیای سیاه و سرسار رازآلود کوئنتین تارانتینو وارد شوید برایتان یک پیشنهاد دارم فیلم "هاستل" را ببینید. Hostel ماجرای قصابی شدن آدمهاست. چند تا دختر معرکه آمریکایی که برای خوش گذرانی به براتیسلاوا اسلواکی می روند و آنجا در دام شکارچیهای انسان میافتند و برای قصابی شدن فروخته میشوند.
این فیلم زیرنظر مستقیم کوئنتین تارانتینو ساخته شده تا آنجایی که خود وی در تمام پشت صحنهها حضور داشته است. سکانسهایی پر از صحنههای چندش آور و لزجکننده روح. از انگشت و چشم و سر و دست قصابی شده انسانها توسط موجودات مافوق روانی. دخترهای شیتان فیتانی که بیخبر از همه جا فقط میخواهند در تعطیلات در یک کشور غریبه خوش بگذراند که عکس پاسپورتشان برای میلیونرها فرستاده میشود تا برای کشتنشان دلارها بیشتر و بیشتر از حسابهای بانکی به براتیسلاوا اسلواکی واریز شود. دخترهایی که هرچقدر زیباروتر باشند مرگی دردناکتر انتظارشان را میکشد.
در پوستر فیلم هاستل عبارت Quentin Tarantino presents نشانه پشتیبانی کامل این فیلم توسط یاغی دوران است. خودتان را برای انحلال کامل مغزتان آماده کنید. اگر هاستل نتواند شما را بترساند باید به آفرینش کوئنیتن تارانتینو شک کرد.
ترجمه قالب
![]()
Powered By
BLOGFA.COM
