تبليغاتX
فضای داغ سیاسی
فردريک نيچه و ژان پل سارتر

نيچه کشف کننده ي ژرفاي روان انسان است. او دو وسيله ي بيان کهن در فلسفه را نو کرد: يکي افوريسم يا سخنان کوتاه و پر معنا، يا در لفظ اندک با معناي بسيار و دومي شعر. از اين دو مفهوم، نوعي از فلسفه و چهره اي نو از فيلسوف پديد آمد. او يک قانون دهنده است. اين همان چهره ي فيلسوف پيش از سقراط است که به جهان معنا مي داد، ارزش مي نهاد و ارزش مي گرفت. نيچه بر آن است که اين راز فلسفه پيش از سقراط را بايد هم در آغاز گم شده پنداشت. از آنجا که فلسفه بايد چون يک نيرو انديشيده شود و از آنجا که قانون نيروها بر اين است که اگر نقاب نيروهاي پيشين بر چهره آنها نرود، نتواند ظاهر شوند. با گم شدن راز فلسفه، تحول فلسفه در تاريخ ناگزير با دگرگوني ذات او همراه شد، يعني فلسفه در دام نقابي که بر چهره داشت گرفتار آمد و ضد خود بپا خواست.

 

 

 

بخش اعظم کار خلاقه ي او شامل فلسفه ي تجربي ي کوشش هاي انسان در زمينه ي نوعي دفاع از حيات است که نيچه آن را از خود آغاز مي کند . نيچه براي اين کار ناگزير به کاوش مساله ي وجود انسان، تا اعماق بدايت آن، مي پردازد و از اين حيث با پيشوايان اگزيستانسياليستي نظير کيرکگارد، هايدگر و سارتر مربوط مي شود. ليکن در حالي که مرداني چون کيرکگارد، ياسپرس و مارسل معرف جنبه ي مذهبي اگزيستانسياليسم هستند، نيچه منادي نوعي اگزيستانسياليسم است که هر گونه انديشه وابستگي ي وجود انسان و انسانيت را به عالم علوي مردود مي شمارد.

 

 

 

به تعبيري نيچه از آنجا که مسايل فلسفه اش را نه از بحث هاي مکتب ها که از کشمکش هاي زمانه مي گيرد، يک اگزيستانسياليسم است. هدف او از فلسفه عبارت بود از تبديل خود به گونه اي ژرف به نماينده ي زمانه ي خويش، و از ميان برداشتن مسايل آن در خويشتن در انظارهمه، هدفي که نه دستگاه ها يا آموزه ها که تيزي بيداري، ژرف نگري فهم، نوعي جهت يابي و شتاب دادن به امکان هاي نوين را مي آفريند.

 

 

 

نيچه فيلسوفي بود که هم بر فلسفه ي" هگل " و هم بر تاريخگرايي historicism آلمان شوريد . او پيشنهاد کرد که به جاي دلبستگي بي جان و رمق به تاريخ و به آنچه او اخلاق بردگي مسيحيت ناميده به خود زندگي دل ببنديم. نيچه خواستار دگرگوني تمامي ارزش ها شد تا ضعيفان سد راه نيروي حيات توانگران نشوند. مسيحيت و فلسفه ي سنتي، به گفته او، هر دو از جهان واقعي رو گردانده اند و به افلاک يا عالم مثال پرداخته اند. پس آنچه تا کنون جهان واقعي پنداشته شده در حقيقت شبه جهاني بيش نبوده است.

 

 

 

نيچه تمام اديان جهان را نفي ميکرد، اصول اخلاقي دنياي قديم را با تفکر ابرمرد محکوم ساخت. ابرمرد نيچه زاييده ي اراده ي انسان و بالاتر ازهمه ي ارزش ها و خوب و بد هاست.

 

 

 

نيچه مي گفت: با جهان راست باش. به سخن کساني که وعده هاي آسماني مي دهند گوش مسپار .

 

او مسيح را حرمت مي نهد ولي منکر است که براي قرن ما معنايي داشته باشد. حکم مسيحي که دنيا را زشت و بد مي شمارد، دنيا را واقعاً زشت و بد کرده است .

 

نيچه نيهليست بزرگي ست و اين مدعاي خود اوست. او زندگي را از سنخ روان شناسي نمي داند زيرا حيات در تفکر با درد و دوران، بستگي و ارتباط لاينفک دارد. در نظر او، اراده به قدرت است و اين اراده در بازگشت جاويدان همان صورت تحقق پيدا مي کند و اراده به نام اين دور و دوران سخن مي گويد. بشر وقتي وجود موجود را به عنوان بازگشت جاويدان همان تلقي مي کند از کينه توزي نجات يافته و از پل گذشته و به کمال بشري رسيده است .

 

 

 

ادموند هوسرل

 

هوسرل به شرح نظريه اي پرداخت که به تبعيت از هگل آن راپديده شناسي ناميد . مطالعه آگاهي اساسي ترين همه ي علوم است. چرا که هيچ چيز براي ما شناخته نمي شود مگر به عنوان وضعيت يا محتواي آگاهي يعني به عنوان پديده. ولي آگاهي هرگز آگاهي مستقل و تهي نيست، بلکه همواره آگاهي از چيزي است . اين آگاهي قصد و هدف است به سمت چيزي گرايش دارد. بدون اينکه اين چيز که ممکن است شيء رابطه ، شخص يا حالت ذهني باشد بدون آگاهي اين چيز محتوايي ندارد. هوسرل درست مي گويد که تمامي فلسفه بايد پديده شناسانه باشد، فلسفه بايد مطالعه ذهن يا واقعيت ها به صورتي که بر ذهن آشکار مي شود، باشد . آگاهي فرد بي واسطه ترين و ناگزيرترين تمام واقعيت هاست. هايدگر شاگرد او، فرد انسان و بيش از هر چيز آگاهي او را وجود مي نامد.

 

 

 

مارتين هايدگر

 

هايدگر به مطالعه طبيعت هستي انسان بر حسب اصول و روش هاي استاد خود هوسرل مبادرت ورزيد . وقتي من مي گويم هستم، واقعاً منظور من چيست؟ به عقيده ي هايدگر ما در هستي خودمان به وجود واقعيت دقيقاً نزديک هستيم، و اگر طبيعت، اشياء خود را در اين موقع براي ما آشکار نسازد هرگز آشکار نخواهد ساخت. پس به عنوان يک اگزيستانسياليست، هايدگر اساسي مي يابد که مورد و موقعي را مطالعه کند که هستي ما (اگزيستانس)، خود را در آن ظاهر مي سازد، و اين مقدمه را براي مابعدالطبيعه جديد قرار مي دهد . فقط به وسيله مطالعه حقيقت وجود در آن موقع که خود را براي من آشکار مي سازد، يعني در خود آگاهي ام، مي توانم اميد رسيدن به معرفت ذات اشياء را داشته باشم . هايدگر مي گفت مساله حقيقي فلسفه، در آخرين وهله، مطالعه ماهيت راز عدم است، زيرا عدم است که دور وجود را گرفته و آن را محدود کرده است. زماني بود که من نبودم و زماني خواهد آمد که من ديگر نيستم. نبودن چه معنا دارد؟ اين معماي سرنوشت انسان است. و در تاکيد بر اين ديدگاه به نظر مي رسد که او طرز تلقي جديدي براي مسائل ديرين مابعدالطبيعه و دين پيشنهاد مي کند .

 

 

 

به موجب نظر هايدگر، معني وجود را وقتي مي توان دريافت که بتوان به واجد وجود دسترسي پيدا کرد و اين واجد وجود همان موجود است که هايدگر از آن به وجود متقرر dasein تعبير مي کند. به عقيده ي هايدگر ذات اين وجود متقرر همان وجود آن است و دغدغه ي خاطر و احساس زماني بودن که از شعور به خذلان انسان در عالم، ناشي است معني وجود را در نزد واجد وجود به صورت تجربه شهودي درمي آورد.

 

 

 

ژان پل سارتر

 

اگر چه اگزيستانسياليسم فلسفه اي نيست که توسط ژان پل سارتر وضع شده يا با او به وجود آمده باشد، اما تاثير عميق و شگرفي که سارتر بر اين دستگاه فلسفي به جا گذاشته نيز غير قابل شک است. سارتر تئوريسين اگزيستانسياليسم (هستي و نيستي) است. وي نظريات خويش را در داستاني چون (تهوع) و (راه هاي آزادي) و نمايشنامه هايي از قبيل (دستهاي آلوده) و (شيطان و خدا) و در مقالات خود به نام (موقعيت ها) توسعه داده است. سارتر نيز مثل هايدگر رازعدم را مورد بحث قرار مي دهد، ولي شهرت او بيشتر به دليل توصيف هاي ادبي درخشان وي درباره ي وجودي است که ما اکنون دارا هستيم .

 

 

 

به عقيده سارتر، خدايي نيست. بنابراين فرض نظام يا طرح آفرينش بيهوده است. اين فرض که جهان مرکب از گروه هاي واقعي اشياء متشابه و همانند است که در يک طبيعت شريک محال است. هر فردي يکتا، يگانه، مطلق و کامل است. هيچ طبيعت مشترک انساني وجود ندارد، هر چند مجموعه مشترکي از اوضاع و احوال، يا آنچه او (وضع انساني) مي نامد، همه ما را فرا گرفته است. نتيجه مي شود که ارزش هايي وجود ندارند. آنچه مسلم است اين است که انسان آزاد است تا خود را، گام به گام بسازد، چنانکه راه خود را از ميان اوضاع و احوال پياپي که با آنها زندگي به استقبال او مي آيد، مي پيمايد. آنچه اين آزادي را تهديد مي کند، بنابر نظر سارتر (بد انديشي) است. به جاي آنکه خود وحداني خويش باشيم، با اصرار و ابرام مايليم تا خودمان را با نمونه هاي پذيرفته شده اجتماعي تطبيق دهيم. در نتيجه انسان ها زندگي خود را به هدر مي دهند و مجموعه هايي از نقش هاي قراردادي را تحمل مي کنند و مي کوشند تا مثلاً مثل کارمندان بانک، بازيگران يا پدران باشند.

 

 

 

سارتر به هيچ روي به فيلسوفاني که مشتغل به تحليل و تجزيه ي مسائل جزيي هستند شباهت ندارد، بلکه مانند هگل علاقه او به فلسفه از جهت نظامي تام و تمام و نظريه ي واحدي در باب کل طبيعت انسان است، و هر چند در رد روش هگل– که مي خواست عالم را بر حسب ذهني انتزاعي مصور و مجسم سازد– از کيرکگارد پيروي کرده و تجارت نفساني و دروني انسان را از وجود، پايه ي فلسفه ي خويش قرار داده است ، با اين حال به واسطه ي شدت رغبت به ترکيب و تعلق خاطر به روش جدلي و همچنين از نظر اصالت عقلي بودن عميقاً متاثر از هگل است .

 

 

 

مساله مهم ديگر در فلسفه ي سارتر، توجيه مسأله وجود است که اساس همه اعتقادات است. سارتر معتقد است که در زبان فلسفه هر موجودي داراي يک وجود است و يک جوهر. جوهر عبارت است از يک مجموعه خصال مشخصه ي هميشگي و وجود يعني حضور قطعي در عالم واقع. در فلسفه ي سارتر وجود که همان نمود است تنها در انسان و براي انسان آغاز و فرجام مي گيرد و عدم اعتقاد به اصل علت و معلول و اصل تکامل تاريخي مبدا زايش تصوراتي شده است که با هيچيک از موازين فلسفي سازگار نيست .

 

 

 

سارتر به بيان مراد خود از قول به اينکه وجود سابق بر ماهيت است، به شرح زير مي نويسد: مراد ما اين است که انسان اول وجود دارد و با خود مقابله مي کند و در عالم چون موجي به بالا مي خيزد، و پس از آن در مقام تعريف خويش بر مي آيد. انسان چيزي نيست جز همان که خود از خويش ساخته است و نخستين اصل، اصالت وجود است .

 

 

 

سارتر و هايدگر تفسير تاريکي از اگزيستانسياليسم ارائه مي دهند. هر دو معتقدند که حيات دائماً جولانگاه نوع مخصوصي از اضطراب و نگراني ست که به طور اجتناب ناپذير بر شعور و ادراک موجودي که مي داند زود يا دير ديگر نخواهد بود سنگيني مي کند، موجودي که به واسطه ي ضرورت ادعاي بودن چيزي که از او انتظار دارند که چنان باشد و عمل به آنچه که نظام اجتماعي يي که در آن زندگي مي کند از او مي خواهد که چنان عمل کند که متحمل محروميت مکرر است .

 

 

 

هر دو متفکر قبول دارند که مردن ماجراي هولناکي ست، اما به نظر هيچ يک از آنان زندگي کردن هم مزيتي قرين لذت و خوشي نيست. فلسفه ي اين دو متفکر از آشناترين و نزديک ترين مسائل هستي انسان بحث مي کند و آنان نشان مي دهند که فلسفه در امور انساني وظيفه اي دارد که علم هرگز نمي تواند آن را ايفا کند. اگر طبيعت و ماهيت فلسفه چنين است هيچ کس نمي تواند مقام به حق آن را حتي در اين عصر علمي انکار کند.

 

منظره اي از فلسفه که از هايدگر تا سارتر امتداد مي يابد، آن است که به نام (بي خدا) ناميده مي شود، ودر آن الهامات نيچه با انديشه ها و آراء کيرکگارد در هم مي آميزد.

 

نوشته شده توسط بردیا در | لینک به این مطلب
اگزيستانسياليسم Existentialism

اگزيستانسياليسم (Existentialism) جرياني فلسفي و ادبي است که پايه آن بر آزادي فردي، مسووليت و نيز عينيت گرايي است. از ديدگاه اگزيستانسياليستي، هر انسان، وجودي يگانه‌است که خودش روشن کننده سرنوشت خويش است.

 

اگزيستانسياليسم از واژه اگزيستانس به معناي وجود بر گرفته مي‌شود. «سورن کي ير که گور» را نخستين اگزيستانسياليست مي‌نامند، ميان «اگزيستانسياليسم بي خدايي» و «اگزيستانسياليسم مسيحي» تفاوت هست. از ميان شناخته شده ترين اگزيستانسياليست‌هاي مسيحي مي‌توان از سورن کي‌يرکه گارد ، گابريل مارسل، و کارل ياسپرس نام برد.

 

پس از جنگ جهاني دوم جريان تازه‌اي به راه افتاد که مي‌توان آن را اگزيستانسياليسم ادبي نام نهاد. از نمايندگان اين جريان تازه مي‌توان سيمون دوبووآر، ژان پل سارتر، آلبر کامو و بوري ويان را نام برد.

مقايسه با ملاصدرا

 

اگزيستانسياليسم بر پيش بودن وجود بر ماهيت تکيه مي‌کند. با چنين تعريفي بر آزادي انسان و به دنبال آن مسووليت او پافشاري مي‌شود که البته اين اندکي با ديدگاه اصالت وجود ملاصدرا نا همسان است و همان نيست. اصالت وجود به معناي اين است که انسان (و تنها انسان) است که نخست موجود مي‌شود و سپس خودش ماهيت خودش را مي‌سازد. از سوي ديگر در انديشه صدرايي و يا مشايي (مانند ميرداماد) اصالت در برابر اعتبار به کار مي‌رود (وجود اصيل و ماهيت امري اعتباري است)اما در اگزيستانسياليسم اصالت وجود به معناي اين نيست که ماهيت اعتباري است که به اين معناست که ماهيت ساختني است و درآغاز هيچ است.

 

اصول فلسفه اگزيستانسياليزم (اگزيستانسياليسم) مبني بر اصالت وجود و تقدم آن بر ماهيت انسان است.هنگامي که مي‌خواهيم از اگزيستانسياليسم سخن بگوييم، بايد مشخص کنيم که منظورمان چيست. ژان پل سارتر، مارتين هايدگر، گابريل مارسل، سورن کي‌يرکه گارد از متفکران اگزيستانسياليست بوده‌اند. البته مارسل و کي‌يرکه گارد بينشي ايمان‌گونه داشته‌اند و انديشه‌شان الحادي نبوده‌است؛ سارتر و هايدگر درست در مقابل اين دو هستند که انديشه‌هاي الحادي داشته‌اند. از آن‌جا که مقاله به اگزيستانسياليسم سارتري مربوط است، به سارتر مي‌پردازيم. اساس نگاه فلسفي سارتر به انسان اين است که انسان را مختار مي‌داند و بر اين اساس به انکار خداوند مي‌رسد؛ زيرا که او معتقد است انسان نمي‌تواند مختار باشد، در حالي که خالقي مطلق و يگانه داشته‌باشد که از ازل مي‌دانسته که چه مي‌خواهد بسازد. البته اين مساله کاملاً بر اساس خداي کلامي معتزله و اشاعره و هم‌چنين خداي کلامي مسيحي و خداي کلامي يهودي صحت دارد. انسان وقتي مختار باشد، بايد مسئوليت هر انتخاب‌اش را بپذيرد و از همين بينش است که سارتر خود را مسئول جنگ جهاني مي‌داند و اين جا دلهره و اضطراب به وجود مي‌آيد که فرد با خود مي‌گويد از آن جا که من مسئول اين کار هستم، آيا اين کار درست بوده و چه نتايجي خواهدداشت که من آن‌ها را نمي‌دانم يا نخواهم‌ديد!؟

 

 

انديشه‌هاي اگزيستانسياليستي سارتر، که در خصوص آزادي و مسؤوليت فردي و ممکن‌بودن وجود ما و فاصله‌ئي که ما از خودمان داريم، هم‌چنان مي‌تواند براي فلسفه‌ي‌ جديد مهم باشد. اما سارتر اخلاق‌گرا نيز بود و کوششي که براي طرح نظريه‌اي اخلاقي کرد هم‌چنان مي‌تواند براي فلسفه‌ «بعد-از-نو» مهم باشد. کم‌تر فيلسوفي هم‌چون سارتر اين اقبال را داشته‌است که در عمر خود شاهد شهرت و نفوذ انديشه‌اش باشد. اما سارتر با همه‌ي‌ فلاسفه‌اي که تاکنون بوده‌اند متفاوت است.

 

منبع

 

    * سارتر، ژان پل. اگزيستانسياليسم و اصالت بشر، ترجمه‌ي مصطفي رحيمي، انتشارات نيلوفر، چاپ دهم، ???? (چاپ اوّل، ????).

نوشته شده توسط بردیا در | لینک به این مطلب
. . . راه هاي تشخيص دختر ايراني . . .


-
موهايشان خدادادي طلائي است و مادر زادي مش داره .


-
وقتي از کنار هم رد ميشن هرگز به هم چپ چپ نگاه نمي کنند.


-
تمام زيور آلاتشان طلاوجواهرات اصل است.


-
تا قبل از ازدواج هر گز ابروهايشان را بر نمي دارند.


-
بدون اجازه خانواده شان هيچ جا نميرن .


-
وقتي باهاشون دوست شدي هفته دوم بايد بري خواستگاري .


-
هميشه سر بي زير هستن و به هيچ غريبه اي نگاه نمي کنند (خدا به خیر کنه  

 

 

 

 تست کنکور هنر آقايان؟

اولین هنری که پس از دیدن چهری آرایش کرده برخی دختران امروزی به ذهن شما متبادر می شود چیست؟

الف) مینیاتور


ب) صافکاری ، بتونه کاری و نقاشی اتومبیل


ج) دو پینگ


د) من به ناموس مردم نگاه نمی کنم

نوشته شده توسط بردیا در | لینک به این مطلب
جهان تراژيك در نيچه و هگل تبار شناسی فلسفی

به نظر مى رسد كه جهان تراژيك كمتر از ويژگى هاى هگل و بيشتر از صفات جهان نيچه باشد. اما تراژدى در تكامل روح در هگل ديده مى شود (حتى اگر تحت اين لفظ در نيايد). در پديده شناسى، روح انواع بودن هاى تراژيك را تجربه مى كند. سوى ديگر بودن تراژيك همانا «رواقى بودن» است كه روح با اجبار از آن مى گذرد. نقطه ديگر «رواقيت»، تراژيك است. در بعد «رواقى»، نوعى بى تفاوتى نسبت به جهان ديده مى شود، حال آنكه در «آگاهى دردناك»، روح به طور موقت در موقعيتى قرار دارد كه خود را مواجه با ثانويت مى بيند و نسبت به جهان در عدم پذيرش به سر مى برد در نتيجه تصوير به گونه اى ديگر است. روح در ابتدا مواجه با «انحطاط» است و بعد از آن به مرحله «نجابت» مى رسد و سپس دچار «سلامت تراژيك بزرگ» مى شود. از ديدگاه نيچه، روح آن هنگام كه تحت تاثير حيات واقع شود، دچار «انحطاط» مى گردد.

 

جريان حركت روح به علت «حيات» همان انحطاط است. روحى كه تاثيرپذير حيات بيرون از روح است، دچار انحطاط شده و از بعد «سلامت» و «سلامت تراژيك بزرگ» به دور مى افتد. براى نيچه معيار «سلامت»، همان «نجابت» است كه مى تواند روح را تابع خود سازد. بعد ديگر روح همان نقاهت است، «نقاهت» جزيى از «سلامت تراژيك بزرگ» است كه روح هنگام باز سازى خود با آن مواجه است. «سلامت نجيبانه» پس از مواجه شدن با «انحطاط»، «سلامت نجيبانه» را مى جويد و اين آن چيزى است كه از نقاهت حاصل مى شود. تركيب ارگانيك بدن در نقاهت، در آستانه سلامت تراژيك بزرگ قرار مى گيرد. لذا «نقاهت» جزيى از تركيب ارگانيك بدن است.

 

لذا در اينجا تن تمرين مى كند كه چگونه در كنار «نيستى» بايستاد و به آن نظاره كند. لذا سلامت واقعى در كنار نيستى قرار مى گيرد.به سخن ديگر مى توان گفت كه دنيا و بعد نقاهت فصلى است جهت دوباره سازى «تن»، «تن» در نيچه بعد اشرافى دارد و از اين نظر حكمران ابعاد ديگر است. تجربه نيستى نيز براى تن، جايى خاص را دارد. تن يك «مفهوم» نيست و لذا از دنياى «مفاهيم» به دور است. دانش و مفاهيم برخاسته از دانش در مقابل تن راه به جايى نمى برند. مفاهيم شهودى نيز فقط تا حدى بيانگر ابعاد تن هستند. اما مفاهيم در فقر نسبى به سر برده و ديدگاه ها نمى توانند دنياى تن را ترسيم و يا تصوير كنند.اهميت مفهوم هستى تراژيك بزرگ در اين است كه انسان تنها موجودى است كه در بطن هستى داراى بعد تراژيك مى شود. معناى تراژيك در اينجا همان در لبه پرتگاه بودن است كه با «غرور» صورت مى پذيرد. تجلى غرور در سلامت تراژيك خود را نشان مى دهد و اين بدان معنا است كه اگر چه در لبه پرتگاه است اما «غرور» خود را از دست نمى دهد. در واقع غرور آن چيزى است كه در سلامت تراژيك خود را نشان مى دهد لذا سلامت تراژيك محصول «سلامت نجيبانه» است كه نظر مقابل سلامت «انحطاط آميزى» است.

 

در اينجا لازم است به مفهوم «بازى» نيز اشاراتى بشود. در نيچه جهان يك طرف ديگر بازى است. تا زمانى كه بازى فرد با جهان ناشى از «لبريز بودن» است، بازى براى فرد به معناى بازى به معناى واقعى كلمه است. يعنى آنكه فرد مى تواند قواعد بازى را خود تعيين كند. چرا كه فرد همچنان سرشار از هستى است لذا طرف ديگر بازى، ضعيف و زبون بوده و اين در واقع فرد است كه ابعاد بازى را تعيين مى كند. فرد در اينجا «سرشار» است. در انواع هنر مى توان اين سرشار بودن را ملاحظه كرد. نمونه آن كار معروف آگوست رودن است؛ در اينجا فقط يك تن محكم و بى تفاوت نشسته است. در حالى كه ديگران در تب و تاب بوده از اين رو به آن رو مى شوند. عضلات نيرومند فرد نشسته، پيام هنر را به ما مى رساند: هنر يعنى قدرت عضلات در عين سكون.

 

نيچه در مقابل «بودن» و «شدن»، مفهوم «بى گناهى شدن»را عنوان مى كند. در شدن ديالكتيكى، تز ها مرتباً تغيير مى يابند تا آنكه به مرحله «سنتز» رسند.

 

تكامل «تز» در جريان شدن، اين را نشان مى دهد كه تكامل داراى يك وجه ارزشى است كه بر تز و آ نتى تز حكومت مى كند. در «بى گناهى شدن»، پديده بدون هيچ انگيزه نهايى در متن «شدن» قرار مى گيرد. در اين جا سنتز تكاملى ديده نمى شود. «بى گناهى شدن»، خارج از بار ارزشى است. اين بى گناهى نه به صورت تكامل و نه به صورت انحطاط در بى گناهى شدن جريان دارد. در هگل هيچ نوع بى گناهى در شدن ديده نمى شود. جهان و انديشه خود محصول تكامل تز هستند. لذا در اينجا نوعى بى قرارى و شتاب براى شدن هاى بى پايان ديده مى شود. سنتز به هر حال وجه برتر تز و آنتى تز است. نيروى حياتى در سنتز هيچ گاه پايان نمى پذيرد بلكه جنبه هاى كامل تر حيات بر سنتز ها حاكم اند. لذا در اينجا «بى گناهى شدن» به چشم نمى خورد. بى گناهى شدن نقطه مقابل ديالكتيك است. البته بى گناهى شدن بدين معنى نيست كه جريانى طوفانى بر شدن حاكم نيست.

 

بى گناهى شدن و ديالكتيك هر دو از مسيرى طوفانى مى گذرند. اصولاً هر نوع شدن در نيچه و هگل داراى جنبه اى پرتلاطم است و نيچه و هگل، جريان طوفانى حيات را به صورت يك واقعيت مى پذيرند.«بى گناهى شدن» بيشتر يك مفهوم يونانى است در مقابل ديالكتيك كه رو به سوى تكامل هستى دارد. «بى گناهى شدن» داراى جنبه غير خود آگاه است كه در آن تكامل خودآگاهى لزوماً اتفاق نمى افتد. يكى از كوشش هاى نيچه در اين خلاصه مى شود كه «شدن» را از متافيزيك تكاملى نجات دهد. در فلسفه يونانى نيز بر «شدن» نوعى متافيزيك حاكم است. كوشش نيچه در اينجا صراحتاً غير و حتى ضد ديالكتيكى است. ديالكتيك در اينجا نوعى «فوق متد» تصور مى شود كه قصد دارد بر بى گناهى شدن، نوعى متد بيافريند. انسان از نظر «بى گناهى شدن» شبيه جانوران ديگر است. اين بدين معناست كه جانوران ديگر نيز (هرگاه از ديد انسانى به آنها نگاه نكنيم) در اين بى گناهى شدن قرار دارند (رجوع شود به سونات هاى ارفئوس اثر ريلكه). لذا خودآگاهى باعث از ميان رفتن «بى گناهى شدن» مى شود و به جاى آن متافيزيك هستى پديد مى آيد.نيچه جزء آن دسته از متفكران است كه پيدايش متافيزيك را در هستى نشانه ترس مى داند و بر اين باور است كه ابرمرد نياز به متافيزيك ندارد و در واقع متافيزيك علاوه بر ترس، نشانه ضعف انسان در مقابله با جريان هستى است.

 

براى هگل، سيستم فلسفى نشانه اى از پيچيدگى رو به تكامل است كه در نهايت كل حيات را نيز شامل مى شود. اما در هگل بى گناهى شدن نشانى از ابعاد ابتدايى حيات است كه در جريان تكامل مجبور به پيچيدگى است. حيات تراژيك، نقطه اوج اراده معطوف به فرم است. اراده معطوف به فرم آن بخش از حيات است كه تحت تاثير ميل به فرم واقع شده و در اينجا است كه مى توان مشاهده كرد كه چگونه فرم بر حيات غلبه مى كند. حيات به صورتى كه تجربه مى شود داراى فرم هاى آموخته شده است اما اراده معطوف به فرم از تمامى فرم ها مى گذرد و فرم خاص خود را بر حيات اعمال مى كند. حيات تراژيك نيز نوعى اراده معطوف به فرم است كه در آن به رغم ناپايدارى جهان فرمى خاص بر جهان تحميل مى شود. «سلامت بزرگ تراژيك» نيز آن سلامتى است كه به رغم زوال و انحطاط چيز ها، بر آنها تحميل مى شود.

 

در اينجا مى توان ملاحظه كرد كه چگونه هنر به نجات دهنده چيز ها تبديل مى شود. در دوران مدرنيسم؛ «چيز ها» بيشتر مسخ شده و خصلت اصلى خود را از دست مى دهند. تراژدى در پى آن است كه چيز ها را نجات دهد. اين بعد در تراژدى شاه لير به خوبى ديده مى شود. مسخ شدگى چيز در عصر مدرنيسم پيشرفته و كاپيتاليسم به عيان رخ مى دهد. مسخ شدگى در اينجا اين معنا را دارد كه جنبه درونى چيز از بين رفته و چيز در واقع بى چهره مى شود. اين پديده با آليناسيون چيز نزد هگل و ماركس متفاوت است.

 

يكى از وظايف هنر، ايجاد نيروى تازه در كالبد چيزها است. اين نيروى تازه مى تواند صورتى جديد به چيز ها دهد. چيز مى تواند توسط هنر كشف مجدد شود و اين هنر است كه به چيز نيرو مى بخشد. اين نيرو در قالب اراده معطوف به فرم تجلى مى يابد و فرم در اينجا تجلى اراده معطوف به حيات است. «چيز» تا قبل از كشف هنرى آن، در دنيايى ساكن و بى اثر زيست مى كند ولى در اينجا چيز چون مظهر قدرت، زيستى تازه مى يابد. قدرت در اينجا يك مفهوم هستى شناسى است در بعد اراده معطوف به قدرت (يا به فرم) چيز لبريز از حيات است كه در گذشته دچار ضعف و كاستى بوده، توان لبريز شدن از فرم را نداشته است. لذا هر نوع هنر برتر، نوعى اراده معطوف به قدرت (يا به فرم) است.

 

بايد توجه داشت كه هنر معطوف به فرم يك تعبير صرف نيست. چرا كه در تعبير بعدى از هنر مورد توجه قرار مى گيرد، ليكن در اينجا هنر معطوف به فرم بيش از تعبير است و تعبير در اينجا دچار يك نوع كمبود مى شود. تعبير كوششى جهت سامان دادن به تاثيرات است در حالى كه «چيز» فراتر از تاثرات و تعابير قرار مى گيرد. چيز هنرى از يكسو در كنار «چهره نگاه كردن» قرار مى گيرد و از سوى ديگر بعد غيرطبيعى (غير عادى) ساخت مفهوم را انجام مى دهد. در اينجا مى توان نگاه خيره را مقابل نگاه تحليلى قرار داد. نگاه خيره آن نگاهى است كه پيشين يا پسين نگاه تحليلى است. در نگاه خيره بعد «حيرت» ديده مى شود. در حيرت، «سلامت نجيبانه» وجود دارد. در نگاه حيرت نوعى سرشار بودن وجود دارد كه در آن سلامت نجيبانه به چشم مى خورد. حيرت و سرشار بودن از جمله ابعادى است كه مى تواند از سلامت نجيبانه به سلامت تراژيك تبديل شود. در سلامت تراژيك، اندوه و غم به كنار رفته اند. در حقيقت همين اندوه و غم است كه مانعى اصلى از براى پيدايش سلامت تراژيك است. اندوه مانع از آن مى شود كه فرد بتواند به جهان «آرى» بگويد. آرى به رغم بى ثباتى جهان خود نشانه سلامت تراژيك است.در بطن «آرى» گفتن به جهان، سلامت نجيبانه نهفته است.

 

نه گفتن جزيى از سلامت «انحطاط آميز» است كه در جست وجوى جهانى «يكدست» است، «نه» همان «سلامت رمانتيك» است كه مانع «سلامت نجيبانه» و «تراژيك» است. «طاغى» (قهرمان كتاب كامو به همين نام) از طريق «طغيان» به هويت مى رسد در حالى كه قهرمان نيچه از راه «تأييد» و آرى گفتن به جهان خود را درك مى كند. قهرمان كامو محكوم است كه يك عمل پوچ (بالابردن سنگ) را كراراً تكرار كند. حال آن كه قهرمان نيچه محكوم به چيزى نيست. بلكه اين خود اوست كه يك راه را بايد مجدداً بپيمايد. اگر او محكوم به چيزى باشد، همان «ابداع مكرر خود» است. (نيچه، فلسفه و هنر- ص 121)تراژدى ما در اين است كه جوهر ما كشف شدنى نيست، بلكه بايد اختراع شود. (همان كتاب- همان صفحه) اين همان چيزى است كه ميشل فوكو آن را زيباشناسى هستى مى نامد. از نظر فوكو در جامعه معاصر، فرد امكان آن زيباشناسى هستى را از دست داده است. لذا ما به جاى آن كه دچار وضعيت هاى «تراژيك» شويم، دچار وضعيت هاى «انحطاط آميز» مى شويم. اين شايد بدين خاطر است كه «زيباشناسى هستى» از ما بسيار دور است. اين كه گفته مى شود كه ما ابزار زيباشناسى هستى را نداريم (مانند زبان و غيره) به نظر درست نمى آيد. زيباشناسى هستى در آن هنگام درست مى شود كه ما بر لبه هستى ايستاده باشيم.

 

در حالى كه «زيباشناسى هستى» كه اكنون ما در اختيار داريم به ما فقط «ترس» را القا مى كند. از سوى ديگر جامعه معاصر به گونه اى است كه در آن زيباشناسى غيررمانتيك كم و بيش وجود ندارد. فلسفه اى كه ما در اختيار داريم همان فلسفه «ترس» و «اضطراب» است. (مانند هايدگر). گرچه ما بيش از پيش بر لبه پرتگاه هاى هستى قرار گرفته ايم ابزار فلسفى درك عميق آن را به همراه نداريم لذا از اين رواست كه وضعيت ما عميقاً تراژيك است (به رغم تمام سرپوش ها و ناديده گرفتن ها). اما در واقع ما نمى دانيم كه وضعيت تراژيك چگونه است.فلسفه عصر حاضر، به رغم تمام ادعاهايش، هنوز عميقاً رمانتيك است. پديده ها مانند مرگ، هستى، تاريخ و... با ديدگاهى رمانتيك مورد تفكر واقع مى شوند. لذا اين بيم نيز وجود دارد كه گفته فوكو (زيباشناسى هستى) نيز به شيوه رمانتيك فهميده شود. اهميت فوكو در مفهوم «تكنولوژى هستى» به غيررمانتيك بودن آن ارتباط مى يابد. در تكنولوژى هستى، به شيوه اثر اجتناب ناپذير، بعد تراژدى هستى نيز وجود دارد. در اينجا تراژدى هستى نشانه اجتناب ناپذير دارد. تراژدى هستى بخشى از تكنولوژى هستى است و اين آن بخش است كه فرد مى تواند براى خود بسازد و يا حداقل به تصوير بكشد.

 

از بين رفتن بعد درون گرايى در زندگى و تسلط ابعاد كمى از سوى ديگر، پيامد تسلط جامعه توده است.بعد هگلى (ديالكتيكى) روح نيز كم و بيش از ميان مى رود. پديده شناسى روح بعد جديدى است كه در پى آناليز جنبه هاى مختلف روح است. آنچه كه از هگل به جا مى ماند، وجود طوفان هاى متعدد در روح است كه ظاهراً پديده شناسى در پى كشف آن است.

 

از ميان فلاسفه، تنها تئودور آدورنو است كه به بعد درون گرايى توجه خاص دارد. برخلاف گفتار ماركسيست ها، براى آدورنو بعد درونى روح داراى اهميت خاصى است. او در واقع تلاش مى كند كه هگل را دوباره احيا كند. به هرحال، در نيچه و هگل، زمينه مرگ تراژدى به عيان ديده مى شود. همچنين از سوى ديگر به جاى تراژدى، درون گرايى در افرادى چون كيركگور به وجود مى آيد. به عبارت ديگر درون گرايى به عنوان نقطه مقابل تراژدى ترسيم مى شود (گئورگ لوكاچ جوان).

نوشته شده توسط بردیا در | لینک به این مطلب
رياست جمهوري جنجالي احمدي نژاد

منبع: گروه بحران

 

- خلاصه

 

 

 

 

اگرچه از زمان انتخاب محمود احمدي نژاد در تير 1384 تمرکز اصلي به روي سياست خارجي وي بوده است، آينده رياست جمهوري وي به همان اندازه بسته به عملکرد داخلي او مي باشد. او که با وعده هاي عدالت اقتصادي و دولتي منزه به روي کار آمد، بر اساس همان وعده ها نيز مورد قضاوت قرار خواهد گرفت. تا به امروز نتايج (کار وي) متناقض بوده است. با وجود اينکه قيمت بالاي نفت به احمدي نژاد قدرت سرمايه گذاري بيشتر در برنامه هاي اجتماعي داده است، اما او رويهم رفته قادر به عملي کردن وعده هاي خود نبوده و در اندک مدت رياست جمهوري خود تناقضات متعددي با ديگر سازمانها و مراکز قدرت داشته است.

 

 

 

تجربه شکست رئيس جمهور و يارانش در انتخابات شوراي شهر و مجلس خبرگان در آذر ماه 1385 بيانگر مشکلات جدي درون طيف محافظه کار و همچنين عموم مردم بود. اين انتخابات همچنين نشان داد که فشار داخلي بر خلاف فشار خارجي، بهترين و امن ترين راه براي دستيابي به اصلاحات است.

 

 

 

احمدي نژاد با آرمانهاي کاملا پوپوليستي به قدرت رسيد ولي به سرعت به مشکل برخورد. برنامه هاي وي فورا با مخالفت مجلسي مواجه شد که اعضاي آن با وجود محافظه کار بودن سوابق متفاوتي با احمدي نژاد دارند و در يک اقدام بي سابقه برخي از مهمترين اعضاي کابينه وي را رد کردند. همچنين سازمانهاي تکنوکرات مانند بانک ملي و سازمان برنامه و بودجه با بسياري از سياستهاي تحميلي دولت جديد به طرز قاطعانه مخالفت کردند و يا آنها را به طور کامل عوض کردند. حملات احمدي نژاد به "غارتگران" و "مسئولين فاسد" باعث ترساندن شرکتهاي خدماتي و داخلي شده است ولي تاثير زيادي در شفافيت و پاسخگوئي دولت نداشته است. برعکس، احمدي نژاد با انتخاب افراد نزديک خود بر پستهايي که خارج از توانايي آنهاست و با عقد قراردادهاي چند ميليارد دلاري با سپاه پاسداران انقلاب اسلامي، شبهات را بطه سالاري را عليه خود برانگيخته است.

 

 

 

با اين حال، احمدي نژاد سرمايه هاي سياسي متعددي در اختيار دارد. يکي از مهمترين اين سرمايه ها برنامه هسته اي ايران و واکنشهاي ناشي از آن است که  اکنون به يک آرمان ملي  مبدل شده. اين گونه به نظر ميرسد که ادامه سياست هاي پوپوليستي از طريق تبليغات مداوم و حمايت از نيروهايي چون سپاه پاسداران و برادر کوچک آن گروه شبه نظامي بسيج، براي جلب حمايت حوزه هاي مهمي که احمدي نژاد را بر سر قدرت  آوردند کافي است. اين حوزه ها همچنين براي قدرت بخشيدن به اساس جمهوري اسلامي در برابر افزايش فشارهاي خارجي . يا حمله احتمالي آمريکا يا اسرائيل طرح ريزي شده اند.

 

 

نوشته شده توسط بردیا در | لینک به این مطلب
تُرکانِِِِ پارسي گوي

به زبانِ تُرکي که زبانِ مادريِ ده ها ميليون ايراني است، توهين بسيار کرده اند و برايِ ريشه کَن کردنِ آن حتّا از جعلِ تاريخ نيز بازنايستاده اند. زماني بود که آذربايجانيان در زيرِ فشارِ تبليغاتِ آريايي احساس مي کردند که زبانِ مادري شان را بايد مانند جامه ي زهرآگيني از تنِ خود بِکَنَند و دور بيفکنند. درجمهوري اسلامي نيز در برهمان پاشنه مي چرخد. اين رژيم نيز در زمينه ي زبان سياستي را دنبال مي کند که رژيم پيشين دنبال مي کرد.

درسالِ ???? ميلادي، هنگامي که شاه اسماعيل صفوي در چهارده سالگي تاج شاهي بر سرمي نهاد، خويشتن را « شاهنشاهِ ايران » ناميد و بدين سان، چنان که والتر هينتس، تاريخدانِ آلماني، مي گويد، تاريخِ دولتِ واحدِ ايراني آغاز شد (تشکيل دولتِ ملّي در ايران، چاپ دوّم، ص???). ايرانِ کنوني ادامه ي کشوري است که شاه اسماعيل بنيان گذاشت. پيش از او درهر گوشه اي از اين سرزمين خانداني حُکم مي راند وقلمرو حُکمراني اش هستيِ سياسيِ جداگانه اي داشت. از ايران نامي بيش در شاهنامه و برخي کتاب ها باقي نمانده بود، که بيشتراشاره به ايراني اساطيري داشت و نه به کشوري با مرزهايي معيّن و جغرافيايِ سياسيِ مشخّص. بنابراين، شگفت نيست که در بيشتر کتاب هايِ فارسيِ باقيمانده ازدوره ي پيش از صفويان به نام ايران برنمي خوريم. در تاريخِ بيهقي، در گلستانِ سعدي، در ديوانِ حافظ و در بسياري ديگر از متن هايِ کهنِ فارسي نامي از ايران نيست. سعدي در بوستان يک بار از ايران نام مي بَرد و بس، و آن، چنان که گفتيم، اشاره به ايراني اساطيري دارد: (کمانِ کياني به زه راست کرد - به يک دَم وجودش عدم خواست کرد \\ بگفت اي خداوندِ ايران و تور - که چشمِ بد از روزگارِ تو دور).

 

شاه اسماعيل به نيرويِ جنگجويانِ قزلباش، مرزهاي ايران را نزديک به ??? سال پس از گشودنِ آن به دست اعرابِ مسلمان، به حدود مرزهايِ ايرانِ ساساني رسانيد و درواقع آن را به عنوانِ واحدِ سياسيِ مستقل و يکپارچه دوباره بنيانگذاري کرد.

 

احمد کسروي

 

صفويان اهلِ اردبيل واز بوميانِ آذربايجان بودند. پدرانشان، برپايه ي پژوهش هايِ احمد کسروي و ديگرپژوهشگران، به زبان آذري سخن مي گفته اند که تا چندي پيش در برخي جاهايِ دورافتاده ي آذربايجان کساني هنوز به آن زبان سخن مي گفتند. از شيخ صفي، نيايِ بزرگِ صفويان، دوبيتي هايي به زبانِ آذري باقي مانده است. به گفته ي کسروي، آذري ازدرآميختنِ زبانِ اوليه ي مادها و زبانِ بوميانِ پيشينِ آذربايجان ( به نام مانناها، که به عقيده ي تاريخدانان، مردمي اورال وآلتايي بودند) پديد آمده بود. احسان يارشاطر معتقد است که اين زبان تنها زباني است که مي توان آن را ادامه ي زباني دانست که در زمانِ مادها به آن سخن مي گفتند (پژوهشي در باره ي زبانِ آذري، دانشنامه ي ايران و اسلام، ????). باري، اگر به گفته ي کسروي، نياکانِ صفويان به زبانِ آذري سخن مي گفته اند، مسلم اين است که خود آن را فروگذاشتند و به زبان ترکي که زبانِ قزلباشان بود، گرويدند. البتّه زبان ترکي قرن ها پيش از آنان در آذربايجان جايگير شده بود. در دربارِ صفويان به ترکي سخن مي گفتند. زيرا، چنان که مي دانيم، پايه هايِ قدرتِ شاه اسماعيل را سپاهيانِ قزلباش، يعني ايل هايِ جنگجويِ تُرک همچون اُستاجلو، شاملو، تکلو، وورساق، قره مان، روملو، ذوالقدر، بيات، افشار و قاجار استوار کردند. شاه اسماعيل با تخلّص ختايي به زبانِ ترکيِ آذربايجاني شعر مي سرود. هم او بود که مذهبِ شيعه را، که در زمانِ اقامتِ هشت ساله اش در گيلان - يکي از کانون هايِ اصلي وديرينِ شيعه - به آن گرويده بود، دينِ رسميِ کشور کرد و از آن جنگ افزاري ساخت برايِ ايستادگي در برابرِعثمانيان درغرب واُزبکان درشرق که هر دو سنّي مذهب بودند. امّا فراموش نکنيم که او با همه ي دلبستگي اش به زبانِ ترکي، درنگي در نواختن و برکشيدنِ زبانِ فارسي نکرد و به آن زبان نيز شعرهايي سرود که در ديوانش ثبت شده است. در اين شکّي نيست که دوره ي فرمانرواييِ پادشاهانِ صفوي، يکي از درخشان ترين دوره هايِ شکوفاييِ فرهنگِ ايراني بود. در سراسرِ اين دوره، کاتبان و فقيهان و ديوانيان به فارسي مي نوشتند ومدرکي در دست نيست که نشان دهنده ي بي مهريِ پادشاهانِ صفوي به اين زبان باشد. به حق بايد گفت که ترکان هميشه اين زبان را گرامي داشته اند و سخنورانِ پارسي گويِ برجسته و نامداري به زبان و ادبِ فارسي هديه کرده اند. بي مهري هايي که امروز تني چند از آذربايجانيان به زبانِ فارسي مي کنند، تازگي دارد.

 

باري، خاندانِ صفوي در ???? ميلادي به سببِ فروريختگيِ دروني و در پي هجومِ قبايلِ افغان برافتاد. نادر، فرزندِ گمنامِ يکي از افرادِ ايلِ افشار، در کمتر از پانزده سال کشور را ازوجودِ اشغالگرانِ بيگانه و گردنکشانِ خودي پاک کرد و درسالِ ???? ميلادي تاجگذاري کرد. اوايران را از پاشيدگيِ قطعي رهانيد و دوباره آن را يکپارچه کرد. امّا دهه اي بيش بر نيامد که جنونِ بدگُماني و غرور و بي رحمي بر وجودش چيره گشت و سرانجام، در ????، به دستِ فرماندهانِ نظامي اش کشته شد و ايران دوباره دچارِآشوب و نابساماني وبازيچه ي دستِ گردنکشانِ محلّي شد. در زمانِ نادر نيز دبيران و نويسندگان به فارسي مي نوشتند.

 

پس از مرگِ نادر، کريم خان، رئيسِ طايفه ي زند، برايِ مدّتي کوتاه در بخشِ جنوبيِ کشور آرامش برقرار کرد، امّا پس از مرگِ او آشوب و هرج و مرج قلمروِ فرمانروايي اش را فراگرفت. سرانجام، آقا محمّد خانِ قاجار با جنگ هايِ بي امان و بي رحمانه اش به نابساماني ها وسرکشي ها پايان داد وايران را با اراده و قدرتي بي مانند يکپارچه کرد. هر بي رحمي از او سرزده باشد، ايران پايداري اش را وامدارِ اوست.

 

دردربارِ قاجاريان زبان هايِ ترکي و فارسي را درکنارِهم به کار مي بُردند. زبانِ فارسي، زبانِ اداري و زبانِ تُرکي، زبانِ قُشون بود. درمکتب خانه هايِ آذربايجان، زبانِ فارسي را در کنارِ زبانِ عربي درس مي دادند و آذربايجانيانِ درس خوانده معمولا اين دو زبان را از رويِ اصول و قاعده مي آموختند و اگر در ميان خود نامه نگاري مي خواستند کرد، نامه به زبانِ فارسي مي نوشتند. در شهرهايِ قفقاز نيز که در پيِ جنگ هايِ ايران و روس در نيمه ي اوّلِ قرنِ نوزدهم از ايران جدا شده بودند، آموزشِ فارسي و عربي در مکتب خانه ها ادامه داشت و نويسندگانِ آن سامان از نوشتن به زبانِ فارسي باز نمي ايستادند. امّا در مدرسه هايِ قفقاز آموزش به زبانِ ترکي نيز رايج شده بود و جا افتاده بود، چنان که برايِ درس خوانده هايِ آن خطّه نوشتنِ به اين زبان امري عادي بود. آنان روسي را نيز معمولا مي آموختند.

 

روزنام? آذدبايجان

 

روزنام? آذدبايجان

 

مردمِ آذربايجان بر اثر رفت و آمد دائم به قفقاز همبستگيِ فرهنگي، قومي وعاطفي شان را با همزبانان و همکيشانِ قفقازيِ خود حفظ کرده بودند، چنان که در جنبشِ مشروطه خواهي، زماني که آذربايجان، به ويژه تبريز، به کانونِ اصليِ جنبش تبديل شد، مجاهدانِ قفقازي با دل و جان، و نويسندگان و سخنورانِ قفقازي با قلم و زبان به پشتيباني از اين جنبش برخاستند که شرحِ آن را در تاريخ ها نوشته اند. در اين جنبش، آذربايجانيان برايِ بيانِ منظورِ خود از هر دو زبانِ تُرکي و فارسي استفاده مي کردند. در روزنامه هايِ محلّي حسيّات و ايده هايِ خود را به هر دو زبان مي نوشتند. در روزنامه ي آذربايجان که در تبريز منتشر مي شد، و در روزنامه ي فرياد که ميرزاحبيب آقازاده در اروميه به سردبيريِ ميرزا محمود غني زاده منتشر مي کرد، به هر دو زبان شعر و گفتار چاپ مي کردند. برخي ازانديشه گران ونويسندگانِ آذربايجانيِ ساکنِ قفقاز به هر دو زبان مقاله و رساله وداستان و نمايشنامه مي نوشتند. محمّد سعيد اُردوبادي، جليل محمّد قلي زاده و ميرزافتحعلي آخوندزاده از آن جمله اند. اينان همه به ايراني بودنشان افتخار مي کردند، اگرچه در قفقاز مي زيستند. واين زماني بود که هنوز ايرانيّت را با يک زبان و يک نژاد و يک تاريخ تعريف نمي کردند. زبانِ ترکي پا به پايِ زبانِ فارسي در خدمتِ آزادي و يکپارچگي و پايداريِ ايران بود. دريغ است که پژوهشگرانِ ايراني تاکنون به اهميّتِ تعيين کننده و تأثيرِ شگرفِ اشعارِ ترکيِ ميرزاعلي اکبر طاهرزاده صابر در آگاهانيدن و شورانيدن مردم و به طورِکلّي در پيروزيِ مشروطيّتِِ ايران توجه درخوري نکرده اند. مجموعه ي اشعارِ اين شاعرِ بزرگ را همسرش در سالِ ????، درست يک سال پس از مرگِ شاعر، زيرعنوانِ هُپ هُپ نامه چاپ کرد. بخشِ بزرگي ازاشعارِسيّد اشرف الدين قزويني معروف به گيلاني، چنان که ملک الشعرايِ بهار به درستي متوجه شده بود، اقتباس يا ترجمه ي آزاد از اشعارِ صابر بود: «سبک اشرف تازه بود و بي بدل - ليک هُپ هُپ نامه بودش در بغل// بود شعرش مُنتَحَل».

 

برخي نويسندگانِ آذربايجاني را به حق بايد از بنيانگذارانِ نثرِ نوينِ فارسي دانست. نخستين سَره نويسان نيز از ميانِ آنان برخاسته اند. ميرزاجعفر قراجه داغي، مترجمِ توانايِ نمايشنامه هايِ آخوندزاده، نخستين کسي بود که فارسيِ گفتاري را به فارسيِ نوشتاري نزديک کرد. پس از او بود که نويسندگاني مانند ميرزاحبيب اصفهاني و محّمدعلي جمال زاده زبانِ گفتاري را چاشنيِ زبانِ ادبي کردند و سبک دلپذيرِساده نويسي را در فارسي رواج دادند.

ايرج ميرزا

 

ايرج ميرزا، شاهزاده ي قاجار، زاده ي تبريز بود و فارسي و عربي و فرانسه را درآن شهر آموخته بود. او يکي از تواناترين شاعرانِ پارسي گويِ پس از مشروطيّت است و تأثيري انکارناپذير در تحوّل شعرِ فارسي گذاشته است. شعرش، بازتابِ زندگانيِ اجتماعيِ زمانه ي اوست. زبانِ ساده و بي پَروايش از وي شاعري يگانه ساخته است. نخستين شاعري است که در شعرسرايي با استاديِ تمام از واژه ها و اصطلاحاتِ عاميانه استفاده کرده و سخنِ اديبانه را به زبانِ عامّه نزديک کرده است.

 

 به نظر مي رسد که بيشترِ نويسندگان و سخنورانِ آذربايجاني به سبب آنکه فارسي را در مکتب مي آموختند، گرايش به ساده نويسي و ساده گويي داشتند واز لفاظّي هايِ اديبانه و بازي هايِ بيهوده ي زباني که قرن ها گريبانگيرِ زبانِ فارسي بود و آن را از زايايي بازداشته بود، خودداري مي کردند. عبدالرحيم طالبوف تبريزي رساله هايِ آموزشي اش را برخلافِ نثرِمعرّبِ فخرفروشانه ي زمانه اش، با زباني زيبا وبس ساده نوشته است. اين ويژگي را در نوشته هايِ نويسندگانِ آذربايجاني تبارِ دوره ي پهلوي ها و چند دهه ي گذشته نيز مي توان ديد. زماني که کسروي به ساده نويسي پرداخت، اُدبايِ همروزگارش مانند محّمد قزويني با او دُرشتي ها کردند، امّا ديديم که زبانِ فارسي سرانجام به راهِ سادگيِ و بي پيرايگي رفت. نثرِ کسروي درهمه ي نوشته هايش يکدست نيست و مي توان خُرده ها به آن گرفت، به ويژه در بعضي مقاله ها و رساله هايِ اجتماعي اش که بازنويسي شده ي سخنراني هايش هستند. در اين گونه کارها گهگاه نحوِ زبانِ مادري اش را بي اختيار به کار برده است يا مَثل هايِ ترکي را به فارسي ترجمه و بازگوکرده است. البتّه داد-و- سِتَد هايي از اين دست ميان زبان ها طبيعي است. در امثال و حِکَمِ دهخدا، به گفته ي کارشناسان، مَثل هايِ ترکيِ آذربايجاني کم نيستند. باري، از برخي کارهايِ عجولانه ي کسروي که بگذريم، نثر او رويِ هم رفته دلپذير و زيباست و سرراست و نا سرراست در نثرِ معاصرِ فارسي اثر گذاشته است. برخي واژه ها و اصطلاحاتِ رايجِ امروز را کسروي واردِ زبان فارسي کرده است.

 

درباره ي نويسندگانِ آذربايجاني تبارِ پارسي گوييِ که در تحوّلِ زبانِ فارسي سهمِ چشمگير داشته اند و آن را زيبا و استوار و ساده و روشن نوشته اند و مي نويسند، بسيارمي توان سخن گفت. زنده ياد عبّاس زرياب خويي از نثرنويسانِ صاحب سبک بود ، محمّد علي موحّد نثري دلپذير و استوار دارد. محمّدحسن لطفي، مترجمِ نامدارِ افلاطون، به زباني پاکيزه و روان و بي تکلّف مي نوشت. از نويسندگانِ چيره دستِ ديگري نيز مي توان ياد کرد. جالب آنکه به هنجارترين و مدرن ترين فرهنگِ فارسي نيز که دهه اي پيش چاپ شد، زيرِ نظرِ دانشمندي آذربايجاني تدوين شده است.

 

 

دکتر تقي اراني

 

دکتر تقي اراني

 

البته آذربايجانياني هم هستند که فارسي را بد مي نويسند و گاه به عَمد بد مي نويسند. آنان خشمِ فروخورده ي خود را بر سرِ زبانِ فارسي خالي مي کنند. حتّا کساني از آنان اين جا و آن جا مي کوشند تا اين زبان را خوار و ذليل و بي اعتبار جلوه دهند که بي شک کوششِ بيهوده اي است. اين بي مهري به زبانِ فارسي توجيه پذير نيست. زيرا اگر در قرنِ گذشته قدرت هايِ حاکم به زبانِ مادريِ آنان توهين کرده اند، بايد آن را در پيوند با سياستي ببينند که طرحِ اصليِ آن را گروهي از سرامدانِ ايرانيِ پس از مشروطيّت و در پيشاپيشِ آنان، گروهي از روشنفکرانِ آذربايجاني ريخته بودند، با اين گُمانِ ساده که با واقعيّت بخشيدنِ به آن، ايرانِ درمانده ي آن روز به جَرگه ي کشور هايِ سربلند و پيشرفته ي جهان خواهد پيوست. اين آذربايجانيانِ برافروخته بايد بدانند که بيش از همه، همولايتي ها و همشهري هايِ خودِ آنان بودند که شيفته ي تئوري هايِ نژادي و ايدئولوژي ِايرانِ باستاني شده بودند و تاريخِ زنده را که پدرانشان بازيگرانِ اصليِ آن بودند، رها کرده، به قولِ داريوش آشوري، به تاريخ مُرده چسبيده بودند. کساني مانند کاظم زاده ايرانشهر (زاده ي تبريز) و ميزاحسين خان طاهرزاده تبريزي بودند که مي خواستند ايران را به گذشته اي بازگردانند که باستان شناسيِ غربي تازه داشت کشف مي کرد.

رضازاده شفق

 

رضازاده شفق

 

دکتر تقي اراني و رضازاده شفقِ آذربايجاني بودند که به انکارِ خويشتن برخاسته بودند و تُرک بودن را ننگ مي شمردند. غافل از آنکه به چشمِ ديگران، آنان تُرک زبان بودند و بنابرهمين اصل، تُرک شمرده مي شدند. هنگامي که ملک الشعرايِ بهار با کسروي درافتاد، بنا به رسمِ ناخوشايندِ شاعرانِ ايراني، شعري در هَجو او سرود که مطلعش اين بود: «اي سيّد تُرک، کسروي از چه شدي؟ » او مردي را که دلبسته ي ايران بود و جانش را بر سر آن گذاشت، حتّا سزاوار اين نمي دانست که نامي ايراني برايِ خود بگزيند.

 

 

 

باري، به زبانِ تُرکي که زبانِ مادريِ ده ها ميليون ايراني است، توهين بسيار کرده اند و برايِ ريشه کَن کردنِ آن حتّا از جعلِ تاريخ نيز بازنايستاده اند. زماني بود که آذربايجانيان در زيرِ فشارِ تبليغاتِ آريايي احساس مي کردند که زبانِ مادري شان را بايد مانند جامه ي زهرآگيني از تنِ خود بِکَنَند و دور بيفکنند. درجمهوري اسلامي نيز در برهمان پاشنه مي چرخد. اين رژيم نيز در زمينه ي زبان سياستي را دنبال مي کند که رژيم پيشين دنبال مي کرد. زبانِ تُرکي با همه ي کوشش هايي که حکومت ها و روشنفکرانِ تمام خواه در سراسر قرنِ بيستم کردند، از ايران ريشه کن نشد. اين را کارگزارانِ رژيمِ پيشين نيک امّا دير دريافتند که با زور و تحقير نمي توان زبانِ مردمي را عوض کرد. به رسميّت شناختنِ  اين زبانِ قدرتمند و پُرجاذبه نيازمندِ بازانديشيِ الگويِ سياسي و ايدئولوژيکي است که از يک قرنِ پيش برذهن ها چيره شده است. کارِساده اي نيست، ولي بايد تا ديرنشده به اين کارهمّت گُماشت. وامّا آن دسته از آذربايجانياني که سازِ ناسازِجدايي مي نوازند، بايد بدانند که آينده و سرنوشتِ مردمِ آذربايجان، به رغمِ همزباني شان با مردمِ کشورهايِ همسايه، با آينده و سرنوشتِ مردمِ سراسرِ ايران گره خورده است. آنان به کشوري که نياکانشان برايِ پايداري و يکپارچگي اش جنگيده اند، بسيار دلبسته اند و زبانِ فارسي را که در پَروراندن و بارآوردنش از دل و جان کوشيده اند، از آنِ خود مي دانند.

نوشته شده توسط بردیا در | | لینک به این مطلب
نقد و بررسی فیلم اخراجي ها

کارگردان عزيز کرده، لات بازي و هويت کور مي فروشد

فروش پنج ميليارد توماني فيلم اخراجي‌هاي دو ( تا آخر فروردين ????) و فروش خوب اخراجي‌هاي يک اين پرسش را در برابر اهل سياست، فرهنگ و رسانه‌ها در ايران قرار مي دهد که اين فيلم‌ها از چه ويژگي‌هايي برخوردار است و در کدام بافت و سياق فرهنگي و سياسي توليد و به نمايش در آمده‌اند که به  اين فروش بي سابقه دست يافته‌اند. اين در حالي است که نه کارگردان فردي پذيرفته شده در ميان اهل فرهنگ و سينماي ايران بوده است (او يکي از اعضاي سابق و مشهور انصار حزب الله در ايران است)، نه روند ساختن فيلم پاک و پاکيزه بوده است (سرقت ادبي داستان فيلم "اخراجي‌هاي دو" از يک نويسنده‌ي ادبيات جنگ در ايران (1) و نه منتقدان فيلم در ايران به اين فيلم نمره‌ي قبولي داده‌اند. همچنين اين اتفاق در حالي رخ مي دهد که کل فروش بليط سينما در يک دهه‌ي اخير در ايران علي رغم رشد جمعيت نصف شده است.

 

"اخراجي‌هاي دو" دنباله ي اخراجي‌هاي يک است که در ادامه ي حضور کساني که در ادبيات حکومتي "اراذل و اوباش" خوانده مي شوند در جبهه، به اسارت نيروهاي عراقي در مي آيند. سه شخصيت اصلي داستان و همراهانشان به يک اردوگاه اسراي جنگي منتقل مي شوند در حالي که خانواده هاي آنها در يک عمليات تروريستي با دشمن در جبهه‌اي ديگر در گير مي شوند. تبليغات محور اساسي کار نيروهاي دشمن است و با تطميع و تهديد به پيش مي رود. تک تک خطوط روايي و گفتگوهاي فيلم ادبيات رسانه‌هاي اقتدارگرا در سه دهه‌ي اخير را بازمي نماياند. 

 

عوامل عمده‌ي جذب تماشاگر

 

در فضاي بسته‌ي فرهنگ عمومي در ايران و بسته بودن دست هنرمندان ديگر انديش و ديگر باش در توليد آثار هنري، جذابيت خبري ده نمکي عامل اول فروش اين فيلم همانند قسمت اول آن بود. مردم ايران که هر روز و به طور نهادينه حقوقشان توسط حکومت ديني و نيروهاي شبه نظامي آن (مثل انصار حزب الله) نقض مي شود، مي خواستند ببينند کساني که قبلا در خيابان‌ها آنها را براي تار مويي يا رژ لبي کتک مي زده اند يا شبها داشبورد اتومبيل آنها را براي يک کاست يا سي دي مي گردند يا کتابفروشي و سينما آتش مي زنند چه مي گويند. بخشي ديگر از مردم براي شوخي‌هاي عامه پسند و لودگي‌ها که بدون انسجام روايي بر سر و روي تماشاگر ريخته مي شود به تماشاي آن رفتند. ژانر لات بازي از دوران فيلم قيصر ساخته‌ي مسعود کيميايي پر مخاطب بوده است و جالب اين است که در بررسي‌ها و نقد فيلم در مجلات سياسي و سينمايي و نامه نگاري‌هاي مربوط به اين فيلم دوباره سرو کله‌ي ادبيات مربوط به فرهنگ لات بازي در ايران پيدا شده است. (2) در اين ژانرغيرت نقش اول را بازي مي کند اما غيرت ناموسي در قيصر به غيرت ديني و تا حدي ملي در اخراجي‌ها تحول مي يابد و تيغ کشي براي ناموس به تيغ کشي براي مذهب تبديل مي شود. اخراجي‌ها مي خواهد شعبان بي مخ‌ها را به طيب‌ها و ده نمکي‌ها تبديل کند.

شعارهاي عدالت خواهانه و ملي گرايانه در جامعه اي که هر روز شکاف غني و فقير در آن بيشتر مي شود و نمادهاي ملي مورد غفلت يا انکار قرار مي گيرد، نمايش اراذل و اوباش مورد توجه حکومت که بايد نقش بسيجي‌هاي حافظ حکومت را بر عهده بگيرند و تناقضات فرهنگ رسمي در اين باب، کمدي جنگي و ادبياتي که فقط نيروهاي خودي مي توانند به اين محدوده وارد شوند، آزادي عمل کارگردان در طراحي ديالوگ‌ها که

 

مخصوص به وفاداران رهبري است، تبليغات تمام عيار تلويزيون در ايام عيد که تنها شامل فيلم‌هاي کاملا خودي مي شود، اکران نوروزي، و استفاده از نمادهاي ملي مثل سرود اي ايران در فيلم از عوامل ديگر فروش بالاي فيلم هستند.

 

نماد خرده فرهنگ روحانيت شيعه

 

"اخراجي‌هاي دو" نگرش هميشگي روحانيت و ايدئولوژي حاکم به فيلم ، انسان و فرهنگ را بازمي نمايد: فيلم محصولي فرهنگي است که نيروهاي خودي حکومت توليد مي کنند، از همه‌ي فرايندهاي سانسور دولتي سر بلند بيرون آمده و داستاني را که رهبران سياسي دوست دارند بر پرده ببينند روايت مي کند؛ انسان موجودي است اساسا شر (بر خلاف تبليع اين ايده که انسان فطرتا خير است) که با هدايت روحانيت و ايدئولوژي مذهبي در مسير هدايت قرار مي گيرد؛ و فرهنگ بستري است براي تبليغات سياسي که بر مشروعيت سياسي و عمر حکومت مطلقه‌ي مذهبي مي افزايد. از اين جهت "اخراجي‌هاي دو" يک  "فيلم" است، انسان طراز مکتب ج.ا.ا. و مسير ضروري تحول ديگران به سمت وي را نشان مي دهد، و سازنده‌ي فرهنگ مورد علاقه‌ و نگرش کاست حکومتي است.

 

اين فيلم، سينماي طراز مکتب دوران احمدي نژاد را نمايندگي مي کند و از همين جهت همه‌ي حکومت به پشتيباني از آن برخاست (حمايت مالي، تدارکاتي و تبليعي مرکز گسترش سينماي مستند و تجربي، سپاه پاسداران، ارتش، انجمن سينماي دفاع مقدس و بيناد حفظ آثار و نشر ارزش هاي دفاع مقدس، سازمان صدا و سيما و وزارت ارشاد). اگر با فيلم ليلي با من است و مارمولک کمال تبريزي يا فيلم هاي حاتمي کيا همين برخورد حمايتي تمام عيار صورت مي گرفت فروش آنها بسيار بيش از فروش واقعي آنها مي بود. اما علي رغم محدود شدن تبليغات و برداشتن مارمولک از پرده در اوج فروش به علت رويکرد انتقادي آن، باز فروش اين فيلم قابل توجه بود. "برادر بزرگ" يا همان حکومت مطلقه‌ي فقيه در همين بزنگاه‌ها براي بالا بردن يا به زمين زدن يک محصول فرهنگي نقش بازي مي کند. در دوران خامنه‌اي افرادي مثل تبريزي يا حاتمي کيا که روايتي ديگر از خرده فرهنگ جنگ يا بسيجي دارند به حاشيه رانده شده و افرادي مثل ده نمکي در متن هنر و فرهنگ حکومتي قرار گرفته‌اند.

 

جامعه شناسي اقتدارگرايان ديني

 

مردم ايران در اخراجي‌هاي يک و دو و نيز ديگر فيلم هاي طراز مکتب در ج.ا.ا.  به دو گروه حزب‌اللهي‌هاي حکومتي و لات‌ها تقسيم مي شوند و اين دو گروه به تعاملي سازنده با يکديگر مي پردازند، همان رابطه اي که روحانيت با توده‌ي بي شکل و لشکر فقرا و بيکاران در دوران حکومت خامنه اي داشته و حکومت را تداوم بخشيده است. حاکمان مطلق ايران عاشق فيلم‌هايي مثل اخراجي‌ها هستند چون اين فيلم ها جامعه را به همان صورتي نشان مي دهند که حکومت مي خواهد و پاسخي است به روشنفکران که جامعه‌ي ايران را متنوع، چند فرهنگي، چند ديني و چند صدايي مي بينند.[1] در اين گونه فيلم‌ها هيچ صدا و مشروعيت و کرامتي غير از صدا و مشروعيت و کرامت حاکمان به چشم نمي خورد. فيلم به زبان گوياي لات‌ها (معتادان، دزدها و بيکاره ها که هريک، يک شخصيت کليدي در فيلم دارند) تبديل شده است، کساني که صدايشان در سه دهه‌ي اخير توسط حکومت (از نگاه فرهنگ سازان حکومت مطلقه) کمتر شنيده شده است. بقيه‌ي مردم ايران نيز يا پزشکان هالو هستند يا منافقان هواپيما ربا. اين نگاه کاملا مويد جامعه شناسي کاست حاکم حکومتي است که مردم را به خودي و غير خودي (متشکل از معاند، منافق، فريب خورده و جاهل) تقسيم مي کنند. 

اخراجي‌هاي جامعه‌ي ايران از منظر کاست حاکم و هنرمندان حکومت ساخته‌ي آن، نه اکثريت خاموش و سرکوب شده، نه اقليت‌هاي ديني، قومي يا زباني، و نه اقشار دگر باش و ديگر انديش، بلکه لات ها و اراذل و اوباشي هستند که طرح امنيت اجتماعي رژيم آنها را در محاکمات چند ساعته بر بالاي چوبه‌ي دار مي فرستد يا قرار است به اردوگاه هاي اجباري کار فرستاده شوند (پيشنهاد اخير احمدي نژاد[2]) اما در اين فيلم به نمادهاي هويت و تحول

 

تبديل شده‌اند. به بيان فيلم، شنيده شدن صداي اينان مستلزم پيوستن به نهادهاي تحت نظارت روحانيت، و تبعيت محض آنها از روحانيت حاکم و وفاداران به آنها است.      

 

سياست‌هاي هدايتي- حمايتي- نظارتي و لشگر فقرا و بيکاران

 

چه بر سر جامعه‌ي ايران آمده که در دهه‌ي هفتاد از فيلم‌هاي با ارزش از نظر فرهنگي و هنري نيز در کنار فيلم‌هاي بازاري استقبال مي شد و اکنون فيلم ده نمکي پر فروش مي شود؟ آيا اين مخاطبان همان مخاطبان سابق‌اند يا ده نمکي مخاطبي متفاوت با مخاطبان مخملباف يا مهرجويي يا بيضايي دارد؟ اول آنکه توجه به اين گونه فيلم‌ها پديده‌اي تازه در سينماي ايران نيست. فروش فيلم‌هاي مسعود کيميايي با همين ژانر (زندگي اراذل و اوباش) يک پديده‌ي تاريخي در رسانه‌ي سينما در ايران است. دوم آن که اکنون دستگاه رهبري با يکدست کردن حکومت به دنبال خلق فرهنگ مورد نظر خود در جامعه است و همه‌ي ابزارها براي ترويج و تبليغ اين فرهنگ رسمي بهره مي گيرد. ده نمکي‌ها عوامل مورد اعتماد حکومت در اين فرهنگ سازي هستند. از همين جهت همه جور امکانات براي اين فرهنگ سازي در اختيار آنها گذاشته مي شود. سوم آن که سياست‌هاي هدايتي- حمايتي- نظارتي وزارت ارشاد در حوزه‌ي هنر و فرهنگ در دولت احمدي نژاد (با تاييد کامل دستگاه رهبري) عمدتا بر دغدغه‌هاي امنيتي تمرکز يافته‌اند. حکومت به همه‌ي نيروهاي دگرباش و دگر انديش در بخش فرهنگ به عنوان تهديد امنيتي مي نگرد. به همين دليل توليد محصولات فرهنگي توسط عوامل خودي (از منظر دستکاه رهبري) و با هدايت ميراني که همه پس زمينه‌ي امنيتي و نظامي دارند سرلوحه‌ي کار قرار گرفته است. عموم مردم از قشرهاي متفاوت در شرايط فقدان رقابت و بسته شدن زبان دگر انديشان نيز چاره‌اي بجز مصرف اين محصولات ندارند. و چهارم آن که هنوز حدود پنجاه درصد از مردم ايران به شبکه‌هاي تلويزيوني ماهواره‌اي و بيش از شصت درصد به اينترنت دسترسي ندارند و مواد فرهنگي مورد نياز خود را از رسانه هاي دولتي اخذ مي کنند. اين افراد که از اقشار کم سواد، حاشيه‌ي شهري و نسبتا فقير هستند بديلي براي فرهنگ رسمي نمي شناسند تا بدانها رو کنند. امثال ده نمکي و صفار هرندي مسئوليت دارند تا براي لشگر بيکاران و فقرايي که دولت احمدي نژاد در دوران انتخابات به آنها سيب زميني مجاني يا بليط تخفيفي استخر يا دو هزارتوماني مي دهد خوراک فرهنگي توليد کنند.

 

طنز هنر و فرهنگ ايران در زير سايه‌ي حکومت ديني آنست که نمادهاي عوام پرستي، دين فروشي، ظاهر بيني و تبعيض خود عليه اين موضوعات فيلم مي سازند و مردم نيز برخي حرف هاي ناگفته و نشنيده‌ي خود را بايد از زبان حاکمان مطلقه و مستبد خود يا وفاداران به آنها بشنوند
نوشته شده توسط بردیا در | | لینک به این مطلب
گشتهاي ارشاد به مرد ها تذکر دهند !!

او پنجاه و يک ساله و نمايند? مستقل مجلس است . هدف او نه تنها شرکت در انتخابات و احراز مقام رياست جمهوري است، بلکه او مي خواهد نگرش شوراي نگهبان را نسبت به مسائل زنان تغيير دهد. شوراي نگهبان تا کنون کانديداتوري زنان را براي اين مقام ممنوع اعلام کرده بود زيرا واژ? "رجل " را تنها به مردان قابل اتلاق ميدانست . به قول خودش در صورت تائيد صلاحيتش توسط اين شورا به سرعت کابينه اش را معرفي مي کند .او اميدوار است در بين کانديداهاي نهائي رياست جمهوري کانديداهاي زن حضور داشته باشند :

 

 خانم بيات! شما وقتي کانديدا شديد تاکيد کرديد که اگر شوراي نگهبان اين بار صلاحيت کانديداهاي زن را به خاطر زن بودن رد کند بخش زيادي از اراي راي دهندگان در انتخابات از دست مي رود مگر اين بار چه تغييري را در جامعه احساس کرده ايد ؟

 

 تعداد زيادي از زنان به من مراجعه مي کنند و اين را مي گويند که چرا ما بايد نردبام به قدرت رسيدن کساني باشيم که وقتي به قدرت مي رسند مردم و همچنين زنان را فراموش مي کنند . اين بحث ها را خيلي از زنان با من دارند و مي گويند اگر اين بار کانديداي زني بين تائيد شده ها نداشته باشيم حتي پاي انتخابات نمي ائيم .برخي حتي مي گويند در صورت تائيد زنان شايد به انها راي هم ندهيم اما همين که معضل حل شده باشد براي مان کافي است و علقه عاطفي شان به نظام بيشتر مي شود .

 

 پس براي همين وقتي کانديدا توري تان را اعلام کرديد از همه زنان ومردان ايراني خواستيد در جهت تغيير نگاه شوراي نگهبان درباره رئيس جمهور شدن زنان تلاش کنند ايا هدف تان از نامزدي فقط همين موضوع بوده است يا واقعا به رئيس جمهور شدن هم فکر مي کنيد ؟

 

 من با اين کار هدف جدي يعني همان رئيس جمهور شدن را دنبال مي کنم . من از نزديک با ديدگاه هاي حضرت امام اشنائي دارم و در پاريس ايشان را مي ديدم درآن زمان در امريکا دانشجو بودم و با همسرم خدمت حضرت امام رسيديم و علاوه بر اين که مقلد ايشان بودم و در جريان انقلاب پشت سر ايشان حرکت کردم يک نوع علاقه عاطفي و فلسفي نيز به ايشان داشتم و بر ديدگاه هاي ايشان هنوز هم کار مي کنم . از نظر جامعه شناسي معتقدم در فضاي فکري حکومتي ايشان کسب رضايت مندي مردم در جايگاه والائي قرار داشته است . بنابراين با توجه به تحقيق هاي جامعه شناسي که داشتم هميشه محور بررسي من اين بوده که ما به چه درجه اي از رضايت مندي مردم رسيده ايم؟ بنابر اين حرکت من بسيار جدي است و معتقدم عوامل زيادي موجب شده که ما هنوز به يک درجه قابل توجه از کسب رضايت مندي مردم در زندگي روزمره نرسيم و به همين دليل به عرصه انتخابات ورود کردم هم دوره قبل و هم اکنون .

 

 دوره قبل هم کانديداي رياست جمهوري شديد ؟

 

 بله – اما گفتند که شرايط رجل سياسي را نداريد اما الان يک دوره نماينده مجلس هم بوده ام .

 

اما به جز اين بحث تا انجا که من به خاطر دارم در دوره قبل اقاي الهام سخنگوي وقت شوراي نگهبان اعلام کردند که اصلا زنان نمي توانند کانديدا باشند و منظور از رجال همان مردانند ؟

 

 بله- اما اين بار گوئي سخنان اقاي کدخدائي اين فضا را شکسته است و گفته اند منظور از رجال هم زنان و هم مرداني هستند که تجارب کافي سياسي دارند و اين موضوع مهمي است .

 

البته برخي هم معتقدند سخنان اقاي کدخدائي به معناي رفع ممنوعيت ثبت نام زنان به عنوان کانديداي رياست جمهوري است و نه تائيد صلاحيت شان در اين باره چه عقيده اي داريد ؟    من فکر نمي کنم شوراي نگهبان وآقاي کدخدائي انقدر ديدگاهشان نسبت به جامعه پائين باشد که بخواهند افکار عمومي را فريب بدهند يا خداي ناکرده عوام فريبي کنند به نظر من پشت گفتگوي ايشان نگرش مثبتي وجود دارد . جامعه ما به سمتي حرکت مي کند که از توان مديريتي زنان بيشتر برخوردار شود . بعيد مي دانم که شوراي نگهبان با توجه به جايگاهي که دارد چنين تصوري را ايجاد کند و بنابر اين با اينکه هدف من کاملا جدي و اجرائي بوده است اما اين منافع را نيز در خود پنهان دارد و ان روشن شدن بحث رجال ؛ اقبال عمومي نسبت به مديريت اجرائي زنان ؛ شناخت توانمندي زنان و آشنائي بيشتر همه با تفکرات برنامه ريزي و حکومتي انان خواهد بود .

 

 شعار انتخاباتي تان به عنوان يکي از نامزدهاي رياست جمهوري چيست ؟

 

 من شعارم را پس از تائيد صلاحيت شدن توسط شوراي نگهبان مي گويم چون شعار من کاملا متفاوت از شعاري است که آ قايان کانديدا دارند است .

 

حداقل بخشي از انرا براي ما بگوئيد ؟ اينکه شعار انتخاباتي يک کانديداي زن چه تفاوت هائي با کانديداهاي مرد دارد ؟

 

 نه شعارم را به صورت کامل که نمي گويم اما تمام عوامل شعارهاي من متصل به بحث رضايت مندي مردم است . البته مهمترين علت عدم رضايت مندي مردم از زندگي روزمره شان را سو مديريت در منابع انساني مي دانم براي اينکه ما در شايسته سالاري متاسفانه کاملا باندي عمل کرده ايم و مديريت باندي موجب شده که متاسفانه دولتها و از جمله دولت نهم به اهدافش نرسد و برنامه چهارم نتواند درست پيش برود و حتي در فضاي پيشبرد چشم انداز هم کندي ايجاد شود نمونه اش هم در عدم تحقق اهداف اصل 44 است .

 

همسر يکي از کانديداهاي رياست جمهوري گفته است که بهتر است همه نامزدهاي اين پست يکي از شعارهاي خود را" رفع تبعيض عليه زنان "قرار دهند ممکن است يکي از شعارهاي انتخاباتي شما هم همين باشد ؟

 

 من محوريت کارم درباره زنان تغيير نگرش مردان نسبت به جايگاه زنان در جامعه خواهد بود .تبعيض يکي از نتايج اين نگرش هاست . مشکلات ما در حال حاضر نگرش اقايان نسبت به زنان است .

 

 خب اين خودش هم يک تبعيض است؟ نه نگرش ابزاري نسبت به زن نتيجه اش تبعيض هاي اجتماعي و گذاشتن گشت هاي ارشاد هست اينها نتايج است ما بايد به ريشه هائي که اکنون در جامعه شکل مي گيرند توجه کنيم .من بيشتر به رفع مظلوميت از زنان فکر مي کنم که تبعيض يکي از انهاست و اين جمله وتعبير را هم از سخنان مقام معظم رهبري گرفتم و سفارش ايشان در ديداري که با فراکسيون زنان داشتيم ايشان فرمودند که يادتان باشد در طول تاريخ بشريت زن مظلوميت تاريخي با خود همراه دارد و شما اين مظلوميت را از او بگيريد. ايشان فرمودند که يکي از دلايل اين مظلوميت نگرش مردان نسبت به زنان است .

 

 بين صحبت هايتان به گشت هاي ارشاد اشاره کرديد مي دانيد که يکي از شعارهاي انتخاباتي دو نفر از کانيداهاي رياست جمهوري جمع کردن اين گشت هاست شما هم اگر رئيس جمهور شويد اين کار را مي کنيد ؟

 

 من به اين بحث کلا ن نگاه مي کنم و اگر اين گشتها بمانند تذکر به اقايان را شروع مي کنيم و کارکرد ان را عوض مي کنم. اصلا دوست ندارم که خانم ها پاي اين ون ها بايستند و منتظر تذکر به زنان باشند کارکرد اين گشتها بايد ريشه کن کردن خريد و فروش مواد مخدر وبي بند و باري هاي مردان باشد .

 

 خانم بيات بسيار ي از قوانين فعلي ما نگاه تبعيض اميز به زنا ن دارند شما اگر رئيس جمهور شويد درباره تغيير اين قوانين اقدام مي کنيد ؟

 

 يک رئيس جمهور زن وقتي نگرش کلان داشته باشد در همه مراحل کارش وقتي ائين نامه اي را ببيند که به مظلوميت زن متصل مي شود و تبعيض درباره انها را بيشتر مي کند جلوي انها را مي گيرد .

 

 مثلا درباره کدام قوانين اين رفع مظلوميت را در دستور کار خود قرار خواهيد داد ؟

 

 به نظر من عدم احساس امنيت قضائي و حقوقي در کشور بزرگترين عامل تبعيض و مظلوميت زنان است بنابر اين مجري مي تواند در مراحل مختلف به کمک قوه قضائيه بيايد و يک ارتباط برنامه ريزي داشته باشد .

 

 به تغيير قوانين خاصي کمک نمي کنيد ؟ خيلي اوقات وقتي در دادگاه ها پروند ه اي تشکيل مي شود بيشتر زنان هستند که در دادگاه ها احساس امنيت نمي کنند ما بايد به اين موارد بيشتر توجه کنيم و ببينيم در ديدگاه امام و رهبري اين موارد چه جايگاهي دارند من با اشنائي که به اين دو تفکر دارم مي دانم مي توان حقوقي را که بعضا در مراحل قانوني از زنان ضايع مي کند . اصلاح کنيم و اين ها در تعامل بين قوه قضائيه و مجريه اصلاح مي شود . اين مسائل بايد با ديدگاهي جامعه شناختي بررسي شود و قوه مجريه انها را حل کند مثلا زنان ايراني که شوهر خارجي دارند نمي توانند مليت خود را به فرزندشان منتقل کنند .اين خيلي بد است امام سجاد( ع )مادر ايراني داشته و ما اصلا در فرهنگ ائمه مان اينچنين نگرش هائي را نداشته ايم ..در قوانين مدني خاص ما هم موادري هست که يک رئيس جمهور زن خيلي بيشتر مي تواند به انها بپردازد تا مشاور امور بانوان يک رئيس جمهور که مرد است .

 

 الان تعدادي از زنان در کشور ما بحث قوانين و تغيير ان را به طور جدي پي گيري مي کنند چقدر در جريان اين فعاليت ها هستيد ؟

 

 ما در مجلس هم اين مطالبات را تنظيم کرده بوديم مواردي که در قانون مدني خاص هست مواردي چون طلاق ؛ حضانت ؛تعدد زوجات و ساير مسائل را خدمت مقام معظم رهبري فرستاديم اقا هم خوب به اين مواردتوجه کردند .موضوع بحث ارث زن از زمين هم در اين راستا بود وايشان بر آن تاکيد کردند و با فراز ونشيب مورد توجه قرار گرفت .نسبت به اين موارد بايد اجماع کشوري وجود داشته باشد که من مطمئنم دولتي که نگرشش نسبت به زن مثبت و ابزاري نباشد مي تواند همه اين مطالبات را چه در مجلس و چه در ان .جي . اوها پي گيري کند .مثلا يکي از علل بالا رفتن مهريه همين نگراني خانواده ها ازبي بند و باري مردان و نگراني هاي قانوني است. همين طور درباره تعدد زوجات هيچ زني حاضر نيست زندگي چند ساله عاطفي اش را حتي به طور عادلانه با کس ديگري تقسيم کند چون مطابق قران مي دانيم هيچ مردي به اين عدالت نمي رسد .

 

 شما فمينيست هستيد ؟ خير -من يک زن متکي بر ديدگاه اسلامي ؛شيعه و پيرو ديدگاه امام و رهبري هستم . که در بسياري از ديدگاههاي حقوقي زنان پيشروتر از ديدگاههاي غربي هستم.

 

 چه تعبيري از فمينيسم داريد ؟ فمينيسم در غرب زماني به وجود آمد که زنان احساس کردند در فلسفه سياسي زمان خودشان جايگاهي ندارند و نهايتا در ارزش گذاري جايگاه خودشان را منفي مي ديدند در موضوعاتي چون اشتغال و يکسان سازي حقوق و جايگاه اقتصادي .اکنون در بحث فمينيسم يکسان سازي فرهنگي مطرح شده که ما از اين نظر با انها اختلاف نظر داريم . اما اينکه يک زن مي خواهد رئيس جمهور شود در ديدگاه ولائي يک امر پسنديده است و مسئولان ما بايد به ان احترام بگذارند.

 

 گروهي از فعالان جنبش زنان ائتلافي انتخاباتي را شکل داه اند يکي از خواسته هاي انان در اين ائتلاف پيوستن يه کنوانسيون جهاني رفع تبيعض عليه زنان است شما در اين باره چه عقيده اي داريد ؟

 

 ائتلاف اسلامي زنان البته چنين تفکري ندارد و اين ائتلاف با آن کاملا متفاوت است . در پيوستن به کنوانسيون ما بارها تذکراتي داده ايم و به دو موضوع اعتراض کرده ايم يکي موضوع سقط جنين و ديگري بخش يکسان انگاري حقوق و وظايف زن و مرد ما به فرصت هاي مساوي فکر مي کنيم .ما بايد فرصت هاي مساوي ايجاد کنيم تا زنان از دستيابي به فرصت هاي اجتماعي به واسطه وظايف خانگي شان عقب نمانند.به خاطر همين است که وقتي به نحو ظريفي براي ورود زنان به دانشگاه ها سهميه بندي مي کنند به بهانه اينکه تعداد زنان در برخي رشته ها افزايش يافته به نظرم اين عادلانه نيست و به هيچ وجه با اين مسائل نمي توان شوخي کرد من کاملا مخالف اين چنين تبعيض هاي جنسيتي هستم و با ان ها در صورت رئيس جمهور شدن مقابله مي کنم.

 

پس با پيوستن به کنوانسيون رفع تبيعض عليه زنان مخالفيد ؟

 

 به خاطر ان دو مورد بله البته سازمان ملل هم اين اشکال هاي مارا پذيرفته به نظرم درباره اين کنوانسيون با افراط و تفريط مواجهيم. ما به بيشتر کنوانسيون هاي جهاني پيوسته ايم بنابراين پيوستن به اين کنوانسيون با اين دو شرطي که ما داريم هيچ اشکالي ندارد.

 

 فمينيستهاي ايراني را مي شناسيد ؟ بله غالبا مي شناسم.

 

 مثلا چه کساني را ؟ البته در کشور ما خيلي از زنان را که در جبهه اصلاح طلبان قرار گرفته اند فمينيست مي دانند . اما اين غلط است و انها فمينيست نيستند بلکه اعتراض هائي به جايگاه حقوقي زنان به ويژه در دولت فعلي دارند .اما انهائي که در اين جرگه ودر چارچوب نظام نيستند مثل خانم عبادي ديدگاهي دارند که در چارچوب اسلامي نيست و فقط مدافع حقوق زنانند. بخش مهمي ازديدگاه هاي آنان که به رفع مظلوميت از زنان ؛ تبعيض هاي اموزشي و دادگاهها بر مي گردد فصل مشترک ماست . منتها ما انها را در چارچوب اسلامي بررسي مي کنيم و انها در چارچوب نظام حقوقي غرب ولي به هر حال فصل مشترک هائي داريم .

 

 اگر رئيس جمهور شويد چند وزير زن در کابينه تا ن خواهيد داشت ؟

 

 بالطبع خيلي بيشتر از اقاياني که بوده اند اما نگرش من در انتخاب مديران يک نگرش کاملا علمي خواهد بود و علاوه بر اينکه چارچوب اسلامي و انقلابي را رعايت مي کنم اما يک تست مديريتي هم دارم که اين ازمون شانزده شخصيت شغلي را بررسي مي کند .و حدود ده سال در دانشگاهي که اداره مي کنم آن را اجرا و همه مديرانم را نيز با اين تست به همکاري دعوت مي کنم .اين تست خلقيات افراد را با شغلي که مي خوهند انتخاب کنند بررسي مي کند .

 

 پس هنوز معلوم نيست که چند وزير زن در کابينه تان داريد ؟ چرا قطعا از پنج با شش نفر کمتر نخواهند بود.

 

کدام وزارتخانه ها را به وزراي زن واگذار مي کنيد ؟ من خيلي مايلم دو نفر از معاونت هايم خانم باشند وزات خانه هاي امور خارجه ؛کار و امور اجتماعي؛ تعاون و رفاه ؛ محيط زيست و گردشگري را نيز به زنان مي سپارم و همچنين اموزش و پرورش ؛ بهداشت و درمان را به زنان مي سپارم .

 

 بنابراين برخي از وزارتخانه هاي مهم را به زنان واگذار خواهيد کرد ؟ من معتقدم به توانمندي مديريتي زنانه تاکنون در کشورمان بي توجهي شده است ما از اين ويژگي به خوبي مي توانيم در کشورمان استفاده کنيم چون از اين طريق عاطفه وارد فرايند مديريتي مي شود .من فکر مي کنم زنان در استانداري ها هم مي توانند موفق باشند .

 

 ممکن است نام چند نفر از وزاري زنتان را بگوئيد ؟ نه – البته موفق ترين و شفاف ترين راي هم زماني خواهد بود که کانديداها کابينه شان را معرفي کنند من اين کار را در اينده وقتي صلاحيتم تاييد شد انجام خواهم داد .

 

قطعا مشاوراني در حلقه تان داريد حداقل نام چند نفراز انها رابگوئيد نکند نام انها هم سري است ؟ بعدا مي گويم فقط به شما مي گويم از چه قشري هستند . در حلقه مشاورانم مديران سطح بالاي چند وزارتخانه از خانم ها و اقايان حضور دارند . نمايندگان و وزراي ادواري هم حضور دارند و در حال برنامه ريزي خوبي هستند .

نوشته شده توسط بردیا در | | لینک به این مطلب
دلايل لغو ناگهاني سفر احمدي نژاد به برزيل

رييس جمهور ايران در ادامه سفر هاي متعدد خارجي خود، قرار بود روز چهارشنبه 16 ارديبهشت همراه با يک هيات بزرگ تجاري- سياسي از برزيل و متعاقب آن، دو کشور ديگر امريکاي جنوبي- ونزوئلا و اکوادور، بازديد بعمل آورد. سفر آقاي احمدي نژاد به امريکاي جنوبي که قبل از آغاز، حساسيتهاي زيادي را در داخل و خارج از برزيل برانگيخته بود، در فاصله کوتاهي قبل از انجام، بدون ارائه هرنوع دليلي لغو شد.

 

دو روز پيش از انجام سفر ياد شده، وزير خارجه برزيل عليرغم مخالفتهاي متعدد خارجي و انجام تظاهرات داخلي، بر انجام آن تاکيد ورزيده بود. حسن قشقاوي سخنگوي وزارت خارجه ايران نيز چند ساعت قبل از صدور اعلاميه تازه، از ادامه تدارکات براي سفر رييس جمهور به برزيل خبر داده بود.

 

رييس جمهور ايران قصد داشت طي سفر برنامه ريزي شده خود به برزيل، از راه فراهم ساختن زمينه توسعه همکاري هاي دو جانبه دولتي و همچنين در قبال افزايش واردات ايران از آن کشور، وسيله تامين بخشي از نياز هاي حساس فني-صنعتي مربوط به برنامه توسعه غني سازي اورانيوم ايران را فراهم سازد.

 

 طي چند روز گذشته طرفداران حقوق بشر، يهوديان و طرفداران برابري جنسي در شهرهاي سائوپولو و ريودوژانيرو، عليه سفر احمدي نژاد و ملاقات او با "لوئيس ايناسيو لولا داسيلوا "، رييس جمهور برزيل، تظاهراتي برپا کرده و خواستار لغو ديدار رييس جمهور ايران از کشور شده بودند. دولت اسراييل نيز با استناد به اظهارات اخير آقاي احمدي نژاد در کنفرانس ضد نژاد پرستي که سازمان ملل در سوييس برگزار کرده بود، مخالفت خود را با ديدار او از برزيل اعلام داشته بود.

 

بعلاوه مقامات دولت امريکا نيز که هدفهاي ايران براي توسعه روابط با پاره اي از کشورهاي امريکاي لاتين را از نزديک تعقيب ميکنند، بصورت مستقيم و غير مستقيم در قبال اين سفر به واکنشهاي مبادرت ورزيده بودند. ابتدا در ماه ژانويه، رابرت گيتس وزير دفاع امريکا، با اشاره به آنچه تلاش ايران براي "افزايش نفوذ در امريکاي لاتين " خواند، مدعي شد : " دولت ايران با افتتاح دفاتر و مراکز مختلف در کشورهاي امريکاي لاتين مشغول توسعه فعاليتهاي خرابکارانه و دست يافتن به هدفهاي خود در آن منطقه است ".

 

متعاقباً خانم کلينتون نيز در اول ماه مي جاري، در جمع ديپلمات هاي امريکايي، با تاکيد بر ناموفق ماندن ديپلماسي بوش در جهت منزوي ساختن دولتهاي با گرايش چپ آمريکاي لاتين، نسبت به تلاش ايران ( و چين ) براي افزايش نفوذ مابين کشورهاي ياد شده هشدار داد.

 

قرار بود طي سفر احمدي نژاد به برزيل، بيش از 110 نفر از صاحبان صنايع و شرکتهاي تجاري و همچنين شمار کثيري از مسئولان دولتي و رسمي او را همراهي کنند.پيشبيني تعداد کثير همراهان بنوعي نشانه اهميت ديدار مزبور براي دولت ايران تلقي ميشد.

 

نه تنها دولت ايران که برزيل نيز، به دلايل تجاري، براي سفر رسمي احمدي نژاد به آن کشور اهميت خاص قائل شده بود. به اين علت، علي رغم تظاهراتي که طي روزهاي اخير در شهرهاي مختلف عليه انجام ديدار ياد شده صورت گرفته بود، "سلسو آموريم "، وزير خارجه برزيل که مقدمات اين سفر رسمي را طي ديدار آبانماه گذشته از تهران شخصا تدارک ديده بود، اعلام داشت بازديد احمدي نژاد از کشور متبوع او طبق برنامه برگزار خواهد شد.

 

صادرات برزيل به ايران در سال 2007 به 2 ميليارد دلار رسيد، ليکن در سال 2008اين مبلغ به نصف کاهش يافت. برزيل عليرغم کاهش ظرفيت وارداتي ايران، بدليل کاهش قيمت نفت خام، مصمم است با استفاده از امکان افزايش همکاري هاي سياسي و همچنين ارائه کمکهاي فني، بخصوص در زمينه توسعه برنامه هاي اتمي - منجمله غني سازي اورانيوم، صادرات تجاري و صنعتي خود به ايران را افزايش دهد.

 

در قبال بيش از 1 ميليارد دلار واردات کالاهاي مصرفي و مواد غذايي از برزيل در سال گذشته، صادرات ايران به آن کشور طي سال 2008 کمتر از 50 ميليون دلار بود. اين ميزان در سال 2007 ، و در قبال 2 ميليارد دلار واردات از برزيل، تنها به 65 ميليارد دلار رسيد. از اين لحاظ سرانه منفي تجاري مابين دو کشور نا متوازن ترين تراز، در مقايسه به هر کشور ديگر طرف تجاري با ايران است. از سوي ديگر، ايران بزرگترين وارد کننده کالا از برزيل در تمامي خاورميانه بشمار ميرود.

 

برزيل داراي تجارب عمده در زمينه غني سازي اورانيوم است. سانتريفيوژهاي ساخت کشور ياد شده، از نظر تکنولوژي مورد استفاده و در صد بازدهي، قابل مقايسه با نمونه هاي پيشرفته ايست که تاکنون در فرانسه، آلمان و هلند توليد شده است. برزيل، مانند آرژانتين، در ساير زمينه هاي دانش هسته اي، منجمله ساخت راکتور اتمي، نيز به پيشرفتهاي قابل ملاحظه اي دست يافته است. از اين لحاظ ايران علاقمند است از همکاري هاي فني و آموزشي برزيل در جهت توسعه فعاليتهاي اتمي خود برخوردار شود.

 

با توجه به نياز مبرم ايران به تامين بسياري از قطعات مورد استفاده در مونتاژ سانتريفيوژهاي داخلي از منابع خارجي، برزيل ميتواند از راه صدور قطعات و ماشين آلات صنعتي خاص، که داراي مصرف دو گانه اند، و همچنين فروش نقشه توليد قطعات، محدوديتهاي بين المللي ايران را در اين زمينه ها کاهش دهد.

 

توليد انبوه سانتريفيوژهاي مورد نياز در طرح غني سازي نطنز و همچنين پيگيري طراحي و ساخت راکتور 360 مگاواتي دارخوين از اين لحاظ از فوريت بيشتري نسبت به ساير بخشهاي برنامه توسعه اتمي ايران برخوردارند.

 

دولت کنوني برزيل علاقمند است علاوه بر گسترش فعاليت بخش خصوص و افزايش صادرات، همکاري هاي دولتي با ايران را نيز گسترش دهد. صنايع نفت و گاز، برق، صنايع سبک، بيوتکنولوژي، دامپزشکي، و آموزش فني از جمله زمينه هايي است که دو کشور ايران و برزيل در جهت توسعه همکاري هاي دو جانبه مورد توجه قرار داده اند.

 

دولت کنوني برزيل تا حدودي متمايل به گرايش هاي چپ سياسي است. از اين لحاظ، ايران توسعه همکاري با آن کشور را، در راستاي توسعه همکاري با کشورهايي مانند ونزوئلا، اکوادور، بوليوي و نيکاراگوئا تلقي کرده و توفيق در اين زمينه را بنوعي مقابله با امريکا در عرصه روابط خارجي ميداند. متقابلا لغو سفر احمدي نژاد نيز ميتواند بعنوان يک عقبگرد سياسي تلقي شده و نتايج آن در داخل ايران مورد انتقاد قرار گيرد.

 

با توجه به انگيزه هاي ايران در انجام سفر ياد شده، حساسيت کشورهايي نظير امريکا و اسراييل در قبال آن مي توانست قابل انتظار باشد. با اين وجود، آنچه ميتواند تا حدودي مسئولان ايراني رامتعجب ساخته باشد، ظاهرا کوتاه آمدن دولت برزيل در قبال فشارهايي است که طي روزهاي اخير براي لغو انجام سفر متحمل ميشده است.

 

برزيل که اخيرا با شرکت در کنفرانس گروه 20 در لندن، فرصت يافته بود به ايفاي نقش مهمتري در اقتصاد جهاني فرا خوانده بشود، بنظر ميرسد، سرانجام پرهيز از خدشه دار ساختن روابط خود با امريکا و کشورهاي بزرگ اروپايي را با اهميت تر از تلاش براي افزايش صادرات به ايران تلقي کرده و از پذيرايي رييس جمهور احمدي نژاد منصرف بشود. برزيل قصد داشت پيامد سفر اخير احمدي نژاد به هدف افزايش صادرات 1 ميليارد دلاري سال قبل تا سقف 2 ميليارد دلار صادرات سال 2008 به ايران دست يابد. هدفي که عليرغم اغو ديدار احمدي نژاد همچنان پيگيري خواهد شد.

نکته

 

آنچه را در اين بخش خوانديد توسط پژوهشگران و روزنامه نگاراني براي ما فرستاده شده است که در خارج از راديوي ما فعاليت دارند

رييس جمهور ايران قصد داشت طي سفر برنامه ريزي شده خود به برزيل، از راه فراهم ساختن زمينه توسعه همکاري هاي دو جانبه دولتي و همچنين در قبال افزايش واردات ايران از آن کشور، وسيله تامين بخشي از نياز هاي حساس فني-صنعتي مربوط به برنامه توسعه غني سازي اورانيوم ايران را فراهم سازد.

 

 طي چند روز گذشته طرفداران حقوق بشر، يهوديان و طرفداران برابري جنسي در شهرهاي سائوپولو و ريودوژانيرو، عليه سفر احمدي نژاد و ملاقات او با "لوئيس ايناسيو لولا داسيلوا "، رييس جمهور برزيل، تظاهراتي برپا کرده و خواستار لغو ديدار رييس جمهور ايران از کشور شده بودند. دولت اسراييل نيز با استناد به اظهارات اخير آقاي احمدي نژاد در کنفرانس ضد نژاد پرستي که سازمان ملل در سوييس برگزار کرده بود، مخالفت خود را با ديدار او از برزيل اعلام داشته بود.

 

بعلاوه مقامات دولت امريکا نيز که هدفهاي ايران براي توسعه روابط با پاره اي از کشورهاي امريکاي لاتين را از نزديک تعقيب ميکنند، بصورت مستقيم و غير مستقيم در قبال اين سفر به واکنشهاي مبادرت ورزيده بودند. ابتدا در ماه ژانويه، رابرت گيتس وزير دفاع امريکا، با اشاره به آنچه تلاش ايران براي "افزايش نفوذ در امريکاي لاتين " خواند، مدعي شد : " دولت ايران با افتتاح دفاتر و مراکز مختلف در کشورهاي امريکاي لاتين مشغول توسعه فعاليتهاي خرابکارانه و دست يافتن به هدفهاي خود در آن منطقه است ".

 

متعاقباً خانم کلينتون نيز در اول ماه مي جاري، در جمع ديپلمات هاي امريکايي، با تاکيد بر ناموفق ماندن ديپلماسي بوش در جهت منزوي ساختن دولتهاي با گرايش چپ آمريکاي لاتين، نسبت به تلاش ايران ( و چين ) براي افزايش نفوذ مابين کشورهاي ياد شده هشدار داد.

 

قرار بود طي سفر احمدي نژاد به برزيل، بيش از 110 نفر از صاحبان صنايع و شرکتهاي تجاري و همچنين شمار کثيري از مسئولان دولتي و رسمي او را همراهي کنند.پيشبيني تعداد کثير همراهان بنوعي نشانه اهميت ديدار مزبور براي دولت ايران تلقي ميشد.

 

نه تنها دولت ايران که برزيل نيز، به دلايل تجاري، براي سفر رسمي احمدي نژاد به آن کشور اهميت خاص قائل شده بود. به اين علت، علي رغم تظاهراتي که طي روزهاي اخير در شهرهاي مختلف عليه انجام ديدار ياد شده صورت گرفته بود، "سلسو آموريم "، وزير خارجه برزيل که مقدمات اين سفر رسمي را طي ديدار آبانماه گذشته از تهران شخصا تدارک ديده بود، اعلام داشت بازديد احمدي نژاد از کشور متبوع او طبق برنامه برگزار خواهد شد.

 

صادرات برزيل به ايران در سال 2007 به 2 ميليارد دلار رسيد، ليکن در سال 2008اين مبلغ به نصف کاهش يافت. برزيل عليرغم کاهش ظرفيت وارداتي ايران، بدليل کاهش قيمت نفت خام، مصمم است با استفاده از امکان افزايش همکاري هاي سياسي و همچنين ارائه کمکهاي فني، بخصوص در زمينه توسعه برنامه هاي اتمي - منجمله غني سازي اورانيوم، صادرات تجاري و صنعتي خود به ايران را افزايش دهد.

 

در قبال بيش از 1 ميليارد دلار واردات کالاهاي مصرفي و مواد غذايي از برزيل در سال گذشته، صادرات ايران به آن کشور طي سال 2008 کمتر از 50 ميليون دلار بود. اين ميزان در سال 2007 ، و در قبال 2 ميليارد دلار واردات از برزيل، تنها به 65 ميليارد دلار رسيد. از اين لحاظ سرانه منفي تجاري مابين دو کشور نا متوازن ترين تراز، در مقايسه به هر کشور ديگر طرف تجاري با ايران است. از سوي ديگر، ايران بزرگترين وارد کننده کالا از برزيل در تمامي خاورميانه بشمار ميرود.

 

برزيل داراي تجارب عمده در زمينه غني سازي اورانيوم است. سانتريفيوژهاي ساخت کشور ياد شده، از نظر تکنولوژي مورد استفاده و در صد بازدهي، قابل مقايسه با نمونه هاي پيشرفته ايست که تاکنون در فرانسه، آلمان و هلند توليد شده است. برزيل، مانند آرژانتين، در ساير زمينه هاي دانش هسته اي، منجمله ساخت راکتور اتمي، نيز به پيشرفتهاي قابل ملاحظه اي دست يافته است. از اين لحاظ ايران علاقمند است از همکاري هاي فني و آموزشي برزيل در جهت توسعه فعاليتهاي اتمي خود برخوردار شود.

 

با توجه به نياز مبرم ايران به تامين بسياري از قطعات مورد استفاده در مونتاژ سانتريفيوژهاي داخلي از منابع خارجي، برزيل ميتواند از راه صدور قطعات و ماشين آلات صنعتي خاص، که داراي مصرف دو گانه اند، و همچنين فروش نقشه توليد قطعات، محدوديتهاي بين المللي ايران را در اين زمينه ها کاهش دهد.

 

توليد انبوه سانتريفيوژهاي مورد نياز در طرح غني سازي نطنز و همچنين پيگيري طراحي و ساخت راکتور 360 مگاواتي دارخوين از اين لحاظ از فوريت بيشتري نسبت به ساير بخشهاي برنامه توسعه اتمي ايران برخوردارند.

 

دولت کنوني برزيل علاقمند است علاوه بر گسترش فعاليت بخش خصوص و افزايش صادرات، همکاري هاي دولتي با ايران را نيز گسترش دهد. صنايع نفت و گاز، برق، صنايع سبک، بيوتکنولوژي، دامپزشکي، و آموزش فني از جمله زمينه هايي است که دو کشور ايران و برزيل در جهت توسعه همکاري هاي دو جانبه مورد توجه قرار داده اند.

 

دولت کنوني برزيل تا حدودي متمايل به گرايش هاي چپ سياسي است. از اين لحاظ، ايران توسعه همکاري با آن کشور را، در راستاي توسعه همکاري با کشورهايي مانند ونزوئلا، اکوادور، بوليوي و نيکاراگوئا تلقي کرده و توفيق در اين زمينه را بنوعي مقابله با امريکا در عرصه روابط خارجي ميداند. متقابلا لغو سفر احمدي نژاد نيز ميتواند بعنوان يک عقبگرد سياسي تلقي شده و نتايج آن در داخل ايران مورد انتقاد قرار گيرد.

 

با توجه به انگيزه هاي ايران در انجام سفر ياد شده، حساسيت کشورهايي نظير امريکا و اسراييل در قبال آن مي توانست قابل انتظار باشد. با اين وجود، آنچه ميتواند تا حدودي مسئولان ايراني رامتعجب ساخته باشد، ظاهرا کوتاه آمدن دولت برزيل در قبال فشارهايي است که طي روزهاي اخير براي لغو انجام سفر متحمل ميشده است.

 

برزيل که اخيرا با شرکت در کنفرانس گروه 20 در لندن، فرصت يافته بود به ايفاي نقش مهمتري در اقتصاد جهاني فرا خوانده بشود، بنظر ميرسد، سرانجام پرهيز از خدشه دار ساختن روابط خود با امريکا و کشورهاي بزرگ اروپايي را با اهميت تر از تلاش براي افزايش صادرات به ايران تلقي کرده و از پذيرايي رييس جمهور احمدي نژاد منصرف بشود. برزيل قصد داشت پيامد سفر اخير احمدي نژاد به هدف افزايش صادرات 1 ميليارد دلاري سال قبل تا سقف 2 ميليارد دلار صادرات سال 2008 به ايران دست يابد. هدفي که عليرغم اغو ديدار احمدي نژاد همچنان پيگيري خواهد شد.

نکته

 

آنچه را در اين بخش خوانديد توسط پژوهشگران و روزنامه نگاراني براي ما فرستاده شده است که در خارج از راديوي ما فعاليت دارند

 

نوشته شده توسط بردیا در | | لینک به این مطلب
اول ماه مه، روز همبستگی کارگران جهان علیه نظام سرمایه‌داری

اول ماه مه امسال، برای جنبش کارگری جهان دارای معنا و مفهوم ویژه‌ایست. بحران عمیق و سراسری نظام سرمایه‌داری که خود را در ورشکستگی زنجیره‌ای موسسات، کارخانه‌ها، بانک‌ها و مراکز مالی نشان می‌دهد، پیش از هر چیز کارگران و زحمت‌کشان را هدف قرار داده و در نتیحه میلیون‌ها انسان بی‌کار و به فقر و مذلت کشیده شده‌اند. بحران علاج‌ناپذیر نظام سرمایه‌داری اولین بار نیست که این چنین انسان‌ها را به نابودی می‌کشاند. جنگهای جهانی و منطقه‌ای که برای پاسخگویی به بحران‌ها و نیازهای فزاینده‌ی سرمایه، تاکنون جوامع بشری را به نابودی کشانده است، کم نیستند. جنگ‌های جهانی اول و دوم و بی‌شمارجنگهای منطقه‌ای که هر روز شعله‌های آن‌ها بخشی از دست‌آوردهای، فرهنگی، هنری و اجتماعی انسان‌ها را به خاکستر تبدیل کرده‌اند. بحران کنونی سرمایه‌داری، دوران بی‌فرهنگی و توحش رژیمی می‌باشد که هر گونه ارزش اجتماعی خود را از دست داده است.

 

نظام جهانی سرمایه‌داری در کشورهای پیرامونی که در واقع تأمین‌کننده‌ی نیازهای مالی و مواد اولیه برای متروپل‌های امپریالیستی می‌باشند، استثمار شدید و چپاول بی حد و حصر را بر این کشورها تحمیل کرده است. تضمین چنین وضعیتی نیاز به یک رژیم نظامی و دیکتاتوری لجام‌گسیخته دارد تا از این طریق جنبش‌های انقلابی و اعتراض‌های توده‌ای را سرکوب نمایند. نمونه جمهوری اسلامی، نمونه‌ای نمادین در این زمینه است. در ایران فاشیست زده، کارگران و زحمت‌کشان علاوه بر تحمل بار کمرشکن بحران، با انبوهی مشکلات اقتصادی، شغلی و سیاسی روبرو هستند که در نظام حاکم راه حلی برای آن‌ها وجود ندارد. رژیم جمهوری اسلامی خواست‌های کارگران را با زندان، شکنجه، شلاق، اعدام و در یک کلام سرکوب سیستمایک پاسخ می‌دهد. وجود ده‌ها فعال جنبش کارگری در زندان‌های رژیم و احکام سنگین زندان و اعدام در این زمینه، بیان بارز ضد کارگری بودن آنست.

 

نگاهی به بخشی از خواست‌های کارگران و زحمت‌کشان نشان می‌دهد که کارگران ایران فاقد حداقل شرایط برای کار و زیست هستند. دستمزد آنها ماهها پرداخت نمی‌شود، تامین شغلی ندارند، سندیکا و اتحادیه ندارند، به دلخواه سرمایه‌داران اخراج می‌شوند، کارگران زن در بی‌حقوقی کامل به سر می‌برند، کودکان به شکل وحشیانه‌ای استثمار می‌شود و ...، این‌ها تنها نمونه‌هایی از ستم و اجحافی است که نظام سرمایه‌داری جمهوری اسلامی به کارگران اعمال می کند!

 

از این رو برای کارگران و زحمت‌کشان ایران، به عنوان بخشی از طبقه کارگر جهانی، تنها راه نجات از ستم و استثمار وحشیانه سرمایه‌داران، سازماندهی خود حول برنامه و اهداف سوسیالیستی و حرکت متحد در جهت سرنگونی رژیم فاشیستی جمهوری اسلامی است. این رژیم طی ۳۰ سال حاکمیت مستبدانه نشان داده است که زبانی جز زبان قهر را نمی‌شناسد و تا زمانی که به حاکمیت ادامه می‌دهد، پاسخی جز ترور و خفقان به خواست کارگران ندارد. همه کوشش‌های رفرمیستی در جنبش کارگری تاکنون نه تنها کمترین نتیجه‌ای به سود کارگران و زحمت‌کشان نداشته بلکه عملاً توان انقلابی کارگران را به هرز برده و به این ترتیب به ادامه حیات رژیم کمک کرده است.

 بردیا مهدوی

نوشته شده توسط بردیا در | لینک به این مطلب
نقد تحلیلی سیاسی

پیش از طوفان

 

یک ماه از انحلال دومای دولتی می‌گذرد. اولین موج قیام‌های مسلحانه و اعتصاباتی که کوششی در جهت حمایت از قیام کنندگان بود، پایان یافته است. در بعضی اماکن اشتیاق قدرت‌مداران که معیارهای «اضطراری» و «اضطراری ویژه» را برای دفاع از حکومت علیه خلق بکار گرفته بودند، شروع به فروکش کردن نموده است. اهمیت مرحلۀ گذشتۀ انقلاب روز به روز آشکارتر می‌گردد. موج جدیدی نزدیک و نزدیکتر می شود.

 

انقلاب روسیه در امتداد رهگذری سخت و صعب العبور به پیش می رود. به دنبال هر اعتلا و هر موقعیت جزئی، شکست، خونریزی و خشونت استبداد علیه مبارزین راه آزادی فرا می‌رسد. اما بعد از هر «شکست» جنبش گسترش می‌یابد، مبارزه حادتر می‌شود، توده‌های وسیع‌تری از خلق به نبرد روی می‌آورند، طبقات و گروههای بیشتری به آن روی‌آور می‌شوند. هر تهاجم انقلاب، هر گامی به جلو در جهت سازماندهی کردن دمکراتهای مبارز، با حملۀ مسلماً دیوانه‌وار ارتجاع، با برداشتن گام دیگری در جهت سازماندهی عناصر باند سیاه و با انزجار افزایش یافتۀ ضدانقلاب روبرو می‌شود که برای حفظ موجودیت خود سراسیمه می‌جنگد. اما علیرغم تمامی این کوششها، نیروی ارتجاع پی در پی رو به زوال می‌رود. کارگران، دهقانان و سربازان بیشتری که تا همین دیروز بی تفاوت بودند و یا در طرف باند سیاه قرار داشتند، اکنون به جانب انقلاب روی می‌آورند. اوهام و تعصباتی که خلق روسیه را اعتماد کنندۀ ساده‌لوح، مطیع، تحمل کنندۀ همه چیز و بخشندۀ همه چیز کرده بودند، یکی پس از دیگری نابود می‌گردند.

 

زخمهای بسیاری بر پیکر استبداد وارد آمده است، اما هنوز نمرده است. استبداد با زخم‌بند پوشانده شده است، اما هنوز خود را نگاه می‌دارد، هنوز زوزه می‌کشد و حتی در حین اینکه جریان زندگیش رو به زوال می‌رود، وحشی‌تر می گردد. طبقات انقلابی خلق به رهبری طبقۀ کارگر، از هر آرامشی برای جمع آوری نیروهای جدید استفاده می‌کنند تا اینکه ضربات جدیدی را بر دشمن وارد سازند، تا اینکه بالاخره استبداد آسیائی و فئودالیسم، این آفت لعنتی را که به مسموم ساختن روسیه مشغول است، از ریشه براندازند.

 

هیچ راه مطمئن‌تری برای غلبه بر بزدلی و تنگ نظری، یکجانبه‌نگری و نظرات خرده و جبونانه در مورد آیندۀ انقلاب بهتر از نگاهی عمومی به گذشتۀ انقلاب نیست، مدت زیادی از تاریخ انقلاب روسیه نمی‌گذرد، اما در این مدت انقلاب روسیه به حد کافی به ما نشان داده است که نیروهای طبقات انقلابی و قدرت عظیم تاریخی و سازندۀ آنان بسیار بیشتر از آن چیزی است که در دوران آرامش به نظر می‌رسد. هر موج انقلاب یک تجمع آرام و تقریباً ساکت نیروها را برای انجام وظائف جدید و والاتر آشکار کرده است و هر بار کوته‌بینی و ارزیابی‌های خائنانۀ شعارهای سیاسی به وسیلۀ انفجار این نیروهای متراکم طرد گردیده است.

 

سه مرحله در انقلاب ما به روشنی قابل‌تشخیص شده‌اند. اولین مرحله دورۀ «اطمینان» است، دوران فراخوانها، درخواستها و بیانیه‌های توده‌ها دربارۀ نیاز به یک قانون اساسی است. دومین مرحله دورۀ بیانیه‌ها، لایحه‌ها و قوانین مشروطه است. سومین مرحله آغاز تحقق مشروطه، دورۀ دومای دولتی است. در ابتدا از تزار تقاضا شد که یک قانون اساسی (مشروطه) اعطا کند. بعدها، فرمان شناسائی یک قانون اساسی به زور از تزار گرفته شد. اکنون ... اکنون، بعد از انحلال دوما، تجربه به ما می‌آموزد که قانون اساسی اعطا شده به وسیلۀ تزار، تأییدشده به وسیلۀ قوانین تزار و اعمال شده به وسیلۀ مأموران رسمی تزار، ارزش یک شاهی هم ندارد.

 

در هر کدام از این دوره‌ها شاهد هستیم که صف جلو ابتدا به وسیلۀ بورژوازی لیبرال پر سر و صدا، لاف‌زن، پر از تنگ‌نظری، با تعصبات خرده‌بورژوامآبانه و خودبینی، مطمئن از «حق موروثی» خودش که به شیوه‌ای پدرمآبانه برای «برادران کوچکتر» راههای مبارزۀ مسالمت‌آمیز، مخالفت وفادارانه و هماهنگ کردن آزادی مردم با رژیم تزاری را می‌آموزد، اشغال شده است. و در هر مورد این بورژوازی لیبرال موفق شد که بعضی از سوسیال دمکراتها (از جناح راست) را گیج نماید و آنانرا به تبعیت از شعارهای سیاسی و رهبری سیاسی خود وادار سازد. اما در حقیقت در میان این هیاهوی ناهنجاری که به وسیلۀ بازی سیاسی لیبرالها به وجود آمده است، نیروهای انقلابی در میان توده‌ها رشد و قوام پیدا کرده‌اند. در حقیقت حل مسئلۀ سیاسی که تاریخ به پیش گذاشته بود، هر بار به وسیلۀ کارگران به عهده گرفته شد تا اینکه دهقانان پیشرو را به طرف خود جلب نمودند و به خیابانها سرریز کردند، تمامی قوانین و مقررات کهن را به دور ریختند و جهان را با راهها و شیوه‌های نوین مبارزۀ مستقیم انقلابی روبرو ساختند و راههای انجام این مبارزه را ترکیب نمودند.

 

۹ ژانویه را به یاد آورید. در عین تعجب همگان، عمل قهرمانانۀ کارگران اختتامی بود بر دوران «اطمینان» تزار به مردم و «اطمینان» مردم به تزار؛ با یک ضربه کل جنبش را به سطحی نوین و بالاتر ارتقاء دادند و هنوز، ظاهراً ۹ ژانویه یک شکست کامل بود. هزاران کارگر کشته و مجروح شدند، یک سرکوب جنون آمیز، ابر سیاه رژیم تروپوف بر فراز روسیه سنگینی می کرد.

 

لیبرالها بار دیگر جلو آمدند. آنان کنگره‌های مشعشع و انتخابات تماشائی نمایندگان برای تزار را سازماندهی کردند. آنان دو دستی لقمه‌ای که به سوی آنان پرتاب شده بود – دومای بولیگین – را چنگ زدند. آنان همچون سگانی که یک قطعه گوشت اعلا جسته‌اند، به انقلاب پارس کردند و به دانشجویان فراخوان دادند که به درس خود پرداخته و در سیاست درگیر نشوند. و بزدلانی که در میان صفوف انقلاب وجود داشتند شروع به گفتن کردند: بهتر است ما به دوما وارد شویم، بعد از واقعۀ پوتمکین به قیام مسلحانه امیدی نیست. اکنون که قرارداد صلح انجام شده است عمل توده‌ای رزمنده غیرمحتمل است.

 

راه حل مشکل تاریخی بعدی، دوباره فقط با مبارزۀ انقلابی پرولتاریا حاصل شد. اعتصاب سراسری روسیه بیانیۀ اعطای قانون اساسی را به زور از تزار گرفت. روحیۀ دهقانان و سربازان دوباره زنده شد و به دنبال کارگران به سوی آزادی و روشنائی روی‌آور شدند. هفته‌های کوتاه آزادی فرا رسید و به دنبال آن، هفته‌های تالان، وحشی گری باند سیاه، حاد شدن وحشتناک مبارزه، تلافی های بیسابقۀ خونین علیه تمام آنهائی که در دفاع از آزادی های به زور گرفته شده از تزار، سلاح برگرفته بودند.

 

جنبش بار دیگر به مرحلۀ بالاتری ارتقاء یافت، اما هنوز ظاهراً پرولتاریا شکست کامل دیگری را متحمل شد. سرکوب دیوانه‌وار، زندانهای لبریز، اعدامهای بی‌پایان، زوزه‌های حقیرانۀ لیبرالها که خود را از قیام و انقلاب جدا می کردند.

 

احمق‌های لیبرال وفادار بار دیگر در جلو قرار دارند. آنان از بقایای تعصب دهقانانی که به تزار اعتماد دارند، سرمایه می‌سازند. آنان اظهار می‌دارند که پیروزی دمکراسی در انتخابات باعث فروریختن دیوارهای جریکو خواهد شد. آنان در دوما مسلط هستند و مجدداً شروع کرده‌اند که در مقابل پرولتاریا و دهقانان انقلابی مانند سگان پاسبان چاق و چله در مقابل «گداها» رفتار کنند.

 

انحلال دوما نقطۀ پایانی بود بر هژمونی لیبرالها که سدکننده و بازدارندۀ انقلاب بودند. دهقانان از دوما بیش از هر کس دیگری درس آموختند. دست آورد آنان این است که دارند مضرترین توهماتشان را از دست می دهند و تمام مردم از تجربۀ دوما متفاوت با گذشته بیرون می‌آیند. در نتیجۀ رنجهای ناشی از شکست نمایندگان، که بسیاری از مردم تمام امیدهای خود را بر آن گذاشته بودند، اکنون مردم وظایف پیش پای خویش را مشخص‌تر درک می‌کنند. دوما آنها را قادر کرده است که نیروها را دقیق‌تر ارزیابی کنند، حداقل بعضی عناصر، جنبش خلق را متمرکزتر نموده است، در واقعیت نشان داده است که احزاب گوناگون چگونه عمل می‌نمایند، و خصلت سیاسی بورژوازی لیبرال و دهقانان را بسیار روشنتر برای توده‌های هر چه بیشتر مردم آشکار ساخته است.

 

عیان شدن سیمای واقعی کادتها، استحکام ترودویکها، اینها هستند بعضی از بهترین دستاوردهای دوران دوما. دمکراسی کاذب کادتها دهها بار در خود دوما آن هم به وسیلۀ کسانی که آماده بودند به آنها اعتماد کنند، مهر رسوائی خورد. دهقانان روس دیگر یک معمای افسانه‌ای سیاسی نیستند. علیرغم تمام اخلال‌ها در آزادی انتخابات، آنها توانستند خود را نشان بدهند و یک تیپ جدید سیاسی، ترودویک را به وجود بیاورند. از این پس بیانیه‌های انقلابی علاوه بر تأیید امضای سازمانها و احزابی که در طول دهها سال ساخته شده‌اند، امضای گروه ترودویک را، که در جریان چند هفته شکل گرفت، نیز خواهند داشت. صفوف دمکراسی انقلابی با یک سازمان جدید تقویت گردیده که، البته مقداری از توهماتی را که مشخصۀ تولید کنندۀ کوچک هستند در خود دارد، که بدون شک در انقلاب کنونی گرایش به سوی یک مبارزۀ توده‌ای بیرحمانه علیه استبداد آسیائی و زمینداری فئودالی را نشان می‌دهد.

 

طبقات انقلابی، از تجربۀ دوما متحدتر، در ارتباط نزدیکتر با یکدیگر، و تواناتر برای یک تهاجم عمومی بیرون می‌آیند، زخم دیگری بر اتوکراسی وارد آمده است و اکنون بیش از پیش منفرد شده است. اکنون در مقابل مشکلاتی که قادر به حل آنها نیست ناامیدتر گردیده است. گرسنگی و بیکاری روز به روز حادتر می‌گردد و قیامهای دهقانی پی در پی رخ می‌دهند.

 

رسویبورگ و کرونشتاد روحیۀ ارتش و نیروی دریائی را نشان دادند. قیامها سرکوب شده‌اند اما قیام به حیات خود ادامه می‌دهد، گسترش پیدا می‌کند و نیرومند می‌گردد. عناصر زیادی از باند سیاه به اعتصابی که در حمایت از قیام کنندگان اعلام شده بود، پیوستند. کارگران پیشرو این اعتصاب را متوقف ساختند و حق هم داشتند، زیرا اعتصاب می‌رفت تا به یک تظاهرات بدل گردد، در حالیکه وظیفه، سازماندهی کردن یک مبارزۀ سترگ و قاطع بود.

 

کارگران پیشرو در ارزیابی خود از شرایط صحیح می‌گفتند. آنان به سرعت حرکت استراتژیکی غلط را تصحیح کردند و نیروهای خود را برای آینده ذخیره کردند. آنان بطور غریزی اجتناب ناپذیر بودن یک اعتصاب را به عنوان بخشی از یک قیام و زیانمندی یک اعتصاب به عنوان تظاهرات را درک کرده بودند.

 

تمام شواهد نشان می‌دهد که جوششی در حال اوج گرفتن است. انفجار اجتناب‌ناپذیر است و شاید نزدیک باشد. اعدامهای رسویبورگ و کرونشتاد، تلافیهای علیه دهقانان، آزار و اذیت ترودویکهای عضو دوما، تمامی اینها فقط در خدمت افزایش تنفر، اراده و آمادگی متمرکز برای نبرد می‌باشد. بی‌باکی بیشتر، رفقا! اعتماد بیشتر به قدرت طبقات انقلابی، به ویژه پرولتاریا که اکنون با تجربۀ بیشتر تقویت شده است با ابتکار عمل مستقل بیشتر! تمامی علائم بیانگر این است که در شرف یک مبارزۀ عظیم قرار داریم. تمامی تلاشها می‌باید در هماهنگ ساختن آن، متمرکز کردن آن و مملو کردن آن از قهرمانی توده‌ها، که تمام مراحل عظیم انقلاب روسیه را مشخص نموده است، جهت داده شود. بگذار لیبرالها تنها به منظور تهدید حکومت به این مبارزۀ در شرف وقوع اشاره کنند. بگذار این احمق‌های تنگ نظر تمام نیروهای «فکری و احساسی» خود را در انتظار یک انتخابات جدید متمرکز سازند – پرولتاریا خود را برای مبارزه آماده می‌سازد – پرولتاریا متحدانه و متهورانه به استقبال توفان می‌شتابد و مشتاق غوطه‌ور شدن در انبوه مبارزه می‌باشد. ما به حد کافی استیلای کادتهای جبون، این «پنگوئن‌های احمق» که «خائنانه پیکره‌های چاقشان را در پشت صخره‌ها پنهان می‌کنند» را داشته‌ایم.

 

«بگذار توفان بلندتر بخروشد!»

 

 

 

نوشته شده توسط بردیا در | لینک به این مطلب
چه کسانی معمار سقوط اقتصادی هستند؟

آیا دولت اوباما خواهد توانست روند این حوادث را معکوس کند؟

 

آنچه که ما با آن سروکار داریم یک باند از همکلاسی ها و رفقای سابق، متشکل از مقامات و مشاوران در خزانه داری، صندوق بین المللی پول، بانک جهانی، و حلقه متفکران واشنگتن است که به طور دائم با سرمایه گذاران پیشرو و مقدم در وال استریت در ارتباط هستند. این که چه کسی بوسیله تیم گذار اوباما انتخاب شود به اجماع واشنگتن بستگی دارد.

 

نويسنده: مايكل - چاسودفسكي 

 

فراخوان دهندگان تجمع اول ماه می پارک لاله «ماجراجویی» کردند؟!

جنبش کارگری ایران، در هر سطحی که تکان می­خورد و گامی به پیش برمی­دارد آن­چنان نگرانی سران حکومت اسلامی را بیش­تر می­کند که به نیروهای انتظامی - امنیتی خود فرمان می­دهند به اعتراضات و اعتصابات و  مراسم‌های کارگری و اجتماعی حمله کنند و کارگران را همراه با خانواده‌هایشان و حامیان­­شان با ضرب و شتم دستگیر و زندانی و شکنجه کنند. از سوی دیگر، پس لرزه­های این تکان­های کارگری، برخی از احزاب و سازمان­ها و نهادهای به اصطلاح کارگری و مدافع طبقه کارگر را نیز آن­چنان دچار سرگیجه سیاسی می­کند و به ویژه مچ دوستان دروغین طبقه را هر چه بیش­تر در نزد افکار عمومی باز می­کند به طوری که در برحی سخن­رانی­ها و تحلیل­ها، به جای محکوم کردن جنایات حکومت اسلامی و تلاش برای آزادی کارگران دستگیرشده، فراخوان‌دهندگان تجمع اول ماه پارک لاله را «ماجراجویی سیاسی» می­نامند.

 

تجمع اول ماه مه امسال در پارك لاله تهران، با یورش وحشیانه نیروهای انتظامی - امنیتی روبرو شد. صدها زن و مرد كارگر و مدافع جنبش کارگری كه به فراخوان ده تشکل مستقل کارگری به قصد برگزاری مراسم روز جهانی كارگر در حال تجمع در این پارك آمده بودند، در همان لحظات نخست تجمع، با حمله و ضرب و شتم تعداد بی­شماری از نیروهای انتظامی، امنیتی و لباس شخصی روبرو شدند؛ بیش از ١٥٠ نفر از تجمع­كنندگان را نیز با ضرب و شتم دستگیر کردند. تاکنون تعداد کمی از دستگیرشدگان این روز، آزاد شده­اند و بقیه در زندان اوین انتقال به سر می­برند. برای آزادی برخی از آن­ها، وثیقه­های بسیار سنگینی تعیین كرده­اند.

 

در حالی که کمپین آزادی فوری و بدون قید و شرط آزادی همه دستگیرشدگان ١١ اردیبهشت پارک لاله تهران و شهرهای دیگر، در داخل و خارج کشور در حال گسترش است افراد و جریاناتی به رسم همیشگی به جای پیوستن به این کمپین، در اظهارنظرها و تحلیل­هایشان فراخوان­دهندگان اول ماه می پارک لاله را به نوعی «ماجراجویان سیاسی» معرفی می­کنند. برخی جریانات ظاهرا رادیکال و مدافع کارگر و سوسیالیسم و یا رفرمیست و گروه­های بی­ریشه و بی­بوته در حارج کشور که همواره بر سر مسایل حاشیه­ای هیاهو راه می­اندازند، تئوری بافی می­کنند اکنون با گذشت ده روز از اول ماه می، هنوز یک اطلاعیه خشک و خالی نیز در محکوم کردن این یورش وحشیانه حکومت اسلامی به تجمع کارگران و تلاش برای آزادی دستگیرشدگان منتشر نکرده­اند.

 

در جلسه پالتاکی «نهادهای همبستگی با جنبش کارگری در ایران­/­خارج از کشور»، به مناسبت اول ماه می سخن­رانی و شعرخوانی گذاشته بودند سخنران­شان که از قضا یکی از فعالین فراخوان­دهنده اول ماه می پارک لاله نیز است تجمع اول ماه می پارک لاله را به نوعی «ماجراجویی سیاسی» نامیده و  هم‌چنین تاکید کرده است که خود وی، در این حرکت شرکت نداشته است؟!

 

در جلسه پالتاکی دیگری که دوشنبه شب ٤ می ٢٠٠٩، به ابتکار «گروه همبستگی با کارگران ایران- برلین» برگزار شده بود از یک سو، با استقبال بی­نظیر فعالین جنبش کارگری کمونیستی داخل و خارج کشور روبرو شده بود و از سوی دیگر، وزارت اطلاعات و سپاه پاسداران بسیج شده بودند تا این جلسه را برهم بزنند. این عوامل حکومت، برای اولین­بار حمله سازمان­دهی شده­ای را به این جلسه تدارک دیده بودند که به اندازه هر دو نفری که حرف می­زدند آن­ها موفق می­شدند میکروفون را بگیرند و پس از نثار فحش­های رکیک، اذان و نوحه و قرآن پخش کنند. تاکنون در جلسات پالتاکی شاید یکی دو بار چنین حملاتی صورت می­گرفت اما این اولین­بار بود که در این ابعاد گسترده و با سماجت این حملات را سازمان داده بودند. در ماه­های اخیر دولت، مجلس، دادستان کل کشور، سپاه پاسداران، وزارت اطلاعات، نیروی انتظامی و... بسیج شده­اند تا سایت­های اینترنتی و وبلاگ­ها را تا آن­جا که ممکن است ببندند و دست­اندرکاران آن­ها را تحت تعقیب و تهدید و زندان قرار دهند. بر این جلسه پالتاکی، فضای سیاسی مثبتی حاکم بود و غیر از یکی دو نفری که بحث­های بی­ربط و نادرستی را مطرح کردند و با نقد دیگران نیز روبرو شدند عموما کسانی که صحبت کردند بر این تلاش بودند پیشنهادات سازنده و عملی و موثری را در جهت آزادی بدون قید و شرط همه دستگیرشدگان پارک لاله تهران و همبستگی با مبارزات کارگران ایران ارئه دهند. روز جمعه ٨ می نیز این جلسه ادامه داشت که به انتشار خبرنامه کارگری و اطلاعیه­هایی به زبان­های مختلف و سازمان­دهی چندین حرکت در کشورهای مختلف منجر شد. ضمن قدردانی از فعالین و مسئولین گروه همبستگی با کارگران ایران - برلین و هم‌فکرانشان در شهرهای دیگر آلمان، باید این حرکت را هر چه بیش­تر تقویت کرد و با ادامه جلسات پالتاکی و تبادل نظر و طرح ابتکارات مختلف، کمپین آزادی دستگیرشدگان را هر چه بیش­تر گسترش داد.

 

در هر صورت، افراد و گروه­هایی که تجمع اول ماه می پارک لاله را «ماجراجویی سیاسی» می­نامند قبل از هر مساله­ای ما را به یاد واقعه تاریخی اول ماه می سال ١٣٨٣ شهر سقز می­اندازد. واقعه اول ماه می سال ٨٣ سقز، به عنوان یک نقطه عطف تاریخی مهمی در جنبش کارگری ایران ثبت شده است. به دنبال این واقعه و با دستگیری هفت نفر از فعالین کارگری در این شهر و انتقال آن­ها به زندان سنندج، یک کمپین همبستگی با جنبش کارگری ایران و آزادی فوری دستگیرشدگان در داخل و خارج کشور راه افتاد که جنبش کارگری ایران را نه تنها سال­ها جلو برد، بلکه حتا توجه بی­تفاوت­ترین جریانات سیاسی چپ ایرانی را نیز به مبارزه طبقاتی کارگران جلب کرد. مقامات قضایی حکومت اسلامی، در اثر مبارزه خانواده دستگیرشدگان و کمپین کارگری داخل و خارج کشور، مجبور شد دستگیرشدگان را پس از ١٢ روز آزاد کند. به قول محمود صالحی، دستگیرشدگان اول ماه می سنندج، روز جهانی خود را در زندان جشن گرفتند. در آن روزها، سندیکالیست­ها این حرکت را «ماجراجویی سیاسی» نامیدند و حمایت نکردند. در خارج کشور نیز، یک سایت اینترنتی به نام «سایت بنیاد کار» با انتشار سلسله مباحثی تحت عنوان «سخنی با دوستان»، حرکت جسورانه اول مه می ٨٣ سقز را مورد اتتقاد شدید قرار دادند که نام این «دوستان» هرگز علنی نشد اما فعالین کارگری دست­اندرکاران رفرمیست و سندیکالیست این سایت را با چهره می­شناسند و به ترفندهای آن­ها نیز آشنایی دارند.

 

«جمعی از فعالین کارگری(jafk)»، به تاریخ اردیبهشت ماه ٨٨، مطلبی تحت عنوان «تجمع پارك لاله: زمینه­ای برای پرداختن به مسائل عمیقتر»، منتشر کرده­اند. این جمع، چند ماهی است که در سایت­های اینترنتی مبحث خود را منتشر می­کند و ماهیت واقعی آن، تقریبا ناآشناست؟

 

این جمع، با پرداختن به مسائل «عمیق­تر»، ضمن محکوم کردن حمله نیروهای سرکوبگر حکومت اسلامی به تجمع اول ماه می کارگران در پارک لاله، «مسائل عمیق­تر» خود را در مخالفت با برگزاری اول ماه در پارک لاله ادامه می­دهد؛ فراخوان­دهندگان این حرکت را به عدم شناخت جامعه و موقعیت رژیم و غیره متهم می­کند و در پایان راه حلی که ارائه می­دهد یک راه حل کاملا محفلی و چریکی دهه شصت ایران است که جنبش کارگری ایران، از آن دوره عبور کرده است و در اثر مبارزه خود، یک حالت دو فاکتویی را به حاکمیت تحمیل کرده است.

 

«مسایل عمیق­تر» این جمع را مورد بررسی قرار می­دهیم. این جمع مسایل عمیق­تر مورد ادعای خود را چنین آغاز می­کند: «... بگذارید از اینجا شروع كنیم كه پیش از انجام این تجمع، خیلی از ما (منظور از ما، كل فعالان حیطه جنبش كارگری است) می دانستیم كه رژیم اسلامی به علت وضعیتی كه در آن گرفتار است و نارضایتی فزاینده ای كه در جامعه وجود دارد، با تمام قوا از برگزاری مراسم اول ماه مه جلوگیری خواهد كرد. مقامات انتظامی پیشاپیش به تهدید مستقیم و غیر مستقیم فعالان جنبش كارگری پرداخته، آنان را از انجام چنین كاری منع كرده بودند. تجسم كردن صحنه ای كه پیش خواهد آمد، كار مشكلی نبود. حتی خیلی از ما، تاكتیك ها و نحوه عمل نیروهای سركوبگر برای محاصره و سركوب تجمع كنندگان را پیش بینی می كردیم. مطمئن بودیم كه با محاصره كامل پارك لاله، تصویر برداری گسترده از افراد، حضور لباس شخصی ها و دستگیر كردن فعالان سرشناس روبرو خواهیم شد. بنابراین از همه، به ویژه از سازمان دهندگان تجمع پارك لاله سوال می كنیم: 

آیا انتظار چنین چیزهایی را نداشتید؟

اگر داشتید، چه تدبیر و تاكتیكی برای خنثی كردن آن اندیشیده بودند؟

و اگر نداشتید، این سوال پیش می آید كه واقعا چه تحلیلی از اوضاع سیاسی جامعه و موقعیت رژیم دارید؟»

 

تا این­جا هدف این جمع، روشن است: آن­ها کاری و طرحی و پیشنهادی برای آزادی دستگیرشدگان ندارند، بلکه با اراده­گرایی و یک­­سویه نگری در تلاشند سازمان­دهندگان این حرکت را طوری معرفی کنند که گویا آن­ها از موقعیت سرکوبگر حکومت بی­خبر بودند؛ هیچ تدبیر و تاکتیکی برای خنثی کردن هجوم نیروهای انتظامی و امنیتی در نظر نگرفته بودند و سرانجام «تحلیل درستی» از «اوضاع سیاسی جامعه و موقعیت رژیم» نداشتند؟!

   

این جمع تحلیل­گر «مسایل عمیق­تر» خود، چنین ادامه می­دهند: «فكر می كنیم كه بخشی از ما به طور كلی تحلیل نادرستی از اوضاع دارند. یك تحلیل یك سویه و غیر دیالكتیكی، كه نتایج سیاسی خوشخیالانه و ساده انگارانه ای را به همراه می آورد. بدون شك در این نوشته، مجالی برای باز كردن ارتباط دیدگاه اكونومیستی و تقلیل گرایانه با تحلیل های سطحی سیاسی نیست، ولی در حد اشاره باید بگوییم كه: بعضی از ما گمان می كنند چون رژیم گرفتار بحران است، چون انتخابات نزدیك است و رقابت جناح های حكومتی بالا گرفته، یا چون نارضایتی مردم گسترده است، بنابراین احتمال دارد كه رژیم، اینجا یا آنجا كوتاه بیاید. به ویژه اگر، جنبش های طبقاتی و اجتماعی نیز خواسته های خود را به اصطلاح در چارچوب "معقولی" مطرح كنند. بعضی از ما گمان می كنیم كه جلو گذاشتن یك رشته مطالبات عمدتا اقتصادی و رفاهی، یا ارائه ابتدایی ترین خواسته های سیاسی و اجتماعی، قاعدتاً نباید با سركوب شدید از جانب رژیم روبرو شود! در همین زمینه، اشاره به یك گفت و گوی تلفنی در یكی از برنامه های ماهواره ای (در آستانه برگزاری تجمع پارك لاله) می تواند مفید باشد. ببیننده ای از ایران به مجری برنامه ویژه اول ماه مه می گفت كه تحت این رژیم اینطور نمی توان حركت كرد؛ اینها فردا نیروهای سركوبگر را می آورند و نمی گذارند مراسم برگزار شود. مجری در جواب می گفت كه اینطور نیست. اینها نمی توانند تعداد زیادی كارگر و افراد خانواده هایشان را كه آمده اند روزشان  را جشن بگیرند و شیرینی بخورند را سركوب كنند! (نقل به معنی)»

 

باین گونه روش می­شود که این جمع ظاهرا «دل­سوز طبقه کارگر»، مخالف برگزاری علنی اول ماه می امسال در پارک لاله و یا هر جای دیگر بوده است. توجبه­شان نیز این است که حکومت اسلامی، آمادگی سرکوب آن­ها را داشت. انگار این آمادگی سرکوب حکومت اسلامی، همین امروز اتفاق افتاده و تا دیروز کسی نه آن را دیده و نه شنیده بود. بنابراین، این جمع، تازه کشف کرده است که حکومت اسلامی، به عنوان یک حکومت جانی و سرکوبگر، توان و ظرفیت بالایی در سکوب و کشتار دارد؟ بر این اساس، تاکید دارند که چون حکومت توان و ظرفیت سرکوب دارد پس کارگران نباید به خیابان‌ها بریزند و دست به اعتراض بزنند و یا مراسم جهانی خود را جشن بگیرند و در ان علیه سرمایه­داران و حکومت حامی سرمایه حرف بزنند. در نتیجه بهتر است در خانه­هایشان بنشیتند و در بهترین حالت روز جهانی خود را در خفا و در محافل خانوادگی برگزار کنند تا مورد هجوم نیروهای امنیتی و لباس شخصی قرار نگیرند. عجب تحلیل و نقد طبقاتی دل­سوزانه­ای؟!

 

از سوی دیگر، این جمع اضافه می­کنند که برگزارکنندگان مراسم اول ماه می پارک لاله، فکر می­کردند که با «جلو گذاشتن یك رشته مطالبات عمدتا اقتصادی و رفاهی، یا ارائه ابتدایی ترین خواستههای سیاسی و اجتماعی، قاعدتاً نباید با سركوب شدید از جانب رژیم روبرو شود!»­(تاکیدها از خود مطلب است) به نظر می­رسد این جمع، با اندازه فاصله نوری از مسایل کارگران ایران به دور است و آن­چنان غرق تراوشات ذهنی خود شده اند که در مسایل مهم خود، نه به نفس تجمع مستقل کارگران در مرکز پایتخت ١٢ میلیونی «نمانیدگان خدایان»، بلکه به مطالباتی که مطرح کرده­اند اتکا دارند. هرگونه تجمع و اعتراض و برگزاری مراسم روز جهانی کارگر در این کشور ممنوع است. بنابراین در چنین شرایطی، شما هر خواست و مطالبه­ای را مطرح کنید برای سرکوبگران اهمیتی ندارد آن­چه که برای آن­ها حائز اهمیت دارد این است که کسی جرئت نکند فضای اختناق را بشکند؛ از خط قرمزهای حکومت بگذرد تا چه برسد در جهت تحقق مطالبات خود قطعنامه نیز بدهد.

 

این جمع، در ادامه تاکید دارد: «اگر این جواب نشانگر یك تحلیل سیاسی نادرست و توهم آفرین از اوضاع نیست، پس چیست؟ وقتی كه نمی توانیم رابطه صحیحی بین اقتصاد و سیاست، بین بحران اقتصادی و ملزومات سیاسی آن، بین نارضایتی خودجوش توده ها و اقدام آگاهانه سیاسی برقرار كنیم، محكوم به سطحی نگری در تحلیل از اوضاع هستیم و پیاپی غافلگیر خواهیم شد.» بنابراین، این جمع دلایل حمله حکومت اسلامی به تجمع کننداگن الو ماه می را، ناشی از «تحلی ناردست» فراخوان دهندگان آن دانسته و گویا آن ها نمی توانند «رابطه صحیحی بین اقتصاد و سیاست، بین بحران اقتصادی و ملزومات سیاسی...» آن برقرار کنند؟ به بیان دیگر اگر آن ها تحلیل درستی داشتند نباید اول ماه می را به مرکز شهر تهران دوازدن میلیونی و شلوغ ترین نقطه آن یکی پارک لاله می کشاندند؟

 

ادعاهای این جمع، ادامه دارد: «به نظر ما یك سیاست دیگر هم در برنامه ریزی تجمع اول ماه مه تهران تاثیر گذاشته است: این سیاست كه "اعلام" تجمع مهم است، نه "اجراء" آن. بگذارید این مساله را بیشتر باز كنیم. بر مبنای این سیاست، همین كه چند تشكل حاضر شوند با هم فراخوان تجمع اول ماه مه را امضاء كنند و خواسته های مشتركی را جلو بگذارند، مساله حل است.»

 

روشن نیست این تحلیل­گران ما، چرا تصمصم گرفته­اند به هر بهایی شده به برگزارکنندگان اول ماه می پارک لاله بقبولانند که «تحلیل سیاسی نادرست و توهم آفرین» از اوضاع داشتند. علاوه بر این، معلوم نیست که چنین ادعایی را از کجا آورده­اند و آیا کدام یک از برگزارکنندگان مراسم اول ماه می پارک لاله، کی و در کجا اعلام کرده­اند که «تجمع مهم است نه اجرا»؟!

 

سئوالی دیگری که این جمع طرح می­کنند، این است که: «اما، اولین سوال اینست كه مضمون آن سیاست و اهداف مشترك چیست؟ تا چه حد با اوضاع خوانایی دارد؟ تا چه حد منافع اساسی مبارزات طبقاتی و اجتماعی را پاسخ می دهد؟ تا چه حد سطح مبارزات و جنبش های موجود را در جهت یك دورنمای انقلابی ارتقاء می دهد؟»

 

این­ جمع، صریح نمی­گویند که به چه دلیل مخالف اتحاد و همبستگی و نزدیکی این تشکل­ها هستند و چرا از نزدیکی آن­ها این چنین ابراز نگرانی می­کند؟ هم­چنین توضیح روشن­تری نمی­دهند اشکال کار اساسی این ده تشکل فراخوان­دهنده مشترک اول ماه می در کجاست؟ چرا مضمون سیاست­ها و اهداف این ده تشکل، با اوضاع خوانایی ندارد؟ چرا خواست­ها و مطالبات پایه­ای و روز کارگران را در قطعنامه خود که عموما به قطعنامه حرکت­های اول مهم می سراسر کشور تبدیل شده است منافع اساسی روز کارگران را پاسخ نمی­دهند؟ این جمع تحلیل­گر ما، قاعدتا باید بدانند که سطح توقعات و مبارزات جنبش­های اجتماعی و دورنمای فعالیت آن­ها، با یک فراخوان و اقدام مشترک خلاصه نمی­شود. و باید یک پروسه بحث و تبادل نظر در سطح پایه­ای مسایل طبقاتی و فعالیت مشترک را پشت سر بگذارد تا با روشن شدن حدود و ثغور و جهت­گیری آن، چشم­انداز و دورنمای انقلابی­اش نیز شفاف­تر گردد و روزنه دورنمای انقلابی نیز روزبروز بازتر و بزرگ­تر گردد. یعنی ضروری است که با تحلیل­های پایه­ای و واقعی موقعیت مباراتی طبقه کارگر و دیگر جنبش­های اجتماعی، موقعیت حکومت و هم­چنین آرایش نبروهای امپریالیستی در سطح جهانی و منطقه­ای را شناخت تا افق و چشم­انداز و جهت­گیری انقلابی را نیز به طور عینی شان داد نه با تحلیل های اراده گرایانه و محدود و از یک اقدام مشترک. چنین تحیل و جهت­گیری عجولانه، غیرواقعی و هوایی است و پایش روی زمین واقعی سفت و سخت مبارزه طبقاتی نیست.

 

نوشته شده توسط بردیا در | لینک به این مطلب
نسلکشی خلق فلسطين، معلول سلطهگری صهیونیستها!

ظهر شنبه ۲۷ دسامبر ۲۰۰۸ ارتش اسرائيل  غزه را مورد حملات وسیع هوایی قرار داد و بار ديگر با کشتار کودکان و مردم بی دفاع فلسطينی،  چهره  واقعی و جنايتکارانه رژيم صهيونيستی حاکم بر اسرائيل را در مقابل چشم جهانيان به نمایش درآورد. هر چند با توجه به تاريخ سراسر تجاوز و جنايت اسرائیل بر علیه خلق فلسطین، این حمله به خودی خود امر تازه‌ای نبود، اما  ماشين سرکوب و جنايت اسرائيل این بار دست به نوآوری جدیدی زده و ابعاد کشتارهای خود در اثر حمله هوائی را به جائی رساند که تا به حال سابقه نداشت. در همان روز اول، بر اثر بمباران غزه توسط ارتش اسرائيل، بيش از ۲۰۰ نفر که بسياری از آنها غيرنظامی و تعداد زيادی کودک بودند جان باختند. اين تعداد کشته در جريان يک حمله حتی در تاريخ قساوتها و بيدادگريهای خود اسرائيل هم کمتر ديده شده بود.

 

از زمان شکل‌گيری اسرائيل در ۱۹۴۸، جهان تاکنون همواره شاهد کشتار مردم فلسطين و اشغال سرزمین آنها به وسيله دولت اسرائيل و با حمایت آشکار قدرتهای امپریالیستی بوده است. البته تاريخ جنايات اين دولت بر علیه خلق فلسطین به قبل از اين سال و به زمانی که بنيانگذاران اسرائيل به صورت گروه های تروريستی فعاليت می‌کردند برمی‌گردد و به واقع، تاريخ تجاوز صهيونيستی در اشغال سرزمين فلسطين با ترور و قتل و جنايت نوشته شده است. این امر حقیقتی است که  دلایل کاملاً روشن برای آن وجود دارد. آخر وقتی قرار بر اين باشد که جمعیت بزرگی از اهالی سرزمینی از موطن خود رانده شوند تا  طرفداران مذهب مشخصی در آنجا سکنی گزینند، چه روشی جز همان روش‌های جنایتکارانه‌ای که صهیونیست‌ها تا کنون مرتکب شده و می‌شوند می توانست برگزیده شود!؟ درست به این خاطر است که سياست دولت اسرائيل در ۶۰ سال گذشته همواره توسل به جنگ و خون‌ريزی و اعمال رعب و وحشت در میان مردم فلسطین، اشغال هرچه بیشتر سرزمین آنها و درهم شکستن مقاومت توده‌های ستمديده بوده است تا با خيال راحت بتواند سرزمين فلسطين را صاحب شود. به همين دليل هم بود که اسحاق شامير از رهبران اسرائيل می‌گفت: "فلسطين سرزمينی بوده بدون ملت و بايد به ملتی داده شود بدون سرزمين". بنابراين نسل‌کشی خلق  فلسطين جهت دائمی نمودن اشغال سرزمين فلسطين، ذاتی سلطه دولت  اسرائيل بوده و اين دو از همديگر جدائی ناپذير می‌باشند.

 

نکته مهمی را که در مورد دولت اسرائيل بايد در نظر گرفت این است  که گر چه این دولت نیز همچون هر دولتی، زور سازمان‌يافته یک طبقه برای حفظ مناسبات اقتصادی موجود می‌باشد، در عین حال ماشين سرکوب خوب سازمان‌يافته‌ای برای حفظ اشغال سرزمين فلسطين و اجرای سياستهای اربابان امپرياليست خود در منطقه نيز می‌باشد و تجاوزگری و کشتار خلق فلسطین از جمله وظايف روتين و هميشگی اوست.

 

  درست برای سرپوش گذاشتن روی چنین واقعیتی است که در جریان هر حمله اسرائیل به مردم فلسطین، ماشین تبلیغاتی دولت اسرائيل با حمایت اربابان امپرياليست و دیگر حاميان مرتجع‌اش به راه افتاده و توجیهی برای آن حمله دست و پا می‌کنند. این بار نیز این دولت "شليک موشک" از غزه به سوی شهرهای اسرائيل را دستاويز حمله ددمنشانه اخیر خود به مردم غیرنظامی و بی‌دفاع غزه قرار داده و در مقابل اعتراض جهانيان نسبت به کشتار مردم غيرنظامی، با وقاحت تمام اعلام کرد که مقصر حماس است که خودش را پشت مردم غيرنظامی پنهان ساخته است.  

 

هرچند که حماس یک نیروی ارتجاعی و ضدانقلابی است، اما قتل‌عام مردم بی‌دفاع با تشبث به حماس نمی‌تواند حتی ذره‌ای ننگ جنایت را از چهره دولت اسرائیل زایل کرده و یا آن را کم‌رنگ سازد. حماس، هم ذات دولت اسرائیل بوده و درست در جهت خلاف منافع توده‌های فلسطینی ساخته و پرداخته شده است. اتفاقاً اين موجود دست‌ساز، فرزند خود دستگاه‌های اطلاعاتی امريکا و اسرائيل است و شين بت (Shin Bet) و موساد (Mossad) و سيا (CIA) آن را در دوره ای شکل داده و تقويت کردند تا کمونيستها و نيروهای ملی و آزاديخواه را از صحنه دور ساخته و امکان غصب رهبری خلق فلسطین را برای آن نیروی ارتجاعی فراهم آورند(۱). آنها بودند که حماس و اساسا بنياد گرائی اسلامی را در فلسطين پر و بال داده و به جان مردم منطقه انداختند، آنگاه سعی کردند هر صدای اعتراضی بر علیه جنایات دولت اسرائیل را در هياهوی ضرورت مبارزه با تروريستها و تروريستهای اسلامی خفه کنند. طرح امپرياليستی شکل دادن به اپوزیسیون‌های اسلامی، امروز به يک سری از اهداف خود رسيده و حماس ودیگر  دارودسته‌های مرتجع، به کمک دلارهای اهدائی عربستان و جمهوری اسلامی در هر کجا که جمعيتی را  دور خود جمع کرده‌اند توانسته‌اند با سوء استفاده از احساسات ضدامپریالیستی توده‌ها به جنبش ضدامپریالیستی خلقها ضربات بزرگی بزنند و تا حدودی آن جنبش را از مسير انقلابی منحرف نمايند. درعین حال، امپرياليستها و صهيونيستها هر وقت که مصالحشان حکم می‌کند وجود آنها را دستاويز پيشبرد سياستهای جنگ طلبانه و ضدمردمی خود و تداوم اشغالگریشان در خاورمیانه قرار می‌دهند. به طور کلی، باید با تاکيد گفت که بنيادگرائی يهودی با بنياد گرائی اسلامی همزاد همديگر بوده و آبشخور و استفاده ضدانقلابی يکسانی دارند.

 

نگاهی به چگونگی رشد بنيادگرائی اسلامی در منطقه واقعيت فوق را مورد تائيد قرار می‌دهد و نشان می‌دهد که در همه جا امپرياليستها و به خصوص امپرياليسم امريکا در پشت سر جرياناتی نظیر حماس قرار داشته و اساسا با حمايت و پشتيبانی آنهاست که حضور اين دارودسته های مرتجع را در هر کجا می‌توان مشاهده نمود. درجريان انقلاب مردم ايران مذاکرات دارودسته خمينی با امريکا و حمايت امريکا جهت قدرت‌گيری آنان را شاهد بوديم  و ديديم که چگونه ارتش مزدور شاهنشاهی، يک شبه اسلامی شد و با "امام امت" بيعت نمود و"امام" به جای "شاه" نشست . بعد در افغانستان اين جريانات را در لباس"مجاهدين افغان"  دست در دست ماموران سيا (CIA) در جنگ با تجاوز شوروی دنبال کرديم و سالها بعد مشاهده کردیم که در حالی که دولت امريکا ظاهراً به بهانه نقشی که بن لادن  در انفجارهای خونين سفارتخانه‌های امريکا در نايروبی و اسلام آباد داشت در تعقیب وی بود (۱۹۸۸) چگونه مسئولين سيا (CIA) درست دوماه قبل از حادثه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ در بيمارستان آمريکائی دبی که بن لادن برای معالجه در آنجا بستری بود، به عيادت او رفتند (به گزارش نشريه فيگارو) و در سالهای اخير هم همگان به عينه ديدند که امريکا با لشگرکشی به عراق و سرنگونی ديکتاتور اين کشور- صدام حسين- اتفاقا اسلام‌گرايانی را به قدرت رساند که قبلا در زير سايه سربازان گمنام امام زمان در جمهوری اسلامی در آب‌نمک خوابانده بود. بعدا هم همگان ديدند که دولتمردان جديد عراق چگونه در زير پوشش قدرت آتش ۱۵۰ هزار نفر سرباز امريکائی در حال تمرين جانشينی صدام حسين می‌باشند. فکر نمی‌کنم که در توضیح این سیاست نيازی به ذکر همه چنین اعمالی در کشورهای مختلف  باشد، اما در همه جا می‌توان مشاهده کرد که بنياد گرائی اسلامی و يا به قول "چپ"های پروامپرياليست ما، "اسلام سياسی"، با هدايت ماموران سيا (CIA) و با دلارهای نفتی رژيم ددمنش جمهوری اسلامی  و کمک‌های مالی رژيم مزدور عربستان سعودی که وابستگی‌اش به آمريکا اظهرمن الشمس می‌باشد پرورده شده و در حال شلنگ تخته انداختن می‌باشد. همه سعی این نیروی ارتجاعی این است که  مبارزات و اعتراضات توده‌ای را از مسير درست و انقلابی منحرف ساخته و نيروهای انقلابی را ايزوله سازد. 

 

بر مبنای واقعیات فوق‌الذکر، مضحک‌ترين ادعای دولت اسرائيل که در يورش وحشيانه اخير حتی به حملات هوائی بسنده نکرده و با اعزام نيروی زمينی خود، تلاش می‌کند تا جائی که می‌تواند بخشهائی از غزه را دوباره اشغال نمايد، همانا توجیه این حمله با موجودیت حماس می‌باشد. در حاليکه دولت اسرائیل در حملات وحشیانه خود به مردم فلسطین، جنبش انقلابی دمکراتیک و مقاومت آن مردم را مد نظر داشته و با چنان حملاتی در حقیقت اراده پولادين اين خلق برای رهائی را سرکوب می‌کند. تاريخ سراسر تجاوز و جنگ اسرائيل ثابت می‌کند که مسئله اصلی دولت اسرائيل همانا سرکوب مقاومت مردمی خلق فلسطین  می‌باشد که بيش از ۶۰ سال است در مقابل اشغالگران سرزمين‌شان، آنهم متجاوزينی که با توسل به وحشيانه‌ترين روشها می‌کوشند هر گونه مقاومت مردمی را در هم بشکنند، قهرمانانه پیکار می‌کنند و نه سرکوب صرفا دارودسته حماس و جلوگيری از موشک‌پرانی گروه‌های فلسطينی به سوی اسرائيل. 

 

شکی در این امر وجود ندارد که حماس یک جريان سیاسی مرتجع و وابسته می‌باشد و در اين هم ترديدی نيست که اگر روزی آنها در قدرت قرار گیرند،  با توجه به شرايطی که در آن به قدرت می‌رسند در پروسه‌ای همان بر سر مردم می‌آورند که دارودسته حاکم بر ايران بر سر مردم ما آورده ومی‌آورد. با درک این واقعيت است که مسئوليت نيروهای انقلابی هر چه بیشتر شناخته شده و آنها به درستی نبايد اجازه دهند که امپرياليستها و اسرائيل با مخفی شدن زير پرچم مبارزه با بنيادگرائی اسلامی و تروريسم، مقاومت مردم فلسطين را خفه ساخته و نقش جنايتکا‌انه‌شان را در کشتار مردم بيگناه کتمان سازند. خواستهای مردم فلسطين خواستهائی مشروع و روشنی هستند. اين مردم ستمديده که در سرزمين خودشان با آنها چون بيگانگان رفتار می‌شود، در اساس برای کسب  حق تعيين سرنوشت خويش مبارزه می‌کنند. از آن‌جا که شرط تحقق چنين خواستی بروز آزاد اراده مردم بوده و اين امر خود وابسته به بر قراری يک شرايط دمکراتيک می‌باشد، پس قبل از هر چيز بايد مانع  اصلی استقرار آزادی و دمکراسی و در نتيجه تحقق حق تعيين سرنوشت خلق فلسطين را شناخت و آنرا مورد حمله قرار داد. اگر مردم در راستای چنين هدفی گام بردارند آنگاه  با توجه به وابستگی غيرقابل‌انکار موجوديت صهيونيستی به امپرياليسم آمريکا، در اولين گام به  عينه می‌بينند که دشمنان اصلی آنها چه نيروهائی می‌باشند و چرا آنها بايد امپرياليسم امريکا و رژيم مزدورش اسرائيل را همزمان آماج حملات خود قرار دهند و نه اينکه به آمريکا نقش داور بيطرفی را بدهند که در اين دعوا لازم است نيم نگاهی هم به مطالبات آنها داشته باشد. در حقيقت تنيدگی سلطه اسرائيل با منافع و سياست امپرياليسم آمريکا آنچنان عميق و غيرقابل‌انکاراست که رونالد ريگان رئيس‌جمهور سابق اين کشور، از اسرائيل به عنوان "ناو هواپيمابر آمريکا در منطقه" نام می‌برد و  جرج بوش رئيس جمهور امريکا در جريان حمله اسرائيل به لبنان در سال ۲۰۰۶ با وقاحت تمام گفت "آنچه در حال حاضر در لبنان و فلسطين می‌گذرد، يک عمليات اسرائيلی مورد حمايت آمريکا نيست؛ بلکه يک عمليات آمريکائی‌ست که به وسيله اسرائيل انجام می‌پذيرد" (تيری ميسان روزنامه‌نگار فرانسوی).

 

واقعیت این است که امپرياليسم، دشمن اصلی مردم فلسطين بوده و مبارزه مردم فلسطين برای رسيدن به آزادی قبل از هر چيز مبارزه‌ای ضدامپرياليستی است و به همين دليل هم رهائی اين خلق ستمديده بدون قطع قطعی سلطه و نفوذ امپرياليسم امکان‌پذير نمی‌باشد. نفی و نادیده گرفتن این واقعیت و توهم رسيدن به صلح و آزادی از طريق الطاف امپرياليستها و در چارچوب طرح‌های امپریالیستی – که قدمت آنها به قدمت جنبش انقلابی توده‌های فلسطینی باز می‌گردد ، نتيجه ای جز آنچه هر روز با آن مواجهیم ندارد. چنین توهماتی تاکنون باعث شده است که به ظاهر راه‌حل‌هائی که جهت "حل" معضل اسرائیل و خلق فلسطین عرضه می‌شود، هر بار با شکست مفتضحانه‌ای روبرو شوند و بر ابعاد مشکلات و رنجهای توده‌های تحت‌ستم فلسطینی اضافه گردد. این تجربیات نیز بیانگر آنند که نیروهای مبارز نبايد اجازه دهند که تبليغات فريبکارانه امپرياليستها و صهيونيستها دشمنان واقعی مردم را از جلو چشم آنها دور سازند؛ بلکه بايد با هرگونه توهم‌پراکنی نسبت به اغراض امپرياليستها به مقابله برخاست و با صراحت به مردم گفت که تنها راه رهائی شما مبارزه برای نابودی سلطه امپرياليسم و رژيم‌های وابسته به آن می‌باشد.

 

 اگر با توجه به آنچه توضيح داده شد به واقعيت انقلاب فلسطين همانطور که هست نگاه کنيم، دیگر دچار انحرافات گوناگون موجود در این زمینه نمی‌شویم که مثلاً به بهانه مبارزه با امپرياليسم و صهيونيسم به حمايت از حماس و مرتجعين اسلامی برخيزيم و يا به دليل نفرت از جمهوری اسلامی، به خاطر پشتيبانی علنی جمهوری اسلامی از حماس و بنيادگرائی اسلامی، به دفاع از اسرئيل و سياستهای امپرياليستی گرايش پيدا کنيم و همچون به اصطلاح "چپ"های پروامپرياليست آتش‌بيار تبليغات امپرياليستی شويم. واقعيت اين است که همه نيروهای مرتجع منطقه مخالف مطالبات بر حق خلق فلسطين و در راس آنها حق تعيين سرنوشت مردم ستمديده فلسطين می‌باشند.  این پای‌بندی یا عدم‌پای‌بندی به مطالبات اساسی خلق فلسطين و چگونگی برخورد برای تحقق آن مطالبات است که صف‌بندی اصلی بین دوستان و دشمنان خلق فلسطین را تعيين می‌کند و نه ادعاها و تبليغات فريبکارانه که سالهاست که گوش همه را با آنها کر کرده‌اند.  براین اساس می‌توان دید که چه به اصطلاح دولت حماس در نوارغزه و چه دولت کاريکاتوری محمود عباس در کرانه غربی، هیچیک از دوستان و مدافعين انقلاب فلسطين نمی‌باشند. سردمداران اين جريانات هنوز به قدرت واقعی نرسيده صدای مخالفين خود را خفه ساخته و اعتراض مردم را سرکوب می‌کنند و به جای حرکت در جهت خواستهای توده‌ها در جهت منافع خود و لفت و ليسهای خود گام برداشته‌اند. با تکیه بر چنین واقعیتی، انحراف و اشتباه بزرگی است که چنين دارودسته‌های رسوائی را که سالهاست دست در دست نيروهای مرتجع بر عليه مردم گام برداشته‌اند را به جای رهبران واقعی مردم فلسطين قلمداد نموده و یا به اين بهانه که مردم فلسطين و انقلاب آنها از فقدان يک رهبری انقلابی در رنج اند، در پشت پرچم آنها قرار گرفت. 

 

تجربه تاريخ مبارزات توده‌های ستمديده در سراسر جهان در حداقل شصت سال اخير و تجربه مشخص مبارزات سالهای اخير در خاورميانه نشان داده است که تحقق مطالبات اساسی توده‌ها تنها با توسل به انقلابی با رهبری طبقه کارگر امکان‌پذير می‌باشد. انقلابی که جهت رسيدن به پيروزی الزاما بايد وسيع‌ترين توده‌ها را بسيج کرده و بيشترين متحدين را هم‌آواز سازد و در چنين مسيری بدون شک  اتحاد مبارزاتی با کارگران و زحمتکشان اسراییلی برای نابودی سلطه امپرياليسم و به منظور ایجاد یک دولت دمکراتیک و مردمی در این سرزمین امری الزامی خواهد بود. به همين دليل هر کس خواهان  تحقق حق تعيين‌سرنوشت مردم فلسطين می‌باشد - که تنها در شرايطی دمکراتيک در اثر نابودی سلطه امپرياليسم و رژيم‌های مزدورش امکان بروز می‌يابد - بايد با همه نيرو به حمايت از  انقلاب مردم فلسطين  برخيزد. همه تجارب مبارزاتی بیانگر آنند که انقلاب برای نابودی سلطه امپریالیسم و سلطه صهیونیستی اسرائیل تنها راه تحقق مطالبات اصلی مردم فلسطين می‌باشد.

 

البته در مقابل چنین راه‌حل واقعی برای رهائی خلق فلسطین همواره کسانی هستند که برآشفته فرياد سر می‌دهند که بايد "واقع‌بين" بود. آنها در مقابل سخنان فوق، با "واقع‌بينی" ويژه خود خواهند گفت مشکلات و مسائل مردم نه در ذهن ما و يا روياها و آرزوهايمان بلکه در صحنه عمل واقعی است که پاسخ می‌گيرد؛ پس در شرايطی که کمونيستها در صحنه حضوری قوی ندارند و امپرياليستها و صهيونيستها توانسته‌اند نيروهای ملی و آزادیخواه را به حاشيه رانده  و ارتش بزرگی را سازمان دهند، چگونه می‌توان انتظار انقلاب آنهم انقلابی که به تحقق مطالبات اصلی مردم فلسطين منجر شود را داشت و به آن دل بست؟ و سپس سازشکارانه مدعی می‌شوند که پس بايد در همين چارچوبی که می‌بينيم و با همين نيروهای واقعا موجود کار کرد و در صحنه‌ای که در آن محمود عباس‌ها و اسماعيل هانيه‌ها ميدان‌داری می‌کنند گام به گام پيش رفت، چرا که گویا بالاخره اينها نمايندگان مردم فلسطين هستند و در انتخاباتی آزاد! تعيين شده‌اند. اما بايد به اين به اصطلاح واقع‌بين‌ها گفت که اتفاقا سالهاست که همين نيروها با به اصطلاح واقع‌بينی تمام و در واقع با کرنش در مقابل قدرت دارند در بساطی که امپرياليستها و صهيونيستها و دولتهای مرتجع و وابسته منطقه چيده‌اند می‌رقصند و باز هم چيزی عايد مردم ستمديده فلسطين نشده است. ديديم که آنها چگونه با "واقع‌بينی" تمام خواست تشکيل دولت مستقل فلسطين که قرار بود در سرزمين اشغال شده فلسطين ايجاد شود را به "دولت خودگردانی" تبديل کردند که فاقد هر گونه قدرت واقعی است و حوزه عمل‌اش گتوهای مجزا از هم به جای کل سرزمين فلسطين می‌باشد که تازه هر روز هم به بهانه‌ای همين گتوها را دوباره اشغال می‌کنند و با محاصره و بمباران، اجازه نفس کشيدن به مردم نمی‌دهند. ديديم که از خواست بازگشت آوارگان فلسطينی به خانه و کاشانه‌شان چشم پوشيدند و تازه علیرغم همه این عقب نشینی‌ها و سازشکاریها، باز هم اسرائيلی‌ها دست‌بردار نيستند و هر روز به شکلی مردم بيشتری را آواره می‌سازند و با پیشبرد سیاست شهرک‌سازی‌هایشان بخشهای بیشتری از سرزمین فلسطین را ضمیمه اسراییل می‌سازند.  آیا همه این تجارب تلخ نشان نمی‌دهد که بهتر است رفرميسم و آستان‌بوسی در درگاه قدرتهای جهانی را به حساب واقع‌بينی نگذاريم و صاف و پوست کننده بگوئيم که چون به اصطلاح "گفتمان جهانی" تغيير کرده پس بايد به هر چه که دادند رضا داد و شکرگزار بود که باز هم صاحبان قدرت حاضراند چيزی جلويمان بيندازند! با تکیه به درسهائی که سياستهای ارتجاعی و سازشکارانه تاکنون به توده‌های ستمديده داده‌اند می‌توان گفت که اين مدعيان دروغين واقع‌بينی، اینچنین واقع‌بينانه‌ترين راه‌حل در شرايط کنونی را که همانا انقلاب برای نابودی سلطه امپریالیسم و رژيم مزدورش دولت صهیونیستی در اسرائیل می‌باشد را انکار می‌کنند. البته هر گام چنین انقلابی مملو از پيچيدگی و ناهمواری است و اساساً راه انقلاب شاهراهی آسفالته نيست بلکه سنگلاخی و پر از دست‌انداز می‌باشد؛ اما راه انقلاب آن هم انقلابی با رهبری طبقه کارگر، تنها راه رسيدن به آزادی است. مردم فلسطين تاکنون با پايداری قهرمانانه‌شان در مقابل دولت تجاوزگر اسرائیل نشان داده‌اند که ابائی از پیمودن راه انقلاب ندارند و تنها باید خود را از قید به اصطلاح رهبری‌های سازشکار رها نموده و تحت رهبری واقعاً انقلابی که جز یک رهبری کمونیستی نمی‌تواند باشد، در جهت رسیدن به حق تعیین‌سرنوشت خود پیش بروند.

 

در جریان چنین انقلابی‌ست که خلق فلسطین می‌تواند و باید از کمک و همراهی طبقه کارگر و زحمتکشان اسراییلی برخوردار شود که به طور روزمره تحت استثمار و سرکوب طبقه سرمایه‌دار حاکم و دولت صهیونیستی مسلط بر این کشور  قرار دارند و در جهت کسب حقوق عادلانه‌شان هر روزه با آن در ستيزاند. درک این حقیقت مبارزاتی یعنی وحدت منافع طبقاتی مشترک بین طبقه کارگر و توده‌های ستمديده فلسطین و طبقه کارگر و زحمتکشان یهودی اسراییل و گام برداشتن در جهت تحقق آن است که می‌تواند مسیر انقلاب و مبارزات عادلانه خلق فلسطین بر علیه دشمنان‌اش یعنی امپریالیسم و صهیونیسم را هر چه بیشتر تسریع کند. درست به همین اعتبارهم هست که  با هر تهاجم جديد دولت اسراییل بر علیه خلق فلسطین، کارگران و نیروهای آزاديخواه یهود در ابعاد هر چه بيشتری بر علیه دولت اسراییل به اعتراض برمی‌خيزند و ما امروز شاهد شرکت قابل توجه آزاديخواهان يهودی در اعتراض به کشتار مردم غزه در اروپا و آمريکا می‌باشيم.  

 

 

 وظیفه همه نیروهای آزادیخوه است که در دفاع از پايداری تحسین انگیز خلق فلسطین و در محکوميت دشمنان و جلادان این توده ها با عزمی راسخ به دفاع از مقاومت مردم فلسطين بر خاسته و لحظه ای از افشای جنايات ددمنشان حاکم بر اسرائيل باز نمانند.

۲۳ دی ۱۳۸۷-۱۲ ژانويه ۲۰۰۹

 

 

۱- در کتاب "بازی شيطانی" اثر رابرت دريفوس، نويسنده با تکيه بر اسناد و اطلاعات ماموران سيا(CIA) بطور مفصل نقش امريکا و اسرائيل در شکل دادن به اين جريانات را مورد بررسی قرار داده است.همچنين می دانيم که اسحاق رابين نخست وزير سابق اسرائيل نیز در جريان مذاکرات صلح اسلو وقتيکه ياسر عرفات به موضوع ساخت و پرداخت حماس توسط دولت اسرائیل اشاره نمود، مجبور شد که از آن به مثابه يکی از اشتباهات اسرائيل نام ببرد.

نوشته شده توسط بردیا در | لینک به این مطلب
با واژه و تغییر نام که نمی توان رها گشت و خانه بازپس گرفت

همچنان پرداختن به اين مسائل سطحی، به فروپاشی ايران خواهد انجاميد و آنگاه، ما خواهيم ماند و هزاران هزار پانته آ و آذرميدخت و پوراندخت و آپرانيک و آرتيمس فاحشه در سرزمين های اعراب بی فرهنگ، ما خواهيم ماند و چند ميليون آرش و کوروش و داريوش و رستم و کيکاووس عمله بنا و ماشين شوی در خيابان های شيخ نشين های عربی ...

 هم ميهن گران ارج و مهربانی برای من نامه ـ ايميل ـ ی فرستاده بودند با يک نثر کاملآ بديع و پر از واژگان نو. نگارنده در ايميلی که برای اين هم ميهن فرهيخته فرستادم، جدای از پاسخ نوشتن برای درونمايه ی آن ايميل، اين را نيز آوردم که من متنی هم در مورد خود شيوه ی نگارش و واژگانی که ايشان بکار برده اند خواهم نوشت. اين نيز افزودم از آنجا که مراد من از متنی که خواهم نوشت، تنها و به ويژه شخص ايشان نيست، اين متن را بر روی سايت خود منتشر خواهم ساخت.

 

زيرا که اين اپيدمی (بازی کردن با پارسی و واژه پردازی های خارج از قاعده) که در اين سالها به جان زبان ما افتاده، به باور من نه درست است و نه اصلآ ضروری. البته نانوشته نماند که برخی از اين واژگان نو، بسيار هم بر دل خوش می نشيند. آنچنانکه خود من نيز نه تنها در پاره ای از نوشته های خود از آنها سود می برم، بل که گاهی حتا پا را از اينهم فراتر نهاده و جسارت به خرج داده و واژه هم می سازم. همچنانکه بسياری از واژگانی که اين هم ميهن در نامه خود آورده اند، برای من اغواگر بود.

 

پس، رسم دادگری اين است که بنويسم گر چه خود من نيز بگونه ای جزو همين ناخوش های واژه پرداز هستم، ليکن تفاوت من با بسياری در اين است که من اين کپی برداری و واژه پردازی ها را، صرفآ از سر شوق انجام می دهم. از اينروی هم زياد در بند اين نيستم که واژگانی که بکار می برم، پارسی سره هستند يا خير. در برابر اما پاره ای خود را به آب و آتش می زنند که مثلآ از واژگان بيگانه در نوشته های خود استفاده کنند. نتيجه اين اصرار بيجا هم اين شده که حال هر کسی برای خود يک دکان واژه سازی باز کرده و با زبان پارسی هم هرچه که دل تنگش می خواهد انجام می دهد.

 

در حاليکه گذشته از اينکه اصلآ نود و نه درصد اين واژه پردازان صلاحيت اينکار را ندارند که خود من نيز يکی از همان بی صلاحيت ها هستم، چنانچه کسانی هم در اين زمينه دارای صلاحيت باشند، باز هم اين کار، کار سودمندی نيست. چرا که اين واژه هايی که ساخته می شوند، سليقه ای هستند نه توافقی. به تبع آنهم، نمی توانند کاربردی ملی داشته باشند.

 

به زبانی ساده تر، از آنجا که در زمان ساختن اين واژگان هيچ توافق و هماهنگی ميان فرهنگوران بعمل نمی آيد، تبعآ اين واژه ها حالت شخصی پيدا می کنند. يعنی هر کسی از واژه ای استفاده می کند که خود آنرا ساخته و خود کاربرد درست آنرا می شناسد نه همه ی مردم. به همين سبب هم در فقدان يک نهاد ويژه ملی برای اينکار، هر کسی که يک واژه ی نو می سازد، بجای خدمت به زبان پارسی، آنرا آلوده تر و درهم و برهم تر هم می سازد، ولو که آن واژه پرداز اصلآ يک انسان فرهنگور و دارای صلاحيت واژه پردازی هم که باشد.

 

به هر روی، همانگونه که آوردم، گر چه از ديد احساس، پاره ای از اين واژگان خيلی خوشايند به نظر می رسند، ليکن از پشت پنجره ی عقل، من که اينگونه واژه پردازی ها را در اوضاع کنونی، از سوی هر هم ميهن خردمند و با دانشی هم که باشد، فقط دردسری می بينم افزوده بر بيشمار دردسر های موجودی که ما حال داريم.

 

اشتباه نشود که نگارنده هيچ مخالفتی با اين هم ميهنان واژه پرداز ندارم، بلکه مراد من اين است که خيلی دوستانه و صميمانه بنويسم که صرف نظر از عدم صلاحيت ما در واژه پردازی، درد اصلی ما اينک اصلآ از چهار واژه ی عربی در پارسی نيست که ما سفت و سخت بدين کار های روبنايی چسبيده ايم. آنچه بايد اينک برای ما ارزش حياتی داشته باشد، نه نقش ايوان، بلکه خود خانه ای است که اصلآ از پای بست ويران است.

 

مادام هم که اين خانه استوار نگردد و چراغی سرای آنرا روشن نسازد و سماوری در ايوان آن در حال جوشيدن نباشد، اين اسباب آذين بندی و لامپ های رنگين و پرده های خوشرنگ، تنها به درد جمع کردن در يک کارتون دربسته و نهادن آن کارتن در يک انبار زيرزمينی خواهد خورد. انباری سرد و نمور و پر از جانور که تازه آنهم اصلآ در خاک خودمان نيست. پس از چندی هم که، نم و موش و موريانه، اين اسباب را کدر و بد رنگ ساخته و جويده و پوک و نابود خواهند ساخت.

 

گذشته از همه اينها، زبان وسيله ای برای انتقال انديشه ها و خواست های درونی انسانها به همديگر است. پس، چه زيبا و بجا است که ما برای ايجاد رابطه ای هر چه نزديک تر با همديگر که لازمه آن هم بيان هر چه روشن تر انديشه ها و انتقال هر چه ژرف تر خواست های درونی خودمان است، از ساده ترين و هم فهم ترين واژگان و جمله بندی ها و متن ها مدد گيريم.

 

درست است که پالايش زبان پارسی از زبان تازی و هر زبان ديگری و استفاده از واژگان بومی، کاری بسيار نکو و پسنديده است، ليکن همانگونه که نوشتم، اينکار، کار فرهنگستان در يک ايران آزاد است نه کار من بابا شمل بی خانمان و شما گراميان آواره از ميهن، آنهم به شکل برنامه ريزی شده و گام به گام.

 

يعنی ابتدا دگرگون ساختن نظام آموزشی کشور و بکارگيری واژگان نو در کتابهای درسی که اينکار منجر به راهيابی اين واژگان به نوشتار ها و گفتار های مراکز آموزشی و علمی و آکادميک بشود. هم زمان با آن، مکلف ساختن وزارت خانه ها و نهاد های دولتی به استفاده از اين واژگان در مکاتبات خود. همچنين خواستن از ارگان های غيردولتی به رعايت اين امر در تماس با نهاد های دولتی. برگرداندن تمامی تابلو ها و سرنامه ها و ميثاق نامه ها به پارسی در صورت وجود يک يا چند واژه ی غير پارسی هم معنا در آنها.

 

 از پس اين گام، بی شک فرهنگوران و نويسندگان و روزنامه نگاران ما هم از اين واژگان در نوشته های خود استفاده خواهند کرد و پای اين واژگان حتا به فرهنگ لغات هم باز خواهد شد. برايند چنين فرايندی هم، رسميت يافتن اين واژگان، تکرار آن در ادبيات و مکاتبات و در نتيجه هم، همه فهم شدن اين واژگان در جامعه خواهد بود. وقتی هم که اين واژگان شکل ملی يافته و هم فهم شدند، بخودی خود وارد نوشته ها و سخن گفتن مردم نيز خواهند شد. حتا وارد نوشته های بسيار خصوصی (نامه نگاری های دوستانه) و خاطره نويسی ها و يادداشت های شخصی افراد.

 

يعنی درست همان کاری که در سده های هفده و هژده، بوسيله ی پروتستانتيست ها در اروپا در مورد زبان انجيلی کليسايی«لاتين يا رومی» انجام شد. در نزد خودمان هم، يعنی همان کاری که فرهنگستان ايران در روزگار پهلوی اول مبادرت بدان کرد که ثمره آن کار سترگ فرهنگی هم مثلآ همين واژگان دانش آموز و دانشجو و دبستان و دبيرستان و دانشگاه و باشگاه و زايشگاه و پيراستن و آراستن و دلبستگی و همبستگی و پيوند و شادکامی و بهروزی و نيک انجامی و کاميابی... است.

 

واژگانی پاکيزه، زيبا و سره که اينک، هم همه ی ما ايرانيان کاربرد درست آنها را می شناسيم، هم آنها را در ادبيات خودمان می خوانيم و هم اينکه ديگر همگی هم از روی شناخت و بگونه ای دلخواه آنها را در نوشته ها و گفتار های شخصی خود بکار می بريم.

 

نه اينکه هر کدامی از ما بويژه در اين غربت، از سرخود بنشينيم و واژه پردازی کنيم و متن هايی بنويسيم که درست به اندازه خود متن، نيازمند پرانتز باز کردن و توضيح و تفسير باشد که نتيجه آنهم همانطور که آوردم، جز الکن تر کردن همين زبان ابتر و درهم و برهم ما هم چيز ديگری نباشد.

 

اين بيزاری از بود واژگان تازی در زبان پارسی، البته در ميان ما چيز تازه ای نيست. اين دلزدگی ملی امری است که در ايران، ريشه ای دستکم يکصد و پنجاه ساله دارد. روشن ترين رگه های اين بيزاری را هم به خوبی در ادبيات روزگار مشروطه می توان مشاهده کرد. آنچه باعث شده که آن نفرت تاريخی حال به اوج خود رسد، برايند سه دهه ايران ستيزی و خيانت ها و جنايت های بی سابقه ی اسلام پناهان تازی خوی در ميهن ما است.

 

با نگرشی تاريخی و دادگرانه به اين مسئله، اين بيزاری هم البته کاملآ بجا و قابل درک بود و هست. زيرا که اين نفرت، ابتدايی ترين و اساسآ کمترين واکنش طبيعی يک ملت اسير و تن زخمی در زندانی چهارده سده ای و در برابر هزار و چهارصد سال تازيانه خوردن از تازی ها و آيين اهريمنی آنان است. در برابر اين سفلگان ضد ايرانی هم که گونه ای از ايستادگی فرهنگی که پروانه داده نشود که اينان بتوانند هم چيز ما را عربی و اسلامی و يا حتا معرب سازند.

 

مراد بيشترين ايرانيان هم از پالايش زبانی، در حقيقت تنها حذف همين واژگان عربی ملايی از زبان ما است نه ديگر واژگان بيگانه. زيرا ما خانه خراب اعراب و اسير دست نمايندگان فرهنگی آنان يعنی مشايخ دستاربند شديم و هستيم نه ملت و طايفه ای ديگر. چنانچه مثلآ اگر فرانسوی ها و ميسيونر های مذهبی آنان در حق ما اينهمه بيداد و ستم کرده بودند، بدون شک امروز واژگان فرانسوی و خود آن مردم و کاردينال ها و کشيش های فرانسوی آماج اين نفرت ما بودند نه تازيان و زبان عربی و ملايان.

 

فراچشم داشته باشيد که آنچه امروز ما بنام زبان ترکی استانبولی می شناسيم، دستکم پنج برابر زبان فارسی واژگان عربی در درون خود دارد. همچنان که صد ها واژه ی سره ی پارسی و يونانی و لاتين و حتا آلمانی و فرانسوی هم در آن زبان هفتِ بيجار وجود دارد. با اينهمه هيچ کس در آن ديار، هيچ حساسيتی به اين واژگان بيگانه در زبان ترکی امروزين نداشته و هيچ  دلزدگی تاريخی هم از ملت و طايفه ی ويژه ای ندارد.

 

چرا که آنان نه تنها از اعراب و هيچ ملتی آسيب جدی نديده اند، بلکه تا جنگ عالمگير اول، اصلآ از يکهزار و دويست و نود نه تا يکهزار و نهصد و بيست و دو ميلادی، يعنی به مدت بيش از شش سده با امپراتوری عثمانی خود هم که تنها فراز تاريخی ايشان است، بر بخش بزرگی از مدیترانه، تمامی مناطق آسیای صغیر، بخش هايی از جنوب شرقی اروپا تا قفقاز و تمامی سرزمين های عربی و اسلامی در خاورمیانه و بين النهرين نيمه کردنشين و شمال افریقا هم حکومت کرده اند. يک تا يک و نيم ميليون ارامنه را هم که با بيرحمی تمام قتل عام کرده اند.

 

پس مشاهده می کنيد که اين بيزاری ما بيش از آنکه برخاسته از يک وجدان فرهنگی و نياز زبانی باشد، جوشيده از يک سينه ی مجروح و دلی سوزان و يک غرور لگدمال شده و روانی خسته و تنی سياه گشته از ضربات تازيانه های يک قوم بی فرهنگ و متجاوز و خونريز است. از اينروی هم اين پالايش، يک نياز بی چون و چرای ملی و تاريخی است که بايد هم روزی در ايران با نيرومندی پی گيری شده و به انجام رسد .

 

ليکن با تمامی اينها که آورم، دستکم خود من در چنين موقعيت بسيار سرنوشت ساز تاريخی، به اين گونه چيز ها هيچ بهايی نمی دهم. حتا با اينکه خود نيز يک نام عربی ـ حسين ـ را از مدارک شناسايی ـ پاسپورت و شناسنامه ی سوئدی ـ خود بگونه ی رسمی حذف کرده ام. زيرا با اين همه درد و مشکلی که ما اينک با آن دست بگريبان هستيم، اينگونه کار ها را، واکنش هايی احساسی و سطحی و زودگذر پنداشته و اصولآ هم از اولويت های کار مبارزاتی خود نمی انگارم.

 

از ديد من، درد جگرسوز ما اکنون بسی جانکاه تر و کشنده تر از آن است که بتوان آنرا با نوشتن «حليم» تازی با هه ی دو چشم و «مرتضی» را به شکل «مرتزا» نوشتن مداوا کرده و يا حتا با دگرگون ساختن نام خود از غلامعلی و ام البنين و اصغر به آرش و ماندانا و بابک بدان مرحمی نهاد. ما، چه در گذشته و چه حتا امروز هم بسياری اصغر و اکبر و رعنا و ثريا و رضا در ميان خود داشتيم و داريم که هزاران بار خردمند تر و ميهن دوست تر از کسانی بودند و هستند که نام هاشان گيو و گودرز و سودابه و تهمينه و ماندانا و سيروس و کامران بود و هست. 

 

مگر جز اين است که آنکس که سند کيستی ما را نوشت، ابوالقاسم فردوسی و آنکس که يک ايران فروش و تروريست درجه يک از کار در آمد، خسرو روزبه نام داشت. کما اينکه هم اينک هم، يک تريتا ی پارسی نسب زرتشتی است که پست ترين مهره ی اين نظام انيرانی اسلامی در خارج از کشور محسوب می شود.

 

حاصل اينکه رسم خردمندی اينک شناخت اولويت و مبارزه ی تمام عيار در راستای نجات کشورمان از چنگال خونين ملايان است نه خريد زر و زيور برای عروسی که وجود ندارد. يعنی بکار گرفتن همه توش و توان مادی ومعنوی خودمان در راه مبارزه با اين نمايندگان تاريخی تازيان و پاسداران دستاورد های تجاوزات آنان در ايران اشغالی. آنهم مبارزه ی سياسی راستين که جای آن آنهم در خيابان ها و برابر نهاد های بين المللی و ميادين و پارلمان ها است نه بر روی کاغذ ها و سايت های اينترنتی و پشت کامپيوتر ها و ميکروفون ها و دوربين ها.

 

ورنه با اين مثلآ مبارزات با نفوذ اعراب، آنهم تنها با تغيير نام و واژه پردازی که براستی بسيار نازل و کودکانه است، ديری نخواهد گذشت که ايران از هم پاشيده خواهد شد و آنگاه ما خواهيم ماند و چند صد واژه ی هچل هفت و هزاران هزار پانته آ و آذرميدخت و پوراندخت و آپرانيک و آرتيمس فاحشه، آنهم اتفاقآ در سرزمين های همان اعراب بی فرهنگی که ما داعيه ی مبارزه ی با نفوذ فرهنگی آنان را هم داريم، آنهم در ميکروشيخ نشين های آنان.

نوشته شده توسط بردیا در | لینک به این مطلب
فرزندان کوروش را دریابیم

در خبرها آمده است که:« طبق تفاهم ‌نامه ‌‌‌ای بین وزیر آموزش و پرورش و مدیر حوزه علمیه قم، ۴۲۰۰ واحد آموزشی در سطح ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان برای ۵ سال در اختیار حوزه ‌های علمیه قرار می‌گیرند. هدف، ایجاد مدارس پیش ‌حوزه ‌ای است. خبر امضای تفاهم ‌نامه میان آموزش و پرورش و حوزه عملیه قم، توسط خبرگزاری مهر در روز شنبه ۲۹ فروردین ماه منتشر شد. به نقل از معاون مالی و اداری مرکز مدیریت حوزه‌های علمیه خواهران، پیش‌بینی می‌شود که گروهی از مدارس در مهرماه سال جاری به حوزه‌های علمیه واگذار شوند.»

 

مقدمه:

با تآسیس نهادهای آموزشی ِ مدرن در ایران، که در دوران صدارت امیرکبیر پایه گذاری شد و سپس در عصر پهلوی اول به گونه ای فراگیر رسمیت و گسترش یافت، نظام آموزش سنتی و مکتب خانه ای که در تیول دینکاران و آخوندها قرار داشت، رفته رفته از سطح جامعه برچیده شد و به غیر از حوزه های علمیه و مدارس مشخصاً مذهبی، نهاد آموزش از دسترس و نفوذ آخوندها کاملاً بدور ماند.

 

اما دینکاران که به خوبی می دانستند که باورهای دینی و مذهبی و خرافی و ضد عقل و علم را جز در مقطع سنی مشخصی نمی توان به انسان ها حقنه کرد و افراد بالغ و بزرگسال به سختی ممکن است بدون چشمداشت مادی و یا مصالح و ملاحظاتی دیگر به دین و مذهبی ایمان آورند، بسیار کوشیدند تا در سیستم جدید آموزشی رخنه کرده و دام و دکان خود را حتا به صورت حجره ای حقیر در مدارس نوین بگسترانند. البته اسلامفروشان از ابتدای تأسیس دانشگاه تهران در سال 1313 با تشکیل دانشکدهء الهیات و معارف اسلامی، کرسی ِ جهل و خرافه گستری دایر کرده بودند و در مقام« استاد دانشگاه» به تبلیغ و ترویج جاهلانه ترین باورها و خرافات می پرداختند. در دانشکدهء الهیات برای سالهای متمادی امثال مفتح ها و مطهری ها با گریختن از اعصار گور و تاریکی، اذهان جوانان تشنهء دانش و دانستن را به انبانی از آیه و یاوه و مهملات پوک و پوچ و بی ربط به زمان و زمانه تبدیل می کردند.

 

با آغاز دوران پهلوی دوم و سستی و اهمال حکومت در برابر نفوذ آخوندها و آیت الله ها و مراجع که ناشی از نادانی ِ مفرط حکومتگران جدید نسبت به تضاد عمیق سنت ها و آموزه های اسلامی با مبانی تجدد و دانش های جدید و آزادی و برابری و فردیت و عقلانیت بود، بار دیگر آخوندها و دینفروشان از سوراخ های خود بیرون خزیده و آموزش قرآن و عربی و تعلیمات دینی را به مواد درسی مدارس افزودند و خود نیز به صورت معلم و کارمند رسمی وزارتخانهء آموزش و پرورش در تمامی سطوح مشغول به کار شدند.

 

در واقع دینکاران که توسط رضاشاه از در بیرون انداخته شده بودند، در دورهء حکومت فرزندش، آهسته آهسته از پنجره وارد شدند و هنگامی که او سرگرم افتخار به پادشاهی خود و تاریخ دوهزار و پانصد ساله شاهنشاهی ایران بود، آخوندها چون موریانه ستون های این کاخ تاریخی را می جویدند و تخریب می کردند. و مطلقاً هم هیچکس نفهمید و هیچکس به این فاجعه آگاهی نیافت. ( استثناها را قلم می گیریم.)

قدرت های استعماری ِ حامی ِ بیضهء اسلام نیز بیکار ننشسته و با تزریق ترس از کمونیسم، حاکمان نظام پادشاهی را از فاجعه ای که در شرف وقوع بود غافل کردند. اگرچه حکومتیان در رژیم شاه گاهگداری از« ارتجاع سیاه» هم یاد می کردند، اما در پشت این سخنان آگاهی روشنی نسبت به آرزوهای دور و دراز مافیای روحانیت و شیوه های نفوذ آخوندها در بافتار اجتماعی ایران وجود نداشت.

 

با وقوع انقلاب 57 و با یورش و تهاجم و تجاوز همه جانبه و بی امان آیت الله ها به جای جای زندگی و گوشه گوشهء هستی مادی و معنوی ِ ملت ایران، طبیعی به نظر می رسید که نهادهای آموزش عرفی به منزلهء نوک پیکان مدرنیته که سنت هارا نشانه گرفته بود، از چشم مافیای روحانیتی که اکنون عملاً خود را حاکم بلامنازع یک ملت می دید پنهان نمانده باشد. اساساً حرفهء دینکاران که بر پایه شستشوی مغزی و تحمیل و تنقیه آموزه های دینی استوار است، بطور گوهری با نهاد آموزش و پرورش پیوندی ناگسستنی دارد. نهاد آموزش از اهمیت فوق العاده ای برخوردار بوده و برای ادامهء بقا و تداوم حکومت اسلامی جنبهء حیاتی داشته و دارد.

 

پس از انقلاب فرهنگی و تصفیه ها و پاکسازی ها و تغییر متون و مواد درسی و تلاش جهت ادغام حوزه و دانشگاه و در حقیقت حوزوی کردن دانشگاه و اسلامی کردن علوم جدید به ویژه علوم انسانی که تحت طرح « وحدت حوزه و دانشگاه» با جدیت پیگیری شد و حتا در یک برهه ای ریاست دانشگاه تهران را به روحانیون سپردند، آخوندها اما در مجموع و عملاً از این طرح و تمهید طرفی نبستند. اکنون که پس از گذشت قریب به سه دهه، شکست مفتضحانهء این طرح را عالم و عامی به خوبی دریافته است، آخوندها و آیت الله ها به این حقیقت که در ابتدا ذکرش رفت بازگشته اند که « افراد بالغ و بزرگسال به سختی ممکن است به دین و مذهبی روی آورند.».

 

امروز مافیای روحانیت امید خود را به دانشگاه و دانشجو بکلی از دست داده و بجای تلاش در تغییر باورها و اعتقادات دانشجویان و اسلامی کردن دانشگاه، به سرکوب دانشجویان می پردازد و در عوض، سر خر خود را به سمت مدارس ابتدایی و راهنمایی و متوسطه برگردانده و بر این گمان است که آب رفته را به جوی بازگرداند و با آغازی دوباره از ریشه شروع کند و به مغزشویی کودکان صغیر و خردسالان و نوجوانان بپردازد. چرا که با نضج گرفتن افکار سکولار و لائیک در جامعه، خطر بی گله و گاو و گوسفند ماندن نهاد روحانیت از هرزمان دیگری بیشتر احساس می شود. به همین دلیل روحانیت معظم و مافیایی با گستاخی در صدد است تا نظام آموزش عرفی و مدارس عرفی را تحت مدیریت حوزه های علمیه قرار داده و از محتوای سکولار دیرینهء آن تهی ساخته و در واقع به مدارس مذهبی تبدیل کند.

 

و اما نتیجه:

بی گمان بسیاری از ایرانیان آزاداندیش و خردگرا که با فرهنگ اصیل ایرانی کم و بیش آشنایی داشته باشند، نمی پسندند و زشت می شمارند که فرزند دلبندشان تحت تعالیم اسلامی و توسط معلمی مسلمان و آخوند و اسلامفروش تربیت شود، یعنی به شکل ربِ مسلمانان پرورش یابد، یعنی مطابق امر الله از انسانیت خلع گردد. خلع خرد شود و ظلوم و جهول و مؤمن و متدین پرورش یابد.

 

هنگامی که خمینی می گوید « تعلیم و تعلم عبادت است.» به تمامی، چشم انداز دیدگاه الهی و اسلامی و قرآنی را نسبت به مقولات دانش و دانشوری و دانش آموزی به نمایش می گذارد. نزد مسلمانان از دیرباز مفهوم و معنی «علم» هرگز به معنی دانش های امروزی نظیر فلسفه و جامعه شناسی و روانشناسی و علوم تجربی و زیست شناسی و شیمی و فیزیک و ریاضی و امثالهم نبوده است. بلکه از نتیجهء علم، مقصود عبودیت و بندگی و خضوع و خشوع و سرسپردگی به امر الله بوده است.

 

امام جعفر صادق در تعریف موضوع « علم » می فرماید:

« علم فقط علمی است که رضای خداوند در آن باشد، زیرا هر علمی مایه نجات نیست. علم نافعی که سبب نجات بشود منحصر به توحید و امامت و علومی است که از حضرت رسول و ائمه اطهار به ما رسیده است و آنچه نرسیده تفکر در آنها شایسته نیست. از سایر علوم نیز آنچه برای فهمیدن کلام اهل بیت رسالت لازم است مانند زبان عربی و صرف و نحو و منطق باید خوانده شود و غیر آن بی فایده و تضییع عمر و یا احداث شبهه در نفس است که بیشتر موجب کفر و ضلالت می شود.»!

 

آنجایی هم که از پیامبر اسلام نقل می کنند که گفته است: برو علم بیاموز حتا به سین، مقصود از «علم» همین لاطائلات بوده است.

 

بنابر این نمی باید اجازه داد که اسلام فروشان و اسلام زدگان فرزندان صغیر ما را با شستشوی مغزی در مدارس جمهوری اسلامی به اعمالی زشت، جاهلی و ابلهانه مانند نمازخواندن و دولا و راست شدن و با خفت و خواری سر به خاک سودن تشویق و ترغیب و مجبور نمایند. به آنان با زبانی بیگانه زشت ترین توهین ها و فحاشی ها را نسبت به همنوع خود بیاموزانند. با الله اکبر – الله اکبر و لعنت- لعنت و ولاالضالین- ولاالضالین و محرم و نامحرم خواندن انسان ها نسبت به یکدیگر، با دشمنی و ستیزه با هر فروزهء نیک انسانی، با کینه ورزی و دشمنی نسبت به یادگارهای افتخارآمیز سرزمین مادریش، از وی موجودی خرافاتی و خردباخته و ازخودبیگانه و متجاوز و خشونت ورز و نامتعادل پرورش دهند. موجودی بی منطق و نادان و پادرهوا و معلق و بی هستی و هویت متعالی انسانی. و در مجموع بندهء خدا و عبدالله و عبد صالح و گوسفند تولید کنند.

 

نمی باید اجازه داد که آخوندهای کینه توز و فاسد با حرام شمردن رقص و آواز و موسیقی و هنر و دوست یابی و آرایش و آزادی، با تحمیق و هراس افکندن در دل کودکان از گناهان موهوم و جعلی ِ جنسی و جنسیتی، آزادی وجدان را از وی سلب کنند و از فرزندمان بیمار نامتعادلی بسازند که تا پایان عمر قادر به عشق ورزیدن به همنوع خود نباشد.

 

نمی باید اجازه داد که با وعدهء شلاق و تازیانه و بگیر و ببند و رعب و ارهاب، با هراس افکندن در دل نازک کودکان نابالغ از خشم و عذاب الهی و فشار قبر و نکیر و منکر و قیامت و جهنم و آتش و آهن گداخته و چاه ویل و زقوم و هزار یاوه و مزخرف و موهوم اسلامی، روح لطیف کودکان را بخراشند و به پاکی و طراوت کودکانه آسیب جدی وارد آورند.

 

نمی باید اجازه داد با قرائت آیاتی شنیع و خشونت بار و پر از قتل و کشتار و با اعتقاداتی ضد زندگی و شادی، جان و روان و ذهن فرزندان ما را آماج تیرهای زهرآگین و آلودهء و مسموم آموزه های قرآن و اسلام قرار دهند و در نهایت پس از دوره ای کوتاه از تحصیل در مدارس حکومت اسلامی، موجودی مؤمن و مریض و گیج و افلیج و عقب مانده و منگل و سفیه و سفله و تروریست رشد و پرورش داده و به خانواده ها تحویل دهند...

 

این حقیقت را آویزهء گوش قرار دهیم که هرگاه کودکی نابالغ اسیر آخوندی گردد، از سه حال خارج نیست: آخوند یا به جسم و جانش تجاوز می کند، یا به ذهن و روانش و یا به هر دو.

 

 

نوشته شده توسط بردیا در | لینک به این مطلب
سپاه پاسداران چیست...

دوم ارديبهشت ماه سالروز بنياد يک نهاد سرکوبگر وضد انسانی و بمنظور ايجاد يک ارتش موازی، به بهانه صوری دفاع از آرمانهای باصطلاح « انقلاب» و درحقيقت تاسيس سازمانی برای تثبيت اختناق و توسعه ترس و وحشت در بين ملت ونگهبان پايداری حکومت دهشتناک ولايت فقيه درکشورمان ايران است که  با فرمان خمينی و با کارگزاری عده ای ضد ايرانی پای گرفته و سازمان يافته است.

 

 

سپاه پاسداران شجره خبيثه ايست که وجود نحس و ناميمونش در طول سی سال اخير، و همچنين توسعه اختاپوس وارش از آن اژدهائی ساخته که نه تنها از ديدگاه ملی، سازمانی بی ارزش، بی مصرف و ضدمردمی است، بلکه از لحاظ اقتصادی بخش بسيار بزرگی از بودجه ساليانه کشور را که ميتواند بمصارف مفيد توسعه و آبادانی و رفاه کشور تخصيص يابد ميبلعد.

 

همانطور که مردم ايران بدرستی از چگونگی و جزئيات اين مجموعه آگاهی دارند، درايام جنگ اين نيرو با بی کفايتی و دخالتهای بيجا و غير تخصصی در جبهه ها اسباب تداوم آن  جنگ ويرانگ رو خانمانسوز گرديد و امروز نيز در دوران صلح دخالت گر غيرموجه در امور سياسی و باعث هرج و مرج و نابسامانی دراقتصاد کشور است.

 

تعين کنندگان خط مشی سپاه در توجيه اين نهاد ميگويند: "سپاه اگر چه هويتي نظامي دارد اما نظاميگري در واقع يك بعد از ابعاد هويت مقدس اين نهاد مكتبي ـ مردمي است و طبق اصل يکصد و پنجاه قانون اساسي اسلامی سپاه پاسداران وظيفه نگهباني از انقلاب و دستاوردهاي آن را در همه شرايط دارد و در ابعاد مختلف معنوي، نظامی، علمي و ... در خدمت نظام اسلامي مي باشد".

 

با اين دستاويز امروزه در کشور نميتوان تشکيلاتی اعم از سياسی، اقتصادی و فرهنگی ـ اجتماعی  را سراغ گرفت که از حضور اعضای بيکاره و غير متخصص سپاه پاسداران در مديريت آن نشانی يافت نشود.

 

سال گذشته آخوند حسن روحانی، رئیس مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام در سخنانی هشدارآمیز در خصوص دخالتهای سپاه و بسيج در امور اقتصادی خطاب به دولت احمدی نژاد گفته بود: "به نام خصوصی سازی، بخش هایی از دولت به شبه دولت منتقل گرديده و صندوق های متفاوت مثل صندوق بازنشستگی و بخش های شبه نظامی وارد عمل شده اند." حسن روحانی در ادامه افزوده است: "تا به حال، بخش خصوصی گرفتار دولت بود، حالا گرفتار بخش شبه دولتی و شبه نظامی شده است.".

 

سپاه دارای دو شرکت عظيم ساختمانی بنام «قرب» به رياست مستقيم سردار جعفری و قرارگاه خاتم الانبیاء. که در فعالیت های اقتصادی حضور فعال دارند. در ارديبهشت سال1382 به موجب فرمان وزارت دفاع جمهوری اسلامی تمامی واحدهای سپاه پاسداران موظف به شرکت در تمام طرح های عمرانی کشور گرديده و از آنجا که پیشرفته ترین طرح های صنعتی اقتصاد ایران به کمک سپاه پاسداران و در چارچوب صنایع نظامی صورت می گیرد، سپاه پاسداران این قدرت انحصاری را یافته است که از ورود بخش خصوصی به صنایع پیشرفته کشور جلوگیری کند.

 

هم اکنون شرکت های وابسته به صنایع نظامی سپاه پاسداران انواع کالاهای مصرفی از جمله محصولات الکترونیکی خانگی، کامپیوتر و اسکنر، دستگاه تلفن و پیام گیر، تلفن های همراه، سیم کارت و کارت های هوشمند بانک ها را در سراسر بازارهای ایران به فروش می رسانند.

 

مجتمع قرب همانند قرارگاه خاتم الانبیاء توسط رابط های خود نه تنها به سرمایه های کلان و ارز موجود در بانک های دولتی دسترسی دارد، بلکه کلیه فعالیت های آن مشمول پرداخت مالیات نمی شود. محمود احمدی نژاد در سمت شهردار تهران قرارداد های بیشماری را به مجتمع قرب واگذار کرده بود، به نحوي که روزنامۀ اعتماد ملی مجتمع قرب را برندۀ واقعی انتخابات نهم ریاست جمهوری معرفی نمود. برای مثال، قرارداد توسعۀ متروی تهران به صورت مشترک از سوی وزارت نفت، شرکت ملی ساختمان و شرکت قرب با متروی تهران به امضا رسید که ارزش آن بالغ بر ٢ میلیارد و ٤٠٠ میلیون دلار بوده است. در ارديبهشت سال 1385 روزنامۀ رسالت چاپ تهران خبر داد که شرکت ملی نفت ایران قرارداد توسعۀ مرحله های پانزده و شانزده میدان نفتی پارس جنوبی را که از بزرگترین میدان های نفتی جهان به شمار می رود و پرارزش ترین طرح تولید گاز ایران ميباشد، بدون مناقصه به شرکت قرب واگذار کرده است.

 

شرکت ملی گاز ایران در اقدامی دیگر احداث خط لولۀ انتقال گاز، معروف به خط لولۀ صلح میان ایران، پاکستان و هندوستان را به طول ٦٠٠ مایل به اين شرکت واگذار نموده است. سپاه پاسداران در اقدامی همزمان مالکیت "شرکت اورینتال کیش اویل" را که در مناطق نفتی و گازی خلیج فارس حفاری می کند، تصاحب، تا به این ترتیب دامنۀ نفوذ خود را در بخش صنعت نفت و گاز توسعه دهد. اما، این همه در قیاس با آنچه "اقتصاد سایه" در ایران نامیده می شود، چندان قابل توجه به نظر نمی رسد. از جمله وسایل "اقتصاد سایه" یا اقتصاد زیرزمینی، فرودگاه پیام در حوالی کرج است که در اصل یک فرودگاه پُستی و تحت ادارۀ کامل سپاه پاسداران است که بر آن هیچ کنترل گمرکی وجود ندارد. روزنامه های "ایران" و "شرق" در پائیز و زمستان ٨٣ طی گزارش هایی فاش کردند که دو هزار تن فرآورده های تجاری، از داروهای چون ویاگرا تا وسایل الکترونیکی کامپیوتری توسط شرکت هواپیمایی پیام که متعلق به وزارت راه و ترابری است، به ایران وارد شده است. همین منابع گفته بودند که روزانه چهار پرواز قاچاق در فرودگاه پیام انجام می شود که در روزهای تعطیل حتا دو برابر است. علی یونسی، وزیر اطلاعات دولت خاتمی در اسفند ماه ٨٣ ضمن اعتراف به کشف میلیاردها تومان کالای قاچاق در فرودگاه پیام گفته بود: "بسیاری از کالاها در این فرودگاه بدون حضور مأموران گمرکی ترخیص ميگردد." در پائیز ٨٣ سپاه پاسداران نه فقط با اقدامی ضربتی و به بهانه های امنیتی فرودگاه تازه تأسیس خمینی را در حومۀ تهران به روی کلیه پروازها بست، بلکه کنترل این فرودگاه را تا امروز کاملاً در دست گرفته است. روزنامۀ ایران در سپتامبر سال گذشته گزارش داد که در همان هیجده ماه اول پس از اشغال فرودگاه "میلیاردها دلار وسایل لوکس، تلفن همراه و لوازم آرایش از اين فرودگاه به طور قاچاق وارد کشور شده است." محمد علی مشفق، مشاور آخوند کروبی در مصاحبه با سایت اینترنتی اعتماد ملی گفته بود که در خود فرودگاه مهرآباد تهران بیش از ٢٥ راهروی ورودی و خروجی خارج از کنترل ادارۀ گمرک وجود دارد. مشاور مهدی کروبی با اشاره به شصت اسکلۀ نامریی بدون کنترل گمرکی گفته بود : ٦٠٪ واردات ایران از طریق همین اسکله های نامریی صورت می گیرد. روزنامۀ قدس در بهار ٨٤ نوشت: سپاه پاسداران در حال ساختن یک رشته تأسیسات در سواحل خلیج فارس است که ایرانیان بعضاً آنها را "اسکله های نامریی" می نامند. یکی از قراردادهای مهم دولت احمدی نژاد با قرارگاه خاتم الانبیا توسعۀ بندر بهشتی در چابهار به ارزش ٣٤١ میلیون دلار بوده است. محسن آرمین، نمایندۀ اصلاح طلب مجلس ششم در استعفانامۀ خود گفته بود که قاچاق های سپاه پاسداران سالانه سر به ١٢ میلیارد دلار می زند و طبیعی است که "این حجم عظیم کالاهای قاچاق تحت نظارت مردان بسیار پرقدرت و ثروتمند وارد کشور می شود."با این حال، یکی از موارد دیگر مهم اختلاف میان منتقدان دولت چه از جناح محافظه کاران سنتی و چه از سوی اصلاح طلبان، ابهامات مربوط به ماندۀ حساب ذخیرۀ ارزی است که رئیس جمهور ایران هر نوع اطلاع رسانی در مورد آن را ممنوع ساخته و ميزان موجودی این حساب را محرمانه اعلام کرده است. طبق برنامۀ چهارم توسعه دولت نهم در سه سال اخیر مجاز به برداشت ٤٨ میلیارد دلار از منابع نفتی بوده، در حالی که درآمدهای نفتی ایران در همین مدت ١٩٨ میلیارد دلار برآورد شده است. در واقع، بر اساس برنامۀ چهارم توسعه، دولت نهم باید در سه سال اخیر بیش از ١٥٠ میلیارد دلار به حساب ذخیرۀ ارزی واریز می کرده است. اما، دولت نه تنها این کار را نکرده، بلکه ظاهراً تمامی موجودی حساب ذخیرۀ ارزی را برداشت کرده است، بی آنکه موارد استفاده از آن را روشن کرده باشد. در هر حال، به نظر می رسد که در هفته ها و ماه های آینده سرنوشت این ١٥٠ میلیارد دلار از مجادلات مهم جناح های رقیب در قدرت ایران باشد. اعضای سپاه که پس ازگذران ساليان دراز از پايان جنگ خانمانسوز ايران و عراق، و تکيه براعتباری کاذب که دائماً برآن تاکيد نموده و خود را بعنوان وارث کشته شدگان در آن فاجعه ويرانگر محق به دخالت در تمام شئون مملکت دانسته و دائماً در کشور مشغول سهم و باج خواهی اند. دخالتهای اين نهاد ضد ايرانی و عوامل وابسته بد آن و نقش مخرب گماشتگانش در رويدادهای داخلی درسالهای آغازين و سرکوب در کردستان، ترکمن صحرا، سنندج، پاوه، نقده و ديگر اقدامات مشابه و حق طلبانه مردم در داخل و همچنين عمليات آشوبگرانه نظامی ـ اطلاعاتی درميان کشورهای همجوار و عربی همواره امنيت ملی ايران را شديداً در معرض خطر قرار داده و به بحران و ناامنی درخاورميانه دامن زده است. ترورهای شخصيتهای ايرانی مخالف حکومت ملايان در خارج از کشور توسط يگانهای تروريستی و جنايتکار اين سپاه « سپاه قدس» با همکاری وزارت خارجه و وزارت اطلاعات رژيم، يکی ديگر از ماموريتهای جنايتکارانه ايست که رژيم و فرماندهان سپاه آنرا در کارنامه سياه خود بعنوان «افتخار و وظيفه دينی» تلقی نموده اند. پرسنل سپاه که از ميان دگماتيستهای تندرو و باصطلاح انقلابی، لمپنهای محلات شهرها و مجموعاً مفعولان تاريخ اسلامی درايران فراهم و استخدام گرديده اند، امروز بنحوی حجيم، غول آسا و قدرتمند شده است که گاه بنيانگذران خود را از عملکرد و اقداماتش بوحشت مياندازد. ايجاد شبكه های‌ اطلاعاتي و امنيتي در درون سپاه که بدون تکيه بر آموزشهای مدرن و کلاسيک و صرفاٌ با بهره گيری از منابع آموزشی خام کشورهائی همانند کوبا، کره شمالی و ليبی صورت پذيرفته است بعدها مبنايي نادرست و ضدمردمی براي تشكيل وزارت اطلاعات و امنيت رژيم شد، که بعداً و با حضور بخش عمده ای از پرسنل آن در تشکيل اوليه اين وزارتخانه، موجبات ساماندهی يک سازمان سرکوبگر و مخوف در کشورمان گرديده اند. تمام اين تلاشها و اقدامات جهت تسلط بر اهرمهای اقتصادی و سياسی و نفوذ در وزارتخانه ها و سازمانهای کشور بمنظور بدست آوردن کنترل اين نهادها توسط سپاه، ايجاد يک حکومت سايه در پشت سر ملايان ميباشد، که اکنون ميرود به مجموعه ای که آنرا ميتوان مافيای مخوف شيعی در منطقه خاورميانه دانست تبديل گردد .

نوشته شده توسط بردیا در | لینک به این مطلب
"انتخابات ۸۸": عزاي جمهوري اسلامي

مضحکه "انتخابات" ۸۸، يعني تعيين يک نفر از ميان سران حکومت دزدان و جنايتکاران بعنوان رئيس جمهور، دارد به مراحل حساس نزديک ميشود. اين انتخابات از جنبه هاي مختلفي با قبليها متفاوت است و براي کل حکومت به يک معضل مهم و در واقع به عزاي جمهوري اسلامي تبدل شده است. گرچه معضل کنوني رژيم تا روز مضحکه تماما روي از سر گذراندن انتخابات و جلوگيري از تکانها و زلزله اجتماعي شديد متمرکز است اما در انتهاي آن، با هر نتيجه اي، جمهوري اسلامي وارد يک دوره جديد شکست و بدبختي و از هم گسيختگي بيشتر ميشود که فرار از آن برايش مقدور نيست. در قطب مقابل نيز، جبهه حزب و توده عظيم مردم کارگر و زحمتکش در ايران، اهميت اين مدت باقيمانده تا روز مضحکه در پيشروي عليه حکومت اسلامي و خراب کردن کل بساط اين انتخابات بر سر رژيم است.

 

معضلات اساسي حکومت در مورد اين انتخابات اساسا در وضعيتي نهفته است که رژيم را مجموعا در منگنه گذاشته است. مهمترين فاکتور همان قطب حزب و مردم است. جدا از اينکه هر روز به ابعاد تنفر مردم از کل اين حکومت و جنايات آن اضافه ميشود، موقعيت ويژه حزب در ايران و محبوبيت روزافزون کانال جديد و روآوري وسيع مردم بطرف حزب و کلا درک اين واقعيت که حزب کمونيست کارگري دارد بسمت تبديل شدن به بديل سياسي حکومت اسلامي حرکت ميکند باعث شده که رژيم اسلامي هر روز خواب مرگ ببيند. در چنين وضعيتي واضح است که انتخاباتي که از زواياي مختلفي به پايه هاي لرزان رژيم فشار بياورد تبديل به يک معضل و عزاي حکومت ميشود.

 

اما علاوه بر فاکتور اصلي فوق چه عواملي موجب فشار به اين پايه هاي لرزان است؟ در سطح داخلي، دو عامل مهم يکي وضعيت وخيم اقتصادي و ورشکستگي اقتصاد سرمايه داري ايران و تشديد آن در اثر بحران اقتصادي در جهان و ديگري بالا گرفتن اختلافات درون حکومت و از هم گسيختگي کليه جناحهاي رژيم است. در سطح بين المللي نيز حکومت با معضلات جديدي مواجه شده و مشخصا بدنبال انتخابات آمريکا و سياستهاي جديد اوباما و مساله رابطه با آمريکا و غرب و مسائل حول و حوش آن مشکلات جديدي در مقابل جمهوري اسلامي قرار ميگيرد. مجموعه اين اوضاع جمهوري اسلامي را در وضعيتي بشدت ضعفيتر از قبل مقابل جامعه گذاشته است و از آنجا که انتخابات مجموعه اين معضلات را يکسره مقابل حکومت ميگذارد و خود انتخاب رئيس جمهور چشم اندازي را براي مقابله با اين شرايط جلو جمهوري اسلامي ميگذارد، از اينرو نحوه گذر از اين انتخابات و نتيجه آن براي کل حکومت و هر يک از جناحهاي آن معاني متفاوتي دارد و لذا آنرا به يک مساله جدي در مقابل رژيم تبديل کرده است.

 

 

انتخابات در جمهوري اسلامي

انتخابات در جوامع سرمايه داري وسیله اي براي مشروعيت فرد يا نهاد منتخب است و در نتيجه آن تغييري جدي بنفع مردم حاصل نميشود. چند سال يکبار راي مردم را براي انتخاب رئيس جمهور يا نخست وزير يا نمايندگان مجلس ميگيرند و بعد بايد مردم دنبال کارشان بروند، ديگر کسي تا انتخابات بعدي جوابگوي چيزي نيست و تغيير مهمي هم بنفع مردم صورت نميگيرد. مشروعيت يک دولت يا مجلسي را از طريق اين انتخاباتها اعلام ميکنند و سپس بنام مردم هر بلائي خواستند بر سر خود آنان مياورند. بهترين نمونه آن انتخابات آمريکاست که هنوز چهار ماه نگذشته کسي بين اوباما و بوش، بجز رنگ پوست آنها، فرق قابل توجهي قائل نيست. اما عليرغم همه اينها مردم در همان حد که در انتخاباتها شرکت ميکنند تقريبا در سر کار آوردن يکي از احزاب يا افراد کانديد سهم دارند، اگر کسي در انتخابات شرکت نکند مجرم شناخته نميشود و يا از چيزي محروم نميشود، مذهب يا جنسيت کسي حداقل بطور رسمي يا قانوني امتياز يا ضد امتياز نيست، قوانين ناظر بر نهادهاي منتخب و استقلال قواي سه گانه، جدا از بند و بستها و مسائل پنهاني، حداقل در ظاهر معتبر و قابل اتکا هستند و غيره. اما در جمهوري اسلامي اوضاع تماما متفاوت است. انتخابات بمعني واقعي کلمه يک مضحکه است. اولا آزادي احزاب، بجز احزاب حکومتي، وجود ندارد و در نتيجه بيش از ۹۰ درصد جامعه حتي بمعني بورژوائي آن نميتواند در انتخاباتهاي جمهوري اسلامي نمايندگي بشود. ثانيا در جمهوري اسلامي نتنها قوانين عام و بدون تبعيض و بنفع مردم بيمعني است بلکه خيلي از قوانين موجود که بر نهادهاي باصطلاح منتخب بايد ناظر باشد بسادگي کنار گذاشته ميشوند، بي قانوني در جمهوري اسلامي يک امر عادي و زبانزد خود عوامل حکومت است. تنها قوانين "مهم" و قابل اجرا و ناظر به حرکت کل جامعه آنهائي هستند که اساسشان بر اسلام و تماما عليه منافع و خواست توده مردم است. حرف اول و آخر را اسلام ميزند. موجوداتي عجيب بنام آيت الله همه کاره هستند و با يک فتواي آنها هر اتفاقي ميتواند بيفتد. هر امام جمعه و آخوندي که قبل از حکومت اسلامي شغلش خواندن نماز ميت بود در محدوده اي قانون وضع و اجرا ميکند، در همين مجلس اسلامي که "خانه ملت" ناميده ميشود و بر سر انتخاباتهاي آن شش ماه مردم را سر کار ميگذارند لايحه هاي مصوب آن ميتواند با يک فرمان دو جمله اي ولي فقيه به سطل آشغال برود و رفته است. و از آنطرف يک جمعي بنام شوراي نگهبان، تحت عنوان نظارت استصوابي، حتي از ميان عناصر حکومتي که کانديداهاي انتخاباتها هستند عده اي را بدلايل اختلافات جناحي سلب صلاحيت ميکنند، و تکليف "غير خودي"ها نيز البته روشن است. در اين حکومت کافيست زن باشي تا نيمي از حقوقت زير لگد قوانين اسلامي وجمهوري اسلامي له شود، کافيست اعتقادت با اعتقاد اسلاميون حاکم متفاوت باشد و يا بي دين يا بهائي باشي تا مجرم و مفسد في الارض بشوي، و کافيست رابطه جنسي ات "غير شرعي" باشد تا سنگسار بشوي! و... آيا زنان، لامذهبان، همجنسگرايان، معتقدين به مذاهب ديگر، جواناني که قوانين و حکومت اسلامي نميخواهند، يعني همين طيفي که بنا به قوانين اسلامي خود همين حکومت رسما و علنا مجرم و بيحقوق هستند چه کسي را بايد انتخاب کنند؟ کدام انتخابات؟ و بقيه مردم، کساني که زندگيشان تحت حاکميت اين رژيم تباه شده است آيا ميشود از ميان دشمنان خود و دشمنان انسان و انسانيت کسي را انتخاب کنند؟ قطعا نه. اين حکومت فقط نماينده يک اقليت مفتخور و استثمارگر و سرکوبگري است که با اتکا بر ابزارهاي سرکوبش تاکنون سرپا مانده است و هيچکدام اينها نماينده توده مردم شريف نيستند، و لذا انتخاباتهاي اين حکومت نيز چيزي جز يک مضحکه براي رسميت دادن به حضور مرتجع ترين و منفورترين عناصر حکومت در راس ارگانهاي آن نميباشد.

 

بطور خلاصه، در يک سطح پايه اي، هر حکومتي که هر يک از حقوق اساسي آزادي بيان و آزادي عقيده و آزادي تشکل و اجتماع را نقض کند و يا آنها را تحت هر بهانه اي محدود بکند آنگاه حرف زدن از انتخابات پوچ است. جائيکه داشتن عقيده و ابراز آن نه فقط آزاد نيست بلکه مجازات هم دارد آنگاه صحبت از انتخابات فقط مسخره است. بالاتر اشاره کردم که در جوامع سرمايه داري انتخاباتها تغيير مهمي در زندگي مردم نميدهد، و اين تازه در شرايطي است که در اين کشورها همين حقوق آزادي بيان و عقيده و تحزب وجود دارد و برسميت شناخته ميشوند. اين يعني وجود اين آزاديها براي برابري انسانها و يا امکان تغييرات اساسي در جامعه و بنفع مردم کافي نيست و فاکتورهاي اساسي ديگري تعيين کننده هستند. اما از آنطرف عدم وجود همين حقوق و آزاديها مقوله انتخابات را تماما بيمعني ميکند.

 

 

انتخابات و جنگ جناحهاي رژيم

پس از شکست دوخرداد دعواهاي بين گروههاي حکومت در درون جناح راست جدي و نمايانتر شد. دوره خاتمي و مجلس ششم که دولت و اکثريت مجلس در دست جريان دوخرداد بود جناح راست وادار شده بود تا براي مقابله با دوخرداديها اختلافات آن دوره خود را موقتا کنار بگذارند و با ائتلافهائي خود را منسجم کنند، جريان "اصولگرا" يکي از محصولات اين تلاش و اين دوره است. اما شکست فاحش جريان "اصلاحات" و تسخير مجلس هاي هفتم و هشتم توسط جناح راست و بويژه پس از سر کار آمدن احمدي نژاد که نتيجه آن قبضه شدن تمام ارگانهاي حکومت در دست جناح راست بود خود زمينه بالا گرفتن کشمکش بر سر جنگ قدرت در درون اين جناح را تشديد کرد. دلايل واقعي اين موضوع بخاطر اينست که هر کدام از باندها و دار و دسته هاي حکومت اسلامي منافع اقتصادي کلان دارند و هر يک سرشان به نهادهاي عظيم اقتصادي وصل است. تصادم ميان منافع مادي گروههاي دروني اين جناحها خود را در بروز اختلاف بر سر سياستهاي  ريز و درشت در عرصه اقتصادي و سياسي و همچنين در عرصه مديريت و دسترسي به امکانات نشان ميدهد. انتخابات هرچقدر از نظر مردم مضحکه و بيربط به آنان است اما براي حکومت خيلي مهم است و مستقيما به مساله حفظ نظام و نيز به منافع باندهاي درون حاکميت مربوط است. جدا از اينکه تغيير رئيس جمهور يا ترکيب مجلس از نظر هر جناحي مساله حفظ نظام و سياستهاي ناظر به آنرا روي ميز ميگذارد، اما در کنار آن امکان دسترسي خيل چپاولگران به امکانات و ثروت جامعه و نوع سياست ناظر به حفظ منافع آنها به مساله اي جدي بدل ميشود و اينها مساله انتخابات را براي حکومت حياتي ميکند و بطور طبيعي هنگام انتخاباتها دعواهاي جناحها بالا ميگيرد.

 

اما انتخابات اخير ويژگي ديگري نيز دارد. احمدي نژاد فقط يک دور رئيس جمهور بود و اکنون تعويض وي بطور جدي مطرح شده و رقباي سنگين وزني در مقابل او کانديد شده اند. احمدي نژاد خراب کرد و شکست خورد. هم سياستهاي او در مقابل مردم بشکل فاحشي شکست خورد و هم در عرصه سياست خارجي موجب نارضايتي طيف وسيعي از داخل حکومت بود و هم وجوهي از سياستهاي اقتصادي وي در تقابل با منافع طيفهائي از جناح راست قرار گرفت. هنوز نصف دوره رئيس جمهوري احمدي نژاد نگذشته بود که اختلافاتش با مجلس و در همان دوره رياست حداد عادل شروع شد و در مجموع مورد انتقادات زيادي قرار گرفت. برخي از وزراي کابينه او استيضاح شدند، تعدادي استعفا دادند و برخي برکنار شدند و کلا نصف کابينه اش عوض شد.  از اينرو حمايت جناح راست از احمدي نژاد براي اين انتخابات تا دو هفته قبل زير سوال بود. اين وضعيت همچنين فرصتي به عناصر و جريانات مرحوم دوخرداد داد تا براي حفظ نظام و منافع خود در مقابل احمدي نژاد دست به تحرکي بزنند و او را مسئول همه مشکلات معرفي کنند و در اين انتخابات شانس خود را امتحان کنند. در نتيجه براي اولين بار در تاريخ انتخاباتهاي رئيس جمهوري در حکومت اسلامي مساله عوض شدن يک رئيس جمهور که فقط يک دوره در قدرت بوده بطور جدي مطرح شده است و اين بنوبه خود يک شکست بزرگ براي احمدي نژاد و کل رژيم اسلامي است. با وجوديکه هنوز حدود شش هفته تا روز انتخابات باقي مانده اما تاکنون آنچه که از دعواي جناحهاي درون حکومت علني شده نشاندهنده شدت و وسعت اين اختلافات در ميان کل جناحها است. اين اختلافات و مسائلي که مطرح شده بسيار زياد و متنوع است، اينجا به چند مورد اشاره ميشود.

 

- دولت ائتلافي. قبلا در نوشته ديگري درباره انتخابات ۸۸ به بحث دولت وحدت ملي اشاره کرده بودم که ابتدا توسط ناطق نوري مطرح شد و بعد لاريجاني از آن حمايت کرد و مباحث زيادي را حول خود بميان آورد. اين طرح اما هيچ نتيجه عملي نداشت. تقريبا از همان زمان محسن رضائي دبير مجمع تشخيص مصلحت نيز طرحي تحت عنوان دولت ائتلافي مطرح کرد و در بيانيه تشريح اين طرح تاکيد کرد که چون صحنه سياسي ايران فاقد احزاب و رسانه ها و نهادهاي توسعه يافته است لذا دولتها حول محور يک فرد تشکيل ميشوند و از ظرفيت نخبگان استفاده نميشود. بهمين دليل طرح دولت ائتلافي را باين شکل مطرح کرد که چند نفر از نامزدهاي اصولگرايان جمع شوند و از ميان خود يکي را بعنوان رئيس جمهور کانديد کرده و بقيه در کابينه او سهم داشته باشند. اولين نکته مهم در طرح محسن رضائي اينست که در ميان افراد مورد نظر وي که اين دولت ائتلافي را از ميان اصولگرايان تشکيل بدهند احمدي نژاد وجود ندارد و اين يعني عبور از احمدي نژاد. اين طرح باوجوديکه از طرف خود محسن رضائي و اطرافيان او هنوز کاملا منتفي اعلام نشده اما جرياناتي مانند رجا نيوز خاتمه آنرا اعلام کرده اند و شايع است که بدليل ناکام ماندن اين طرح خود محسن رضائي ميخواهد نامزد انتخابات شود.

 

- خاتمي آمد و رفت. چهار ماه پيش که هنوز فقط کروبي کانديد شده بود و طيف دوخردادي سابق گرد و خاک زيادي بر سر آمدن خاتمي بپا کرده بودند در همان نوشته قبلي اشاره کرده بودم که خاتمي، بخصوص با توجه به حمايت خامنه اي از احمدي نژاد، جربزه آمدن و ايستادن در مقابل احمدي نژاد را ندارد. بالاخره خاتمي کانديد شد اما مدت کوتاهي پس از آمدن موسوي "انصراف" داد و رفت. بنظر ميرسد با توجه به اينکه خود خاتمي قبل از کانديد شدن تاکيد کرده بود او يا موسوي يکيشان خواهد آمد، آمدنش تاکتيکي بود که هنگام رفتن هم هوادارانش را به حمايت از موسوي فرا بخواند، و هم در عين حال خود را از وارد شدن به کشمکش با خامنه اي و جناح راست نجات بدهد.

 

اما آمدن و رفتن خاتمي باعث بروز اختلاف و نارضايتي در ميان طيفي شد که قرار بود از وي حمايت کنند. غلامحسين کرباسچي دبير کل حزب کارگزاران سازندگي از کروبي حمايت ميکرد و تلاش ميکرد حزب کارگزاران را هم به آن قانع کند، اما شوراي مرکزي کارگزاران سازندگي که قرار بود از خاتمي دفاع کند بدنبال انصراف خاتمي از کروبي حمايت نکرد و همين باعث دلخوري کرباسچي و پيوستن وي به ستاد کروبي شد. کرباسچي جلسه شوراي مرکزي حزبش را بعنوان اعتراض ترک کرده و شايعه تغيير دبير مطرح شده است. علاوه بر اين در همين فاصله کوتاه ميان طيفهاي مختلف موسوم به اصلاحات که کلا موسوي و کروبي دو کانديد آنها هستند درگيري و انتقاد از همديگر شروع شده است. کساني که خود را براي فعاليت در ستاد خاتمي آماده کرده بودند اکنون شديدا از موسوي و عدم تحويل گرفتنشان از جانب ستاد موسوي ناراضي اند. ستاد ميرحسين هم ميگويد اصلاح طلبان سهم خواه هستند.

 

- رفسنجاني. اختلاف رفسنجاني با احمدي نژاد از خيلي قبلتر شروع شد و اشکال حاد و تندي بخود گرفت. بارها در سطح علني با کلمات و تشرهاي تند رو در روي هم قرار گرفتند. اختلاف رفسنجاني با احمدي نژاد خود آينه اي از اختلاف او با خامنه اي است. خود رفسنجاني لااقل آنرا دربرخورد به احمدي نژاد پنهان نکرده و علنا به اختلافش با "رهبر معظم" اشاره کرده است. اخيرا هم در پاسخ به سوالي گفته است که فقط بخاطر رهبر در مقابل سوء مديريت احمدي نژاد سکوت کرده است و فکر نميکند رهبر بيشتر از سکوت چيزي از وي بخواهد.

 

- تقلب و ترور. اين دو کلمه که بدفعات و باشکال مختلفي در بحثهاي حول انتخابات مطرح ميشوند بتنهائي عمق و شدت جنگ جناحها را منعکس ميکند. جناحهاي حکومت اسلامي که همگي سر و ته يک کرباسند همديگر را خوب ميشناسند و از ظرفيتهاي قتل و آدمکشي و تقلب و پاپوشدوزي همديگر بخوبي مطلعند. اين احتمال که خود دولت و طرفداران احمدي نژاد تقلب بکنند و کاري بکنند که احمدي نژاد از صندوق بيرون بيايد به يک بحث علني بدل شده است. از آنجا که وزارت کشور يکي از مسئولين برگزاري انتخابات است و مساله کنار رفتن احمدي نژاد هم بطور جدي مطرح است مساله تقلب به يک موضوع جدي بدل شده است، و حتي موسوي و کروبي کميته اي تحت نام "صيانت از آرا" تشکيل داده اند و البته شوراي نگهبان هم گفته است که غير قانوني است. نفس اينکه دو تا از کانديداهاي اين انتخابات براي جلوگيري از تقلب توسط دولت و ديگر سران حکومت کميته اي مشترک تشکيل بدهند تصويري واقعي از حکومت اسلامي و عملکرد کاربدستان آن بدست ميدهد.

 

مساله ديگر که در جريان اين انتخابات مطرح شده است ترور و تهديد و پاپوشدوزي جناحها براي همديگر است که بحث آن در سطح علني مطرح است. کليددار اين نوع مباحث طبق معمول حسين شريعتمداري است. شريعتمداري در زماني که بحث آمدن خاتمي مطرح بود در مقاله اي بطور تقريبا مستقيم از احتمال ترور خاتمي حرف زد و بحثش را روي مقايسه با ترور بي نظير بوتو در پاکستان سوار کرد. اين نوشته مورد انتقادات جدي قرار گرفت و حتي مطالبه کنار رفتن شريعتمداري از کيهان توسط گروههاي دوخردادي مطرح شد. شريعتمداري استاد اينکارهاست و هشدارهاي وي معمولا جدي گرفته ميشود. قبلا هم در دعواي جناحي حجاريان ترور شده بود و لذا بحث شريعتمداري بي اهميت نبود. خاتمي رفت، اما دوباره مساله ترور بشکل ديگري مطرح شد. اينبار از طرف دولت اشاره شد که اصلاح طلبان ميخواهند پروژه ترور ساختگي کانديداها را عملي کنند و فضاي امنيتي براي انتخابات درست کنند. اين درست است که کليه جناحهاي جمهوري اسلامي استاد و دست اندرکار ترور و توطئه و آدمکشي هستند، اما طرح اين بحثها در سطح علني و آنهم در متن رقابتهاي انتخاباتي از يکسو عمق جنگ و اختلافات درون جناحهاي رژيم را منعکس ميکند و از آنسو يک وجه ديگر از محتواي مضحکه اي بنام انتخابات را در جمهوري اسلامي بخوبي نشان ميدهد.

 

- کاهش سن راي دهندگان. اخيرا دولت لايحه اي با قيد دو فوريت به مجلس داد تا سن راي دهندگان از ۱۸ سال به ۱۵ سال کاهش يابد. دوفوريت اين لايحه روز ششم ارديبهشت از جانب مجلس رد شد و باين ترتيب اين لايحه بعيد است تا زمان انتخابات به قانون بدل شود. از آنجا که سن ۱۵ سال شامل دانش آموزان ميشود و بدلايل مختلفي امکان اين وجود داشت که بخشي از دانش آموزان را مجبور به شرکت در انتخابات بکنند و لابد ارزيابي خود جناح دولت هم اينست که اين آرا به جيب احمدي نژاد برود اما مجلس با آن مخالفت کرد. گرچه اصولگرايان بالاخره روي حمايت از احمدي نژاد توافق کرده اند اما اختلافات دروني آنها و بويژه اختلاف با احمدي نژاد بهيچوجه از بين نرفته است. خود اين حرکت مجلس عکس العملي به احمدي نژاد و پيام ديگري به اوست که دست و پاي خود را در مقابل مجلس جمع کند.

 

- گم شدن صاحب ۵ ميليون راي. روزنامه اعتماد در هفته گذشته خبر داد که تکليف ۵ ميليون راي دهنده نامعلوم است. آمار ثبت احوال ۴۶ ميليون و ۲۰۰ هزار و جدول مرکز آمار ايران ۵۱ ميليون و ۳۰۰ هزار نفر را واجد شرايط راي دادن نشان ميدهند. يعني بر اساس اختلاف آمار اين دو نهاد که هر دو زير نظر دولت کار ميکنند ۵ ميليون صاحب راي گم شده اند! بنظر ميرسد همين موضوع يکي از منابع تقلب توسط دولت ارزيابي شده و در متن همين خبر هم به "کميته صيانت از آرا" توسط موسوي و کروبي اشاره شده است. کلا دولت احمدي نژاد با آمار و اعداد کلان سر و کار داشته است: گم شدن ۵ ميليون صاحب راي، گم شدن بودجه دولت بالاي يک ميليارد، پرداخت يارانه به خانواده ها ۳۰۰ هزار تومان، استعفا و تعويض کابينه نصف، تعداد پليس براي نمايش ارعاب حدود ۲۰ هزار، و... اينها البته از معجزات همان امام زماني است که تابش نورش هنگام سخنراني احمدي نژاد در سازمان ملل ساير رئيس جمهورها را به سرتکان دادن انداخته بود!

 

- حج و انتخابات! ارتباط حج با اين انتخابات واقعا شوخي يا اغراق نيست. احمدي نژاد اخيرا "سازمان حج و زيارت" را به "سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري" محلق کرده است. اين باعث اعتراض دو تا از "مراجع تقليد" آيت الله همداني و آيت الله مکارم شيرازي شده است. گفته ميشود اين حرکت باعث ميشود که تشکلهاي روحاني اصولگرا از حمايت از احمدي نژاد دلسرد بشوند. البته فورا شريعتمداري توصيه کرده است که اين تصميم لغو شود، روزنامه جمهوري اسلامي هم گفته مراجع حوزه علميه قم گفته اند که "در انتخابات دغدغه مراجع را لحاظ نمايند". اين دغدغه و موضوع آن البته بمردم مربوط نيست، اما ساير دغدغه هاي امثال همين مراجع تقليد و مقلدهاي حکومتي آنان است که يک جامعه را به جهنم بدل کرده است.

 

- پرتقال اسرائيلي. چند روز پيش خبر توزيع مقداري پرتقال با مارک يک شرکت اسرائيلي به مهمترين خبر ايران بدل شد. دولت و خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی توزيع اين پرتقالها را "دسيسه مخالفان دولت در آستانه انتخابات" ناميدند. اين پرتقالها چندين وزارتخانه و سازمان از وزارت اطلاعات تا سازمان ميادين و تره بار را براي بررسي بسيج کرد، فعلا معلوم شده که در فروردين بجز چين و مصر و آفريقاي جنوبي از جاي ديگري پرتقال وارد نشده است، ميگويند برچسبها جعلي است و اين پرتقالها به يک مساله امنيتي اطلاعاتي بدل شده است. البته فقط پرتقال نيست که در اين انتخابات چنين جايگاهي پيدا کرده است، سيب زميني هم در اين انتخابات جايگاه مهمي پيدا کرد. البته برخلاف پرتقال که دسيسه عليه دولت بوده، سيب زميني که بمقدار زيادي وارد شده بود توسط خود دولت ميان مردم توزيع شد، و لقب "سيب زميني انتخاباتي" اينبار از جانب مردم به سيب زميني اعطا شد. البته يکي از مسئولين دولتي که گويا زياد توجيه نبود در مقابل برخي انتقادات گفته بود سيب زميني زياد وارد شده بود و براي جلوگيري از گنديدن آن مجبور شديم آنرا به مردم بدهيم!

 

- سخنراني احمدي نژاد در اسلامشهر. هفته قبل در اسلامشهر احمدي نژاد گفت که ما پيش بيني کرده بوديم بين ۵۰ تا ۷۰ هزار تومان به ازاي هر نفر يارانه بدهيم، و متوسط ۶۰ هزار تومان که براي يک خانواده ۵ نفري ميشود ۳۰۰ هزار تومان. يک خانواده ۵ نفري مجموعا ۱۰۰ الي ۱۳۰ هزار تومان براي بنزين و برق و گاز مصرف ميکند و ۳۰۰ هزار دريافت خواهد کرد. احمدي نژاد همچنين اشاره کرد که "اگر خزانه مملکت مملو از پول است، خوب دولت به صد در صد مردم مستمري ميدهد". احمد توکلي اعتراض کرد و گفت که اين آمار و اطلاعات نادرست است. دولت جواب داد و دفاع کرد و توکلي مجددا جدولها و آمار و ارقام رسمي اي را ارائه داد که نشان دهد آمار احمدي نژاد غلط است و کلا اين موضوع به يک بحث داغ و اظهار نظر مردم بدل شد. واضح است که مساله فقط نادرستي آمار نيست، بلکه اشاره به يک عوامفريبي احمدي نژاد است که در آستانه انتخابات دست به اين تبليغات ميزند. هنوز آن پولهاي نفت که خميني قولش را داده بود به مردم نداده اند، اکنون رئيس جمهور دارد به همه مردم مستمري ميدهد. سيب زميني حداقل بخاطر جلوگيري از گنديدن به سيب زميني انتخاباتي بدل شد اما اين "اسکناسهاي انتخاباتي" فقط افسانه است.

 

- "در صندوق باز بود يا ته صندوق سوراخ؟" يک نکته ديگر که در متن دعواي جناحها به يک مساله جدي بدل شده است مساله ناپديد شدن يا نامعلوم بودن چگونگي مصرف يک رقم هنگفت پول نفت است، ۲۴۵ ميليارد دلار! حتي عسکر اولادي و باهنر که دو نفر از کله گنده هاي جناح راست هستند، چند روز قبل در جريان اعلام حمايت از احمدي نژاد درباره عملکرد او و آمارهاي ارائه شده از طرف وي گفتند: "آقاي احمدي‌نژاد! توضيحات شما درباره چگونگي مصرف کردن دويست و ‏چهل پنجاه ميليارد دلار پول نفت اصلاً قانع کننده نيست، بگو ببينم در صندوق باز بود يا ته صندوق سوراخ، که ‏همه دلارهاي نفتي پريد؟

نوشته شده توسط بردیا در | لینک به این مطلب
«قتل‌هاي زنجيره‌اي» و جنجال جديد «شبکه حسينيان»

در روزهاي اخير مرکز اسناد انقلاب اسلامي، به رياست روح‌الله حسينيان، کتابي منتشر کرده با عنوان «آسيب شناسي حزب مشارکت ايران اسلامي». معرفي کتاب فوق را در وبگاه رسمي مرکز اسناد انقلاب اسلامي مي‌توان ديد. [1] ظاهراً کتاب به بررسي عملکرد «جبهه مشارکت» اختصاص دارد ولي چنان‌که مندرجات آن نشان مي‌دهد، ايجاد هياهوي مجدد در پيرامون ماجراي موسوم به «قتل‌هاي زنجيره‌اي» و اعاده حيثيت از سعيد امامي يکي از اهداف اصلي نشر کتاب فوق است. در اين کتاب «قتل‌هاي زنجيره‌اي» به «جناح دو خرداد» و «جبهه مشارکت» منتسب شده و حسينيان «قهرمان» افشاگري عليه عاملان «واقعي» اين ماجرا. روشن است که در مقابل اين اتهامات سنگين، «جبهه مشارکت» منفعل نخواهد ماند و به حسينيان پاسخ خواهد داد. اين هياهو ادامه همان تاکتيکي است که در زمان رسيدگي به پرونده قتل‌ها اجرا شد. در آن زمان کساني چون حسينيان، در پوشش «جناح راست»، و اکبر گنجي و عمادالدين باقي، در پوشش «جناح دو خرداد»، و عليرضا نوري‌زاده، روزنامه‌نگار ايراني وابسته به سرويس اطلاعاتي اسرائيل (موساد) در خارج از کشور که با شبکه سعيد امامي در ايران ارتباط تنگاتنگ داشت، از طريق آشفته کردن فضاي سياسي، مانع از رسيدگي بنيادين به پرونده «قتل‌هاي زنجيره‌اي» و شناخت ماهيت واقعي شبکه‌اي شدند که در پس اين حادثه پنهان بود. امروزه همان تاکتيک از سر گرفته مي‌شود.

 

کدام الزام حسينيان، و همگنان پنهانش در جبهه مخالف با او را، که به زودي آشکار خواهند شد، به تجديد هياهو در پيرامون «قتل‌هاي زنجيره‌اي» در اين برهه از زمان واداشته است؟ اين هياهو در آستانه انتخابات دهمين دوره رياست‌جمهوري اسلامي ايران از سر گرفته مي‌شود. تشديد تعارضات داخلي جمهوري اسلامي ايران و سوق دادن آن به سمت درگيري‌هاي شديد و خونين از اهداف اصلي پروژه «قتل‌هاي زنجيره‌اي» بود که در بازجويي‌هاي متهمان واقعه فوق به‌طور مکرر جزئيات آن تشريح شده. اين همان رويه‌اي است که حسينيان از آغاز تا به امروز با جدّيت دنبال مي‌کند. دوّمين الزام، شناسايي و پيگيرد شبکه‌اي مشابه با شبکه ايران در ترکيه از سوي دولت اسلام‌گراي اردوغان است. شبکه ترکيه، که به «ارگنه کن» شهرت يافته، داراي پيوندهاي تنگاتنگ با شبکه ايران بوده و عملکردهاي مشابه داشته است؛ از قتل‌هاي زنجيره‌اي تا بمب‌گذاري‌هاي زنجيره‌اي. هم‌اکنون نيز، با تداوم پيگيري دولت اسلام‌گراي ترکيه براي کشف اين شبکه شاهد تهديدها و انفجارهاي زنجيره‌اي در ترکيه هستيم. چنان‌که پيش‌تر نوشتم، شبکه ايران داراي دو «پاشنه آشيل» در ترکيه است: اوّل، ترانزيت مواد مخدر افغانستان به اروپا که با همکاري شبکه‌هاي ايران و ترکيه انجام مي‌گيرد؛ دوّم، سفرهاي ايرانيان عضو شبکه پنهان فوق به اسرائيل براي دوره‌هاي آموزشي و ملاقات‌ها يا خريدهاي سرّي که با پشتياني تدارکاتي شبکه ترکيه انجام مي‌گرفت. يکي از اهداف جنجال حسينيان تحت‌الشعاع قرار دادن افشاگري‌هايي است که در زمينه ارتباط ايرانيان مرتبط با ارگنه کن در ترکيه آغاز شده و ادامه خواهد يافت. [1]

 

ماجراي موسوم به «قتل‌هاي زنجيره‌اي» اوّلين قتل‌هاي زنجيره‌اي از سوي شبکه فوق نبود. اين عمليات، که در مقطع تاريخي معين و با هدف ساقط کردن نظام جمهوري اسلامي ايران از طريق تشديد و خونين کردن تعارضات داخلي آغاز و با عملياتي چون «ماجراي کوي دانشگاه» (18 تير 1378) تکميل شد، با قتل مجيد شريف، مترجم سرشناس آثار ضدصهيونيستي، [1] در 27 آبان 1377 آغاز گرديد. طبق اسناد موجود و اعترافات متهمين، تيم مهرداد عاليخاني (با نام مستعار «صادق») مجيد شريف را در زمان ورزش صبحگاهي ربودند و پس از انتقال به ويلاي نويد ر... با آمپول مخصوص دچار ايست قلبي کردند. جنازه را خسرو براتي، شوهر خواهر مهرداد عاليخاني، با تاکسي هيونداي خود در خياباني خلوت رها کرد. بدينسان، هم‌زمان با محاکمه رژه گارودي در فرانسه، که به يازده ماه محکوميت او انجاميد، مترجم آثارش در ايران نيز به دستور سعيد امامي به قتل رسيد. جمعه 29 آبان 1377 همين شبکه حمله به اتوبوس حامل گروهي از بازرگانان مستقل آمريکايي را سازمان داد تا از اين طريق راه را براي انعقاد قراردادهاي سنگين نفت و گاز با کمپاني‌هاي صهيونيستي هموار کند، ]2[ و در ساعت 11 شب شنبه 30 آبان 1377 داريوش فروهر، مبارز سرشناس زمان شاه و نماينده امام خميني (ره) در کردستان در سال‌هاي اوّليه انقلاب، و همسرش، پروانه اسکندري، به‌طرزي فجيع در خانه شخصي‌شان به قتل رسيدند. در کيفرخواست دادگاه اعضاي دستگيرشده شبکه ارگنه کن ترکيه اسنادي وجود دارد که نشان مي‌دهد دستور قتل فروهر را يکي از مقامات ارشد ايتاليايي شبکه سرّي پيمان ناتو صادر کرده است. [3] يکشنبه 2 آذر 1377 اطلاعيه‌اي با امضاي گروهي مجهول‌الهويه و با نام عجيب «فدائيان اسلام ناب محمدي مصطفي نواب» منتشر شد که مسئوليت حمله به اتوبوس بازرگانان آمريکايي را به عهده گرفته بود. اين گروه بعدها اعلاميه‌هايي در دفاع از سعيد امامي و قتل‌هاي زنجيره‌اي صادر کرد. عصر پنجشنبه 12 آذر محمد مختاري، نويسنده عضو کانون نويسندگان که داراي گرايش‌هاي سياسي معتدل بود و سد راه عناصر افراطي کانون به‌شمار مي‌رفت، ربوده و مقتول شد و جنازه او در پشت کارخانه سيمان شهر ري رها گرديد. اين جنازه يک هفته بعد شناسايي شد. بعد از ظهر چهارشنبه 18 آذر محمدجعفر پوينده، که داراي گرايش‌هاي سياسي معتدل مشابه با مختاري بود، ربوده شد و سرنوشتي مشابه يافت. سه‌شنبه 22 دي 1377 حسينيان در گفتگو با روزنامه کيهان مقتولين را «ناصبي» و «مرتد» خواند و همان شب در برنامه تلويزيوني «چراغ» سخنان فوق را تکرار کرد.

 

اين سرآغاز غائله «قتل‌هاي زنجيره‌اي» است. با آغاز مجدد جنجال در پيرامون اين حادثه از سوي حسينيان و عوامل يا همگنانش، منسوب به هر جناح سياسي که باشند، گفتمان فوق يکسويه نخواهد ماند. نگارنده نيز بر اساس يافته‌هاي پژوهشي و اسناد منتشرنشده تاريخچه اين قتل‌ها و ماهيت شبکه گسترده و مخوف پنهان در پس آن را، که تاکنون به حيات خود ادامه مي‌دهد، عرضه خواهد کرد.

 

نوشته شده توسط بردیا در | لینک به این مطلب
کارنامه ی مصدق : جعل شکوه در تاریخ بی شکوه

آرام آرام مردن را آغاز می کنی
اگر به نواهای زندگی گوش فرا ندهی
اگربرده ی عادت خود شوی
اگر همیشه از یک راه مکرر بروی
آرام آرام مردن را آغاز کرده ای
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی
اگر برای مطمئن، در نامطمئن خطر نکنی

امروز زندگی را آغاز کن
امروز خطر کن
امروز کاری بکن
نگذار به آرامی بمیری....
پابلو نرودا
درآمد

 


نیکی کدی، صاحب نظر در مسائل تاریخ معاصر ایران، اعتقاد دارد که : «... دفاع مصدق از استقلال ایران، کاریزما و سرنگونی او، به حمایت آمریکا و انگلیس، به ساخته شدن او به عنوان یک قهرمان ملی کمک کردند. افراد اپوزیسیون متعلق به طیفهای مختلف مارکسیستها، چپ گرایان، لیبرالها، دست راستی ها – هم سکولار و هم مذهبی – نام اورا نیایش کردند، تصویر اورا گرامی داشتند، و برای اثبات ادعاهای خود نقل قولهای مناسب ازاو می یافتند... ». (۱)


و به راستی افسانه سازی پیرامون مصدق و دوران نخست وزیری وی ( اسفند ۱٣۲۹ – مرداد ۱٣٣۲ ) و عکس خویش را در آینه او دیدن، یک اپیدمی مشهود در بین گرایشات مختلف اپوزیسیون سنتی ضد سلطنتی در ایران – از چپ و راست تا ملی و مذهبی – بوده است. از فرخ نگهدار و مسعود رجوی گرفته تا بنی صدر و ابراهیم یزدی، از پارتیزانهای سابق، تا سمپاتیزانهای امروز جبهه ی مشارکت، و از فعاالین سابق انجمن های اسلامی اروپا و آمریکا تا پاورقی نویسان نئولیبرال سایت تحکیم نیوز، همه و همه می کوشند تا جایگاهی درخور و قابل توجیه در پازل «نهضت ملی ایران» در سالهای پایانی دهه ی بیست شمسی و دو سال آغازین دهه سی برای خود دست و پا کنند. مورخان و صاحب نظران وایسته به این طیف، همواره تنها شرکت کنندگان در مسابقه ی بدون رقیب روایت و تحلیل مسائل تاریخ معاصر ایران بوده اند و تا توانسته اند از این فرصت استفاده کرده، به کام خود بافته و بر دیگران تاخته اند؛ اختلافی هم اگر وجود داشته بر سر به یاد آوردن جزئیات فلان حادثه در ظهر ۲٨ مرداد یا بهمان نقل قول از وقایع یک جلسه مجلس شورای ملی بوده است. من در این نوشته آنها را «نویسندگان سنتی» می نامم. در طی سالهای متمادی دهها کتاب و صدها مقاله از سوی این نویسندگان روانه ی بازار نشر گردیده که اکثریت قریب به اتفاق آنها چیزی جز روایت تازه ای از تمها و داستان پردازی های کسالت آور همیشگی، یعنی مدح «منش» و «خلقیات» و «مرام» مصدق با چاشنی خاطرات بازماندگان دهه ٣۰، ذکر مصیبت بر «فرصت تاریخی» از دست رفته، یاد آوری مکرر «خیانت» جریانات دیگر و... چیزی در بر نداشته اند. اسطوره پردازی، داستان سرایی، غفلت عمدی از پرداختن به مسائل پایه ای و اساسی، رفع کامل تکلیف و مسئولیت از مصدق و اطرافیانش، و البته فحاشی و تهمت زنی به چپ، بستر اصلی مباحث نویسندگان سنتی در این زمینه بوده است که مصدق را به عناوینی چون « پیشوا »، « تنها قهرمان ایران پس از نادر شاه »، « سلسله جنبان نهضتهای ضد استعماری جهان سوم » و... ملقب می سازند. بر این اساس اظهار نظر در مورد مصدق و وقایع منجر به کودتای ۲٨ مرداد، شاخصی برای پی بردن به خواستگاه سیاسی و تبار تاریخی نویسندگانی ست که در این حیطه قلم زده، یا اظهار نظر نموده اند. در این عرصه می توان تأثیر عمیق نیروهای اجتماعی را آنچنان که در آیینه ی تاریخ نگاری نمایان است، مشاهده کرد. روح حاکم بر آثار نویسندگان سنتی و آنچه همچنان انگیزه و امید را در رگهای فسرده تحلیلهای ایشان می دمد، یک حالت عاطفی آشنا به نام «نوستالژی» ست و انسان وقتی به آن دچار می گردد که مقهور واقعیت های زمان حال است. اما توسل به نوستالژی و تبدیل آن به سرمایه سیاسی و به ویژه ترجمه اش به سیاست روز، یک واکنش ضد تاریخی ست. نوستالژی به کیفیات ویژه یک دوره مشخص تاریخی و تبدیل آن به ماده محترقه ای برای انفجار در زمان حال، نه فقط انکار حال، که انکار آینده نیز هست.
من در اینجا به بررسی برخی زمینه ها و وقایع تاریخی ای که این نوستالژی می کوشد با استناد و ارجاع به آنها خود را در امروز و اکنون نیز دارای حقانیت و اعتبار جلوه دهد، خواهم پرداخت. این که این نوستالژی در سیاست امروز ایران برای توجیه چه تراژدیهاای هزینه می گردد در مقاله دوست عزیزم مهدی گرایلو (مندرج در همین ویژه نامه) مورد بررسی قرار خواهد گرفت. این نوشتار به هیچ وجه، مجال و داعیه پرداختن به تمامی جوانب عملکرد مصدق و دولت او یا کارنامه ی جبهه ی ملی، یا بررسی کلیه وقایع ٣۲ – ۱٣۲۹ و یا بررسی های کامل و مفصلی از این دست ندارد وتنها ارائه ی گزارشی با رویکرد و مفروضات جدید و متفاوت را هدف قرار داده است. اگر این مقاله تنها بتواند خوانندگان را در دغدغه ی اساسی خود که همانا بازخوانی تاریخ معاصر ایران با دیدگاهی نوین و خارج از فالبهای تنگ مالوف می باشد شریک سازد، آنگاه نگارنده به هدف مورد نظر خود دست یافته است.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بردیا در | لینک به این مطلب
اعلام جدايي فراکسيون شکست خورده درون کومله تکرار مفتضحانه طرح مهتدي ايلخانيزاده است

ناسيوناليستهاي افراطي درون کومله (فراکسيون فعاليت به نام کومله) در تاريخ 29 مارس 2009 رسما اعلام جدايي کردند. قبلا رهبري حزب کمونيست ايران و کومله عذر آنها را خواسته و طي اطلاعيه اي به آنها گوشزد کرده بود که با توجه به روش انحلال طلبانه اعلام شده تا کنوني آنها و البته بايد اضافه کرد سياستهاي ضد کمونيستي و ناسيوناليستي اين "فراکسيون" عملا خود را در خارج آن حزب قرار داده  اند.

 

فراکسيون درون کومله نمونه کميک و تکراري "طرح باسازي کومله" است. اين طرح و اين سياست قبلا توسط مهتدي- ايلخانيزاده اعلام شد. شکست و بي آبروي آن جريان اکنون براي همگان عيان شده است. اگر قبلا در درون صف کومله همزيستي با ناسيوناليسم کرد پر رنگ بود امروز به حکم تحولات اجتماعي و قدرت چپ و کمونيسم در جامعه اين همزيستي در حال فروريزي است.

 

اکنون با جدايي جريانات مختلف ناسيوناليست و قومپرست از کومله مانند سازمان زحمتکشان، حزب کومله، طيف جدا شدگان از کومله (که بعد از سالها جدايي از کومله هنوز خود را صاحب آب و گل ميدانند)، و اخيرا "فراکسيون فعاليت به نام کومله"، همگي گرايشاتي از ناسيوناليسم کرد و قومپرستاني هستند که اساس اختلافشان با کومله بر محور ضديتشان با کمونيسم است. ضد کمونيست بودن و قومپرستي اين جريانات براي هر انسان منصف و مطلعي آشکار و غير قابل انکار است.

 

ضديت آنها با کومله و حزب کمونيست ايران بر سر اسم حزب کمونيست ايران متمرکز شده است اما حساسيت اصلي و پايه اي آنها و ضديت آنها با کمونيسم است.

 

ما قبلا و بعد از کنگره 13 کومله گفتيم که اين فراکسيون در آن کنگره شکست خورد و پرونده اش بسته شد. تاکيد کرديم که کنگره جواب محکمي به اين فراکسيون داده است و بايد از موضع راديکال و چپ کومله در مقابل فراکسيوني که پرچم ناسيوناليسم کرد را بلند کرده است دفاع کرد. همان هنگام کساني نابخردانه از دريچه سکتاريسم سازماني خود، کومله چپ و فراکسيون ناسيوناليستهاي افراطي را با يک سياست واحد مورد حمله قرار دادند و حتي مواردي به اين فراکسيون سمپاتي بيشتري به نسبت کومله نشان دادند.  

 

ما بارها تاکيد کرده ايم ناسيوناليسم کرد از ابتدا در سرنوشت کومله شریک بوده است و باید به این شراکت بطور قطع پایان داد. ناسیونالیسم در کومله همیشه در مقابل سوسیالیسم و رادیکالیسم اين سازمان  حاشیه ای و بازنده  و بی افق و استخوان لای زخم بوده است. اینبار هم ناسیونالیسم داردعقب زده میشود. تعيين تکليف با اين فراکسيون يک قدم جدي در اين راستا محسوب ميشود. تاکيد ما در اين زمينه اين است که باید این روند رادیکال در نقد و حاشيه اي کردن ناسيوناليسم کرد در درون و بيرون کومله همه جانبه پيش برده شود.

 

 اگر چه ما از سالها قبل وجود يک کومله کمونيست را بر شکل سازماني کنوني حکاي فعلي ترجيح داده ايم و هنوز هم فکر ميکنيم اين راه درست تقويت کومله کمونيست است، اما در جدال ناسيوناليستهاي متمرکز در فراکسیون اخير و ديگر جريانات قومپرست بر سر اسم حکا بايد بدون ملاحظه عليه آنها و در دفاع از تاريخ و موجوديت حکا ايستاد.

 

تا آنجا که کومله بدرست از حکا و تاريخ آن دفاع کند ما را در کنار خود خواهد داشت و این فراکسیون و همه ناسیونالیست ها با آن مشکل خواهند داشت.

 

واقعيت اين است که با حاد شدن مبارزه طبقاتي همزيستي مسالمت آميز کمونيسم و ناسيوناليسم در کومله غير ممکن است. اگر قبلا وجود گرايشات مختلف در درون کومله انکار ميشد. اکنون رهبري حزب کمونيست ايران و کومله رسما اعلام کرده اند که جرياناتي مانند سازمان زحمتکشان و شعباتش و فراکسيون اخير و... همگي ناسيوناليست هستند. پذيرفتن همين حد از سياست درست، يک قدم جدي به جلو محسوب ميشود. کومله اگر بخواهد در کردستان جرياني راديکال و جدي باشد علاوه بر ادامه ضديتش با جمهوري اسلامي، راهي بجز مقابله جدي با جنبش ناسيوناليستي ندارد. دفاع ايدئولوژيک از سوسياليسم و نقد سرمايه داري عل العموم، بدون تقابل و جدال با گرايشات سياسي ضد کمونيستي موجود در جامعه نه توجه کسي را جلب ميکند و نه نيرويي به کسي اضافه ميکند.

 

روند تغييرات مثبت چپ در کومله بعد از کنگره 13 آن سازمان به طور برجسته اي قابل مشاهده است. نقد راديکال و تقابل با "فراکسيون فعاليت به نام کومله" اگر چه دير اما به هر حال تعيين تکليف سياسي با آن فراکسيون يک پيشروي محسوب ميشود. اما نقد سياسي همه جانبه گرايش ناسيوناليستي از جانب کادرهاي کومله هنوز از شفافيت لازم برخوردار نيست. چپ کومله بايد متوجه اين حقيقت باشد که ناسيوناليستهايي مثل مهتدي و ايلخانيزاده هم، هنگام جدايي از کومله و حتي بعد از آن هنوز خود را به ظاهرا کمونيست معرفي ميکردند. اکنون بر کسي پوشيده نيست که آنها جرياناتي قومپرست هستند و اين فراکسيون اخير هم نه تنها هيچ مرز و نقدي به آنها ندارد بلکه براي متحد شدن با آنها تلاش ميکند. 

 

برخلاف جريانات پرت و غير اجتماعي که تلاش ميکنند "فراکسيون فعاليت به نام کومله" و خود کومله و رهبري حزب کمونيست ايران را در يک رديف قرار بدهند و به آنها حمله کنند، و برخلاف افراد پرت و غير سياسي که از سر دمکراسي طلبي خواهان حقوق ويژه براي ناسيوناليستهاي درون کومله هستند، در اين تقابل ما آشکارا و بدون شک و شبهه عليه ناسيوناليستها و در دفاع از چپ کومله مي ايستم. هر نقدي که به کومله داريم در اين تقابل علاقه منديم و تلاش ميکنيم که چپ کومله برنده اين جدال باشد.

 

کساني که دلسوز ناسيوناليستها شده و مبلغ همزيستي راست و چپ در کومله هستند، همانند کساني که جايگاه سياسي تقابل با اين فراکسيون و ناسيوناليستهاي افراطي را نميبينند و نقش ملانقطي بازي ميکنند. و يا کساني که هر دو جريان کومله و "فراکسيون فعاليت به نام کومله" را مثل هم قلمداد ميکنند، غير سياسي گري و جايگاه حاشيه اي و غير اجتماعي خود را عيان ميکنند.

 

ما همچنان خواهان تقويت کردن يک کومله کمونيست هستيم. ما اجازه نميدهيم که به اسم کومله که تاريخي چپ و قابل دفاعي دارد، جريانات ناسيوناليست و قومپرست در کردستان ميدان دار بشوند. چپ کومله اگر بخواهد کومله کمونيست را تقويت کند، ميتواند و بايد با اعتماد به نفس بيشتري به نقد همه جانبه ناسيوناليسم کرد بپردازد

 

31 مارس 2009.

 

منبع: روزنه

نوشته شده توسط بردیا در | لینک به این مطلب
دربارهء حقوق اتنیکی تجزیه طلبان

هرکه دم بیشتر از خلق زند

قصدش این است که تا بیخ کند

( ایرج میرزا)

 

هرگز در هیچ دوره ای از تاریخ ایرانزمین به مانند زمان حاضر، افراد و گروه های تجزیه طلب با تمام قوای فکری و تشکیلاتی و تبلیغاتی چنین فعالانه به میدان نیامده و نیات خائنانه و ضدایرانی ِ خویش را چنین با گستاخی بر آفتاب ننهاده و تا این حد دریده و بی آزرم به یکپارچگی ارضی و همبستگی ملی ما نتاخته بوده اند. سایت ها و نشریات و کانال های ماهواره ای و تریبون های تجزیه طلبان بیگانه پرست با تمامی ظرفیت به تولید نفرت و نفاق مشغولند و تمامیت ارضی ایران را آماج دسیسه های خود گرفته اند. به تهیه و تدارک اتحادیه استعمارگران اروپا گنگره و کنفرانس و سمینار برگزار می کنند و در نهایت تنگ چشمی و عاری از ذره ای آگاهی ملی و حس ملی و غرور ملی، غرق در قبیله گرایی و بدویتی لاعلاج به فریب مردم ناآگاه مشغولند.

 

تجزیه طلب ها از یک سو ارزش های مدرن و جهانی نظیر حقوق بشر و دموکراسی و حقوق شهروندی را به رخ می کشند و ادای روشنفکری دارند و از دیگر سو تا اعماق وجودشان قبیله پرست و قوم گرا و بدویند. خائن مزدوری چون قاضی محمد را پیشوا می خوانند و جعفر پیشه وری را رهبر می دانند. اگرچه پیشوا و رهبر نامیدن هیچ شخصی موجب افتخار نیست. هیتلر و موسولینی هم پیشوا بودند. دین فروشان شیاد را نیز پیشوایان مذهبی می نامند. دقیقاً به معنی چوپانی که گلهء احشام را یا به قولی « فوج ندانستن و توانستن» را در پی خود به هر سو که اراده کند می کشاند.

 

تجزیه طلب ها، بزرگترین هنرشان عوامفریبی و بازی با واژه هاست. هدف شناخته شدهء خود را در پشت تعریف و توضیح بی امان و بی وقفهء مفاهیم و اصطلاحات جامعه شناختی و مردم شناختی و سیاسی و حقوقی و جغرافیایی و ژئوپلتیک و تحت نظریه پردازی هایی مشعشع برای مرعوب ساختن عوام و با زیرکی پنهان می سازند. لقلقهء زبان ایشان خودمختاری، خودگردانی، فدرالیسم، ملیت ها، خلق ها و از این جمله است.

مفهوم « خودمختاری» واضح است که همان استقلال و جدایی طلبی است، ولی حتا« خودگردانی» وقتی که از دهان تجزیه طلبان شنیده می شود نیز سخن کاملاً پرت و نامربوطی است و هرگز مفهوم مثلاً « انجمن های ایالتی و ولایتی» از آن اراده و استنباط نمی شود.

از تعارفات معمول که بگذریم خود مختاری و خودگردانی نام هایی فریبنده برای همان تجزیه طلبی است. فدرالیسم نیز با ده ها مورد و مثالی هم که از اینسو و آنسوی جهان بر می شمرند، هنگامی که عملاً به ایران برسد، چیزی جز تجزیه و تکه پاره شدن مام میهن نخواهد بود. جهت اثبات این نظر کافی است مدیریت فقط یک متر مربع از زمین استان کردستان را به امثال حزب کومله و حزب دموکرات کردستان بسپارید تا ببینید که بلافاصله پرچم استقلال برافرازند و دولت های استعماری و دشمنان ایرانزمین نیز به همان سرعت استقلال ایشان را برسمیت بشناسند. سپس استعمارگران مترصد، شکمبارهء فاسد و قدرت پرستی مانند جلال طالبانی را بر مقدرات بخشی از هموطنان ما مسلط سازند.

اساساً چرا هیچ زمان کسی نپرسید که مردم استان های دیگر ایران چرا حزب محلی ایجاد نمی کنند؟ مثلاً چرا حزب دموکرات کرمان و حزب دموکرات هرمزگان و حزب دموکرات خراسان وجود ندارد؟!

 

قبیله گرایی و قوم پرستی احساسی عوامانه و جاهلی و فکری عقب مانده و منحط است که اگر به آن دامن زده شود، در تولید نفاق و تفرقه حد و مرزی نمی شناسد و با ایجاد آشفتگی و پریشانی تا فروپاشی کامل حتا یک ملت کهن پیش خواهد رفت. به عنوان مثال ما خراسانی ها بنا به داده های تاریخی، از بازماندگان اشکانیان و به قوم پارت تعلق داریم و فارسی را در مشهد با لحجه ای کاملاً متفاوت از مردم دیگر نقاط ایران بکار می بریم. بر اساس این واقعیات، گرچه خودمان خبر نداریم ولی ای بسا از سوی « قوم فارس» و اهالی « فارسستان» تاریخاً مورد « ستم ملی» واقع شده و به عنوان « ملل تحت ستم ایران» لابد باید در این کشور« کثیرالمله»،« هویت طلب» بوده و از « حق تعیین سرنوشت» غفلت نورزیم! زیراکه تهرانی ها به ما مشهدی ها اجازه نمی دهند به « من» بگوییم « مو»!

حال کافی است تعدادی ابله و یا مزدور و مزور این واقعیت ها را در بوق و کرنا کنند و این اصطلاحات دست ساخته در کارگاه های روسیه و انگلیس و اروپا را با تکرار و تداوم و به مرور زمان ملکهء ذهن عوام سازند و احساسات و عواطف خام عوام را به هیجان و غلیان آورند. و چون خراسان نیز استانی مرزی است و پشتش به بیگانه گرم است و می تواند به بیگانه تکیه کند، تجزیه طلبان فرضی اش قادر خواهند بود به وقت اضطرار از همان سو بگریزند و به دامان اربابانشان پناه ببرند و در پشت سر خود دشتی مملو از جنازه برجای بگذارند.( قابل توجه استعمارچیان و دشمنان ایران که روی این فکر هم سرمایه گذاری کنند!)

 

تا به حال کدام فارسی زبانی خودش را وابسته به قوم و قبیله و عشیره ای دانسته است؟ کدام اصفهانی، کدام شیرازی و کرمانی و یزدی و مشهدی خود را از قوم موهوم فارس خوانده است؟ این حرامیان حرف در دهان آدم می گذارند، قوم جعل می کنند که پس ماندگی و ارتجاع و بدویت خود را توجیه کنند.

این دایگان مهربانتر از مادر برای ترک و کرد و عرب و بلوچ و ترکمن، این تجزیه طلبان و فدرالیست ها و خودمختاری چی ها مگر تاکنون چه تاجی به سر هموطنان خود زده اند؟ چه دردی از بیشمار درد و رنج و فقر و نابسامانی که تنها در همین سی سال چیرگی ِ اهریمن بر ایرانشهر پیدا شده درمان کرده اند؟ به جز زمزمهء بزدلانهء جدایی طلبی و تجزیه و فدرالیسم و خودمختاری، کدام فکر و اندیشه و راهکاری برای نجات ملت ایران از نکبت نظام سنگسار اسلامی پیشنهاد کرده اند؟

در همین مشهد سالانه دوازده میلیون زائر به پنجره های ضریح امام رضا می چسبند و با زیل زیل و زوزه و زنجموره، درمان دردهایی را طلب می کنند که به پزشکان مربوط است و تقاضاهایی دارند که یک سیستم اقتصادی سالم پاسخگوی تمامی آنهاست. به همین میزان نیز در چاه های دوقلوی جمکران نامه می اندازند و درخواست نان شب و جهیزیه برای دختران دم بخت خود دارند. شما تاکنون برای رهایی این هم میهنان مستأصل و نگونبخت خویش که چنین اسیر فقر و جهل و خرافه اند چه تلاشی کرده، چه کوششی به خرج داده اید؟ آیا فدرالیسم دوای این تیره روزی هاست؟

تجزیه طلبان همواره و همیشه از محرومیت مناطقی در استان های کردستان و بلوچستان و خوزستان می گویند و واویلا واویلا راه می اندازند، در صورتی که محرومیت و فقر استخوان سوزی که به عنوان مثال در روستاهای استان کرمان و جنوب خراسان وجود دارد را نمی خواهند ببینند. انتظار دارند دولت و یا سرمایه گذاران بی خردی کارخانجات و تأسیسات تولیدی عظیمی را در شنزارهای سوزان بلوچستان و یا در لابلای دره ها و کوهستان های صعب العبور کردستان ایجاد و راه اندازی کنند و هزینهء تولید مصنوعاتش را با ده ها برابر هزینهء واقعی بپذیرند تا مثلاً تعدادی کارگر صاحب کار شوند و منطقه آنها محروم نباشد. رفع این محرومیت ها تماماً در چارچوب یک نظام دموکراتیک و سکولار قابل تحقق است. شما ابتدا برادری خود را ثابت کنید، سپس طلب ارث بفرمایید.

 

قوم پرست ها و تجزیه طلب ها بیشترین خدمت را به ماندگاری و دوام حکومت سنگسار اسلامی می کنند. چراکه هراس از تجزیه و بالکانیزهء ایران، قدمهای استوار میهن پرستان را در مبارزه جهت براندازی رژیم اسلامی سست و ضعیف می کند. ما را ناگزیر می سازد که در دو جبهه بجنگیم و نیروهایمان را تقسیم کنیم. بحث فدرالیسم، انحرافی دردآور و باورنکردنی در مبارزهء ایرانیان با حکومت اهریمن اسلامی است. قدرت های استعماری ِ حمایت کننده از رژیم اسلامی شاید با هیچ وسیله و دسیسه ای به اندازهء قصهء فدرالیسم در ایجاد نفرت و نفاق و تفرقه میان ایرانیان موفق نباشند.

تجزیه طلبان زمانی که دموکراسی را به فدرالیسم وابسته می خوانند، خیال می کنند که دموکراسی یعنی نابسامانی و هرج و مرج و دموکراسی اسب مرده ای است که هر دزد بی شرفی قادر است نعلی از وی برباید. دموکراسی برای ایران در وجود دولت مقتدر مرکزی که اقتدارش را از آرای آزادانهء یکایک شهروندان ایرانی کسب کرده باشد، تحقق می یابد و به منصه ظهور می رسد و از اساس هیچ ربطی به فدرالیسم ندارد.

اینان در انتظارند و تصور می کنند که با فروپاشی جمهوری اسلامی، کشور آنچنان در پریشانی و نابسامانی فرو می رود که قادرند با یک کارد آشپزخانه کشور ایران مانند پنیر قاچ قاچ کنند. اینان گمان برده اند که ایران بسان شیر محتضری است که هرآیینه خواهد مرد و مانند لاشخورها منتظر نشسته اند که به وقتش هریک تکه ای از تنش را به یغما برند. غافل از اینکه اینجا ایران است. اینجا سرزمین کورش و داراست، سرزمین کیومرت و کیکاووس. ایرانیان میهن پرست با سقوط رژیم اسلامی، در ظرف کمتر بیست و چهارساعت آنچنان نظم کوبنده ای در سراسر ایرانشهر برقرار سازند که تجزیه طلبان دوپا داشته، دو پای دیگر قرض کنند و به همان سو که از آنجا هدایتشان کرده اند مانند روباه بگریزند.

 

برای توضیح واضح آمال و آرزوهای تجزیه طلبان و تصور ایشان از دموکراسی، بد نیست توجهی مختصر به اوضاع عراق داشته باشیم.

 

یک نگاه اجمالی به ترکیب مجلس شورای عراق، قبیله گرایی، بدویت و عقب ماندگی مردم آن خطه را به گونه ای مشمئزکننده نشان می دهد. تعدادی کرد با آن تنبان های گشادشان، تعدادی عرب با مندیل و دشداشه و ماری که به گرد سر خود پیچیده اند، چند قلاده آخوند شیاد و عوام فریب در هیبت خفاش، تعدادی زینب کوماندوهای محجبه که قفس خود را به نشانهء جهل مرکب همراه خود به اینسو و آنسو می کشانند...

این بیچاره ها پارلمان را با نمایشگاه لباس های محلی و صنایع دستی و موزهء اشیاء عتیقه و زیرخاکی اشتباه گرفته اند. مجلس عراق نه پارلمان که شورای سران قبایل است. عراقی ها از همان روزی که صاحب قانون اساسی ارتجاعی و واجد دین رسمی شدند و پرچم اسلامی برافراشتند و قدرت را به مانند تکه های گوشت قربانی میان عشایر و طوایف و قبایل و مذاهب تقسیم کردند، نه تنها عمق پس ماندگی و جهالت خود را به نمایش گذاشتند، بلکه نشان دادند که هرگز به مکر و خدعهء تاریخی و کهنهء استعمارچیان که این شیوهء نفاق و تفرقه میان مردم یک سرزمین را از دیرباز بکار بسته اند، اشراف و آگاهی نیافته اند. رپیس جمهور را از میان کردها، نخست وزیر را از شیعیان و رپیس مجلس را از سنی ها برگزیده اند تا هیچوقت و هرگز به عنوان یک ملت واحد نه شناسایی شوند و نه به واقع به صورت یک ملت، تکامل یافته و استقلال یابند. در عراق ملتی(Nation) وجود ندارد که مجلس شورای ملی داشته باشد. این برداشت ارتجاعی و معوج از دموکراسی و پارلمانتاریسم همان خواسته ایست که تجزیه طلبان برای ایران آرزو می کنند تا زخم ها و خارش های قبیله گرایانه و پس ماندهء خود را مرحم گذارند.

 

دو نوع گرفتاری و بیماری ِ بدخیم و مزمنی که بشر لااقل در جفرافیایی که ما بسر می بریم کماکان دچار آن است، یکی مذهب و مشخصاً اسلام است و دیگری قبیله گرایی:

اساساً دین و مذهب سرگرمی سفلگان است. دین، دغدغه و دلمشغولی مردم فرومایه و منگل و عقب مانده و نادان و ناآگاه است. دین در وجه به اصطلاح روشنفکری دینی و نواندیشی دینی که از مفاهیم پوچ و مزخرفاتی مانند تجربهء دینی و معرفت دینی( بی معرفتی دینی) سخن می رود نیز، عمق خرافه اش از عمق چاه جمکران کمتر نیست. ساکنان آسایشگاه های روانی پیوسته دچار تجربهء دینی اند و از نهایت معرفت دینی برخوردار. اسلامزدگان بیمار به ویژه زمانی که زنجیرهای خود را پاره می کنند، در غالب استشهادیون و تروریست های انتحاری، تمامی تجربه دینی و نهایت معرفت دینی را با کشتار خود و دیگران به نمایش می گذارند.

 

هم دین و مذهب و هم قوم و قبیله و عشیره و طایفه و ایل و امثالهم مربوط به عصر جاهلی بشر است که لفظ محترمانه اش همانا« پیشامدرن» است. در زمانه ای که صحبت از ارزش های خواهر و برادری که به رابطهء خونی اشاره دارد، هجو و جاهلانه است، آنوقت دلبستگی های قوم و قبیله ای تا چه اندازه می تواند مضحک و بی ربط بوده باشد. یک فرد ایرانی که امنیت را در وابستگی های قبیله ای و عشیره ای و طایفه ای جستجو می کند، بدون تردید ایران امروز را با جنگل های آفریقا و جنگلهای حاشیه رود آمازون اشتباه گرفته است. هم قبیله گرایان و قوم پرستان و هم دینمداران و مذهبیون و اسلامزدگان، درست است که از شامپانزه بسیار فاصله گرفته اند، اما تا رسیدن به انسان مدرن و متمدن و آزاداندیش و خردورز هنوز راه دراز و طولانی در پیش رو دارند. این معنی در افغانستان و پاکستان و سودان امروزه به روشنی قابل مشاهده است.

 

باری، به همانگونه که اگر روزی روزگاری بشر به آن میزان از دانش و رشد و بلوغ و تکامل نائل آید که جهان به واقع جهانی شود و مرزهای ملی برچیده و جهان یک کاسه و از مدیریت و حکومت واحدی برخوردار گردد، آن زمان افتخار کردن به ایرانی بودن و آمریکایی و فرانسوی و ژاپنی بودن به خودی خود نشانهء پس ماندگی و بدویتی لاعلاج خواهد بود، امروز نیز در چارچوب ملی مرزها و در فضای یکپارچهء فرهنگ ایرانزمین، صحبت از قبیله و مذهب و نژاد تا چه اندازه می تواند مضحک و گمراه کننده باشد.

اما تا فرارسیدن آن روزگار خیالی و تا آن دهکدهء جهانی و جهان جهانی شده و شهروند جهان شدن، بسا راه ناپیموده در پیش روست. تا هنگامی که گرگ های سیری ناپذیر استعمار به گرد مرزهای کشورهای ضعیف خیمه زده و به کمین نشسته اند، ناسونالیسم و ملی گرایی در حقیقت مکتب حفظ و حراست از جان و هستی و حیات و دارایی ها و سرمایه ها و منافع یک ملت است. ناسیونالیسم و وطن پرستی گسترده ترین و شایع ترین و پرطرفدارترین مکتب اجتماعی و سیاسی است.

ناسونالیسم فکری زیرپوستی است که پیروانش اگرچه با سکوت، اما عمیقاً بدان پایبندند. اما سوگمندانه هستند ایرانیانی که با اداهای روشنفکرانه و به ظاهر مدرن و با ورجه ورجه هایی که بیشتر به حرکات میمون بر شاخه درخت شبیه می باشد، بسیار پیش از اینکه « انسان گلوبال» شده باشند، بی وطن شده اند و هر میهن پرستی را شوونیست می خوانند. یک وجه تناقض آمیز هم در افکار تجزیه طلبان پیداست که هرچه بیشتر در غرب متمدن زندگی می کنند، تحصیل دانش می کنند و با معیارها و شاخص ها و ارزش های دنیای مدرن از نزدیک آشنا می شوند، اما برعکس بیشتر از پیش در باتلاق قبیله گرایی و قوم پرستی فرو می روند و برای مردم فلاکت زدهء داخل ایران نسخه های مسموم و مرگ آور می پیچند. دهان تجزیه طلبانی نظیر جعفر پیشه وری و قاضی محمد، یک روزی به مقعد استالین و باقروف متصل بود و روزی دیگر دهان اخلافشان به مقعد دیک چینی و ملکه انگلیس وصل است. با پول عربستان و پدافند استعمار در کمین چاه های نفت در خوزستان نشسته اند و از الاحواز و محمره نام می برند و توحش وهابی را مذهب مردم معرفی می کنند.

 

ایرانیان حتا در قانون اساسی مشروطه در یک قرن پیش از امروز هم هیچ اشاره ای به قوم و قبیله و عشیره و طایفه ای نکرده اند. با توجه به شخص مظفرالدین شاه که ترک تبار بود و آذری ها که بیشترین تلاش و کوشش را در انقلاب مشروطه به خرج دادند، اما هرگز قوم گرایی موضوعیت نداشت.

 

گویا قرار بود که در سال 2000 قبیله یکنفر بوده و همخونی معنا نداشته باشد! در عصر و زمانه ای که برادری ( یکی از شعارهای سه گانهء انقلاب فرانسه) و کلاً ارزشی به نام برادری و خواهری که اشاره به رابطهء خونی دارد، رفته رفته رنگ می بازد و با توجه به سی سال متمادی که کمیته چی ها و پاسداران و بسیجیان و بازجویان و شکنجه گران رژیم اسلامی یکدیگر را به شکل تهوع آوری خواهر و برادر خطاب می کردند و می کنند، بطوریکه انسان از شنیدن این واژه ها دچار نوعی احساس کپکزدگی می شود، آنوقت ببینید صحبت از قبیله و عشیره و طایفه و هم کیش و هم مذهب و برادر دینی و امثالهم تا چه اندازه بار پسماندهء قرون وسطایی و متوحش را با خود حمل می کند. وابستگی به هر قوم و قبیله و عشیره و طایفه ای نه تنها هیچ افتخاری متوجه شخص نمی کند، بلکه اصرار بر آن نشانهء عقب ماندگی است، حتا اگر خود شخص بی خبر باشد.

 

مبحث قوم و قبیله و عشیره و طایفه و ایل و تبار در عرصهء فرهنگی و فولکلور و هنرهای محلی و بوم شناسی و مردم شناسی محمل می یابد، ولی در حوزهء سیاست و در زمینه حقوق اساسی یک ملت فاقد هرگونه وجهه و مبنا و موضوعیت است. در مفهوم پدیدهء سیاسی و مدرن« ملت» وابستگی های خونی و عصبیت های قبیله ای و تعلقات طبقاتی و مذهبی و فرقه ای محلی از اعراب ندارد. در عصر مدرنیته، آنچه شاخص و مشخصهء انسان هاست، فضیلت شهروندی و داشتن هویت فردی است. تفرد و استقلال و آزادی فردی است.

 

و نیز در مسئلهء زبان مشترک، ایرانیان اگر به زبان پارسی افتخار می کنند، زیرا که زبان کورش و داریوش و فردوسی بزرگ است، زبان شاهنامه، کتاب زندگی ِ ماست. پارسی زبان فرهنگ است نه زبان چنگیز مغول و تیمور لنگ و غزنوی و سلجوقی و دیگر وحوش بیابانگرد. پارسی زبان محمد و علی و عمر و حسن و حسین و معاویه و یزید و سایر ددان و دوالپایان و سرگین غلطان های بیابان های خشک و قفر حجاز هم نیست. پارسی زبان مدنیت است که چند هزار سال هنر و ادبیات به پشتوانه دارد. در مبحث فدرالیسم، اگر بخواهیم ایران را بر اساس زبان و زبانچه و نیمچه زبان و زبانک و لحجه و گویش از یکسو و از طرفی بنا بر قوم و قبیله و طایفه و ایل و عشیره تقسیم کنیم، حداقل می باید به هزار پاره تقسیم شود.

 

باری، سخن به درازا کشید و می بایست خاتمه یابد:

بر اساس این واقعیت که سهم مشاع هریک از شهروندان ایرانی از تمامی خاک ایران به یک نسبت است، ممکن است فلان تجزیه طلب از سهم خود در شهر من بنا به مصلحتش چشم پوشی کند. یعنی دم بز را رها ساخته به خیال اینکه دم گاو را می چسبد. اما یقین بداند من مشهدی از سهم خودم از هر نقطه از خاک اهورایی ایرانشهر با تمام نیرو و توان و شرافتم دفاع خواهم کرد. ما مرزهای ایرانزمین را از فراز شانه های غولی همچون رضاشاه بزرگ رصد می کنیم، حراست می کنیم. از فراز شانه های بنیانگزار ایرن نوین. تجزیه طلبان هر اندازه هم مزدور و خائن و سرسپرده و وطن فروش بوده باشند به گرد پای شیخ خزعل مزدور انگلیس هم نمی رسند. دیدید که رضا شاه کبیر چگونه سر شیخ خزعل را به ماتحتش فرو کرد؟ هرگاه موفق شویم که دهان آیت الله ها را گِل بگیریم، یقین بدانید که همزمان حقوق اتنیکی ِ تجزیه طلبان را نیز به تمام و کمال کف دستشان خواهیم گذاشت!

 

در پس پشت توطئهء فدرالیسم دریای خون خوابیده است. چرا هیچ کس نمی پرسد که مرزهای جغرافیایی این قبیله و عشیره ها از کجا آغاز و به کجا پایان می یابد؟ بی گمان از گلوله و آتش شروع می شود و به خون و جنازه ختم خواهد شد.

نوشته شده توسط بردیا در | لینک به این مطلب
جلوه دیگری از فریبکاریهای جریان منحط "اکثریت"!

نقل "خاطرات انقلاب" در "صفحه ویژه 30 سالگی انقلاب ایران" در تلویزیون بی بی سی،(که در جریان آن اسماعيل خوئی به همکاری اکثريت با جمهوری اسلامی در سرکوب نيرو های انقلابی اشاره کرد) فرصتی برای رهبران سازمان منحط اکثریت بوجود آورد تا برای فریب افکار عمومی و زدودن نقش ضد انقلابی خود در تحکیم پايه های رژیم جمهوری اسلامی، دست به تلاش جدیدی بزنند. در همین رابطه اخیرا بهزاد کریمی از رهبران سازمان اکثریت با استفاده از بلندگویی که بی بی سی در اختیار او قرار داد، در تلاش برای باصطلاح تکذیب اظهارات آقای خویی ضمن توجیه همکاریهای ضد انقلابی سازمانش با جمهوری اسلامی در دوره بسیار حساس جنبش مردم ایران در دهه 60، به انکار همه اقدامات ضد انقلابی که این سازمان بر علیه جنبش دمکراتیک و انقلابی کارگران و خلقهای تحت ستم ایران مرتکب شده است پرداخته و منکر آن شد که سازمان اکثریت در آن دوره حساس، پیگیرانه در امر سرکوب مردم مبارز ایران با جمهوری اسلامی همکاری نموده است. وی در توضیح باصطلاح خاطرات خود درسالهای اولیه انقلاب، در حالی که سعی نمود سیاستهای ضد انقلابی سازمان اکثریت را تا آنجا که می تواند کمرنگ جلوه دهد نه تنها همه اقدامات عملی سرکوبگرانه بر ضد مردم ستمدیده ایران و نیروهای سیاسی مبارز جامعه که بالطبع ناشی از سیاست های اکثریت در آن مقطع بود را لاپوشانی نمود، بلکه حتی طلبکار مبارزین انقلابی در آن دوره نیز شد. وی مطرح کرد: 

 

"یک نیرویی هم بود که مثل ما فکر می کرد که باصطلاح پیشرفت انقلاب از مسیر تقابل با جمهوری اسلامی نمی گذره بلکه بر اساس سیاست اتحاد و انتقاد پیش می ره این سیاست به هر حال سیاستی بود که مارو در یه مدت معینی قرار داد در کنار جمهوری اسلامی، در همون سیاست اتحاد و انتقادی که داریم. وما خودمون این رو سیاست خطا ارزیابی کردیم همچنان خطا ارزیابی می کنیم خیلی هم فکر می کنیم که سیاست هم به ما اسیب زد هم به سهم خودش به جامعه ایران ضربه زد آسیب زد.  ولی یک موقعی هم هست که از این مخالفین اون موقع ما، منتقدین ما از این دارن باصطلاح برخورد غیر واقع بینانه برخورد غیر مسئولانه انجام می ده ن و اتهاماتی طرح می کنن که اتهامات هیچ  گونه مبنای واقعی نداره این من اعلام می کنم به مثابه کسی که همون موقع هم جزو مسئولین سازمان بودم و در طول سالها هم مسئولیت داشتم ما به هیچ وجه در مورد نیروهای شرکت کننده در انقلاب زمانی هم که با هم دیگه در سیاستهای متفاوت قرار گرفیتیم به هیچ وجه سیاست ما نه تنها لو دادن نبوده سیاست ما انتقاد از سرکوبگریهای حکومت بود حتی در زمانی که ما در سیاست اتحاد و انتقاد با حکومت را پیش می بردیم. ما علیه اعدامها بودیم علیه سرکوبهای کور حکومت بودیم ولی درعین حال ما علیه ترورها و ماجراجوییهای اون موقع هم بودیم و برعکس من می توانم بگویم که صدها، فعال چپ مجاهد اقلیتی و یا جریانات دیگه در خانه های دوست رفقای ما پناه داده شده ن و از طریق رفقای ما به خارج کشور فر ستاده شده ن و از اینا ما به اندازه کافی نمونه داریم ولی 25 ساله که ما در این موضعی که اپوزیسیون جمهوری اسلامی هستیم بعضی از مخالفین ما همچنان چسبیدن به اون دوسال و اون دوسال رو هم به شکل بسیار بسیار بد ارائه می ده ن تفسیر می کنن، برخلاف واقع. سیاست ما به هیچ وجه اینجوری نبوده و اگر ببینین شما 25 سال می گذره این حرفا رو می زنن ولی تا حالا حتی یک نمونه یک نمونه مشخص نتونستن ارائه بدن و ما واقعا دنبال این هستیم که اگر برخلاف سیاستی که ما داشتیم که این سیاسیت به هیچ وجه نه تنها تحویل ندادن نبوده بلکه این سیاست، و اگر کسی خلاف این رو سراغ داره ما حتما استقبال می کنیم چون ما مخالف اینیم که رازهای مربوط به جمهوری اسلامی راز بمونه همه چی باید مثل شفاف باید روشن بشه هر کس بتونه در هر مورد مشخص بیاد اعلام بکنه به ما یا به جامعه ما استقبال می کنیم که آیا واقعا چنین چیزی بوده ولی متاسفانه این حرفها زده می شه بی انکه عرض میکنم یک نمونه یک مورد درطول این 25 سال نتونستن ارائه بدن."

 

بدون شک مطالعه این اظهارات با توجه به درجه وقاحت و خونسردی ضد انقلابی ای که در ورای آن نهفته است در درجه اول خشم هر انسان آزادیخواه و تمامی کسانی که عزیزی را در مبارزه با رژیم ضد خلقی جمهوری اسلامی از دست داده و در این بین بر نقش سازمان اکثریت در جریان سرکوبگری های جمهوری اسلامی در دهه 60 که حال از زبان یکی از مسئولین آن سازمان به عنوان سیاست "اتحاد و انتقاد" از آن یاد می شود، واقف است، بر می انگیزد.

 

از آنجا که مساله همکاری سازمان اکثریت در سرکوب توده ها یک مساله مهم تاریخی ست لازم است برای "شفاف" سازی باز هم هر چه بیشتر این امر ،به اظهارات بهزاد کریمی که اعتراف می کند همواره و در آن سالها از "مسئولین" این جریان منحط بوده است، پرداخته شود.

 

او در آغاز صحبتش همانطور که دیدیم بر این امر معترف است که در دهه 60 در شرایط سرکوب های وحشیانه جمهوری اسلامی بر علیه توده های مبارز در سراسر ایران، او و سازمانش نه تنها همچون مردم مبارز ما در مقابل جمهوری اسلامی قرار نداشتند بلکه به قول این مسئول کهنه کار اکثریت، سیاست "اتحاد و انتقاد" با رژیم جمهوری اسلامی را در پیش گرفته بودند که معنی ساده آن این است که "اکثریت" در حالی که متحد رژیم سرکوبگر جمهوری اسلامی بود، انتقاداتی هم به این رژیم داشت. بهزاد کریمی اکثریتی، خود نیز مطرح می کند که "این سیاست به هر حال سیاستی بود که مارو در یه مدت معینی قرار داد در کنار جمهوری اسلامی". 

 

اکنون باید ببینیم معنی عملی چنان سیاستی چه بود و حالا که خود اعتراف دارند که مدت "معینی" در کنار جمهوری اسلامی بوده اند، چگونه این رژیم سرکوبگر را در آن دوره "معین" در اعمال بی رحمانه ترین و قساوت آمیز ترین سرکوبها بر علیه توده های مبارز و رنجدیده ایران یاری می داده اند؟ و آیا اکنون که اذعان می کنند که در همان دوره با رژیم متحد بودند، آیا به نقش خود نیز در ریخته شدن خون عزیزان مردم در خیابانها و زندانها و مصیبت هائی که توده های رنجدیده ما در همان دوره "معین" مورد بحث کشیدند نیز اعتراف دارند؟ و  حداقل مسئولیت خود را در این زمینه می پذیرند؟ واقعیت این است که در همان دوره "معین"،خود سرنوشت رژیم نکبت و جنایت جمهوری اسلامی به موفقیت او در سرکوب جنبش دموکراتیک و ضد امپریالیستی وابسته بود. آیا اینها می پذیرند که در تحکیم پایه های رژیم جمهوری اسلامی که امروز عمرش به سی سال نیز رسیده است، نقش بسزائی ایفاء نمودند؟ آیا بهزاد کریمی و یا سازمان اکثریت که حالا از نیروهای طرفدار مردم طلبکار هم شده است که بطور "غیر واقع بینانه" و گویا "غیر مسئولانه" سازمان اکثریت را در آن مدت "معین" مورد افشاگری قر ار می دهند، هرگز حاضر شده اند که مفهوم عملی سیاست ضد انقلابی و ضد مردمی خود را به مردم توضیح دهند؟ نه، هرگز. مسلماً آنها اگر چنین کاری را می کردند، می دیدند که نه تنها افشاگری اکثریت از موضع توده های ستمدیده ایران "غیر واقع بینانه" و "غیر مسئولانه" نبوده است بلکه اگر قرار بود خود آنها دست به چنین کاری بزنند، اتفاقاً فاکت های بیشتری هم در تأئید آن در دست داشتند(دارند). اما آنها درست به خاطر اکثریتی بودنشان هیچوقت چنین نمی کنند و حداکثر بطور سربسته(بدون توضیح و تشریح معنی عملی خیانت و جنایتی که مرتکب شده اند)،می گویند که: " وما خودمون این رو خطا ارزیابی کردیم همچنان خطا ارزیابی می کنیم خیلی هم فکر می کنیم که سیاست هم به ما اسیب زد هم به سهم خودش به جامعه ایران ضربه زد آسیب زد." و انتظار دارند که دیگران به همین اعتراف کلی مسئولین کهنه کار اکثریت اکتفاء کنند و از آنها نپرسند که بطور مشخص چه کارهائی کردید، در کدام سرکوبگری های رژیم شرکت نمودید و مرتکب چه جنایاتی شدید که حال آن را "خطا" و سیاستی که "آسیب زد" ارزیابی می کنید؟

 

پراتیک جریانات سیاسی در صحنه عمل اجتماعی، بطور اولی انعکاس مواضع و خط سیاسی آنهاست. بر اساس چنین قانونمندی ساده ای است که می توان منشاء اعمال تبهکارانه و چگونگی تبدیل سازمان اکثریت به ابزاری در سرکوب یک دوره از درخشان ترین مبارزات و مقاومتهای جنبش آزادیخواهانه مردم ما در سالهای 60 را درک کرد. بنابراین تا آنجا که اتهام بهزاد کریمی مطرح است که گویا دیگران با آنها بطور "غیر واقع بینانه" و "غیر مسئولانه" برخورد کرده اند و بعد وی با عوامفریبی کامل کار را به آنجا می رساند که تقاضای ارائه "یک نمونه" از خیانتها و لو دادنهایشان را می کند، بهتر است که بجای این که درختی به مثابه نمونه ای از شرکت آنها در سرکوب توده ها نشان داده شود، مستقیما به نمایاندن جنگلی از چنین واقعیت شومی پرداخته شود.

 

با رجوع به زمینه و بنیانهایی که سازمان اکثریت با اتکا به آنها امر شرکت در سرکوب خلق به نفع ضد خلق را توجیه می نمود، می توان دید که سازمان مذکور که وظیفه اتحاد به جای مبارزه بارژیم سرکوبگر جمهوری اسلامی را در دستور کار خود قرار داده بود، نمی توانست این سیاست ضد مردمی را با شرکت در سرکوب توده ها در جریان حمله سراسری و وحشیانه جمهوری اسلامی به مردم ایران در دهه 60 تکمیل ننماید. در همین رابطه بهتر است رهبران عوامفریب این سازمان یکبار دیگر بطور گذرا و سطحی هم که شده مواضع ضد انقلابی خود بویژه در دوره مورد بحث یعنی به قول خودشان دوره "اتحاد و انتقاد" با دشمنان مردم و "درکنار" جمهوری اسلامی قرار گرفتن را مرور کنند تا متوجه شوند که احتیاج به درجه بالایی از دانش و شعور سیاسی نیست که انسان بفهمد نتیجه منطقی و عملی سقوط در مرداب چنان مواضعی چیزی جز همکاری با طبقه استثمارگر و سرکوبگر حاکم در سرکوب و قلع و قمع طبقات استثمار شده و ستمدیده به پا خاسته نیست. روندی که این سازمان با استعداد و بیشرمی بی پایانی در آن پیش رفت.

 

همه فعالین سیاسی مبارزی که شاهد زنده مبارزات آن نسل از مردم ایران هستند، بر این نکته کاملاً واقفند که سازمان اکثریت، خود آنان و همه مخالفین مردمی رژیم را عوامل "ضد انقلاب" خوانده و مبارزه و در هم شکستن آنها و تشکیلاتهایشان (بویژه رهبری این جریانات) را به مثابه "دشمنان" حکومت "ضد امپریالیستی"، برای نیروهای خویش توجیه می کردند. درحقیقت، این سیاستی بود که اکثریت پیشبرد آن را بصورت طبیعی بخشی جدایی ناپذیر از وظایف تشکیلاتی و خط مشی سازمان خود بر می شمرد. درست بر این مبنا و در چارچوب چنین تحلیل ضد انقلابی، همکاری امنیتی با جمهوری اسلامی، لو دادن، کمک به دستگیری و نابودی نیروهای مبارز جامعه یا بزعم آنها، "ضد انقلاب" و مخالفین رژیم جمهوری اسلامی(به زعم آنها،"دشمنان" حکومت  گویا "ضد امپریالیستی")، برای سازمان اکثریت و بویژه مسئولین آن، یک امر طبیعی و وظیفه ای "انقلابی" محسوب می شد. 

 

  بنابراین رهبران آبروباخته اکثریت در حالی تلاش می کنند که با عوامفریبی تمام از پشت بلندگوی بی بی سی دستان خونالود خود در جنایات دهه 60 بر علیه مردم ایران را بشویند که اولاً سیاست سازمان خود را مقابله با هر نیروی مبارز و مردمی و همه سازمان ها و گروه های سیاسی مخالف رژیم جمهوری اسلامی قرار داده و هم سخن با خود این رژیم، آنها را "گروهک ضد انقلاب"، "دشمن" و غیره می نامیدند؛ ثانیاً برای پیاده کردن این سیاست ضد انقلابی بر علیه مردم ایران دائماً به صدور دستور عمل به نیروهای وابسته به خود اقدام می نمودند. مثلاً آنها در جریان بقول خودشان 2 سال سیاست "اتحاد" با جمهوری اسلامی از هوادارانشان می خواستند ضمن پیوستن به پاسداران و دفاع از میهن "هر نوع اطلاعات" از "عوامل ضد انقلاب" را در اختیار "بسیج و سپاه و کمیته ها" قرار دهند. همچنین به نیروهای وابسته به خود وظیفه "کشف شبکه ها و اقدامات ضد انقلاب و معرفی آنها به نهاد های انقلابی" را می دادند (کار شماره 78- مهر ماه 59). بهزاد کریمی اکثریتی، این سیاست را امروز سیاستی می خواند که گویا "نه تنها"، "به هیچ وجه" سیاست "معرفی"  و لو دادن جوانان مبارز نسل دهه 60 به ضد انقلاب جمهوری اسلامی نبوده است، بلکه سیاست "تحویل ندادن" بوده است!! و این را باید از فرد اکثریتی نامبرده پذیرفت!!

 

 

رهبران جریان اکثریت که بيشرمانه می کوشند زمان همکاری با جمهوری اسلامی را هر چه می توانند کوتاه کرده و به دو سال تقليل دهند حتی در سال 59 (و آنزمان که هنوز با اقلیت در یک سازمان بودند.به همین خاطر مسئولیت رهنمود زیر به گردن آن تعداد از "مسئولین" اقلیت که در آن مقطع با رهبران اکثریت در رأس سازمان چریکهای فدائی خلق قرار داشتند نیز می باشد) به هواداران رهنمود می دادندکه: تا "هرزمان که پاسداران با نیروهای ضد انقلابی در جنگند"، "دوشادوش آنان" با "قاطعیت و فداکاری نمونه وار"، "با نیروهای ضد انقلاب"، مبارزه کنند. این رهبران و مسئولین کهنه کار ی که امروز از نیروهای مردمی طلبکار شده اند که گویا آن دوره از حیات سازمان اکثریت را " بسیار بسیار بد ارائه می ده ن" حتی به این امر نیز اکتفاء نکرده و از نیروهای وابسته به خود می خواستند که "با بوجود آوردن دستجات منظم به سپاه پاسداران مراجعه نموده و آمادگی خود را برای سرکوب ضد انقلابیون اعلام کنید"(کار شماره 66، تاریخ 18 تیر 1359)

 

رهبران اکثریت که در آن روزگار بسیار حساس برای جنبش انقلابی و ضد امپریالیستی مردم ما چنین می کردند، امروز می کوشند حتی خود را در سالهای مورد بحث، حامی و ناجی نیروهای انقلابی و مبارز نشان دهند. یعنی گویا درست در زمانی که در سنگر پاسداران سرمایه بودند و در هر فرصتی بر چاکر منشی و همسنگریشان با "پاسداران" جنایتکار تاکید می کردند و در شرایطی که نیروهای وابسته به خود را تشویق می کردند که "هر نوع اطلاعات" از "عوامل ضد انقلاب" را در اختیار "بسیج و سپاه و کمیته ها" قرار دهند و "دوشادوش پاسداران" با "نیروهای ضد انقلابی" "بجنگند"، حالا ادعا می کنند که گویا پناهگاه همان گویا ضد انقلاب برای فرار از دست جمهوری اسلامی بوده اند!!

 

در شماره 86 کار اکثریت مورخ 30 مهر ماه 1359 مسئولین این نشریه با این عنوان که ضد انقلاب شایع کرده که در "میدان نبرد پاسداران فداییان را با تیر می زنند" در رد این "شایعه"، می نویسند "همه اعضا و هواداران سازمان در غرب و جنوب غربی میهن امروز بدون کوچکترین توجه به تبلیغات بیشرمانه ضد انقلاب با تمام توان خویش در کنار پاسداران که دلاورانه علیه امپریالیسم آمریکا و رژیم تجاوزگر عراق می رزمند، در یک سنگر و و در یک جبهه علیه امپریالیسم آمریکا، علیه رژیم جنایتکار عراق و علیه تمامی جبهه ضد انقلاب می رزمند و اتفاقا درست به همین دلیل است که تمام رسانه های گروهی وحشت زده به تبلیغ علیه  اتحاد عمل فداییان و پاسداران پرداخته اند."

 

آیا می توان لحظه ای هم باور کرد جریانی که تا به این درجه در ولایت فقیه خمینی جنایتکار ذوب شده و نگران این است که مبادا با پخش "شایعه" به وحدت و همسنگریش با پاسداران، این نیروی شدیداً ضد انقلابی و ضد مردمی صدمه بخورد، جریانی که به هوادارانش وظیفه تشکیلاتی "شناسایی" و "معرفی" گروه های مخالف جمهوری اسلامی به سپاه پاسداران ضد خلقی را می داد، آری، آیا می توان باور کرد که چنین جریان منحطی درست در همان زمان "صدها" تن از نیروهای مبارز و انقلابی و دشمنان "پاسدارهای همسنگر" اکثریت را از چشم آنان مخفی و  بصورت تشکيلاتی به آنها کمک کرده باشد که از کشور خارج شوند؟

 

مسئولین سازمانی که در شماره ١٢٢ کار خود (٢١ مرداد ١٣٦٠) در مقاله ای با عنوان "حکومت جمهوری اسلامی در قبال هواداران گروههای منحرف بايد سياست ارشادی در پيش گيرد" تاکید می کنند "بدون ترديد در برابر جنايات جبهه براندازی به سرکردگی امريکا، انقلاب (بخوان جمهوری اسلامی- توضيح از نويسنده اين سطور)مجاز است که با قاطعيت و بدون تزلزل از خود دفاع کند... سرکوب بدون مماشات جريان های سياسی که کمر به شکست انقلاب خونبار مردم ايران بسته اند و عليه آن مسلحانه دست به جنايت ميزنند از ارکان دفاع از انقلاب است. در اين هيچ گونه شبهه و ترديدی وجود ندارد و مي بايد اذهان مردد و متزلزل را نسبت به درستی اين باور انقلابی مؤمن و معتقد ساخت."، اکنون که سالها از آن دوره می گذرد خود را به کوچه علی چپ می زنند و بیشرمانه مدعی می شوند که نه تنها در "سرکوب" آزادیخواهان نقش نداشته اند و یک "نمونه" در این مورد وجود ندارد، بلکه هواداران گروه هایی که "مسلحانه" بر علیه جمهوری اسلامی جنگیده اند("صدها، فعال چپ، مجاهد، اقلیتی و یا جریانات دیگه") را "پناه" داده اند!

 

بهزاد کریمی اکثریتی در حالی که نمی تواند همکاری سازمانش با رژیم جمهوری اسلامی و شرکت در سرکوب توده ها را در "یه مدت معینی" کتمان نماید، طوری از "خطا" بودن و "آسیب" رساندن سیاست های ضد انقلابیشان صحبت می کند که گویا این سیاست ها در عمل پیاده نمی شدند. ولی چنین نیست. نیروهای اکثریت خائن برای انجام وظایف تشکیلاتی خویش رهنمود های رهبری منحط خود را کاملاً در عمل اجرا کرده و بطور مستقیم در سرکوب توده ها شرکت می کردند.  البته باید توجه کرد که ممکن است در مقطع مورد بحث کسانی از هواداران اکثریت هم بوده باشند که در شرایطی قرار داشته اند که واقعاً از عمق جنایات رهبرانشان کاملاً آگاه نبودند و دستور عمل های رهبری را اجرا نمی کردند، ولی آیا همه نیروهای وابسته به اکثریت از چنین قماشی بودند؟

 

آیا کسانی که برای اجرای رهنمودهای رهبری اکثریت، در جریان رویدادهای خونین در آمل در بهمن سال 60 مستقیما سلاح بدست گرفته و به کمک پاسداران جنایتکار رژیم در سرکوب و دستگیری نیروهای "سربداران" شتافتند، همان نقش ضد انقلابی را در سرکوب مبارزات مردم ما ایفاء نکرده اند که رهبری و مسئولین این سازمان ایفاء کرده است. و آیا این مورد خود همان گوشه ای از جنگلی نیست که به جای یک نمونه درخت باید به اینها نشان داده شود تا شاید حدی بر وقاحت خود قایل شده و بیشتر از این دست به عوامفریبی نزنند؟ در کار  شماره 147 مورخ 14 بهمن 1360 میخوانیم"مردم آمل با شعار مرگ بر آمریکا سلطنت طلبان و مائوئیست های امریکایی را تار و مار کردند...

فداییان خلق ایران (اکثریت) و نیروهای حزب توده ایران از همان نخستین لحظات یورش مهاجمین ضد انقلابی  دوش بدوش مردم و نیروهای بسیج سپاه و دیگر نیروهای انتظامی شهر با فداکاری در سرکوب و دفع مهاجمان فعالانه شرکت داشتند. دو تن از رفقای ما و حزب در حوادث آمل توسط مهاجمان ضد انقلابی از ناحیه شکم و سر مجروح شدند که هم اکنون در  بیمارستان بستری هستند."

 

مگر رهبران همین جریان منحط نبودند که درمرداد سال 60 در واکنش به مجازات بسیجی های مزدور در شمال و کشته شدن 9 تن از آنان، نیروهای مبارز را با نام "مائوئیستهای آمریکایی" خطاب کرده از "سپاه و بسیج گیلان" می خواستند تا با نشان دادن"پیگیری و قاطعیت" عاملین مجازات مزدوران بسییجی را "دستگیر و مجازات" کند (کار شماره 121 ، 14 مرداد 1360)پس امروز چگونه مدعی نجات هواداران سازمانهای مبارز و انقلابی یعنی همان به زعم خودشان، “گروهک های ضد انقلاب" از دست بسیجی ها و پاسداران مزدور شده اند؟ آیا این "یک نمونه" از همکاریهای اکثریت در امر سرکوب  انقلابیون و مبارزین در آن سالها هم به نوبه خود گوشه ای از "جنگل" مورد اشاره را نشان نمی دهد!؟

 

رهبران اکثریت در شرایطی به عوامفریبی و انکار همکاریهای  ضد انقلابی خود و تشکيلاتشان با رژیم جمهوری اسلامی و ماشین جنگی آن بر علیه توده ها پرداخته اند که بروی خود نمی آورند که چگونه در سالهای دهه 60 هر روزه برای اثبات نوکری خود در بارگاه قدرت حاکم از یکسو فریاد می زدند "پاسداران باید به سلاح سنگین مجهز شوند" و درست در همان حال در کوشش برای خلع سلاح نیروهای صف انقلاب و تضعیف مقاومت خلق در برابر دشمن تا بن دندان مسلح با یقه درانی تاکید می کردند "سازمان فداییان خلق ایران(اکثریت) فعالیت مسلحانه علیه جمهوری اسلامی را محکوم می کند، سازمان ما دامن زدن به فضای تشنج، قهر و نفاق میان نیروهای ضد امپریالیست و دمکراتیک را محکوم می کند و آنرا مستقیم و غیر مستقیم در خدمت تضعیف جبهه انقلاب و در جهت نقشه های امپریالیسم و ضد انقلاب می شناسد. (کار چهارشنبه 16 اردیبهشت 1360 شماره 108 )

 

باید توجه کرد که اکثریت درست در شرایطی از محکوم بودن "فعالیت مسلحانه علیه جمهوری اسلامی" دم زده و تأکید می کرد که "پاسداران باید به سلاح سنگین مجهز شوند"که سلاحهای سپاه پاسداران و ارتش ضد خلقی جمهوری اسلامی قلب توده های به پاخاسته در کردستان را سوراخ سوراخ می کردند و فجایع و قتل عامهایی نظیر قارنا و کلبرضاخان و سوزی و ... را بوجود می آوردند، ولی مسئولین  آنروز و امروز اکثریت خائن، جریانات انقلابی و مبارز درکردستان و منجمله چریکهای فدایی خلق را "ضد انقلاب" و همسو با توطئه های امپریالیسم و بر "علیه"  مردم ایران معرفی می کردند و از تصرف مناطق کردستان توسط ارتش و سپاه پاسداران ضد خلقی استقبال میکردند و خبر فتح و فتوحات ماشین نظامی جمهوری اسلامی بر علیه خلق ستمدیده کرد و فرزندان مسلحش را در اعلامیه های هوادارانشان با آب و تاب پخش می کردند و با وقاحت تمام و اتفاقاً درست با لحن ضد انقلابی خود سردمداران جمهوری اسلامی، در این اعلامیه ها، از آن به عنوان "پاکسازی" نام می بردند. مثلاً به این یک نمونه توجه کنید: " منطقه نودشه در تاریخ 7 اردیبهشت توسط نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران از وجود گروهکهای ضد انقلابی پاکسازی شد"(کار شماره 122، تاریخ 21 مرداد 1360)

 

سازمانی که اعتراضات وسیع سراسری مردم بجان آمده در 30 خرداد را "داد و قال" می خواند،سازمانی که از اطلاعیه 10 ماده ای دادستانی در خرداد 60 که یکی از گامهای آمادگی برای هجوم سراسری جمهوری اسلامی به منظور قلع و قمع و سرکوب سازمانهای مبارز و آزادیخواه بود "استقبال" کرده و خواهان "اجرای کامل" آن بود و می نوشت که "هر حرکت و اقدامی را که در چارچوب اطلاعیه فوق به عمل درآید را بطور جدی مورد پشتیبانی قرار خواهد داد" ( کار 113  اکثریت 20 خرداد 1360سازمانی که مبارزه عادلانه انقلابیون و نیروهای مبارز بر علیه رژیم تا بن دندان مسلح جمهوری اسلامی را " توطئه ضد انقلاب" و  "تروریسم" می خواند (کار شماره 214 ، 27 خرداد 1360) ؛ و بالاخره سازمانی که از زبان کمیته مرکزیش، کاربدستان و مزدوران رژیم جمهوری اسلامی را "فرزندان صدیق انقلاب" و مبارزین و انقلابیون واقعی مدافع منافع مردم تحت ستم را "ضد انقلاب" و "تروریست" می خواند و به همان شیوه حزب اللهی های مزدور جمهوری اسلامی عربده می کشید که "تلاش مذبوحانه امپریالیسم آمریکا را برای تروریسم در هم خواهیم شکست" اکنون برای لاپوشانی اقدامات جنایتکارانه خود در همکاری امنیتی و نظامی و جنگی با جمهوری اسلامی بر علیه کارگران و زحمتکشان و خلقهای تحت ستم ما و تمامی سازمانهای مبارز و آزادیخواه، طلبکارانه تقاضا می کند که یک نمونه از لو دادن، معرفی و بطور کلی اقدام سرکوبگرانه شان را ذکر کنند.

 

 

جریان منحط اکثریت همان سازمانی ست که در حالیکه رهبرانش در بیرون از سیاهچالهای جمهوری اسلامی در  "بزرگداشت" "عاشورای حسینی" مقاله می نوشتند و نیروهای وابسته به سازمانشان در سوگ مرگ جلادان حکومتی جلوی "مجلس شورای اسلامی" سینه می زدند( رجوع کنید به مقاله رمضان عباسی تحت عنوان  "زندانيان سياسی مبارز و خائنين به خلق"تيرماه 1385) درست در همان زمان هوادارانش در درون زندانها در پیشبرد خط رهبران خود ضمن خدمت به دستگاه سرکوب جمهوری اسلامی در سیاهچالهای حکومت از زندان اوین برای دادستانی کل انقلاب نامه سرگشاده نوشته و خائفانه فریاد میزدند که "قلبشان برای مبارزه در جبهه های مقدم نبرد با تجاوزات امپریالیسم آمریکا و رژیم جنایتکار صدام می تپد" و خواستار اعزام به جبهه های جنگ ضد مردمی ایران و عراق می شدند. کار شماره  88 "نامه سرگشاده هواداران از زندان اوین"

 

چاکر منشی مسئولان سازمان اکثریت در مقابل رژیم جمهوری اسلامی آنقدر آشکار است که رهبر آنان یعنی فرخ نگهدار(که در میان توده های آگاه بدرستی از او با لقب "رژیم نگهدار"  صحبت می شود) بیشرمانه اعتراف می کند که در اوایل دهه 60 طبق تصمیم مرکزیت با جلادانی نظیر موسوی تبریزی (دادستان کل جمهوری اسلامی در سال 61) برای گرفتن امتیازاتی منجمله تقاضای آزادی زندانیان اکثریتی ملاقات کرده و هنگامی که او برخی از توده ای ها را متهم به "جاسوسی" می کند و تلاشهای اکثریت برای "وحدت" با این حزب را مورد سوال قرار می دهد، اولا با افتخار درجواب این دژخیم می گوید که سازمان اکثریت دلش می خواهد با "جمهوری اسلامی" هم "متحد" شود ولی شما "نمی خواهید " و ثانیا  سازمان او بشدت با هرگونه عمل "غیر قانونی" بر علیه جمهوری اسلامی "مخالف" است! و هر "جاسوسی" را "محکوم" می کند  آیا گذشته از همه مواردی که ذکر شد، بر مبنای همین نمونه نیز نباید فکر کرد که براستی سازمانی که در دوره "اتحاد" با جلادان حاکم به اعتراف رهبر خیانتکار و منفورش در یکی از دیدارهایش با جلادان رژیم در اثبات خوش خدمتی جریانش برای رژیم حاکم تاکید می کند که سازمان او "مخالف" هر کار "غیر قانونی" ای (یعنی برخلاف اراده طبقه حاکم و قوانين ضد خلقی آن)  می باشد، آیا حتی جرات این را دارد که با به خطر انداختن جان نیروهای خود "صد ها" تن از "فعالین چپ و مجاهد" (یعنی "ضد انقلابیون" یعنی دشمنان "متحدین" خود را) که طبق "قانون" جمهوری اسلامی می بایست دستگیر و اعدام شوند را از چنگ این رژیم نجات داده و به "خارج" بفرستند!!؟ (رجوع کنید به مطلبی تحت عنوان" علی اکبر عزيز! جهت اطلاع می نويسم" نوشته فرخ نگهدار به تاريخ 3 ژانويه 2007 در سایت روشنگری)

 

بهزاد کریمی اکثریتی در شرایطی مدعی شده است که گویا در آن سالها " صدها، فعال چپ مجاهد اقلیتی و یا جریانات دیگه" را برای فرار از جنایات جمهوری اسلامی پناه داده اند که درست در همان سالها در حالیکه هر روزه خون بهترین فرزندان انقلابی و مبارز خلق توسط پاسداران سرمایه بر زمین ریخته می شد، بیشرمانه در نشریه خود با شعف تمام عربده می کشیدند که: "چرا گروهکها مضمحل می شوند؟" و اضافه می کردند "در ماه های پس از 30 خرداد(تابستان) "سرکوب قاطع تروریستهایی که با اعمال جنایتکارانه خود، نابودی انقلاب را طلب می کردند، یک ضرورت مبرم بود. هر نوع تردید در این زمینه مسلما به سود ضد انقلاب تمام می شد. نیروهای انقلابی می بایست ضمن خویشتنداری و پرهیز از سراسیمگی و شتابزدگی، شرکت کنندگان مستقیم در عملیات تخریب و ترور را با قاطعیت تمام سرکوب سازند."   (کار اکثریت شماره 149 تاریخ 28 بهمن سال 1360) 

نوشته شده توسط بردیا در | لینک به این مطلب
وضعیت ایران در سال 2009

وضعیت فعلی جبهه ملی ایران باعث نگرانی بیش از اندازه ما دوستداران و هواداران این سازمان قدیمی و مردمی میباشد. مدت هاست شاهد کشمکش ها و اختلافات درونی این سازمان میباشیم.

 

گذشتۀ این سازمان نشان میدهد هر زمان که جبهه ملی به گونه ای متحد و مستقل ظاهر گشته، خاری بر دل کوردلان و امیدی برای دل های زخم دیده هم وطنان بوده است.

 

جمهوری اسلامی سالهاست با کمک نیروهای نفوذی خود شرایطی را به جبهه ملی تحمیل کرده است، که قدرت هر گونه عمل موثر را از سازمانی گرفته، که زمانی نفت را بر خلاف اراده ابر قدرت های آن زمان ملی کرد و الهام بخش بسیاری از ایرانیان تا به امروز شد.

 

در شرایطی که خود نظام همواره خون تازه به رگ های خویش تزریق میکند تا با همه مشکلات پیش روی سر پا بماند، سال هاست  گروهی خاص و به قول دکتر مصدق از ما بهتران که آفتاب عمرشان لب بام است اهرم های قدرت را به انحصار خود در آورده است و عملا جبهه را به آنجایی میبرند که رژیم میخواهد.

 

آقایان مهدی موید زاده که از دوستان هاشمی رفسنجانی هستند و حاج آقا حسین شاه حسینی که یار گرمابه و گلستان آقای عسگر اولادی هستند و آقای حاج آقا سید حسین موسویان که وصلت خویشاوندی و خانوادگی با آخوند های ولایی دارد دور و بر آقای برومند که با آگاهی به همه این مسائل به اینان میدان می دهد شرایط فروپاشی و پس رفت جبهه ملی ایران را عملا بوجود آورده اند و تشکیلات جبهه ملی به اندازه ای ضعیف است که از آن به غیر از شرکت در مجالس ختم و سالگرد های مختلف هیچ گونه عمل موثری که بتوان از آن گشایشی را برای ملت انتظار داشت بر نمی آید.

 

جمهوری اسلامی باید در دلش شاد باشد، چرا که کسانی که داعیه ی گرداندن امور تشکیلاتی و اجرایی یکی از اصیل ترین جریان های سیاسی را دارند همگی غرق در اوهامات تاریخی خویش می باشند و از حال روز ملت بی خبر.

 

متاسفانه با فزونی تعداد نفوذی ها در شورا و پیرامون آقای برومند، نه تنها رژیم از حرف های مطرح شده در این جلسات با خبر است، بلکه با خط دادن به افراد ذکر شده مسیر سیاست ها و گفتگو ها را نیز تعیین میکند.

 

از جمله اقداماتی که در مسیر اهداف رژیم صورت گرفت اطلاعیه ای بود که در شب گرد همایی نیروهای مختلف سیاسی پیرامون همبستگی برای دمکراسی و حقوق بشر از طرف آقای برومند و با همکاری آقای موید زاده (و یا بهتر بگوییم دیکته ایشان) بدون مصوبه شورا و خودسرانه منتشر شد.از آنجاییکه ساعتی پیش از انتشار اطلاعیه کذایی شرکت کنندگان از جانب عوامل وزارت اطلاعات تهدید شده بودند جایی برای شک نمی ماند، از کجا آقایانی که پشت این اطلاعیه هستند خبر را به دست آورده اند.

 

آقایانی که حضور افراد به خصوص در همبستگی را به خاطر گذشته شان بهانه قرار داده تا جلوی این حرکت ملی را بگیرند بدانند، آنانی که پسرشان را وزارت اطلاعات در خانه فساد دستگیر کرد و دخترشان در منجلاب حزب توده گرفتار بود، خود در خانه ای شیشه ای نشسته اند که اولین قربانی این سنگ پرانی ها خودشان خواهند بود.

 

سالهاست جلوی برگذاری کنگره و انتخابات را به بهانه های واهی گرفته اند، چرا که میدانند در انتخابی راستین و شفاف همچون دوستان دولتی شان بختی برای ماندن ندارند. با وجود این مافیای چهار-پنج نفره و رهبری بسیار ضعیف که مجبور به دادن حق السکوت است جبهه ملی را به ناکجا آباد خواهند کشاند. آقایانی که نه شجاعتش را دارند و نه درایتش را در تخیل خودشان تکیه بر صندلی مصدق و صدیقی و زیرک زاده و صالح و بختیار زده اند، غافل از آنکه:

 

تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف

 

از نیرویی که زمانی نفت را ملی کرد و سراسر کشور و حتا منطقه را در شوری بی بدیل به دنبال خود کشاند محفلی  درست کرده اند که در آن تنها به مشاعره و داستان سرایی میپردازند با این ادعا که از حیثیت و موجودیت جبهه نگهداری میکنند. دریغ کردن ظرفیت های جبهه ملی از مردم در مبارزه ی بی امانشان با نظام ولایت مطلقه فقیه در این بر هه ی زمانی خیانتی است که تاریخ و مردم به زودی به قضاوت آن خواهند نشست.

 

ما هواداران جبهه ملی ایران و رهروان راه دکتر مصدق در خارج از ایران اعلام میکنیم، دیگر شاهد خاموش این وضعیت نخواهیم بود و همانطور که نابکاران شمشیر از رو بسته اند، شمشیر از رو خواهیم بست و از تمام امکانات رسانه ای و سیاسی خود که بسیار گسترده هستند برای افشا و پس راندن  سیاه رویان استفاده خواهیم نمود و تا زمانی که جبهه ملی را در دست میراث داران راستین و لایق آن نببینیم  از پا نخواهیم نشست.

 

پاینده باد ایران

آزاد و سرافراز باد ملت ایران

نوشته شده توسط بردیا در | لینک به این مطلب
این همه خاطره رو چیکار کنم...!!
یه شب که داشتیم توو اورشلیم/قدس دنبال جای پارک میگشتیم چشممون افتاد به پلاک خیابونی که پشت یه وزارتخونه بود... شارع کوروش!

طبق معمول مهدی که از همه مردم شهر به پلاک خیابون نزدیکتر بود عکس رو گرفت.
از اون روز تا حالا که درست یک هفته میگذره، و طلسم اسم این خیابون کلافه ام کرده.

خواب نما؟ خوابشو ببینی
خواب دیدم که یه مرد ریش داربرهنه ای پرواز میکنه و در حالت خلسه وارد یه غاری میشه و منم بدنبالش میرم. از داخل یه کوره ای رد میشیم و میریم توی یک گودالی ( خیلی ترسناک بود)!

IMG_8148.JPG

روزهای بعدش وقتی روی سنگفرشهای بیت المقدس ( شهر قدیم ومرکززیارتگاه ها) لیز میخوردم ، وقتی دم درمسجد راهم ندادن، وقتی که از کلیسای قبر مقدس مسیح بیرون اومدم دیدم کلاه سرمه ولی هیچ کشیشی دعوام نکرد، و وقتی که یک نارنج رو از زمین زیارتگاه بهائیان کش رفتم ... و وقتیکه پنج دقیقه یکبار عاشق دخترای اسرائیلی و فلسطینی میشدم، فکر کوروش هخامنشی ول کنم نبود.
IMG_8131.JPGاینجا رسمه که زائرا و یا عاشقا لای شکافهای سنگهای پرستشگاه ها این کاغذها رو میذارن که نیتشون برآورده بشه. چه کلیسا چه کنیسا چه مسجد.

تاریخ لازم

sydcy-1.jpgیکی از کارهائی که دوست داشتم اینجا انجام بدم و نشد ( چون سه ساعت دیگه پرواز داریم) جستجوی ردپای مرام کوروش در اسرائیل بود!
کوروش بعد از فتح بابل یهودیان رو آزاد گذاشت که به ایران مهاجرت کنن یا بر گردن به اورشلیم و بنای بیت المقدس رو دوباره بریزن. تمام غرامتهائی که از یهودیان در خزانه بابل بود رو بهشون برگردوند و کمک کرد که به سرزمینشون برگردن.
کوروش اول بهار 539 پیش از میلاد در معبد مردوک که خدای بابلیان بوده تاجگذاری میکنه و همه مذاهب محلی رو آزاد میذاره. خودش در معبد نماز میخونه و مردوک رو به رسمیت میشناسه.

کوروش آسوده بخواب که ما بیداریم.

دراین روزهائی که ( مثله سلسله ساسانی) اختلافات مذهبی با شعارهای همه با هم برادر و برابریم" تلویزیون و روزنامه رو پر از ضد و نقیض کرده و ما توو اسرائیل درست وسطش هستیم، به خودم گفتم بیام از چهار راه کوروش شروع کنم و به چهار بال کوروش برسم!
زر زر کردن و شعار و گذاشتم کنار،الهام از راه کوروش، رفتم سفر سنگ.

IMG_8122.JPGسه تا تسبیح قدیمی که با خودم آورده بودم رو بردم زیارت(یکیشون از استخوانهای یه ...حالا بماند) به دیوارهای کوچه ای که مسیح صلیبشو به دوش کشید دست کشیدم، به خاک صخره ای که به صلیب زده شد چنگ زدم، به دیوار ندبه بوسه زدم و بعد فهمیدم که فقط من اینکارو کردم! در مزار بهائیان سکوت کردم، و در غار صخره معراج نماز خوندم. همه این احساسات توو مهره های تسبیحها ضبط شده.
همه این کارها بخاطر کوروش و عواقبش فدای سرکوروش.
احساسی که بعد از این کارها دارم محشره. دیگه نه از بهائی ها فرار میکنم، نه نسبت به یهودیان بدبینم، از خود گذشتگی مسیح چراغ راهم شد، فهمیدم که به قول یک روحانی : مشکل ما هستیم، تقصیر اسلام نیست. به همه سجده کردم، همه رو دوست دارم، از ته دل.

دعای پایان
IMG_0488.JPG ای کاش مثله این دوربین از راه کوروش حفاظت کنیم.
ای کاش برای ما ایرانی ها این امکان پیش بیاد که به تمام این مکانهای مقدس سربزنیم و خودمونو به قول معروف re-start کنیم.


ایشاله این راه کوروش به بزرگراه ختم بشه.
ایشاله یه روز بریم پاسارگاد زیارت کوروش و وقتی میریم از جاده آسفالت و گلکاری شده بریم، نه با قایق.

نوشته شده توسط بردیا در | | لینک به این مطلب
توزيع كارت خوش حجابي در آذربايجان غربي

(( توزيع كارت خوش حجابي در آذربايجان غربي ))

 شهرزادنيوز: در آذربايجان غربي به دختراني كه از نظر ستاد امر به معروف و نهي از منكر خوش حجاب باشند، كارت خوش حجابي داده مي‌شود. به گفته‌ي مدير كل امور خانواده و بانوان استانداري آذربايجان غربي، دختراني كه اين كارت را دريافت كردند، با ارسال آن به امور بانوان استانداري هديه دريافت خواهند كرد. وي بودجه‌ي اين كار را 211 ميليون و 866 هزار ريال اعلام كرد.

غلامرضا حسني، امام جمعه اروميه، در يكي از خطبه‌هاي خود در مورد زنان گفت: من نمي‌دانم كه چطور هنوز بعد از گذشته 28 سال از انقلاب اسلامي، زنان بدحجاب زنده‌اند. اين زنان كه از رعايت حجاب اسلامي سرباز مي‌زنند، بايد خودشان، همسرانشان و پدرشان بميرند.

 

نوشته شده توسط بردیا در | | لینک به این مطلب
رد صلاحیت احمدی نژاد !!

جمهوریت: مسیح مهاجری در یکی از بی سابقه ترین سخنرانی های انتقادی خود خواستار رد صلاحیت محمود احمدی نژاد از سوی شورای نگهبان شد ودلیل ان را هم دروغگویی های شخص رییس دولت نهم دانست. مسیح مهاجری سخنان تند و بی سابقه خود راعصر روز چهارشنبه در دیدار باهسته مرکزی نسیم ٨٨ بیان کرد.

در این دیدار اعضای نسیم ابتدا به بیان دغدغه ها و مشکلات ناشی از عملکرد دولت نهم پرداختند و دلایل حمایت خود از مهندس موسوی را در انتخابات ریاست جمهوری دهم بیان کردند.

 

در ادامه، مهاجری با اشاره به قابل پیش بینی نبودن نتیجه انتخابات در ایران گفت: مردم گاهی تصمیمات عجیبی می گیرند. هیچ کس نمی تواند پیش بینی کند که چه کسی رای می آورد و اگر هم من بخواهم بگویم که نتیجه چه خواهد شد خودم هم به آن اعتمادی ندارم. مگر این که میل خود را بگویم که بله من دوست دارم مهندس موسوی رییس جمهور شود.

 

وی ضمن طرح این مساله که مهندس موسوی به دلیل دوری بیست ساله از مسائل اجرایی برای نسل جوان چندان شناخته شده نیست گفت: متاسفانه شاهد این هستیم که در این مدت سعی کرده اند از آقای احمدی نژاد یک قدیس بسازند و این مساله در برخی اقشار مثل خانه داران، کارگران و روستایی‌ها وجود دارد. روی این اقشار کار زیادی باید صورت بگیرد.

 

مدیر‌مسئول روزنامه جمهوری اسلامی در ادامه افزود: مهندس موسوی رای بالقوه بالایی دارند، یعنی زمینه‌های بسیار خوبی دارند که برای ایشان در جامعه رای درست شود و البته فرصت بیست روزه تبلیغات از رادیو و تلویزیون و صحبت هایی که انجام می دهند و هم چنین افراد موجهی که از طرف ایشان برای صحبت فرستاده می شود می توان این رای بالقوه را بالفعل کرد.

 

این مشاور رییس جمهور سابق با طرح این سوال که "چرا احمدی نژاد نه؟" گفت: مسائل اقتصادی که در صحبت های دوستان هم به آن اشاره شد، مهم است اما زیربنا نیست. آن چه زیربناست و به ارزش ها برمی گردد، "صداقت" است و در مکتب دولت فعلی دروغ گفتن مستحب مؤکد و واجب است؛ یعنی به شدت و بدون هیچ ابایی دروغ می‌گویند. ما تا قبل از این دولت در سطح ریاست جمهور دروغ نداشتیم.

 

البته یک سری دروغ ها واجب بود آن هم مختص دوران جنگ بود، به این معنا که برای جنگ روانی تعداد کشته ها و اسیران دشمن را بیشتر می گفتند و از این دست مسائل، غیر از این چیز دیگری نبود چراکه آن‌ها در مکتب امام پرورش یافته بودند و صداقت داشتند. مثلا شهید بهشتی مجسمه صداقت و پاکی بودند. اما این دولت با دروغ و فریب تا این جا مانده است و این برای ملت ما که انقلاب اش یک انقلاب فرهنگی و ارزشی بود و همه چیز در آن باید برحسب ارزش ها و معنویت باشد، بزرگ ترین خسران است.

 

 مهاجری با برشمردن دروغ هایی که این دولتیان فعلی گفته است اظهار داشت: یکی از دروغ هایی که شاید عوام متوجه نشوند اما خواص می فهمند "ادعای پیروی از ولایت فقیه" است. ما در طول این سی سال دولتی نداشتیم که تا این حد نسبت به رهبری و مراجع تقلید بی اعتقاد باشد و البته از آن طرف سنگ آن را هم به سینه بزند.

 

مدیر مسئول روزنامه جمهوری اسلامی با اشاره به تخریب های صورت گرفته علیه شخصیت های نظام گفت: یکی از کارهای خلافی که توسط این دولت و یا عوامل اش صورت گرفت، تخریب چهره های خدمتگزار این نظام بوده است. این ها قلم دادند دست یک عده افراد فحاش که هرچه می خواهند بگویند و بنویسند و هر دورغ و تهمتی را بگویند.

 

همین الان آقای مهندس موسوی که تا چند ماه قبل کسی چیزی علیه او نمی‌گفت در این مدت چه قدر به او توهین کرده اند. علت چیست؟ جرم اش این است که در دوران دفاع مقدس خیانت کرده است؟ به ملت خیانت کرده است؟ پول بیت المال را خورده است؟ خیر! همه می دانند جناب مهندس موسوی هم از نظر دست و هم دامن پاک پاک بوده است. این انسانی که این همه مورد تحسین حضرت امام بوده است چرا باید علیه او این طور موضع‌گیری شود؟ صرفا به خاطر این‌که خواسته از حق قانونی خودش استفاده کند و کاندیدا شود.

 

این‌ها می گویند اصلا کسی حق ندارد در مقابل ما بایستد و هرکس چنین کند باید او را نابود کرد. حرف این‌ها یک چیز است: من، من و نه هیچ کس دیگر.

 

خب این دقیقا نقطه مقابل ارزش‌ها و آزادی و استقلال ماو آن چیزهایی است که برای اش انقلاب کردیم. نقطه مقابل آرمان‌هایی است که به خاطرش شهید دادیم، جانباز دادیم و آن همه زجر کشیدیم.

 

وی در ادامه دیدار خود با نسل سومی‌های یاریگر میرحسین (نسیم) به انحلال سازمان برنامه و بودجه اشاره کرد و افزود: این باعث شد یک سری از درآمدها و ارز دولت در برخی جاهای نامعلوم هزینه شود و می بینیم که دیوان محاسبات هم در حال فاش کردن این مسائل است اما رییس دولت مصاحبه می کند و می گوید دولت پاک است و این مسائل دروغ است. مرتب هم مجلس و رییس مجلس مصاحبه می کنند و پاسخ او را می دهند و گزارش ارائه می کنند. خب این نشان می دهد که دولت دروغ می گوید و این تخلفات قابل انکار نیست.

 

مهاجری در ادامه گفت: این ها مسائلی به وجود آورده است که به نظر من شورای نگهبان در روز قیامت هیچ جوابی ندارد بدهد که چگونه این فرد را جزء رجال سیاسی کشور اعلام کرد یا اگر بخواهد برای این دوره هم این کار را تکرار کند. من اگر در شورای نگهبان بودم بدون هیچ تردیدی و با توجه به عملکرد و بی‌صداقتی اش اعلام می کردم احمدی نژاد به هیچ وجه شایستگی کاندیداتوری برای ریاست جمهوری آینده را ندارد.

 

مشاور آیت الله هاشمی رفسنجانی افزود: متاسفانه جوی را ایجاد کرده اند که همه از ترس آبروی خود نتوانند حرف بزنند. با یکی از دوستان که دکترای اقتصاد دارد درباره سرمقاله ای که پیرامون نقد همایش ایرانیان خارج از کشور بود صحبت می کردم، به من گفت فقط شمایید که گویا جرات دارید و از این گونه مقالات انتقادی بنویسید. معنای حرف این است که این ها یک حالت وحشت در کشور ایجاد کردند و اگر کسی بخواهد حرفی علیه این‌ها بزند، بی‌آبروی اش می کنند. بالاخره روزنامه دارند مثل کیهان و ایران و ... و از آن طرف هم ٢٠:٣٠، این ها را دارند.

 

مسیح مهاجری با بیان این که همه ما مجموعه ای از ضعف‌ها و قوت‌ها هستیم ادامه داد: من در مدت سی سال معاشرتی که با مهندس موسوی داشتم، به نظر من ایشان خصوصیت‌هایی که یک رییس جمهور باید داشته باشد را در حد بالا دارند.

 

یکی از خصوصیات رییس جمهور مدیریت است که ایشان در دوران دفاع مقدس نشان دادند که در مدیریت بحران فردی قوی هستند. دومین لازمه تجربه است که ایشان صاحب تجربیات گرانبهایی از دوران مدیریت خود در جنگ هستند. خصوصیت دیگر آقای موسوی این است که همان طور که هست خود را معرفی می کند و خود را چیزی بیش از آن چه هست نشان نمی دهد. ایشان نه اهل دروغ است و نه ریا.

 

وی در ادامه با اشاره به علاقه شدید مهندس موسوی به روحانیت و مرجعیت شیعه و اظهارات علی مطهری درباره این که موسوی ضدروحانی است، گفت: این بزرگ‌ترین جفا به موسوی است. من نمدانم چرا این فرد این حرف را زده است، چون آقای موسوی واقعا عاشق امام بود، فانی در شهید بهشتی بود. من به عنوان یک روحانی ٣٠ سال است با ایشان رفاقت دارم و شهادت می دهم ایشان به اندازه سر سوزنی نسبت به روحانیت ضدیت ندارد. یک انسان به تمام معنا مذهبی است، از یک خانواده کاملا مذهبی و معتقد به نظام و جمهوری اسلامی است.

 

وی در ادامه افزود: یکی دیگر از ویژگی‌های رییس جمهور صلابت توام با عقلانیت در مواضع خارجی است و ایشان در طول این سی سال نشان داده است که موضع‌گیری های ضداستکباری قوی و بسیار دقیق دارند. به هر حال با توجه به این ویژگی‌ها که در مهندس موسوی می بینم، ایشان شایسته ریاست جمهوری است.

پایان خبر

نوشته شده توسط بردیا در | | لینک به این مطلب
سخنرانی شاهزاده رضا پهلوی – در دانشگاه کالیفرنیا ارواین

حرف حق از هر دهنی شنیدنی است ولو اینکه دشمن باشد

سخنرانی شاهزاده رضا پهلوی – در دانشگاه کالیفرنیا ارواین

برگردان فارسی ، سخنرانی شاهزاده رضا پهلوی

اعضای دانشکده، دانشجویان، میهمانان محترم، خانم ها و آقایان:

بسیار خوشحالم که باردیگر که به دانشگاه ارواین بازگشته ام. این، برای من فرصت مناسبی است که دراین مرحلۀ حساس از روابط دو کشورمان، و تاثیر بزرگی که می تواند در تامین ثبات و صلح خاورمیانه داشته باشد، در اینجا سخن بگویم.

اجازه بدهید سخنم را با این موضوع آغاز کنم که هرچند از نظر شما، دانشگاه جایی است که جویندگان دانش می توانند در آنجا با صلح و آرامش و آزادی به تحصیل بپردازند، اما متاسفانه چنین شرایطی برای هزاران دانشجوی سرزمین من فراهم نیست و ذهن جوان و جستجوگر آنان، در فضای بسته و تعصب آمیزی که از سوی حکومت نامحبوب دیکتاتوری دینی با خشونت بر آنان تحمیل می شود همواره در قید و بند گرفتاراست.

بخاطر چنین شرایط نادلخواهی است که دانشگاه ها در کشورمن فضایی برای آزاد اندیشیدن و آزادانه فراگرفتن نیست. برای دانشجویان ایرانی فرصتی برای بحث و گفتگوی آزاد دربارۀ مسایل روز و دربارۀ آنچه آیندۀ ایران را شکل خواهد داد، آن چیزی نیست که در دانشگاه های غربی به طورعادی فراهم است.

با اینهمه، علاقمندم اعلام کنم که دانشجویان ایرانی، هرگز به این شرایط تحمیلی از سوی رژیم گردن نمی نهند و مقاومت دلیرانۀ آنان همچون خاری درچشم رژیم تحمیل گر فرو می رود. مقاومت پیگیر و سرسختانۀ دانشجویان ایرانی و کوشش مداوم آنها برای پیشبرد ارزش های دموکراتیک و سکولار، که حتی در درون سلول هــای «زنــدان روشنفکـری» نیــز متــوقف نمی شود، به صورت منبع الهام مبارزۀ مردم عادی در سراسر کشور در آمده است. در حقیقت جنبش نیرومند دانشجویی برای به دست آوردن آزادی، عدالت و حقوق بشر، به صورت نیروی محرکه و برانگیزانندۀ حرکت های مشابهی از سوی جنبش بانوان، سندیکاهای کارگری واقوام و اقلیت های مذهبی در سراسرکشور درآمده است.

با اینهمه، دانشجویان ایران همچنان هوشیارانه و واقع بینانه به دورنمای آینده می نگرند و از خطرات راهی که برای پیشبـرد آرمان هایشــان در پیش گرفته انــد آگاهی دارنـد. آنها همچنان می دانند که اهداف درستی را دنبال می کنند و نیز می دانند که برای نجات آینده ای که به آنان تعلق دارد می باید با رژیم حاکم بجنگند.

دوستان عزیز،

انگیزۀ من این است که از نبرد دانشجویان ایران با حکومت واپسگرای اسلامی، تا پیروزی نهایی آنان پشتیبانی کنم، و اطمینان دارم که این پیروزی سرانجام به دست خواهد آمد و اتحاد نامقدس تعصب مذهبی و دیکتاتوری سیاسی را که مردم عادی ایران را به روز سیاه نشانده است و جایگاه کشور ما را در جامعۀ بین المللی تا این اندازه تنزل داده است، در هم خواهد کوبید.

من نیز به سهم خود، دچارهیچ توهمی دربارۀ موانعی که برای رسیدن به این هدف بر سر راه ما قرار دارد نیستم و به درستی از دشواری هایی که هر روزه با آن روبرو می باشیم آگاه هستم. اما باور من این است که در این نبرد با حکومت اسلامی، پیروزی با ما خواهد بود.

حکومت منفور و نامحبوب اسلامی در ۳۰ سال گذشته، با بیش از ۸۰۰ میلیارد دلار درآمد نفت، هیچ گام واقعی برای تامین و افزایش آسایش مردم، آسودگی خیال آنان و آبادانی کشور برنداشته است. زمانی از روی کار آمدن این حکومت نگذشته بود که ملاها حسن نیت ملت ایران و جامعۀ بین المللی را به باد دادند.

با نگاهی به گذشته، دشوار می توان به نتیجه ای جز این رسید که هدف آنانی که قدرت را درتهران به دست گرفته اند تنها دگرگون کردن اوضاع در منطقه یا در جهان اسلام نبوده، بلکه آنان خواهان در هم ریختن اوضاع در همۀ جهان بوده و هستند.

واقعیت این است که برنامۀ رژیم اسلامی برای صدور انقلاب، تا آنگاه که اکثریت مردم کشور را از خود رویگردان نکرده بود تنها به شعارهای توخالــی و یاوه سـرایی محدود می شد. به گونه ای که جز در پیش گرفتن سیاست خارجی آمریکا ستیزانـه ای که با گروگــان گرفتن دیپلمات های آمریکایی در تهران آغاز شد و تا کنون نیز ادامه داشته است هرگز بجز جنگ تبلیغاتی برای شیطانی نشان دادن چهرۀ کشورهایی مانند اسرائیل به خاطر زیر پا نهادن حقوق فلسطینی ها، و یا علیه برخی کشورهای عرب به بهانۀ وابستگی آنها به ایالات متحدۀ آمریکا، کوچکترین اقدام عملی و جدی در بیرون از مرزهای خود انجام نمی داد. در مورد عربستان سعودی و رهبران آن نیز که مورد کینۀ شخصی خمینی بودند که معتقد بود مقدس ترین مکان مذهبی مسلمانان در مکه و مدینه را غصب کرده اند، از محدودۀ تبلیغات دشمنانه و شعارهای توخالی فراتر نمی رفت.

اما، آنگاه که هیجان روزهای اولیۀ انقلاب فرونشست و زمینه برای درک هوشیارانۀ مردم از واقعیت ها فراهم شد، اوضاع رو به تغییر نهاد. نخست و مهمتر از همه، جنگ ایران با عراق که زندگی صدها هزار از جوانان ایرانی در آن بیهوده بر باد رفت، به مانند وسیله ای برای مستحکم کردن سلطۀ بنیادگرایانۀ خود در سرتاسرکشور مورد سوء استفاده قرار داد و کوچکترین جنبش ضد حکومت اسلامی را به بهانۀ جنگ، با خشونت تمام سرکوب کرد.

افزون براین، هرچه بی کفایتی رژیم و سوء مدیریت آنان در ادارۀ کشور آشکارتر گردید نیاز حکومت گران اسلامی به توسل به عوامل دیگری مانند: ایجاد «یک خط مقدم دفاعی» در بیرون مرزهای کشور، برای حفظ و بقای حکومت اسلامی، به ضرورت اولیه تبدیل گردید. چنین بود که طیف سیاست های ضد و نقیض حکومت اسلامی که در بیست و چند سال گذشته شاهد آن بوده ایم، با برپا ساختن حزب الله لبنان در اوایل دهۀ ۸۰، تا پشتیبانی های مالی و غیره که به گروه های تند رو مانند حماس در فلسطین، یا ادامۀ واسطه گری برای گروه های تندروی شیعی در عراق و افغانستان یا بحرین.... لیست می تواند همچنان ادامه یابد.

جالب است که بگویم که تلاش حکومت اسلامی برای ایجاد «یک خط مقدم دفاعی» در بیرون مرزهای کشور برای بقای خود، از زبان محمد خاتمی، رئیس جمهور پیشین حکومت اسلامی آشکار تایید شده است. بنا به شهادت یک دیپلمات ارشد آمریکایی در جلسۀ کمیته روابط خارجی سنای آمریکا در اوایل سال جاری، که از خاتمی پرسیده بود «آیا او درک نمی کند که مسلح کردن مناطقی مانند جنوب لبنان و یا تجهیز کردن گروه هایی مانند حزب الله و حماس می تواند به درگیری های وحشتناک بین اسرائیل و دیگر کشورها در منطقه منجرشود؟»، خاتمی پاسخ داده بود که باید «به خاطر داشته باشید که ایران طرح دفاعی خود را بر خطوط جبهه های خارجی می ریزد».

بنابراین، برخلاف آنچه که به وسیلۀ برخی از کارشناسان به گونه ای اغراق آمیز دربارۀ قدرتمندتر شدن رژیم اسلامی ناشی از سیاست های متغیر دولت آمریکا ابراز می شود، باید بگویم که این زیاده روی در برآورد قدرت حکومت اسلامی، سخن بیهوده ای بیش نیست.

باورمن چنین است، زیرا حکومتی که از پشتیبانی قوی مردمش برخوردار باشد، هرگز آرامش خیال مردم و آبادانی کشورش را فدای پدید آوردن یک باصطلاح «خط مقدم دفاعی» مانند آنچه که به آن اشاره کردم، نمی سازد. دربارۀ جاه طلبی های هسته ای رژیم، که اکنون به صورت کانون اصلی درگیری ایران با جامعۀ بین المللی تبدیل شده است، می پرسم که: این چه حکومتی است که با نشستن بر روی عظیم ترین ذخایر گاز و نفت، اگرنقشۀ دیگری جز استفادۀ صلح آمیز از انرژی هسته ای ندارد، چرا با پنهان کــاری و دروغگویــی، جامعۀ جهانـی را علیه خود برمی انگیزد و مردم کشورش را گرفتار عواقب آسیب رسان تحریم های اقتصادی و یا حتی درگیری احتمالی نظامی می کند؟

برپایۀ این واقعیت ها است که به نظرمن، اگر حکومت اسلامی، نیرومند می بود و اعتماد به نفس می داشت هرگز به سیاست های ستیزه جویانۀ پرهزینه ای که رهبران این حکومت، در پشتیبانی از عواملشان در جاهایی مانند لبنان، فلسطین، عراق و افغانستان در پیش گرفته اند، و یا در مقابلۀ منفی با شورای امنیت سازمان ملل متحد بر سر دستیابی به جنگ افزار هسته ای دست نمی زد. این چنین سیاستی، نشانۀ تزلزل و احساس عدم اعتمادی است که به هر حکومتی که مورد تنفر و انزجار مردم کشورش قرار داشته باشد دست می دهد.

اکنون، علاقمندم به همان موضوع بسیار مهم روابط ایران و آمریکا در این مرحله بپردازم. با وجود محبوبیت شخصی پرزیدنت اوباما و فضای تازه ای که دولت او از زمان روی کار آمدن پدید آورده است، ساده لوحانه خواهد بود اگر با آگاه بودن از مسایل آشکاری که روابط ایران و آمریکا را در ۳۰ سال گذشته به تیرگی کشانده است، تصورکنیم که یک گشایش ناگهانی در روابط ایران و آمریکا به دست خواهد آمد.

رژیم اسلامی ایران از نخستین روز روی کارآمدن در سال ۱۹۷۹ تا کنون، سیاستی بر پایۀ ایدئولوژی دینی، با هدف استقرار کشوری با دکترین مذهب شیعه در پیش گرفته است. تکیۀ اصلی این دکترین، بر دشمنی با ایالات متحده قرار دارد، که ریشۀ آن از عدم تفاهم سیاسی و مغایرت فرهنگی با دنیای آزاد سرچشمه می گیرد. در این دکترین، ایالات متحده به عنوان یک نیروی مهاجم و دست انداز، که با استفاده از پایگاه اسرائیل، درقلب سرزمین های اسلامی مستقر شده، دیده می شود. افزون براین، ایالات متحدۀ آمریکا در چشم حکومت اسلامی، مانعی است که دستیابی اش بـه هدف هایــی که آرزوی سلطــه جویانـۀ این حکومت در منطقـه است را ناکام می سازد.

در ۳۰ سال گذشته، پنج رئیس جمهور آمریکا با این درگیری ها روبرو بوده اند و همۀ ابزارهای سیاسی، از انواع تضییقات تا دلجویی، از اقدامات بازدارنده تا تهدیدهای آشکار توسل به زور علیه حکومت اسلامی را با ناکامی بکار گرفته اند. بخش مهمی از این ناکامی در غرب بخصوص آمریکا بوده است. این ناکامی، از نابسامانی در بکارگرفتن ابزارهای یاد شده نیز ناشی می شود.

اکنون، دولت جدید آمریکا، با امید برای گشودن این گرۀ کوری که هر دو حزب آمریکا مدت ۳۰ سال گرفتار بازکردن آن بوده اند می خواهد گفتگو و مذاکره را بر رویارویی ترجیح دهد. اما اگر هدف گفتگو با حکومت اسلامی منصرف کردن رژیم از ادامۀ سیاست های کنونی اش باشد، نخستین پرسشی که به میان می آید این است که آقای اوباما چه اهرمی در دست دارد که بتواند نتیجه ای متفاوت از پیشینیـان خود در مذاکــره با جمهوری اسلامی، به دست آورد. اگــرگمان می کنند که این اهرم بر پایۀ بازسازی اعتبار جهانی آمریکا در اثر محبوبیت و پرستیز شخصی پرزیدنت اوباما است، باید بگویم که شاید دولت آمریکا به سوی یک ناخشنودی و ناکامی دیگر گام برمی دارد.

این احتمال وجود دارد که حکومت اسلامی به منظور کسب مشروعیتـی که از نداشتن آن رنج می برد به ندای آمریکا برای گفتگو پاسخ مثبت دهد، بدون اینکه در مسایل کلیدی که برای آمریکا و متحدانش اهمیت دارند کوتاه بیاید. اما حکومت اسلامی گفتگو با آمریکا و متحدان غربی اش را دلیلی برای مشروعیت حکومت خود به مردم ایران جلوه خواهد داد. اگر هدف پرزیدنت اوباما از گفتگوی مستقیم با حکومت اسلامی این است که از راه های دیپلماتیک، رژیم ایران را به تغییر برخی از سیاست های ضد و نقیض خود مانند جاه طلبی های هسته ای و یا سیاست منفی مداخله جویانه در منطقه وادار سازد، مطمئنا همانگونه که در هفته های اخیر شاهد آن بوده ایم، ایشان شگفت زده خواهد شد که ببیند حکومت اسلامی به جای اینکه خود تغییر رفتار دهد، برای آغاز گفتگو با آمریکا، خواستار تغییر رفتار از سوی دولت ایالات متحده در برابر خود خواهد شد.

نگرانی من این است که در پایان این ماجرا میلیون ها ایرانی بی نام که جویندگان آزادی و دوستان طبیعی دنیای غرب هستند، تاوان اینگونه اشتباهات را بپردازند.

دراینجا، بسیار به جا می دانم که نکته ای دربارۀ پیام نوروزی پرزیدنت اوباما که بسیاری از ایرانیان را در ابهام فرو برده است بگویم. پرزیدنت اوباما، درپیامی که برخلاف پیام روسای پیشین آمریکا، هم مردم ایران و هم دولت ایران را خطاب قرار داده بود، اشارۀ خاصی به شعر شاعربزرگ ایران، سعدی که درقرن ۱۳ میلادی زندگی می کرد، داشت. واقعیت این است که، همان شعرسعدی، نوشته بربالای تالار ورودی ساختمان سازمان ملل متحد در نیویورک، که شکسته شدن همۀ سدها را اعلام می کند:



بنی آدم اعضای یک پیکرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگرعضوها را نماند قرار
تو که از محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی

تاریخ فرهنگ و تمدن غنی سرزمین من، سخنان سعدی را در ضمیر ناخودآگاه اکثریت قاطع مردم آن سرزمین که امروز قربانیان اصلی حکومتگران خون آشام و بی رحم اسلامی هستند، نهادینه ساخته است.

درحالی که من پرزیدنت اوباما را برای شهامت و ابتکار او در تمایل به ارائۀ یک راهکار نوین تحسین می کنم، اما از این حکمت که مردم زیر ستــم را با حکومتی که برآن مــردم ستمگری می کند در یک کفۀ ترازو قرار داده است هیچ سر در نمی آورم. با تاکید روی این نکته، هدف اصلی من این است که توجه شما را به مسئولیتی که همۀ ما، به عنوان انسان، برای نشان دادن علاقمندی و دلسوزی نسبت به سرنوشت کسانی که بیش از هرچیز به درک ما از شرایطشان نیازمند هستند جلب کنم و در این زمینه به شما اطمینان می دهم که این مردم ایران هستند که به درک شما نیازمندند، و نه حکومت سرکوبگرآنان.

من با خواستۀ دولت تازۀ آمریکا برای ارتباط و گفتگو با حکومت اسلامی مخالفتی ندارم، مشروط بر اینکه به هدف والای صلح جهانی کمک کند. اما اگر یک برآورد هوشمندانه ما را به این نتیجه برساند که احتمال ندارد که حکومت اسلامی از مسیر ایدئولوژیک خود، و از دشمنی با آمریکا خارج ش%D
نوشته شده توسط بردیا در | | لینک به این مطلب
سر انجام طوطی شکر شکن لب بسخن گشود
سر انجام طوطی شکر شکن لب بسخن گشود 
 
  با این خبر خوش دشمنان امپریالیزم جهان خوار میتوانند انرژی جهان وطنیشان را صرف انتخابات و شعار و مقاله نویسی کنند. کارگران و زحمتکشان وهفتاد در صد زیر فقز بقیه هم در سی سال گذشته هر کاری و تلاشی برای زنده ماندن کردند از این ببعد هم دنبال خواهند نمود

The Jerusalem Post Internet Edition
 

'US not seeking Iranian regime change'

May. 7, 2009
HILARY LEILA KRIEGER, Jerusalem Post Correspondent , THE JERUSALEM POST
The United States has stepped back from the notion of "regime change" in Iran, US Sen. John Kerry stressed Wednesday, urging that Iran also moderate its actions.
"We are not in a regime change mode," said the chairman of the Senate Foreign Relations Committee during a hearing on the Islamic Republic. "Just as we abandon calls for regime change in Teheran and recognize a legitimate Iranian role in the region, Iran's leaders must moderate their behavior and that of their proxies, Hizbullah and Hamas."
Kerry praised the Obama administration' s focus on diplomacy with Iran, adding that "engagement alone is not a strategy and talks are not an end in themselves." The Senate committee is set to release a report on Iran and its nuclear ambitions Thursday.
Kerry also raised questions about the utility of sanctions, an option the administration has threatened to ramp up if talks fail.
"Sanctions - even coordinated, multilateral sanctions - are a blunt instrument with an imperfect track record. When it comes to Iran, the verdict on them is mixed at best," he said. "Sanctions slowed Iran's nuclear program, but they did not prevent it from acquiring the capacity to enrich uranium on an industrial scale."
Still, he described sanctions as "far more likely" to succeed that military force when that possibility was raised by witness Nicholas Burns, a top State Department official in the Bush administration tasked with the Iran portfolio.
"I don't see Iran negotiating seriously if there isn't a marriage between diplomacy and the threat of force. It's a language they understand," said Burns, who recommended that the Obama administration to reiterate the possibility that force could be used.
In response to Burns's comments, State Department Spokesman Robert Wood said later Wednesday that, "Our policy's very clear. We're pursuing diplomacy, a two-track approach with our other partners … and that's where our efforts are focused." Burns emphasized that he didn't think force should be seriously considered in the near term, and also cautioned that "I don't think it could work" if used later on.
For now, he praised the Obama approach to the issue and its focus on engagement, differing from recent comments from Foreign Minister Avigdor Lieberman that only three months should be allowed for diplomacy.
"My assumption is there is time," he said, though added that a timetable should be set so negotiations don't continue indefinitely.
On Tuesday, Kerry defended the Obama administration' s approach on Iran in a speech before the American Israel Public Affairs Committee. "When we have engaged effectively with hostile nations in the past, we did so fortified by moral authority, committed allies, and the strongest military in the world," he said. "That's exactly how we should engage Iran today - not to accept the unacceptable, but to make sure Iran never gets a nuclear bomb."
نوشته شده توسط بردیا در | | لینک به این مطلب
سر انجام سیاست بازان و بازیگرانش


پیش به سوی صندوقهای رای جمهوری اسلامی

همه با هم                      

 

http://i41.tinypic.com/w2kqdi.jpg

نوشته شده توسط بردیا در | | لینک به این مطلب
مفهوم سکولاریسم
با اقتباس از مقاله ی دکتر نوری علا

 


 

          حال، پيشنهاد می کنم به آن مقاومتی فکر کنيم که ـ لااقل در نسل ما ـ به هنگام شنيدن واژهء «سکولاريسم» (اگر معنا و تعريفش را می فهميديم و بفهميم) از خود نشان می داديم و می دهيم: «جدا سازی مذهب و شريعت الهی از حکومت؟ يعنی، می خواهيد بگوئيد که بايد دين و ايمان را از حوزهء عمومی خارج کرد و به داخل حوزهء خصوصی راند؟ تا دست يک مشت آدم بی دين و مفسد باز شود که دختر و پسر را در يک کلاس بنشانند، عرق خوردن را آزاد کنند، اجازه دهند که احکام شريعت اعمال نشود، و در ماه مبارک رمضان روزه خواری را آزاد بدانند؟»  

          جا نخوريد. از خود تاريخی مان سخن می گويم. حافظ بود که گفت: «خود شکن، آئينه شکستن خطا ست». براستی مگر ما نبوديم که در اصل اول متمم قانون اساسی مشروطه مان (که قرار بود سند ورود ما به عالم تجدد باشد) نوشتيم: «مذهب رسمی ايران، اسلام و طريقهء حقهء جعفريهء اثني عشريه است، و پادشاه ايران بايد دارا و مروج اين مذهب باشد؟»، مگر سيد حسن مدرس مان در «مجلس شورای ملی» ی برآمده از همان مشروطه فرياد نزد که «ديانت ما عين سياست ما است؟» و مگر خمينی، در پيش و پس انقلاب 57، بارها همين را تکرار نکرد و در کتابش نگفت که «این که دیانت باید از سیاست جدا باشد و علمای اسلام در امور سیاسی دخالت نکنند را استعمارگران گفته و شایع کرده اند. مگر زمان پیغمبر اکرم (ص) سیاست از دیانت جدا بود؟ مگر زمان خلفای حق یا نا حق، زمان خلافت حضرت امیر (ع)، سیاست از دیانت جدا بود» و آل احمدمان فرياد زهازه برکشيد؟

مگر حزب به اصطلاح لا مذهب توده مان از همان ابتدای تشکيل اش لی لی به لالای دينکاران نگذاشت و پس از انقلاب هم عصای دست آنان نشد؟ مگر حتی دکتر بختيارمان نبود که، هم در دوران نخست وزيری اش و هم پس از گريختن از ايران و رسيدن به پاريس، گفت: «من رکن مربوط به حق نظارت بر قوانين توسط روحانيون را که در [اصل دوم] قانون اساسی 1906 آمده قبول دارم و معتقدم که هيچ قانونی که مغاير با اصول اسلام باشد نبايد تصويب شود؟»

          باور کنيم که تاريخ مان گواه آن است که ما ـ از فردای تسليم شدن به اعراب نومسلمان ـ هيچگاه به «جدائی حکومت از مذهب» نيانديشيده ايم، نه آن زمان که سلطان را ظل الله و شاه را سايهء خدا خوانديم و شمشير شريعت آخوند را به دست اش داديم تا غازی اسلام شود، نه آن زمان که، به سودای بازگرداندن استقلال ايران، تشيع امامی را «مذهب رسمی» کشور اعلام کرديم و سر از تن آنها که به اين «يکی شدن رسمی ديانت و سياست» رضايت ندادند جدا کرديم؛ و نه آن زمان که ميرزا ملکم خان مان می کوشيد تا نشان دهد که «اصول تجدد» با «احکام نورانی اسلام» تفاوتی نداشته و در واقع از آن احکام اخذ شده اند؟

          مگر ما نبوديم که چرم صندلی سينماها را پاره می کرديم وقتی می ديديم که شاه در جشن های دو هزار پانصد ساله گيلاس مشروبش را بلند کرده و می خواهد آن را به سلامتی ميهمانانش بنوشد؟ مگر در ليست بلند تخطی های شاهان پهلوی از قانونی که حتی نخوانده بوديمش ذکر نمی کرديم که نظارت علما را تعطيل کرده اند، به بهائيان ميدان داده اند، به زور کشف حجاب کرده اند، و حج رفتن و زيارت کردن مشهدشان قلابی و عوامفريبانه است؟

          مگر ما نبوديم که، بعنوان روشنفکران سياسی، در برابر «تهاجم غرب» و برای معالجهء «غرب زدگی» مان نسخهء «بازگشت به خويش» پيچيديم و آن را، حتی نه همچون يک نظريهء فرهنگی، که بمثابه يک راه حل سياسی مطرح ساخته و نعش شيخ فضل الله نوری را پرچم شکست خود در برابر غرب دانستيم؟

          پس چرا بايد حيرت کنيم وقتی می بينيم که «سکولاريسم»، يا فکر جدا شدن حاکميت و فرمانروائی از مذهب، با گروه خونی ما نمی خواند و با شنيدنش گوش هامان تيز می شود و، انگار زنگ خطر را شنيده باشيم، همهء دستگاه های تدافعی مان بکار می افتد؟

          اما، در عين حال، خوانده ايم و ديده ايم که «ديگران»، قرن ها پيش از ورود لنگ لنگان ما به دوران مثلاً مدرن، دانسته بوده اند که حکومت و مذهب حکم آتش و پنبه را دارند و بايد آنها را از هم جدا ساخت تا انسان بتواند در جامعه نفسی براحتی بکشد، مزهء آزادی عقيده و بيان و گوناگونی و رنگارنگی را بچشد، و گروهی دينکار نتوانند، به ضرب چماق و شلاق و تير اعدام، همه را راهی بهشت دين خود کنند و، معطل آخرت نشده، جهنم را در همين «دار مکافات» بيافرينند. اين را آنها فهميدند و ما در برابر چنين فهمی با تمام قوا مقاومت کرديم. از لوازم تجدد جا خورديم؟ چاره را در پناه بردن به آيت الله ديديم! حجاب زن هامان را برداشتند؟ داستان «جشن فرخنده» را نوشتيم و از جور حکومت بی دين بر مسلمين بی گناه در حرم امامزادگان با غيرت و بی غيرت ناله سر داديم! به زنان حق رأی دادند؟ پای علم مرتجع ترين دينکار روزگار سينه زديم و نالهء حزين «وا اسلاما» براه انداختيم! فرنگ رفته هامان انتخابات را قلابی يافتيم؟ از «مراجع تقليد» خواستيم تا حکم تحريم آن را صادر کنند!

          اينها همه ثبت شده اند و جای انکارشان نيست. اما من يقين دارم، که در روياروئی با واقعياتی اين چنين، وقت آن هم می رسد (و رسيده است) تا از خود بپرسيم: براستی چرا «ما» اينقدر با «ديگران» متفاوت بوده ايم؟

به اين پرسش می توان پاسخ های مختلفی داد، و داده اند، اما من هم می خواهم يک پاسخ کوچک را به فهرست بلند پاسخ های ممکن بيافزايم و آن اينکه برای «آن ديگران» امکاناتی تاريخی پيش آمد تا براستی آتش مذهب و پنبهء حکومت را کنار هم بنهند؛ و چون چنين کردند آتش سوزی مهلک ناشی از آن را هم ديدند و دانستند که بی جدا سازی اين دو از هم زندگی در جهنم فرود آمده از آسمان گريزناپذير خواهد بود. ما اما، بصورتی حيرت آور، با وجود اعتقاد راسخ مان به تفکيک ناپذيری سياست از مذهب، هر بار که اين آتش و پنبه را به هم نزديک کرديم، بادی وزيد و آتش را خاموش ساخت و پنبه را با خود برد و چنان نشد که يکی ذر ديگری بيافتد و همه چيز را بسوزاند و ما به حکمت تفکيک دست بيابيم.

ما البته اين کار را عامداً انجام نداديم، بلکه اين «ادغام ناشدگی کامل آتش و پنبه» در ذات استبداد خاص مسلط بر جامعهء ما نهفته بود که، در چهارده قرن گذشته، همواره حاصل تسلط خونخواران بيگانه بر ما بوده است. نگاه کنيم که در اين هزار و چهارصد ساله حاکمان عرب، مغول، تاتار و ترک مهاجم (و نه خودی) هيچکدام بازو و شمشير و سلاح خود ما نبوده اند و، در نتيجه، برای حاکميت و قاهريت خويش نيز به تأييد دينکاران محلی ما نيازی نداشته اند و مشروعيت خود را تنها از آئين های خود و از دم تيغ تيز لشگريان خويش می گرفته اند. و، بر عکس، در هر يورش و سلطهء نوينی، اين دينکاران ما بوده اند که بايد به کاسه ليسی سلاطين تازه از راه رسيده رفته و، در مقابل دريافت اجازهء کسب و کار، مشروعيت حکومت آنان را تصديق کنند. بدينسان، با همهء پای بندی ما به شريعت و غيرتمندی مان در برابر تهديد شدن آن، شريعتمداران مان جرأت آن را نداشته اند که داعيهء حکومت داشته باشند.

          آن «ديگران» اما در تاريخ شان فرصت چشيدن حاکميت دينکاران را يافته اند، دادگاه های انکيزيسيون را بجشم خود ديده اند، سوزاندن آدميان زنده و چهار پاره کردن پيکر «گناهکاران» به دستور دينکاران را تجربه کرده اند و عاقبت، به جان آمده از آن همه بيداد، دست دينکاران را هم در عمل از حاکميت کوتاه کرده اند و هم، در عالم انديشه، نظريهء «ضرورت سکولاريسم» را پرداخته اند ـ نظريه ای که سخت به کارشان آمده، تاريخ شان را از بن بست خشک انديشی و خرافه پروری بيرون کشيده و عصر روشنگری و خردمندی را فرا راهشان قرار داده است.  

          ما اما هزار و چهار صد سال، در زير شمشير خونريز بيگانگان، در آن حالت بينابينی، در وضعيت «زدن اما يکی به نعل و يکی به ميخ» يا «کج نگاه داشتن ظرف اما نريختن مظروف»، روزگار را بسر برده و بين «سلطان ظالم» و «روحانی متظاهر به دفاع از مظلوم» نوسانی دردناک داشته ايم و، در نتيجه، هيچ گاه به حکمت ضرورت جدا ساختن اين «آتش» از آن «پنبه» پی نبرده ايم، تا اينکه «تاريخ لاکردار» آن ماه نحس بهمن 57 را در سر راه مان قرار داد و براي مان «فرصت» نايابی فراهم کرد تا ما نيز مزهء اين «کنار هم نهادن آتش و پنبه» را با پوست و گوشت و استخوان مان تجربه کنيم.

          نسل پدر بزرگ ها و پدران مان، و نيز نسل خودمان، هيچکدام نسل هائی نبودند که «تقدير تاريخی سکولار شدن» را بر دوش خويش حس و حمل کرده باشند. چرا، اين البته بود که گاهی از پدران و مادران خود ـ که در عهد نکبت زدهء قاجار چشم به جهان گشوده بودند ـ می شنيديم که نبايد به آخوند اعتماد کرد، چرا که او ـ با فروهشتن منطق و انسانيت و مطلق انگاشت شريعت ـ بی ايمان ترين، شيطانی ترين، خون آشام ترين و بی رحم ترين موجود روی زمين است. آری، اينها همه را می شنيديم اما اين شنيده ها در گوش جان ما فرو نمی نشستند و از مرکز اصلی دراکه مان رد نمی شدند.

و در اين غفلت بود که «انقلاب شکوهمند بهمن 57» را آفريديم و بدترين نوع آخوند را، با سلام و صلوات، با هواپیما از فرنگ وارد کرديم، به دست مليون مان کميتهء استقبال از امام تشکيل داديم و در مهرآّباد به انتظارش عکس گرفتيم، و با حلقوم کمونيست هامان سرود «خمينی، ای امام» سر داديم و از هوای بهار تازه از راه رسندهء آن سال شوم بوی گل و سوسن و نسترن (که بعداً هر سه اعدام شدند) شنيديم و در خيابان نعره سر داديم که «رهبر محبوب ما، از سفر آمد».

          و او آمد تا حکمت بالغهء ضرورت جدا کردن آتش مذهب از پنبهء حکومت را در عمل به ما بياموزاند. و چه تجربه ای بود اين کابوس سی ساله که در آن ميليون ها آدم جان باختند، ميليون ها تن آواره و پناهنده شدند، بر سر پشت بام مدرسه هامان جوخهء اعدام بپا شد و ارتشيان و دولتمردان مان را بی محاکمه و دفاع به گلوله بستند، فرزندانی از خاک مان را که لااقل ـ چه درست و چه غلط ـ می انديشيدند و تن به ذلت و خواری نمی دادند، هزاران هزار کشتند و پيکرهاشان را در کاميون ها تا گورهای دسته جمعی بدرقه کردند؛ زنان مان را اسير چادر و حجاب کردند، فرخ رو پارسا مان را ـ که، مثل خانم شوکت ملک جهانبانی، زنی فرهنگی و آموزش و پرورشی بود ـ در کنار پری بلنده های بدبخت و ستمديده در گونی کردند و آتش گلوله بر آنان باريدند.

          و، آنگاه، از ميان اين خون و دود و خفقان و رنج و فقر و فحشا و اعتياد بود که گياهی نازک اندام روئيد که تا سال ها نمی دانستيم «سکولاريسم» نام دارد و در سايهء کوچک اش نسلی نو، و برآمده از بستر آن همه تجربه های تلخ، در عمل دريافت که تا حکومت و مذهب از هم جدا نباشند «اين وطن وطن نشود!»

          و اينگونه است که فکر می کنم، نسل جوان ايران، برای درک ضرورت جدا ساختن «آتش و پنبه» ای که اين بار در قامت های «حکومت و مذهب» ظاهر شده اند، نيازی به نظريه های پيچيده، تعريف های آکادميک، کنفرانس های صد تا يک غاز و سخنرانی های حکميانه ندارد. کافی است از خانه بيرون آيد و در خيابان قدمی بزند تا کارکرد عملی فقدان سکولاريسم را در همان نخستين گام ها دريابد؛ آنگاه که می شنود: «خواهر حجابت را رعايت کن»، «مادر، روسری ات را جلو بکش»، «برادر زياد نخند» و «پدر، وقت نماز ظهر است!»

او اکنون ـ حتی اگر واژهء «سکولاريسم» را نشنيده باشد ـ می داند که اينگونه صداها تنها در زير آسمانی طنين انداز می شوند که مذهبی خاص، بمدد يکی شدن با حکومت، بر جامعه حاکميت داشته باشد؛ آسمان سرزمينی که آخوندش را به مسجد برنگردانده اند، قانونش را هنوز شريعتی هزار و چهار صد ساله تعيين می کند، پليس اش با محتسب فرقی ندارد، و رهبرش تعيين شده از جانب خدا است، نه مستخدم مردمی که به او حقوق می دهند تا خدمتگذار مدير و مدبرشان باشد.

          و، در اين ميانه، من يکی سخت شاکرم از اينکه هنوز زنده ام و دميدن خورشيد سکولاريسم را از افق تاريخ معاصر کشورم می بينم. و ديگرم باکی نيست که ـ به هنگام فراز آمدنش تا بام البرز ـ نباشم تا، تکيه زده بر عصای سرنوشتی پر شگفتی و ماجرا، بازگشائی کودکستان خانم جهانبانی را در زير بازارچهء شاهپور تماشا کنم. آن روز حتماً اسماعيل پنج سالهء ديگری هست که در کنار دخترکی نازک آرا می نشيند، از او نمی هراسد، او را همقد و اندازهء خويش می بيند، و چون هر دو قد کشيدند خود را مجبور نخواهند ديد که عشق را در پستوی جانه پنهان کنند و عمر را در قربانگاه سنت های پوک سر ببرند، بی آنکه پستچی دروغگوی آسمانی برايشان گوسفندی بهشتی بياورد که يادآور هميشگی شبانان دينکار است.

نوشته شده توسط بردیا در | | لینک به این مطلب
نامزد ریاست جمهوری و بتول


f

 Iranian president&First lady

میرحسین موسوی و همسرش زهرا رهنوردی نامزد ریاست جمهوری و بتول

 

May 06

نوشته شده توسط بردیا در | | لینک به این مطلب
مفهوم آزادی بیان
آزادی هرگز بر مردمان فرود نخواهد آمد. اين مردمانند که بايد خود را به سوی آزادی بالا کشند

مردی با پنجاه درصد حق و صد درصد اختيار!

در فرهنگ رايج مردسالارانه در کشورهايي چون کشور ما، که حقوق زن ها در آن به هيچ گرفته می شود، چيزی به نام اختيار صد در صد مرد در هر چيزی، حتی در مناسباتی خصوصی همچون رابطه ی عاشقانه يا ازدواج و غيره، بديهی انگاشته می شود. و گاهی حتی مردانی که به عنوان هنرمند و نويسنده و تحصیل کرده خود را در ميان قشر روشنفکر جامعه جا زده اند نيز اين بديهی گرفتن اختيار صد در صدی همسر و دوست و همراهشان را  در رفتارشان نشان می دهند.

مثلاً، بارها ديده ايم که وقتی مردی زنی را دوست دارد، يا از او خوشش می آيد، و يا به دلايلی او را برای همسری با خودش در نظر گرفته است، به محض پيدايش تصور گونه ای از يک پيوند، به خودش حق می دهد که او را متعلق به خودش بداند. و يا اگر  ارتباطی از نوع «عشق و عاشقی» در ميان شان باشد تصور می کند که حق اوست تا آن را به صورتی يکطرفه اعلام کند.

در اين ميان، گاه پيش می آيد که «طرف ديگر پيوند» که اين ارتباط را جدی نمی گرفته، يا اگر هم جدی بوده نمی خواسته که جنبه ای عمومی به خود بگيرد، از عمل آقا سخت غافلگير می شود.

نمونه ای از اين گونه مردها را اخيراً در ارتباط با رکسانا صابری، روزنامه نگاری که در زندان جمهوری اسلامی اسير است، ديده ايم. آقای بهمن قبادی، کارگردان شلوغ و جنجالی سينمای جمهوری اسلامی، طی نامه ای آبکی به مقامات مربوطه، رکسانا را به عنوان نامزد خود معرفی کرده و، در پی انعکاس وسيع اين نامه، افراد خانواده ی رکسانا اين پيوند را تکذيب کرده اند. آيا آقای قبادی، هنگام نوشتن آن نامه، به فکرش رسيده است که رکسانا نيز يک سوی اين رابطه (ی واقعی يا خيالی) است و حق دارد که در مورد افشای رابطه ای که حتی پدر و مادرش از آن خبر ندارند، از او کسب اجازه شود؟ پاسخ به روشنی منفی است؛ چرا که آقای قبادی قبلاً هم از اين کارها کرده است و نامه ی اخيرش نه از سر اضطراب و نگرانی، که کاری حسان شده محسوب می شود.

سابقه نشان می دهد که آقای قبادی همين نوع پيوند موسوم به نامزدی را در مورد خانم حنا مخملباف، آن هم درست وقتی که اين دختر جوان به اوج شهرت خود رسيده بود و در مجامع بين المللی چهره ی شناخته ای بود اعلام کرد و خانم مخملباف را واداشت که وجود چنين رابطه ای را تکذيب کند.

حتی کار به جايي رسيده است که ايشان، وقتی دلش می خواهد که فلان هنرپيشه مشهور هاليوودی در فيلمش شرکت کند، بلافاصله از او به عنوان هنرپيشه ی آينده اش نام می برد و احياناً از طريق عکس و تنظيم خبر، وجود نوعی پيوندی جدی را به مخاطب القا می کند.

بنظر من، ايشان اگر فکری برای اين خيالات خود نکنند بزودی نامزدی خود را با هر زنی که در صحنه ی بين المللی خبر می سازد مطرح کرده و بعنوان صاحب اختيار آنها عمل و اظهار نظر خواهد کرد.

به راستی اين دسته از مردان ما کی ياد می گيرند که در يک رابطه ی دو نفره هر دو طرف به يک اندازه حق دارند و هيچ کدام نمی تواند، به هر دليلی که باشد، بدون موافقت ديگری خبری را اعلام کند که فقط پنجاه در صد آن حق اوست.

برگرفته از سايت نويسنده:

http://shokoohmirzadegi. com

نوشته شده توسط بردیا در | | لینک به این مطلب
آخرین خبر از وضعیت بازداشتی ها و کمپینی های دربازداشت مراسم روز کارگر

تغییر برای برابری - طبق آخرین اخبار رسیده زنان بازداشتی روز جهانی کارگر همچنان در وزرا به سر می برند و مردان را نیز به اوین، کلانتری سنایی و چند کلانتری دیگر منتقل کرده اند. خانواده ها نیز از صبح امروز بی آنکه پاسخی بگیرند در راه بازداشتگاه وزرا، دادگاه انقلاب و کلانتری ها سرگردانند. براساس آخرین اطلاعات مریم حاج محسن، پروانه قاسمیان، فاطمه شاه نظری، شریفه، محمد فرجی، بهروز خباز، جعفر عظیم زاده، زانیار احمدی، محمد اشرفی، علی رضا تقفی ، محسن تقفی ، سعید مقدم وسعید یوزی جزو بازداشت شدگان هستند.

آخرین خبر از وضعیت فعالان بازداشتی کمپین

در مراسم بزرگداشت روز جهانی کارگر با اطلاعی که تاکنون در دست هست، نیکزاد زنگنه، امیریعقوبعلی، کاوه مظفری ، پوریاپوشتاره وطاها ولی زاده بازداشت شده اند. در حالی که خانواده ها پیگیر وضعیت فرزندان بازداشت شده خود بودند ماموران به منزل برخی از بازداشتی ها از جمله کاوه مظفری و امیریعقوبعلی رفتند. آنها پس از بازرسی کامل منزل و ضبط کامپیوتر و کتاب و ونوشته های آنها، جلوه جواهری همسر کاوه مظفری را نیزبازداشت کردند. این اقدام در حالی صورت گرفت که جلوه خانه نبود اما با مراجعه وی به منزل ماموران اجازه ی خارج شدن او از منزل را نداده وبدون داشتن حکم بازداشت او را نیز با خود برده و به وزرا منتقل کردند. مادر جلوه جواهری که هم اکنون در کنار بسیاری از مادران دیگر و مادران کمپینی جنب بازداشتگاه وزرا منتظر ایستاده است می گوید: من خودم کلید داشتم وارد خانه شدم دیدم همه وسایل را جمع می کنندو چندتا ساک چیده اند کنار اتاق.هر چه بود حتی یک کاغذ را هم با خود بردند، مدارک دانشگاه آنها را هم باخودشان بردند. بعد به جلوه گفتند شما هم باید با ما بیایید وبه چند سوال جواب دهید. اما جلوه گفت شما که حکم بازداشت مرا ندارید نمی آیم. آنها هم زنگ زدند و سه مرد گنده آمدند وجلوه را با زور با خودشان بردند. به دست کاوه هم دستبند زده بودند. من دیگر آنقدر عصبانی شده بودم که به آنها گفتم شما به دست آزادی دستبند می زنید.»

بعد از حمله خشونت بار پلیس به تجمع مسالمت آمیز کارگران کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران با صدور اطلاعیه ای آزادی سریع بازداشت شدگان راخواستارشد. همچنین کمیته برگزاری مراسم اول ماه مه 88با صدور اطلاعیه شماره یک خود ضمن محکوم کردن این اقدام غیر انسانی خواستار آزادی بی قید و شرط تمامی دستگیر شدگان شد. جمعی از کارگران ایرانخودرو نیز با اعلام این که برگزاری مراسم روز جهانی کارگر را حق مسلم و بی چون و چرای کارگران می دانیم، سرکوب و دستگیری فعالان کارگری را محکوم کرد و خواهان آزادی بی قید و شرط تمامی دستگیرشدگان شد

نوشته شده توسط بردیا در | | لینک به این مطلب
دکترین فرهنگی و اجتماعی حکومت ایران
سالهاست ما ایرانیان دور از میهن با یک عبارت تکراری ، از اندیشیدن و فعالیت دست شسته و چشم به راه معجزه ای مانده ایم که کسی از جایی برسد و نجات مان دهد . این عبارت که بیشتر از سوی مخالفان رژیم جنایتکار اسلامی بر زبان آورده می شود ، همان جمله ای است که به نظر می رسد پس از بیرون راندن " صدام حسین " ورد زبان برخی از سران اپوزیسیون شده است ؛ و این ها وعده در پی وعده و امید در پس امید می دهند که « در حال حاضر منافع ملی امریکا با منافع ایرانیان در موازات یکدیگرند ! پس حتما حساب حکومت ایران یکسره خواهد شد و ما می توانیم ایران را آزاد کنیم و همگی به میهن بازگردیم . »
همین شعار بی خاصیت در داخل کشور هم به مذاق عده ای خوش آمده که « هر کسی این ها را آورده ، همان برشان می دارد و سرانجام آمریکا کاری می کند کارستان . » در حالی که پشت پرده خبرهای دیگری است . بعضی از ما ایرانیان آمریکایی خوب می دانیم که داستان چیست !
خوبست کمی به عقب بازگردیم ، به سال 1981 .
در بیست ژانویه همین سال بود که درست همزمان با سوگند یاد کردن " رونالد ریگان " به عنوان رییس جمهور آمریکا ، گروگان های آمریکایی که مدت 444 روز را در سفارت اشغال شده شان در ایران گذرانده بودند ، قدم بر خاک آلمان نهادند و شادمانی ملت آمریکا را دوچندان کردند .
شاید در آن روز تعداد کسانی که از خود پرسیدند " چرا ؟ چی شد که گروگان ها حالا آزاد شدند ؟ " زیاد نبودند . امروز ولی پاسخ روشن است .
بگذارید پرده را اندکی کناربزنیم .
سال 1979 - 1980 بود . من نیز مانند بسیاری از ایرانیان دور شده از میهن در دبیرستانی در آمریکا سرگرم تحصیل بودم . هفده سال بیشتر نداشتم . روزها با بچه های آمریکایی در مدرسه بر سر موضوع گروگانگیری سر و کله می زدیم . از یک سو ناسزاهای آن ها را می شنیدیم و از سوی دیگر توهین های بچه های عضو انجمن اسلامی را که ما را " طاغوتی " خطاب می کردند . هر کانال تلویزیونی را هم که تماشا می کردیم ، جز موضوع ایران و گروگانگیری انگار هیچ سخنی برای گفتن نداشت .
رسیدیم به دوران برگزاری انتخابات آمریکا . وضعیت اقتصادی امریکا اندکی نامطلوب بود و آمریکاییان سخت ناراضی . نماینده حزب " جمهوری خواه " میدان را بزرگ دیده بود و یک تنه می تاخت . این بود که تیغ تیز رسانه ها بجز موضوع گروگانگیری متوجه " رونالد ریگان " شد که داشت برای " آخوند " ها خط و نشان می کشید که اگر انتخاب شود چنین و چنان خواهد کرد . حتا خوب به یاد دارم که یک آهنگ از گروه معروف موسیقی به نام " بیچ بوی " را تغییر داده و آن را به شکل " بمب بمب ایران " در آورده بودند .
خلاصه " جمهوری خواهان " جو انتخابات را به گونه ای ساخته و پرداخته بودند که همه به این باور رسیده بودند که فردای روز برگزیده شدن ریگان به عنوان رییس جمهور ، آخوندهای حاکم بر ایران از ترس شان چمدان های گروگانها را به دستشان داده و با سلام و صلوات آن ها را آزاد می نمایند . ولی جالب اینجاست روزی که " ریگان " سوگند خورد ، گروگان ها پا بر خاک آلمان گذاشتند تا از آن جا راهی میهن شان شوند ! اینجا بود که کسانی چون من شگفت زده ماندیم که چرا ؟
اکنون نگاهی می اندازیم به جنجالی ترین خبری که در سال 1985 منتشر شد .
بسیاری به یاد دارند که درآن سال خبر " ایران کنترا " بی آبرویی بزرگی را برملا ساخت . خبر رسید همان کسی که می خواست آخوندها را چنین و چنان کند ، پیش از ورود به کاخ سفید ، در پشت پرده سرگرم سازش با ملاها بوده است و همه آن خط و نشان کشیدن ها برای مصرف داخلی در امریکا بر زبان می آمده است .
این داستانی غم انگیز است که همواره ادامه داشته است . از ریگان تا " بوش " پدر و از کلینتون تا " بوش " پسر، همگی در فکر نگاه داشتن ملاها بوده اند .
امروز دیگر تردیدی نیست که در همه سی سال گذشته ، تمامی دولتهای روی کار آمده در آمریکا و انگلیس و دیگر کشورهای غربی ، در پس پرده ، دست در دست ملایان گذاشته اند و برای افکار عمومی جهانی ، حرف های دیگری زده و نمایش های دیگری داده اند .
دراین میان ولی از روشنفکران شعار دهنده باید پرسید آیا به راستی شما باور دارید که برای آمریکا یا اروپا اهمیتی دارد که ایران بمب اتمی داشته باشد یا نه ؟
گیریم که داشته باشد . با آن می خواهد چه کند ؟ آیا جز آن است که با توجه به تکنولوژی پیشرفته ای که غربی ها در اختیار دارند ، چنانچه موشکی از سوی ایران پرتاب شود ، پیش از خروج از خاک ایران ، بر فراز یکی از شهرهای کشور ، متلاشی خواهد شد ؟ تنها نتیجه اش آن خواهد بود که ایران را همچون کیکی بزرگ تکه تکه کرده و تقسیم نمایند . صد البته سهم چین و روسیه هم از یاد نخواهد رفت !
واقعیت آن است که ملایان بهترین " نوکر " برای دولت های غربی اند . این است که غربی ها آخوندها را چون سگی دست آموز در اختیار دارند تا هر از گاه برایشان " واق واق " کند و عربهای آن سوی مرزها را بترساند . ترسی که موجب فروش بهتر " کالا " هایشان می شود
!
به راستی که خنده دار است این شعار مثلا " اپوزیسیون " خارج نشین که منافع ملی آمریکا به موازات منافع مردم ایران است .
باید به آن ها گفت : « نه . این گونه نیست . بلکه منافع ملی آمریکا و اروپا دقیقا به موازات منافع ملایان است و بس ؛ سود مشتی وطن فروش ضد ایرانی که جیب شان ته ندارد ! »
وقت آن است که ما مردم ایران دست برداریم از فکر معجزه ای که بناست غربی ها برایمان انجام دهند و ما را برهانند از این همه وحشیگری که در حق مردم کشورمان روا می شود .
اپوزیسیون ما هر کدام قلم در دست گرفته و یکی از " اوباما " می گوید و حرفهایش ، آن دیگری از " مرکل " و حرفهایش و سومی هم از " سرکوزی " و حرف هایش . بعد هم تحلیل می کند که آن ها چنان خواهند کرد و چنین . ولی واقعیت آن است که این " تحلیلگران سیاسی " دارند خود را فریب می دهند . این همه خود فریبی هم برای آن است که نگویند : « ما نمی توانیم ، ما بلد نیستیم ، ما نمی دانیم » . چون در آن صورت گفته اند که: « ما داریم سر خودمان کلاه می گذاریم که مردم نفهمند عرضه نداریم تا چاره ای بیندیشیم و راهی را نشان دهیم که حکومتی سکولار در کشور مستقر شود و آخوند برود پی کارش ! »

بردیا مهدوی

نوشته شده توسط بردیا در | | لینک به این مطلب
جمهوری مردسالار - سنت‌گرا و ایدوئولوژیک اسلامی

من همواره گفته‌ام که انقلاب ایران بیش از آن‌که انقلاب علیه یک حاکمیت باشد، انقلاب علیه وضعیت زنان بود. شاید به تعبیری بتوان گفت با پیروزی انقلاب ایران علیه مدرنیتهء مردسالار و سکولار پهلوی، جمهوری مردسالار - سنت‌گرا و ایدوئولوژیک اسلامی سر برآورد تا تمام نشانه‌ها و الگوهای نظام پیشین را محو و نابود کند و در عین حال برای آن بدیل‌سازی کند. نشانه بارز این تغییر بیش از هر چیز در وضعیت زنان تجلی می‌یافت. از این رو این تغییر، همه‌جانبه و سیستماتیک و حاصل سیاست ‌گذاری‌ های فرهنگی کلان بود. البته از نکات مثبت آن، حضور و ورود زنان از خانواده‌های سنتی به فضاهای دانشگاهی بود. اما به هر حال می‌بینیم که انقلاب فرهنگی با هدف اسلامی کردن دانشگاه و محوریت غرب‌ستیزی آغار می‌شود تا تمامی مظاهر غرب را به کلی از دانشگاه‌ها پاک کند.

 

نوشته شده توسط بردیا در | | لینک به این مطلب
عکس ها و تصاویر جالب از نامزدهای ریاست جمهوری دهم
 




 
 



عکسها را ببینید ملاحظه خواهید کرد که خود نظام با فرستادن عده یی بسیجی و لمپن انتخابات را به مسخره گرفته است 
 
 
 
 
 

در صورتی که هر یک از عکس ها باز نشد بر روی آن راست کلیک کرده و گزینه show picture را بزنید
 

 

 

 

فوری؛ دکتر رضایی فردا جمعه ساعت یازده صبح ثبت نام می کند
رضایی فردا جمعه ساعت یازده صبح ثبت نام می کند
 

f

 Iranian president&First lady

 

 هدف: اولویت ارتباط دوستانه با همه کشورها و آزادی استفاده از کراوات در هیئت دولت

اولين روز ثبت نام از كانديداهاي دهمين دوره رياست جمهوري

 

 

 

علی نصیری داوطلب همه انتخابات کشور با شعار نوکر ملت ایران

اولين روز ثبت نام از كانديداهاي دهمين دوره رياست جمهوري
 
اولين روز ثبت نام از كانديداهاي دهمين دوره رياست جمهوري

 

 

 

 

اولين روز ثبت نام از كانديداهاي دهمين دوره رياست جمهوري

ابراز احساسات به داغ ترین سوژه تصویری اولین روز ثبت نام انتخابات

اولين روز ثبت نام از كانديداهاي دهمين دوره رياست جمهوري

 

 

 

اولين روز ثبت نام از كانديداهاي دهمين دوره رياست جمهوري
 
اولين روز ثبت نام از كانديداهاي دهمين دوره رياست جمهوري

 

اولين روز ثبت نام از كانديداهاي دهمين دوره رياست جمهوري

اولين روز ثبت نام از كانديداهاي دهمين دوره رياست جمهوري 

نشست خبري كامران دانشجو، رييس ستاد انتخابات كشور

 

نوشته شده توسط بردیا در | | لینک به این مطلب
یک خبر داغ از سی آی ای سازمان جاسوسی امریکا

        حدود چند ماه قبل CIA  شروع به گزینش فرد مناسبی برای انجام کارهای تروریستی کرد. این کار بسیار محرمانه و در عین حال مشکل بود؛ به طوریکه تستهای بیشماری از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتی قبل از آنکه تصمیم به شرکت کردن در دوره ها بگیرند، چک شد.
پس از برسی موقعیت خانوادگی و آموزش ها و تستهای لازم، دو مرد و یک زن ازمیان تمام شرکت کنندگان مناسب این کار تشخیص داده شدند. در روز تست نهایی تنها یک نفر از میان آنها برای این پست انتخاب می گردید. در روز مقرر، مامور
CIA یکی از شرکت کنندگان را به دری بزرگ نزدیک کرد و در حالیکه اسلحه ای را به او می   داد گفت :
"- ما باید بدانیم که تو همه دستورات ما را تحت هرگونه شرایطی اطاعت می کنی، وارد این اتاق شو و همسرت را که بر روی صندلی نشسته است بکش!"
مرد نگاهی وحشت زده به او کرد و گفت :
" – حتما شوخی می کنید، من هرگز نمی توانم به همسرم شلیک کنم."
مامور
CIA  نگاهی کرد و گفت : " مسلما شما فرد مناسبی برای این کار نیستید."
بنا براین آنها مرد دوم را مقابل همان در بردند و در حالیکه اسحه ای را به او می دادند گفتند:
"- ما باید بدانیم که تو همه دستورات ما را تحت هر شرایطی اطاعت می کنی. همسرت درون اتاق نشسته است این اسلحه را بگیر و او بکش "
مرد دوم کمی بهت زده به آنها نگاه کرد  اما اسلحه را گرفت و داخل اتاق شد. برای مدتی همه جا سکوت برقرار شد و پس از 5 دقیقه او با چشمانی اشک آلود از اتاق خارج شد و گفت:
" – من سعی کردم به او شلیک کنم، اما نتوانستم ماشه را بکشم و به همسرم شلیک کنم. حدس می زنم که من فرد مناسبی برای این کار نباشم،"
کارمند
CIA پاسخ داد:
"- نه! همسرت را بردار و به خانه برو."
حالا تنها خانم شرکت کننده باقی مانده بود. آنها او را به سمت همان در و همان اتاق بردند و همان اسلحه را به او دادند:
" – ما باید مطمئن باشیم که تو تمام دستورات ما را تحت هر شرایطی اطاعت می کنی. این تست نهایی است. داخل اتاق همسرت بر روی صندلی نشسته است . این اسلحه را بگیر و او را بکش."
او اسلحه را گرفت و وارد اتاق شد. حتی قبل از آنگه در اتاق بسته شود آنها صدای شلیک 12 گلوله را یکی پس از دیگری شنیدند. بعد از آن سر و صدای وحشتناکی در اتاق راه افتاد